مدتی پیش در مقالهای با عنوان "دوست، رقیب و دشمن" نوشتم که یکی از کاستیهای فرهنگ سیاسی ما، ناتوانی در تمایز میان این سه مفهوم است. در آن مقاله استدلال کردم که در بخشی از مناسبات سیاسی ایران، افراد یا دوست تلقی میشوند یا دشمن؛ گویی مفهومی به نام "رقیب" وجود ندارد.
گفتوگوهای اخیرم با شماری از فعالان سیاسی، بار دیگر مرا به این موضوع بازگرداند؛ اما این بار با پرسشی عمیقتر: چرا حتی هنگامی که افراد از ضرورت همبستگی و دموکراسی سخن میگویند، گفتوگو با رقیب برایشان تا این اندازه دشوار است؟
وقتی بیاعتمادی جای شناخت را میگیرد
بیاعتمادی در سیاست امری غیرعادی نیست. جریانهای سیاسی ممکن است درباره اهداف، برنامهها و حتی صداقت یکدیگر تردید داشته باشند. مشکل از جایی آغاز میشود که این تردیدها به یقین تبدیل شوند؛ یقینی که دیگر نیازی به بررسی و بازنگری در خود احساس نمیکند.
در یکی از گفتوگوهای اخیر، بحث به سخنی از رضا پهلوی رسید که بنا بر نقل مطرحشده، در برابر شعار "جاوید شاه" گفته بود این حمایت باید پای صندوق رأی نشان داده شود.
از این عبارت میتوان چنین برداشت کرد که تصمیم نهایی به رأی مردم واگذار میشود. اما یکی از مخاطبان من آن را به معنای اعلام پیروزی قطعی سلطنت در صندوق رأی تفسیر میکرد.
موضوع این نیست که کدامیک از ما باید به رضا پهلوی اعتماد کنیم. مسئله این است که چگونه پیشداوریهای ما میتوانند بر تفسیر سخنان دیگران اثر بگذارند.
وقتی کسی را از پیش فاقد صداقت بدانیم، حتی سخنی که ظاهراً بر حق انتخاب مردم تأکید دارد، ممکن است در ذهن ما معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند.
این پدیده به یک جریان سیاسی محدود نیست. هواداران یک شخصیت سیاسی نیز ممکن است هر انتقاد از او را نشانه دشمنی، تخریب یا وابستگی به مخالفانش تلقی کنند.
در چنین فضایی، واقعیتها کمتر برای شناخت طرف مقابل بررسی میشوند و بیشتر برای تأیید داوریهای پیشین به کار میروند.
همه دموکراتاند، اما رقیب کجاست؟
نکته تأملبرانگیز آن است که بسیاری از کسانی که در چنین مناسباتی گرفتار میشوند، خود را دموکرات میدانند.
ممکن است این اعتقاد کاملاً صادقانه باشد. اما دموکراسی تنها باور به انتخابات آزاد یا مخالفت با استبداد نیست. دموکراسی مستلزم پذیرش حق حضور، رقابت و حتی پیروزی کسانی است که با آنان اختلاف داریم.
در مناسبات دموکراتیک، رقیب نه دوست ماست و نه لزوماً دشمن ما. او کسی است که برنامه و دیدگاه متفاوتی دارد و برای تحقق آن تلاش میکند.
ما حق داریم با او رقابت کنیم، از مواضعش انتقاد کنیم و برای شکست برنامه سیاسی او بکوشیم؛ اما نمیتوانیم صرف اختلافنظر، حق موجودیت سیاسی او را انکار کنیم.
اگر رقیب را دشمن بدانیم، مذاکره با او نشانه ضعف، مصالحه با او نوعی تسلیم و پذیرش حق حضورش عقبنشینی از اصول تلقی خواهد شد.
در چنین وضعیتی، حتی سخن گفتن از همبستگی ملی نیز ممکن است به شعاری بیپشتوانه تبدیل شود.
