
گهگاه میشنويم كه در كشوری بر سر تعيين پنج يا ده نفر برجستهترين شخصيتهای تاريخ آن كشور نظر خواهی میشود و كسانی به عنوان برگزيدگان مردم معرفی میشوند. چند ماه پيش اين كار در انگلستان انجام گرفت و اخيراً در آلمان. انگليسیها با گزيدن چهرههايی چون ويليام شكسپير و چارلز داروين، ليست پرافتخاری را به نمايش گذاشتند. در آلمان، در ليست برگزيدگان تاريخ اين كشور، كسانی چون لوتر و ماركس و اينشتين جای دارند كه هيچ كسی در برجستگی جهانی و تاريخی آنان شك نمیكند. اينان همه تاريخسازان بزرگی بودهاند كه به همهی بشريت متعلق هستند. ما میتوانيم به اروج انسان تا مقام چنين فرزانگانی بر خود بباليم. اينان نماد و نمودار انسان كوشنده و آفريننده هستند و بايد ارجشان نهاد و سرمشقشان كرد. البته در اين ليستها ممكن است كسانی هم باشند كه با همهی مطرح بودنشان به دليل شرايط روز انتخاب شده باشند و جای واقعیشان آن جا نبوده باشد. اين مسأله برای خود رأی دهندگان هم احتمالاً روشن است.
گزينش شخصيتهای برجستهی تاريخ يك كشور میتواند كمك كند تا تصوير فشردهی مردم از تاريخ كشور خود تكميل شود. فكر كردن در بارهی اين افراد نوعی مرور تاريخی و ارزششناسی كار و پيكار انسانهای يك كشور است. در واقع افرادی كه به اين گونه گزيده ميشوند مردمان يك سرزمين را در عرصههای گوناگون فكری و عملی نمايندگی ميكنند و ميتوان گفت سران واقعی آن مردم هستند. به هنگام انديشيدن در بارهی اين بزرگان انسان به خود نيز میانديشد و خويش را در ميراث آنها شريك میيابد. آنها ميراث بزرگ بشريت هستند و بايد سر مشق ما باشند. به هنگام چنين انتخابی ما مجدادا تاريخ خود را مرور ميكنيم و دانستههای خويش را بازبينی ميكنيم و گسترش ميدهيم. يك گفتگوی همگانی در سطح جامعه پيرامون چنين موضوعی میتواند نزديكیهای بسياری پديدآورد و به بررسی همگانی بسياری از رويدادهای مهم تاريخی بدل گردد.
و اما، كدامين كسان ميتوانند آن پنج تن و يا ده تن بزرگترينهای تاريخ ايران باشند؟ كدامند پنج ستاره، يا ده ستارهی از همه درخشانتر در آسمان تاريخ ايران؟ اين را يك همهپرسی ميتواند مشخص كند. با اين همه، من بعنوان يك شهروند ايرانی ذهن خودم را متوجه تاريخ كشورمان كردم و پيشاپيش به ده تن به عنوان بزرگترينهای تاريخ ايران رأی دادم تا تكليف خودم را روشن كرده باشم و در مقابله با كسانی كه مردم كشورم را تحقير ميكنند عظمت اين مردم را يادآور شوم. وقتی اين گزينش را با چند تن از دوستانم در ميان گذاشتم از اين كار استقبال كردند. اغلب آنها در اين گزينش با من همنظر بودند. دوستان توصيه كردند كه من اين موضوع را طرح كنم. من خود نيز به همين نتيجه رسيدم و فكر كردم كه شايد اين كار انگيزهای شود تا همميهنان ديگری هم شروع كنند به رأی دادن و رأی گرفتن در اين باره، و در اين روزگار رأی دادنهای زوركی به آدمها الكی، رأیهای اختياری به برجستگان واقعی داده شود.
من میخواستم ده تن بزرگان تاريخ اين كشور را برگزينم، اما نتوانستم يك جا اين كار انجام دهم. پس به تفكيك عرصهها دست زدم. در پنج عرصهای كه در نظر گرفتم پنج شخصيت نخست را به آسانی انتخاب كردم. اما گزينش پنج نفر دوم كاری طولانی را منجر شد. به ويژه در عرصهی سياسی كار دشوار بود و سه ماه طول كشيد تا من به نتيجه برسم. من مجبور شدم يك بارديگر به كارنامهی كسانی چون داريوش، انوشيروان، بزرگمهر، رستم فرخزاد، بابك خرمدين، نظامالملك، شاه عباس اول، امير كبير و محمد مصدق رجوع كنم و اين شخصيتها را با هم مقايسه كنم تا به نتيجه برسم. در عرصهی سياست روشنايی خورشيدوار چهرهی وزيران و سرداران در قياس با چهرهی تاريك شاهان من دادخواه را وسوسه ميكرد كه به آنان رأی دهم. اما قضاوت بيطرفانه و سنجش تأثير كار و كارنامهی افراد مانع از دادن امتياز میشد.
