- بودن یا نبودن مجتبی، مسئله این نیست
- چرا نتانیاهو بهرغم دانستن حقیقت همچنان از مجتبی میگوید
علیرضا نوریزاده - ایندیپندنت فارسی
آقای پزشکیان هفت ساعت با مجتبی خامنهای بود، سردار عبداللهی سه ساعت و حالا سردار دکتر قالیباف ژوکر را برداشته تا سه کارت جور کند و دست آخر به زمین بزند. مهم نیست دو تا آس دارد یا دو تا سرباز؛ مهم این است که با ژوکر سه کارت همگون را به زمین میزند.
در بازی رامی و ریم و... ژوکر جای ورقِ نداشته در سری ورقهای دست و یا جای کارت سوم از یک نوع را میگیرد.
سید مجتبی خامنهای بعد از سرگردانی مجموعهٔ قدرت در پی کشته شدن پدرش، با قیام و قعود تلفنی که سران سه قوه برای تتمهٔ خبرگان پنهانشده در ده و شهرک و نهانگاه ترتیب دادند، جانشین پدرش شد. مشکل اما اینجا بود که تا یک هفته، یک ماه، سه ماه... میشد بهانه آورد که چون دشمن در کمین است نایب آقا در زیر زمین میماند تا خطر برطرف شود، غیبت صغری به سر آید و روزگار به کام شود، اما ماهها گذشت و آن پردهنشین رخ به کسی باز نکرد و جز پیامهای مکتوب گاه به گاه نغمهای ساز نکرد.
حتی پدرزن خیلی محرمش که داغدار دخترش یعنی همسر سید مجتبی، بخت دیدار با داماد معظم را نیافت و هر روز حکایت تازهای بافت که مقام معظم دلتنگ است و میل مبارکش به انتقام و جنگ. به عبارتی، سید مجتبی در مقام ژوکر به دست هر کس و ناکسی میافتاد که دنبال ورق سوم همگون بود، فریاد میزد که شرفیاب شدم و آقا توجیهات لازم را دادند و فراموش میکرد همین چند هفته پیش جناب رئیسجمهوری پس از آنکه دیدار هفت ساعته با مجتبی داشت به ینگه دنیا رفت و در آنجا به اخبارنویس آمریکایی گفتند کشور را شش نفر اداره میکنند که سه تن آنها سران سه قوهاند.
اصولاً وجود ولیفقیهی که وصیتنامهٔ پدرش خاکستر شده و حالا هیأتی از خبرگان در جستوجوی یافتن کپی آناند و هرگز در مجلس خبرگان جلسهای حضوری یا از طریق ارتباط کامپیوتری برای انتخابش تشکیل نشده چگونه میتواند رهبر باشد. تازه این در صورتی است که او صحیح و سالم، دارای عقل و شعور، بینش و دانش راهبردی، توان فیزیکی، معرفت اسلامی و فقهی باشد و حداقل چند هزار مقلد احکامش را پذیرفته باشند و بدان عمل کنند. با این مقدمات، همانطور که پیش از این نوشتهام، وجود مجتبی حقیقی است یا حقوقی، ژوکر صاحب فعلیت است یا عروسک ژوکر خیمهشببازی؟ شاید با وضعیت موجود شبح جنگ، تورم و گرانی وحشتناک کسی برای مرده و زنده مجتبی تره هم خرد نکند، اما عبور از این حکایت در پیریزی آیندهٔ میهن و سرنوشت هممیهنانمان اهمیت بسیاری دارد و من مختصری در باب آن میگویم.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
خمینی ولایت فقیه را به دست مرحوم منتظری رسمیت داد (منتظری بارها از این کار اظهار ندامت کرد). در پایان زندگی او هاشمی رفسنجانی، احمد خمینی، مهدی کروبی، محمدی ریشهری، و البته سید علی خامنهای که میدانستند بعد از خمینی اولاً با یک مشت آخوند مدعی روبهرو میشوند و بعد هم معلوم نیست شورای رهبری یا رهبر منتخب خبرگان حاضر به تقسیم قدرت باشد، طرح بازنویسی قانون اساسی را چنان بهسرعت به اجرا درآوردند که انگشت خمینی زیر آن بخورد. مطلقه شدن ولایت اولاً به منزلهٔ دائمی بودن آن تا پایان عمر رهبر بود و در ثانی گزینهٔ رهبر بعد از او نیز به حکم یا وصیت او و یادآوری کسی مثل هاشمی رفسنجانی از توصیههای رهبر راحل که مثلاً شما وقتی مجتبی را دارید دنبال چه کسی هستید، رقم زده میشد.