سرنوشت دشوار اندیشه مستقل
در یکی دیگر از گفتوگوهای اخیر، دوستی نکته جالبی مطرح کرد. میگفت برخی جمهوریخواهان تو را طرفدار رضا پهلوی میدانند، درحالیکه برخی طرفداران رضا پهلوی او را مخالف شاهزاده معرفی میکنند.
این تجربه، صرفنظر از درستی یا نادرستی داوری هر یک از طرفها، نشاندهنده دشواری حفظ استقلال فکری در فضای دوقطبی است.
گویی فرد نمیتواند هم از یک موضع رضا پهلوی دفاع کند و هم از موضع دیگری انتقاد کند. باید به یکی از دو اردوگاه تعلق داشته باشد.
درحالیکه استقلال سیاسی دقیقاً به معنای آزادی در داوری درباره هر موضوع، بدون الزام به پیروی از یک شخصیت یا جریان است.
جامعهای که در آن استقلال اندیشه به وابستگی پنهان تعبیر شود، بهتدریج ظرفیت گفتوگوی آزاد را از دست میدهد.
چرا گفتوگو بینتیجه فرض میشود؟
در گفتوگوهای اخیر درباره امکان همکاری میان جمهوریخواهان و جریان نزدیک به رضا پهلوی، بارها با این برداشت مواجه شدم که مذاکره نتیجهای نخواهد داشت.
ممکن است چنین ارزیابیای بر تجربههای واقعی استوار باشد. هیچ جریان سیاسی نیز موظف نیست وارد هر مذاکره یا ائتلافی شود.
اما تفاوت مهمی میان این دو موضع وجود دارد: اینکه بگوییم "تجربههای گذشته موفق نبودهاند و باید شرایط مذاکره تغییر کند"، یا اینکه معتقد باشیم "همهچیز از پیش معلوم است و هیچ گفتوگویی فایده ندارد".
در حالت نخست، هنوز امکان بازنگری و یافتن راههای تازه وجود دارد. در حالت دوم، راه بررسی بسته میشود.
از سوی دیگر، رفتار و گفتار تقابلی برخی هواداران و چهرههای نزدیک به جریانهای سیاسی نیز میتواند بیاعتمادی موجود را تشدید کند. هر طرف رفتار تند طرف مقابل را شاهدی بر درستی بدبینی خود میداند و به واکنشی مشابه روی میآورد.
به این ترتیب، چرخهای شکل میگیرد که در آن بیاعتمادی، تقابل ایجاد میکند و تقابل نیز بیاعتمادی را افزایش میدهد.
آیا برای همکاری باید به یکدیگر اعتماد داشته باشیم؟
شاید یکی از اشتباهات ما این باشد که تصور میکنیم همکاری سیاسی تنها میان کسانی ممکن است که به یکدیگر اعتماد دارند.
درحالیکه یکی از کارکردهای نهادهای دموکراتیک، فراهم آوردن امکان همکاری و رقابت مسالمتآمیز میان نیروهایی است که الزاماً به یکدیگر اعتماد ندارند.
قانون، تقسیم اختیارات، شفافیت تصمیمگیری، نظارت و پاسخگویی دقیقاً برای محدودکردن امکان سوءاستفاده از قدرت به وجود آمدهاند.
در موضوع همگرایی اپوزیسیون نیز میتوان همین منطق را به کار گرفت.
قرار نیست جمهوریخواهان به پادشاهیخواهی اعتقاد پیدا کنند یا طرفداران پادشاهی از دیدگاه خود دست بکشند. همچنین قرار نیست همه به یک شخصیت سیاسی اعتماد کنند.