پس از گزينش، و قتی به ليست ده نفره نگاه كردم، به كار و پيكار انسان سرزمين خود درود فرستادم. در مقايسه با ليستهای ديگر كشورهايی كه ليست دادهاند، سربلندانه گفتم كه ما، انسان اين سرزمين، سهم خود را ادا كردهايم. ما فرزندان كوروش و كاوه به سهم خود حرفی برای گفتن داشتيم، و حرفهايی برای گفتن خواهيم داشت. ما نه در صدد اثبات برتری خود بر كسی هستيم و نه برتری كسی بر خود را میپذيريم. ما بخشی از عظمت بشری هستيم. بشريت تن يگانهای است و همه در ميراثهای مدنی و فرهنگی هم شريكند. تمدن بشری حاصل كار مشترك همهی جامعهی بشری است. ما ايرانیها خرسنديم كه چنين دركی را ذاتی فرهنگ خود ميدانيم. صدها سال پيش از اين فرهنگساز بزرگ ايران سعدی شيرازی اين انديشه را چنين بيان داشته است:
بنی آدم اعضای يك پيكرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
اگر چه امروز در اين ديار نه از عظمت و رحمت كوروشانه خبری هست و نه عشق حافظانه و خرد خيامانه مجوزی درخور برای نمودن خود دارند، اما، ميراثداران تاريخ زندهاند. انسان ايرانی زنده است. حتی اگر برای من و چون من كسانی فرصت سلام دوباره به آفتاب آزادی و عزت انسانی كم باشد، آن آفتاب به انسان رنجديدهی اين ديار سلامی دوباره خواهد گفت. اين انسان اگر چه زير فشار روزگار از بروز ظرفيتهای خويشتن محروم شده است اما اين توان را دارد كه دوباره بپا خيزد. در ادبيات كمتر ملتی در جهان ميتوان آن اندازه عشق به عدالت را ديد كه در ادبيات ايران. فرهنگ ايرانی فرهنگی خيرخواه بوده است. اين مردم قصد برده و بنده كردن كسی را نداشتند. رحم و مهر و عدالت و انصاف از اركان بينش ايرانی بوده است. بر چنين فرهنگ نيكی ستمها رفته است و ميرود. فرياد ما از درد تهاجم برونی و درونی بلند است. اما، ايرانی با تن زخمی خود دگر باره بپا خواهد خواست و نشان خواهد داد كه در بند كردن و در بند نگهداشتن او ناممكن است. هر ايرانی ميتواند رستمی در خود داشته باشد و به هنگام نبرد با سپاه تاريكانديشان بغرد كه:
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم كه زبونی كشم از چرخ فلك
ايرانی از اسارت بيزار است، حتی اگر مهاجم به نام خدا و برای خدا بر آزادی او بتازد:
كه گفتت برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند!
ليست برگزيدگان را با منشور كوروش بزرگ آغاز و با شعر عمر خيام به پايان میبريم:
گزيدهی منشور كوروش
« ... آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همهی مردم گامهای مرا با شادمانی پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم، مردوك خدای بزرگ دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلی بابل و جايگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد... من برای صلح كوشيدم. من برده داری را برانداختم، به بدبختیهای آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همهی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد... او بركت و مهربانیاش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم.
من همهی شهرهايی را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاههايی را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.همهی مردمانی را كه پراكنده و آواره شده بودند، به جايگاههای خود برگرداندم و خانههای ويران آنان را آباد كردم.
همچنين پيكرهی خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نيايشگاههای خودشان بازگراندم، باشد كه دلها شاد گردد.
بشود كه خدايانی كه آنان را به جايگاههای مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم زندگانی بلند خواستار باشند...
من برای همهی مردم جامعهای آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم. . .»