بعد از مرگ خامنهای دو روایت به گوش میرسید: روایت دفتر او یعنی محمدی گلپایگانی، اصغر حجازی و حواشی آنها، مثل قمی و ایروانی و وحید حقانیان که آقا با وراثت ولایت مخالف بودند و چند بار که این موضوع مطرح شد بهشدت مخالفت کردند. ایشان میگفتند حتی اگر مجتبی اهلیت داشت و این بر خبرگان اثبات شد باید این امر به صورت قانونی و شرعی تثبیت شود (البته این هم نوعی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن بود. با این همه، گلپایگانی و حجازی تأکیدشان روی مخالفت رهبر با موضوع وراثت بود). روایت دیگر از آن حسین طائب، موحدی کرمانی رئیس خبرگان، احمد جنتی ازکارافتاده و صد البته حداد عادل بود. حداد عادلی که از پدر دامادش به چنان دولت و قدرتی رسید که وقتی همراه دکتر سید حسین نصر بود خوابش را هم نمیدید. از او نقل شده وقتی آقا مجتبی تدریس را کنار گذاشت به امر والد معظمشان بود تا سیاست و ادارهٔ امور را تماموقت ممارست کند. جناب استاد توجه نداشت که از سال ۸۴ به گفتهٔ کروبی «آقازاده در همهٔ امور دخالت و نظارت دارد»، بنابراین نیاز به تمرین ندارد. به هر روی، با دخالت سپاه به نفع راویان دوم، رهبری مجتبی اعلام شد. در پشت پرده اما نزاع ادامه یافت. در هفتههای بعد با یک معاملهٔ پس پرده طائب از دفتر به بسیج رفت، مهدی خاموشی از ریاست دفتر معلق شد و بخشی و نه همهٔ تیم محمدی گلپایگانی و اصغر حجازی به دفتر مرحوم بازگشتند. استقبال گلپایگانی از پزشکیان در فرودگاه هنگام بازگشت او از نیویورک و تحت عنوان رئیس دفتر مقام معظم رهبری نشانهای از این تغییر و تحول بود.
در این گیرودار گروه ششنفرهٔ ادارهٔ امور کشور و شش دنبالهشان، از یکسو در پی دور کردن شبح جنگ، مصالحهای ولو اسمی با آمریکا و تضمین بقای رژیم، و کاستن از فشار عمومی و جلوگیری از فروپاشی کشور و به تبع آن نظاماند، و از سوی دیگر هرازگاه که قافیه تنگ میآید، ژوکر مجتبی را رو میکنند تا بگویند دست ما جور است و ایران در دست ماست.
شاید بعضی سؤال کنند مجتبی کجاست و تا چه حد قادر است در تصمیمگیریهای کلان نقش داشته باشد و آیا اصولاً برای او آیندهای پیشبینی میکنی و اگر مرده یا نیممرده است این گفتهٔ نتانیاهو که مجتبی راه پدرش را دنبال میکند چه معنایی دارد.
نکتهٔ مهم این است که تاکنون فایل تصویری و صوتی از او پخش نشده که دال بر زنده یا نیمهزنده بودنش باشد. آیا شدت جراحات او در حد نقص عضو، فقدان اراده و اندیشیدن و تشخیص است. هرکدام از این پرسشها پاسخی جز این ندارد که مجتبی توان ممارست مسئولیتهای سنگینش را ندارد.
