فتحالفتوح جمهوری اسلامی؟
سقوط آزاد ما در سال ۱۳۵۷ نهتنها بازگشت به دوران پیش از مشروطیت، بلکه سرنگونی در باتلاق ولایت بود
علیرضا نوریزاده - ایندیپندنت فارسی
۴۸سال پیش، انتشار مطلبی که جزء به جزء آن دقیق و درست، اما زمان چاپش بسیار نامناسب و بدون درنظرگرفتن پیامدهای آن بود، و در چارچوب تسویهحسابهای مرحوم هویدا با جمشید آموزگار نوشته شد، ملت ما را در مسیری انداخت که هزینههایش تا امروز به جز هزاران اعدامی و کشته و میلیونها آواره و میلیاردها دلار خسارت و زیرورو شدن خانهٔ پدری و احوال و روزگار ساکنانش، تحمل یک جنگ هشت ساله و سه چهار جنگ ویرانگر نسبتاً کوتاهمدت و کشته شدن ولی فقیه و حدقل ۲۰۰ تن از فرماندهان نظامیامنیتی و سیاسی رژیم و جایگزین شدن ضدفرهنگ خرافه و جهل و تعصب و نفرت و مرگ در مکان فرهنگ پرشکوه و شوکت رنگارنگ و گشاده دل و اندیشه و تعامل متسامح و عرفانی با دین بود.
این از هزینههای ما، اما هزینههای جهان اسلام از جاکارتا تا کازابلانکا نیز کمتر از هزینههایی که ما پرداخت کردیم، نبود. کافی است شما کتابهایی را که امروز در جهان عرب منتشر میشود، با کتابهایی که در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در قرن بیستم منتشر شد، مقایسه کنید. پاکستان و اندونزی را بنگرید و به یمن و لیبی و تونس و سوریه و عراق سر بزنید. در همهٔ این کشورها، اگر استبداد هم برقرار بود، رسمی یا غیر رسمی، اما حکومتها کموبیش سکولار بودند.
شاه فقید به تلویح و تصریح، گفته بود من اگر بروم، آرامش و امنیت و سعادت از منطقه و جهان پر خواهد کشید و دیدیم پیشبینی مردی که جان و جهانش ایران بود، خیلی زود تحقق یافت و مصیبت در ابعادی گسترده، نخست در خانهٔ پدری و سپس در جابلقا و جابلسای جهان، هر روز شدیدتر و اوضاع وخیمتر شد.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
امروز افراد حاکم در میهن ما نتایج انتخابات دو دموکراسی را که حکومتهایش برگزیده مردماند و شورای نگهبان ندارند، پیروزی جمهوری ولایت فقیه قلمداد میکنند.
این فضا را نه در دایرهٔ حکومتها بلکه در جمع تودههای مسلمان متعصب هم میتوان با دل و جان حس کرد. در شبکهٔ ماهوارهای نیل، ساعتی بعد از اعلام نتایج انتخابات سنا و مجلس نمایندگان آمریکا در مصاحبهای، نخستین سوال گوینده روی این محور دور میزد که به عنوان یک ایرانی، آیا از شکست جمهوریخواهان خوشحالی؟
و در وطنم بوقهای رژیم ۲۴ ساعت است که در صور اسرافیل میدمند: «توپ و موشک آوردیم/ انتخابات رو بردیم» ما در ۴۷ سال هزینهٔ خوشباوری اکثریتمان، خباثت جمعی و دشمنی با پهلوی ایرانساز جمعی دیگر و البته جمع روضهخوانها و ملایان رنجی را تحمل کردهایم که نیاکان ما حتی در دوران استبداد صغیر هم با آن روبهرو نشدند.
تاریخ را ورق میزنم. ۱۰۰ سال پیش، ملتی عقبمانده با قاطر و سرهای گر و کلاه نمدی و زنهای پیچیده در چادر و برقع و تراخم و طاعون و سالک، کوچههای گلی و خندق و خرافات و آخوند و سلطان مستبد و وزیران نوکر اجنبی به مشروطه میرسد و ناگهان چنان حالوهوای وطن دگرگون میشود که تو گویی، با ملتی دیگر سروکار داری.
به روایت مهدی قلی خان هدایت مخبرالسلطنه، شبها اینجا و آنجا کلاس دایر میشود تا مردم را با قوانین اساسی و اصول مشروطه آشنا کنند. استاد عزیزم، زندهنام احمد احرار، حکایت مطبوعات آن روزگار را برشمرده است و در همین حکایت، میخوانیم چگونه دولتمردان آن روز که بعضاً مثل عینالدوله و مشیرالدوله یا محمد ولی خان سپهدار اعظم و علاءالسلطنه و سردار اسعد قلباً و روحاً مخالف سرسخت یکدیگر بودند، آنگاه که هستی و استقلال میهن در خطر بود، نفاق و جدال را کنار میگذاشتند و مطابق مصلحت، روزی که یکی به میدان میآمد، آن دگران به یاریاش برمیخاستند.