رأی ما تقديم اين بزرگان میشود:
پنج ستارهی اول:
كوروش ............ كشورداری و سياست
زرتشت ............ ايدئولوژی و مذهب
ابوعلی سينا ..... علم و فلسفه
حافظ ............... ادبيات و هنر
فردوسی .......... فرهنگ و تاريخ
پنج ستارهی دوم:
داريوش ............ كشورداری و سياست
مزدك ............... ايدئولوژی و مذهب
رازی ................ علم و فلسفه
مولوی .............. ادبيات و هنر
خيام ................ خرد
--------------------
مائيم و می و مطرب و اين كُنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب
آزاد ز خاك و باد و از آتش و آب
رندی ديدم نشسته بر خنگ زمين
نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نی حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين
اندر دو جهان كرا بود زهرهی اين
فردوسی فرد نخست تاريخ ايران
كدام يك از اين ده تن ميتواند فرد نخست شناخته شده و بزرگترين چهرهی تاريخی ايران باشد؟ من در انديشيدن به اين موضوع نتيجه گرفتم كه بايد بين بزرگترين شخصيت و بزرگترين كار و تأثير تفاوت قايل شد. بزرگترين شخصيت تاريخ ايران به نظر من كورش هخامنشی است، هم به دليل عظمت كارهايی كه انجام داد، و هم به دليل عظمت شخصيت او. به ويژه ملايمت متمدنانه و رحم و مروت اين انسان، توجه عجيب او به اهميت صلح و شادی و امنيت و رفاه در جامعه، گشاده نظری وی در برخورد با اديان و مذاهب گوناگون و مردمان سرزمينهای مختلف و آفريدن يك نمونهی جديد در كشورداری بر اساس نوعی رعايت حقوق بشر و گراميداشت خرد و خردمندان به او چنان برجستگی میدهد كه در جهان باستان همتايان كمی ميتوان برای او پيدا كرد. كورش كسی بود كه به دليل كارهای نيكش، بدون آن كه خود ادعايی داشته باشد، مقام مقدس يافت. فريدون و كيخسرو، بهترين و محبوبترين شاهان افسانهای ايران، تصويرهايی از كوروش هخامنشی هستند. خصوصأ كيخسرو در شاهنامه تصوير ايدآليزه شدهی كوروش است و مرگ شگفتانگيز او نيز يادورد مرگ اسرارآميز كوروش است.
اما بزرگترين تأثيرگذار در فرهنگ و زندگی مرم ايران فردوسی است. زبان فارسی، گويش رسمی در زبان فارسی، اسطورهها و افسانههای پهلوانی ايرانی، تاريخ پيش از اسلام ايران، آشنايی ايرانيان به هويت خويش، بازآفرينی غرور مردم شكست خوردهی ايران، پرورش روح شجاعت، جوانمردی، دادخواهی، پاكی، سادگی، دانشدوستی، ميهن دوستی، خودشناسی ملی و قومی، همه و همه با نام فردوسی توسی گره خورده است. فردوسی سردار ايرانيان در نبرد برای بازآفرينی فرهنگ و هويت خويش در پس يك شكست بزرگ و تاراج بيدادگرانه است. همهی آن چه يك ايرانی از واژهی ايران میفهمد و به دست میآورد برآمده از كار فردوسی است. فردوسی روح ايران بود، و اين روح، در پی يك شكست بزرگ مادی و معنوی به تن ايران بازگشت. فردوسی ايران بود. ايران با شاهكار او به خود باز گشت. هيچ كس برای ايران، برای مردم ايران، برای مردم ساده و رنجديدهی ايران، چون او كار نكرد و چون او موفق و جاودان نشد. او برترين چهره در ميان ده چهر برتر تاريخ ايران است.