پرسش بعدی این است، به فرض آنکه مجتبی شفا یابد و سرپا شود، آیا بعد از غیبت صغری کسی او را به عنوان رهبر به رسمیت خواهد شناخت؟ ملت که جای خود دارد، در جمع خونتای حاکم که از پس پرده غیبت آگاهاند آیا بعد از چشیدن طعم لذیذ قدرت بدون سرخر ولیفقیه آیا کسی حاضر است دوباره از مرتبهٔ خالق مجتبی به مرحله نوکر مجتبی نزول کند؟ حوزه چی؟ با بودن اعرافی که خواب ولایت را میبیند، یا میرباقری و احمد خاتمی، میتوان تصور کرد حضرت آقا مجتبی به تخت ولایت برسد؟ او با چه معجزهای میخواهد ایران را از ورشکستگی و عقیم بودن اقتصادی و علیلمزاجی نجات دهد و زایایش کند؟
میرسیم به مجتبی و رهبری او با سنجش جهانی، یعنی همین که جهان یا حداقل آمریکا و اسرائیل و بریتانیا بپذیرند که او نهفقط زنده و بههوش و سرپا بلکه دارای اقتدار تصمیمگیری است و از سوی ارکان قدرت و حداقل جمعی از مردم ولو ۵ درصد به رسمیت شناخته میشود. اگر نخستوزیر اسرائیل از پیروی پسر از پدر میگوید، یا ترامپ یک بار گفت خوب او را پنهان نگاه داشتهاند، خاشاک در چشم حریف پاشیدن است و خر کردن آنها؛ یعنی اینکه ما میدانیم مجتبی مقصر است و شما اطاعت امر میکنید.
آخوندها در مباحثاتشان در حوزه بعضی وقتها برای دست انداختن طلبههایی که تازه از روستا به قم آمدهاند، بعد از شام و نماز مغرب و عشاء توی تابستانها گعدهای (نشست آخوندی) بر پا میکنند؛ یکی میگوید فرض کنیم شمر امام حسین را نکشته بود، آنوقت چه میشد. هرکسی اظهارنظری میکرد از جمله همین طلبهها. یکی میگفت خدا نکند، شیعه از بین میرفت. دیگری میگفت حضرت سجاد جایشان را میگرفت. آخوند رند میگفت زینالعابدین بیمار بود چطوری جایش را میگرفت؟ خلاصه حرف و بحثها داغ میشد تا اینکه آخوند رند اولی میگفت اگر حسین کشته نمیشد و کربلا نبود الآن من و تو یا مقنی بودیم یا شاگرد عمله. استعدادی که نداریم ناچار حمالی میکردیم، بعد همگی شکر خدا میکردند که سر حسین کشته شد و علیاکبر به شهادت رسید و امام سجاد بیمار بود تا آخوندها به نان و آب برسند.
در باب مجتبی هم باید سؤال را آخوندی مطرح کرد؛ اگر خبر مرگ یا نیممرگ شدنش منتشر شده بود، آنوقت آقای قالیباف و عبداللهی و وحیدی و محسنی اژهای و دکتر مسعود پزشکیان چگونه میتوانستند به این راحتی در جمع ظاهر شوند با ونس و ویتکاف و آصف منیر و نخستوزیر قطر و سلطان عمان سر به گریبان شوند و یک روز اعلام کنند آقا با مصالحه موافقت کردند گرچه نیتشان محاربه است، و روز دیگر از قول ایشان دستور دهند نیروهای بسیج در خیابان باشند و با حضور خود اقتدار نظام را نشان دهند و اژهای مدعی شود آقا همهٔ اعدامها را تأیید میکنند و خواستار مجازات بیشترند، و حداد عادل به عبای سوختهٔ شاهدامادش متوسل شود تا خدایناکرده کسی به مدرسهٔ فرهنگ و ثروتهای کلان آقازاده و اهل بیتشان نظر سوئی بیندازد.
ولایت فقیه را با مجتبای مجروح یا قتیل دفن کنید، این مرده زنده نخواهد شد.

