این تصویر را با آنچه در سال ۱۳۵۷ شاهدش بودیم و آنچه را امروز در گسترهٔ اپوزیسیون شاهدیم، مقایسه کنید. محمدعلیشاه به سفارت روس پناه میبرد، اما مشروطهخواهان فرزند خردسال او را از سفارت بیرون میآورند و شاهش میخوانند و عضدالملک، بزرگ قاجار، و پس از او ناصرالملک، تحصیلکرده آکسفورد، را تا به سن قانونی رسیدن احمد شاه، به مقام نایبالسلطنه برمیگزیدند.
سقوط آزاد ما در سال ۱۳۵۷ نهتنها بازگشت به دوران پیش از مشروطیت، بلکه سرنگونی در باتلاق ولایت بود. در سال ۱۳۵۷، جامعهٔ ما به یک جامعهٔ سکولار نزدیک میشد که باور مذهبی نیز بدون هیچ مانعی نزد هموطنان از احترام و جایگاه متعالی برخوردار بود. نزدیک به سه دهه قبل از انقلاب خمینی، جامعهٔ ما هنوز مذهبیتر بود و آخوندها سلطهٔ بیشتری بر افکار مردم داشتند.
این درست که فداییان اسلام ناب محمدی احمد کسروی را کشتند، اما همان سالهای بعد از جنگ، شادروان کسروی گروه و نشریهٔ خود را داشت و کتابهایش را چاپ میکرد. نگاه ایرجمیرزا به آخوندها را امروز چه کسی در ایران میتواند در خطاب و نوشته بازگو کند؟ نزار قبانی زیباترین شعرهای عریان عاشقانهاش را در کنار شعرهای سیاسی، در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ سرود و منتشر کرد. آن وقت چند سال پیش زمانی که قلب عاشقش از حرکت ایستاد، پیروان اسلام ولایتی از نوع سنی، در مسجد ریجنت پارک لندن میخواستند جسد او را آتش بزنند، چون در وصف سینههای لیلایش قصیده عشق سروده بود.
هزار سال پیش یا بیشتر، شاعران مسلمان عرب و ایرانی چنگ به تغزل میزدند و ابونواسوار پیکر مرمرین معشوقه را با واژگان معطر تصویر میکردند، امروز اما اگر شعرها بوی مرگ و دشمنی با آمریکا ندهد و جوهرهاش در امر مدح اسلام ناب ولایتی یا طالبانی نباشد، مجال عرضه شدن پیدا نمیکند.
مقالهٔ احمد رشیدی مطلق عین حقیقت بود.
اینکه سید روحالله مصطفوی نوادهٔ سیدی مهاجر از کشمیر بود و از روزگار جوانی، دل به فلسفه و شعر بسته و هندی تخلص میکرد.
بعدها برادر بزرگ بانی فتنه و بدعت ولایت فقیه، یعنی مرحوم پسندیده، هزار بار بدتر از محتوای آن مقاله معروف را در باب اصل و نسب خود و اخوی بر زبان راند و قضیه شاعری «حضرت نایب امام» نیز همان فردای مرگش برملا شد. تا آن روز فقط فاطمه سلطانی طباطبائی، عروس «آقا»، خواننده شعرها بود و نگهدارنده اوراق شیدایی سید.
خمینی با تزویر و حقهبازی آخوندی بهخوبی آشنا بود و میدانست چگونه میتوان تودههای جاهل متعصب را تحریک کرند (همانگونه که پس از چاپ مقاله احمدی رشیدی مطلق کردند).
از یکسو به محض آنکه حس میکرد ممکن است فلان مرجع طرف توجه مردم واقع شود یا در حوزه، محور قرار گیرد، زیرآبش را میزد. چه این مرجع مرحوم سید کاظم شریعتمداری و علامه رضا صدر و سید صادق روحانی بود، چه سید محمد روحانی و حاج آقا احمد خوانساری. این آخر هم دیدیم که چه بلایی بر سر ثمرهٔ حیات و میوهٔ زندگیاش، آیتالله منتظری، آورد، اما همین خمینی در برابر آخوندهای مرتجع و معروف به زهد و تعصب و تخلف (عقبماندگی ذهنی) کوتاه میآمد و به دفعات در برابر آنها تسلیم میشد و عقبنشینی میکرد.
باری، با ظهور خمینی در صحنه، جن ملایان از شیشه بیرون آمد و شگفتا که روشنفکران جهان اسلام، بهویژه چپها، با ستایش از خمینی و انقلاب اسلامی همچون تودهایهای خودمان (به ظاهر برای دهنکجی به رژیمهای سرکوبگر حاکم بر سرزمینهایشان) در جهان عرب بر بال قومیت عربی یا اسلام سلفی و در هیأت سرجوخهها و سرهنگهای یکشبهژنرالشده و دهاتیهای بعثی تکریتی یا علوی و...، زمینهساز بالا رفتن پرچم اسلام ناب انقلابی محمدی از دو نوع طالبانی و ولایتی آن شدند.
در کشورهای عربی و اسلامی، نیز وضع کموبیش همین گونه بود. ابوالعلای مودودی و پسرش را دیکتاتورهای نظامی پاکستانی روی سر میگذاشتند، اما ذوالفقار علی بوتو را که میخواست پاکستان فلکزده گرفتار خرافات و ارتجاع را به قرن بیستم برساند، با فتوای قاضی حسین و ضیاءالحق، اعدام کردند.