بسی رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
نميرم از اين پس كه من زندهام
كه تخم سخن را پراكندهام
--------------------------------
زير نوشت:
1- چنانچه سياست را در مفهوم اخص، علمی و حرفه ای آن در نظر بگيريم و نقشهكشی آگاهانه و موفقيت در پيشبرد نقشههارا حساب كنيم، در كل تاريخ ايران و در ميان مجموع سياست مردان ايرانی كمتر كسی به شاه عباس صفوی ميرسد. او ايران خرابه و نيمه تسخير شده را تحويل گرفت و آن را به مثابه پيشرفتهترين و مقتدرترين كشور شرق تحويل داد. ايران در پيشرفت و سازمانيافتگی اجتماعی و كشوری همتای ونيز و فلورانس آن دوران شده بود كه مهد رنسانس شدند. شاه عباس ايران را به جايی رسانده بود كه اگر بعداً توسط آدمهای نالايق تخريب نميشد همگام با اروپاييان به پيشواز انقلاب صنعتی ميرفت و بسی زودتر از ژاپن صنعتی میشد. با اين همه استبداد و خشونت تكاندهندهی عباس و محدوديت بومی تأثيرات سياسی او مانع ميشود كه وی را در ليست ده تن بگذاريم. عباس آن قدر كشت كه حتی جانشينی لايق برای خود باقی نگذاشت. خشونت عباس حتی متوجه فرزندان خود او شد، اما به ندرت دامن مردم را گرفت. مردم در زمان او زندگی خوب و راحتی يافتند و به ابتكار خود وی را بزرگداشتند. البته در افسانههايی كه از شاه عباس بر سر زبان مردم بوده است تقريبأ همهی كارهای شاه عباس دوم نيز كه انسانی مردم دوست و ضد اشراف بود به شاه عباس اول نسبت داده ميشد. عباس در نظريهی سياسی ماكياول، در عمل پطر كبير و در اخلاق نرون بود. عباس و داريوش در ساماندهی، سازندگی، توجه به اقتصاد، نوآوری و ايجاد امنيت و رفاه شباهتهای زيادی با هم داشتند. با امتياز تاريخسازی پردامنهتر در طلوع تمدن مردمان اين ديار و تأثيرات جهانی داريوش او چند گام جلوتر از عباس قرار ميگيرد. داريوش ساماندهندهی نخستين امپراتوری فراقارهای جهان است و نيمی از سازندگیهای دوران هخامنشيان در زمان او انجام گرفت. او بيشتر جنبهای جهانی دارد و تجربه كنندهی بزرگترين دولتمداری چندقارهای تا زمان خويش است. معمولاً كوروشهای تاريخ توسط داريوشها تكميل ميشوند و اين دو مكمل هم هستند. يك نكتهی جالب اين كه داريوش و عباس در اهميت دادن به اقتصاد، در كشيدن راه و سازمان دادن پست و درست كردن بازار و تأمين شرايط چرخش بهتر اقتصاد همانندیهای زيادی داشتند.
2- در عرصهی ايدئولوژی و مذهب مانی با مزدك در رقابت است. اما وجه برجستهی ايدئولوژيك، تازگی نظری و موضعگيری عدالتخواهانه و بسيار جسورانهی مزدك او را بر مانی مقدم ميدارد.
3- تأثير ادبی سعدی بسی بيشتر از خيام است و بدون شك او فرد نخست در نثر فارسی است. با اين همه، خيام با رباعيات معدود خود چنان تأثير سترگ فرهنگی بر ايران و جهان گذاشته است كه نميتوان وی را در رديف ده تن بزرگان تاريخ اين كشور قرار نداد. اما، شايد اگر من پنج عرصه را مشخص ميكردم آنگاه به جای داريوش پادشاه سعدی شاعر وارد ليست میشد. سعدی نقطهی ترديد من در اين ليست است. شايد هم بعدها به اين نتيجه برسم كه جای او با داريوش بايد عوض شود. اما تا حالا چنين فكر نميكنم. داريوش تدمدنسازی عظيمی كرد و اگر بيطرفانه قضاوت شود جای او ميتواند در ميان ده تن باشد. روح او همچنان در تخت جمشيد زيبا در گردش است. جمشيد شهريار بزرگ افسانهای نقش از داريوش گرفته است.
4- در عرصهی هنر و ادبيات رقابت بسيار فشرده است. علاوه بر آنانی كه نام بردم عطار، نظامی، ناصرخسرو، نيما، هدايت و شاملو از چهرههايی هستند كه به هنگام گزينش نامشان از ذهن ميگذرد. برخی از اينان چنان شخصيت الماسينای دارند كه عدم انتخاب آنها مايهی رنج انتخاب كننده ميشود. نگاه كنيد به اين شعر ناصر خسرو قبادياني: من آنم كه در پای خوكان نريزم، مر اين قيمتی لفظ در دری را. انگار همين امروز كسی با زبان و فكر و مسايل امروز اين شعر را نوشته است. با اين همه، چنانچه فردوسی را مستثنی كنيم، حافظ و مولوی به آسانی در رأس قرار ميگيرند.
ده تن بزرگترين چهرههای تاريخ ايران، امير مومبينی
http://khabarnameh.gooya.com/culture/archives/005559.php...
Links
February 1, 2004 01:57 AM