و آنگاه صبح روز واقعه فرا رسيد . او را در غل و زنجير بسوي مقتل مي بردند در حاليکه در کوي و برزن از فرط شادي و شعف مي رقصيد و دست مي افشاند و اين بر بهت مردم مي افزود و وجود اهورايش را نزد آنها افزون مي کرد . رئيس شرطه از ترس گفت که او در قصر وزير است مپنداريد که اين مجنون اوست .
به ميدان رسيدند خلق انبوه بود و چشمان نگران و مبهوتي که او را نظاره مي کردند . چنان به چوبه دار مي نگريست که انگار معبودش است . بيانگاري ديوانه شده بود شايد هم در خلوت آخرين باده گساري کرده بود . بيشک به مسيح مي مانست ، غير قابل فنا .
بر ديرکي مصلوبش کردند و جامه دريدند تا تازيانه اش بزنند . تازيانه يکي پس از ديگري بر پيکرش نواخته مي شد . انگار هر چه تـازيانه بيشتر به بدنش بـوسه مي زند و در برش مي گرفت عـطشش افـزونتر مي شد و با شدت و سرعت بيشتري اين هرزگي را تکرار مي کرد . حکم آمد که بس است شايد تازيانه هم مريدش گردد و سر به شورش بردارد .
با دسـتان و پاهاي بسته باز مي رقـصيد . دسـتور آمد که دست و پايش ببرند . بـريدند ، اما انـگار بـازهم مي رقصيدند و خون که ديگر تحمل جسم کوچک خاکيش را نداشت به سرعت هرچه تمام تر به بيرون جهيد . صورت زردش را با خونش گلگونه زد تا نيانديشند که ترسيده و خودش را باخته است که گلگونه مردان خون سرخشان است . با خونش وضو ساخت تا دو رکعت نماز عشقش درست درآيد .
آنگاه بلند خـنديد و به صورت تک تک قـاتلانش نگريست که چـطور با وحـشت به او مي نـگريستند پـس چشمش را درآوردند تا ترسشان افزون نگردد . فغاني از خلق مضطرب برخاست و مويه شان افزون گشت. دستور آمد که زبانش برکنيد چون زبان سرخ ، سر سبز دهد بر باد . جلاد بر آن شد تا دستور بجاي آورد. گفت اگر مي خواهي چيزي بگو. پـس اينچنين گفت :«الهي! از اين رنج که بهر تو مي دارند محرومشان مگردان و از اين دولتشان بي نصيب مگردان » . آنگاه زبانش بر کندند .
همچنان مي خنديد . حسرت شنيدن يک آخ را هم بر دل تاريکشان گذاشته بود . گوئي آنها را به سخره گرفته بود و تلاششان را براي به زانو در آوردنش بي نتيجه گذاشته بود .
دريغ از يک قطره اشک ، دريغ از يک ناله ، دريغ از يک آخ ، دريغ ، دريغ ، دريغ ...
آنگاه که ديگر از استغفارش نااميد گشتند و از خنده هايش به تنگ آمدند گفتند هرچه مي شد کرده ايم ما، لـيک اين شـعله خـاموش ناشدنيست . تـرس از آن داريم که اين شـعله ، شـعله دگران افـزون کند و اصحابمان را هم بسوزاند . پس دستور آمد که سر سبز از تن گرمش جدا کنند .
جمعيت ديگر خاموش شده بودند . نه مويه اي ، نه فغاني ؛ فقط سکوت مرگبار و بهت ...
سرش بر زمين غلطيد و رو به تاريكدلان افتاد . انگار به تک تکشان مي نگريست و مي خنديد بعضي چهره بـرتابيدند تا سنگيني نگاهش را احساس نکنند . آنهائي که وزير شـاهد آورده بود تا مـغلطه کنند و بگويند « اين براي نـجات اسلام است . بگذار خـونش به گردن ما باشد!.» گردنشان تاب نياورد و در مقابلش خم گشت تا کرنشي بر جسد گلگون او کرده باشند .
دستور آمد تا در حصير بپيچندش و همراه کتاب هايش در آتش جهل و نفرت بسوزانندش تا اثرش بطور کمال پاک شود . آتش جسمش را بگرمي در آغوش کشيد تا تمام وجود او را در خودش حل کند و به طهارتش بيافزايد اما نتوانست . در لحظه اي دريافت که در پرتو آتش جسم او ، گرمايش دارد رو به سردي مي گرايد . آنگاه خاکسترش را به جاگذاشت به دنبال تحصيل آن آتش اهورائي زبانه کشيد .
شوريده اي گفت : هان اي خاکستر حرف بزن و موعظه کن! ، او همچون مسيح زنده است و روحش در ديگري حلول خواهد کرد .
دستور آمد که خاکسترش را به دجله بريزند تا دجله خاکسترش را به دريا برد و خاطره اش را محو گرداند . دجله خروشان و جوشان خاکسترش را در برگرفت و رقص کنان با خود برد . اما در لحظه اي دريافت که خـروش خـاکستر دارد از مـسير مـنحرفش مي کند و هـمچون ديـوانگان او را راهي صـحرا و بيابان مي کند . آنگاه خاکسترش را به خاک پاشيد و از حملش سرباز زد و به دنبال تحصيل آن خروش و جوشش راهي شد .
خـاک ، پدر گونه خـاکسترش را به نرمي لمس کرد اما از شنيدن آنچه بر او رفته بود چـاک چـاک شد و فغان برآورد که من نمي توانم سنگيني اين خاکستر را بر دوشم تحمل کنم و هر لحظه ممکن است فروريزم . اين بار سخت گران است بر من حقير . من اجساد زيادي در خود جاي داده ام اما تحمل اين خاکستر نتوانم . آنگاه به آسمان پاشيد خاکسترش را و به دنبال تحصيل آن گراني در عين اختصار به سکوتي عميق فرو رفت .
در آسمان باد خاکسترش را غرق بوسه کرد و در خروش گشت . خاکستر بسرعت ميل به فرار داشت و باد از پس محارش بر نمي آمد . آنگاه باد گفت : تو گرم تر از آتش ، خـروشان تر از آب ، سـنگينتر از خـاک و تندتر از مـني . چـهار طبايع توان تحمل تو را بر خود ندارند و ناچار تو را پس مي زنند اما من تو را به سراسر گيتي منتشر مي کنم . به آتشها ، آبها ، خاکها و باد ها تا همه با هم متحمل نگهداري از تو باشيم و به اين شکل هرگاه آزاد مردي در جهان سر برآورد بيشک ذره اي از وجود تو را به ارمغان خواهد داشت و وجود تو را در خود احساس خواهد کرد .
خاکستر آرام گرفت و خود را به دست باد سپرد که مجنون وار او را به جاي جاي گيتي ببرد و ذرات وجودش را نزد طبايع متضاد به وديعه بگذارد .
آري اينچنين بود که بيت پردرد اما افسونگر حافظ در وصفش سروده شد :
گفت آن يــار کزو گشت سـر دار بلند
جـرمش اين بود که اســرار هـويـدا مي کرد
اردیبهشت سال 82