در مصر، انورالسادات فراموش میکرد که در عهد سلفش، این اخوانالمسلمین بودند که قصد جان عبدالناصر را کردند و ناصری که اهل آدمکشی نبود، سید قطب را علیرغم همه پادرمیانیها، اعدام کرد، با این حال به جای آنکه به نیروهای سکولار جامعه از چپ و راست مجال بدهد در برابر گسترش نفوذ اسلامیها، احزاب خود را فعال کنند و روزنامههای متنوعشان را منتشر کنند، دست توسل به سوی شیوخ الازهر دراز کرد و به سازمان امنیتش توصیه کرد در انتخابات اتحادیههای دانشجویی و صنفی و کارگری، از اسلامیها در برابر ملیها و چپها حمایت کنند. در نهایت، هم خود به دست مارهایی که در آستین پرورده بود، کشته شد.
بگذارید داستانی را برایتان به نقل از عبدالحلیم خدام بگویم که ۳۵ سال، نفر دوم قدرت در سوریه بود و بشار را روی زانویش بزرگ کرد. خدام در مصاحبهای که با او داشتم تعریف میکرد زمانی که نیروهای گارد جمهوری به ریاست رفعت الاسد، برادر حافظ و عموی بشار، شهر حما را محاصره کرد، مفتی وقت سوریه، در یک تماس تلفنی به ژنرال علی دوبا، دستیار رفعت و مردی که سالها امنیتخانهٔ مبارکهٔ پدر و پسر اسد را اداره کرد، گفته بود ملاحظهٔ زنان و بچهها را بکنید.
علی دوبا بلافصله بعد از این مکالمه، ۲۰۰ تن از زبدهسربازان علوی را احضار کرد و به آنها گفت حضرت رئیسجمهوری، به شما اجازه داده خدمت زن و بچه کفار و خوارج شهر حما که علیه نظام اسلامی ما به پا خاستهاند، برسید.
شش سال بعد از کشتار مردم حما و ویرانی این شهر، در هتل الامیر دمشق، زن جوانی را دیدم با کودکی در آغوش که جلو هتل گدایی میکرد. لیرهای به او دادم. دعایم کرد و بعد گفت برادر ایرانیام (با چند هموطن همراه بودم و فارسی میگفتیم، آن زن زبان ما را دریافته بود) بانوی بزرگوار زینب کبری یارت باشد. کلامش به دلم نشست. چند لیره دیگر به او دادم. ابوحامد، رفیق سوریام که همراه ما بود، گفت این زن یکی از پنج هزار زنی است که بعد از تجاوز سربازان سوری، حامله شد و فرزندی به دنیا آورد. او را به شهر و خانهاش راه نمیدهند و آواره و سرگردان هر روز اینجا به گدایی مشغول است. رژیم سرنگونشده بعثی سوریه یارغار خمینی و سیدعلی خامنهای بود.
اروپا در برابر شعبده دکانداران دین و دولت در دنیای اسلام، دستپاچه شد و مصیبتی که امروز با نزول اسلامیها با آن روبهرو است، نتیجهٔ همان دستپاچگی نزدیک پنج دهه پیش است.
اینک مجتبی خامنهای دستور داده که قول آمریکا، چه دولت در دست دموکراتها باشد، چه جمهوریخواهان را قبول نکنید. چرا که «در زلف چون کمندش هرگز مپیچ کانجا/ سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت». این را کسی میگوید که پدرش در دو شب، ۴۰ هزار تن را کشت و ارباب پدرش ماهها از کشته پشته ساخت و در یک ماه، هزاران جوان را در اوین و بدتر از اوین به دار سپرد و خود بر بام مدرسهٔ رفاه بر جنازهٔ دلاورانی چون رحیمی و خسرو داد، نماز شکر به جا آورد .
حال با نقشهٔ کشتن رهبران شورای همکاریهای خلیج فارس و اشغال بوبیان و بحرین و ابوظبی و آسیبرسانی به سعودیها، قصد فتحالفتوح دارد و سالروز ۱۳ آبان اشتهای او را برای بلع بهکلی تحریک کرده است. او به عنوان عروسک خیمهشببازی و چرخگردانان او، از ته دل ذوق میکنند که ترامپ را در خانهٔ خود شکست دادهاند و حالا «بمب اتمی را میسازیم و جهان را برای ظهور حضرت آماده میکنیم!»
پانویس: «فتحالفتوح» به معنای بزرگترین پیروزی است. این تعبیر در ادبیات جمهوری اسلامی با آزادسازی بستان در عملیات طریقالقدس، در آذر ۱۳۶۰، پیوند خورده است؛ بااینحال، خمینی در پیام آن زمان، «فتحالفتوح» را بیش از پیروزی نظامی، در ایمان، اخلاص و «روح شهادتطلبی» رزمندگان میدید؛ برداشتی که بعدها به تربیت نیروهای مؤمن و وفادار به نظام تعبیر شد.

شورش از درون کاخ سفید


