پرسش این است که آیا میتوانند بر سر قواعدی توافق کنند که هیچ جریان یا شخصیتی نتواند اراده خود را بر دیگران تحمیل کند؟
نهاد همگرایی؛ بستری برای همکاری بدون حذف اختلافات
یکی از راههای قابل بررسی، شکلگیری نهادی برای همگرایی نیروهای سیاسی است؛ نهادی که هدف آن نه ادغام سازمانها، نه تعیین پیشاپیش رهبر و نه تحمیل یک برنامه سیاسی واحد، بلکه فراهمکردن امکان گفتوگو و همکاری بر سر مسائل مشترک باشد.
چنین نهادی میتواند بر چند اصل استوار شود: استقلال جریانهای مشارکتکننده، برابری حقوق آنان، شفافیت تصمیمگیری، پذیرش تکثر سیاسی و احترام به حق انتخاب آزادانه مردم درباره نظام آینده.
نهاد همگرایی میتواند از گفتوگوهای محدود آغاز کند و بهتدریج، متناسب با میزان توافق و اعتماد ایجادشده، زمینه همکاریهای گستردهتر را فراهم سازد.
در این چارچوب، هیچ جریانی ملزم به چشمپوشی از هویت سیاسی خود نیست. جمهوریخواه همچنان جمهوریخواه میماند و پادشاهیخواه نیز میتواند از دیدگاه خود دفاع کند.
آنچه اهمیت دارد، پذیرش این اصل است که آینده سیاسی ایران متعلق به همه شهروندان آن است و هیچ فرد یا سازمانی نمیتواند خود را از پیش صاحب اختیار تعیین سرنوشت آنان بداند.
البته چنین نهادی نیز تنها زمانی کارآمد خواهد بود که مشارکتکنندگان حداقلی از اراده سیاسی برای گفتوگو، رعایت تعهدات و پذیرش قواعد مشترک داشته باشند.
از دشمنی به رقابت سیاسی
پاسخ به مسئله بیاعتمادی، پیش از هر چیز به تغییر نگاه ما به سیاست مربوط میشود.
باید بپذیریم که اختلاف سیاسی امری طبیعی است و وجود رقیب نه نشانه ضعف جامعه، بلکه یکی از ویژگیهای تکثر سیاسی است.
باید بیاموزیم میان سخن یک فرد، تفسیر خود از آن سخن و داوری درباره نیت او تفاوت بگذاریم.
باید بپذیریم که ممکن است در ارزیابی رقیب اشتباه کرده باشیم و هیچ فرد یا جریانی مالک انحصاری حقیقت نیست.
و مهمتر از همه، باید بتوانیم بدون پذیرش عقاید رقیب، حق حضور و مشارکت سیاسی او را به رسمیت بشناسیم.
این اصول به معنای چشمپوشی از خطاها، نادیدهگرفتن تجربههای تاریخی یا اعتماد بیقیدوشرط نیست. برعکس، به معنای جایگزینکردن داوری مستند و قواعد روشن بهجای اتهام، پیشداوری و دشمنانگاری است.
سخن پایانی
اپوزیسیون ایران با اختلافهای واقعی و گاه عمیق روبهروست. این اختلافها را نمیتوان با دعوتهای کلی به اتحاد از میان برداشت.
اما شاید بتوان بهجای تلاش برای حذف اختلافها، شیوه مواجهه با آنها را تغییر داد.
همبستگی ملی به معنای همفکری همه نیروهای سیاسی نیست. معنای آن میتواند پذیرش مجموعهای از قواعد مشترک باشد که به نیروهای متفاوت امکان دهد برای اهداف معین همکاری کنند و در عین حال، رقابت سیاسی خود را ادامه دهند.
دموکراسی را نمیتوان تنها برای فردای تغییر حکومت خواست. مناسبات دموکراتیک باید از امروز و در رفتار ما با کسانی آغاز شود که با آنان اختلاف داریم.
شاید نخستین گام در راه همگرایی اپوزیسیون، نه انتخاب یک رهبر مشترک، بلکه بهرسمیتشناختن یکدیگر بهعنوان رقیبانی مشروع باشد.


















