جمعه 4 ارديبهشت 1383

خسته نباشی روشنفکر! نريوسنگ

نمی دانم این همه شور و احساس ام را چگونه ابراز کنم. خدا گواه است هر چه زور می زنم، عبارتی درخور و کلامی سزاوار پیدا نمی شود، تا این همه اشتیاقات شادمانه ام را و تحسینات سپاسگزارانه ام را به تک تک افراد جامعه ی معظم روشنفکری ایران عزیز پیشکش دارم؛ جز این که به همین زبان ساده ی روستایی خودمان بگویم: خسته نباشی رفیق!

خداییش خیلی زحمت می کشید. حرف می زنید، چیز می نویسید، انتقاد می کنید، اصلاح می کنید، خیلی کارهای خوب می کنید؛ خدا حفظتان کند. خسته نباشید!

هم اینک ده ها سال بیشتر است، بلکه صد ها سال است، که روشنفکر ایرانی به سلامتی پابرجاست. خیلی هم زحمت می کشد. خدا حفظشان کند. ای کاش جرات داشتم که می گفتم بلکه هزاران سال است حضرات به خودشان سختی می دهند، روشنفکری می کنند، به خاطر چهارتا رعیت پاپتی که خود ما باشیم، که خوب تر زندگی کنند. خانه اش خراب این وظیفه ی اهل و عیال را، که آدم نمی تواند دو کلام حرف حق بگوید. جای همه تان به این برکت قسم در باغ رضوان است، که دل برای پاپتی های بی سواد می سوزانید. قربان بروم آن مُرکب و دوات تان را که خط می نویسید، روشنفکر می شوید. کور شود که نتواند ببیند کتاب هم می خوانید. واقعا خسته نباشید!

پیش ترها که پاپتی ها از این هم پاپتی تر بودند، ما روشنفکر داشتیم اندازه ی کدو، هر یکی دو من؛ خدا می داند فراوانیی بود احدی گشنه نمی ماند. ما که بیل نمی زدیم. خیش و گاو آهن که نبود. همه چیزمان فقط سیستم بود، نرم افزار؛ روی خشت گلی با میخ می کندند، زیر خاک می کردند، صنعتی می شد. ما که خودمان به چشم خودمان ندیدیم، ولی به گوش خودمان شنیدیم که هیچ جای دیگر دنیا روشنفکر نداشتند، از ما می بردند. هیچ جای دنیا هم که صنعت نداشتند، بعدن آوردند. ولی احمد خان کسروی، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد، یک نامه ی سرگشاده ی دندان شکنی به مرحوم سعدی شیرازی نوشت، که خدا می داند روح مرحوم اش در گور لرزید. مرحوم سعدی هم آن را سریع فروارد کرد به اردشیر بابکان، و اردخشیری پابگان لشکر فرستاد و خاک بر سر ملوک الطوایفی کردند، که روشنفکرها به خواست خدا تارومار شدند و ارزانی آمد. نور به قبرهاشان ببارد!

ساسانی ها که ارباب ملت شدند، روشنفکری درباری رونق گرفت. آبرسانی کردند و روم را به چنان خواری دچار کینه ای کردند که تا امروز هم گریبان روشنفکران این مرز و بوم – بالاخص غربت نشین ها – را گرفته، رها نمی کند. اخلاف آن والریان ملعون حالا شده اند باستان شناس، و مردم شناس؛ کینه از شاپور و نقش رستم را توی مدرسه ها شان – بی آن که مستقیما چیزی بگویند – به خلق الله تلقین می کنند. ولی ما که از آنها اشرف بودیم، آن الکساندر نفرین شده شان را کردیم اسکندر کبیر، با دو شاخ عاریه ی مقدس! آن همه زیاد هم شعر و غزل های ناب برایش سرودیم با بسی شور و شعف، که روحش شاد شد. از بس که کینه چیز بدی بود. و از بس که شعر و غزل برای صنعت ضرر داشت. خدایشان بیامرزاد! حقا که مردان باخدایی بودند.

آن شهریاری خوب هم که دمار از روزگار آشوری ها در آورد، و سی سال آزگار از اهریمن بیچاره سواری گرفت، فن خط و نگارش را در ایران باب کرد چون دلش می خواست روشنفکرهای این مرز و بوم مجبور نباشند شعر و غزل های بیهوده را از بر کنند. اما آن مادی های بدوی که اقوامی بسیار ابتدایی بودند، تهران را نمی شناختند و روشنفکرهایشان هم تا شهر ری بیشتر نرفته نبودند؛ برای همین شمال نمی رفتند و عید که می شد طرف های دیگر می رفتند. تا چنان جایی که آنقدر با این دهاتی ها و

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

بزچران ها نشست و برخواست کردند که امّـل و شهرستانی شدند، و به جای یک حکومت قدرتمند مرکزی که از طرف ملت حرف بزند، نظام شاهنشاهی را از خودشان در آوردند، که به جای مجلس عوام انجمن شاهان محلی داشت، و در هرج و مرج و بی انضباطی چیزی از آن فئودال های خونخوار مردم نشناس کم نمی آورد. نتیجه این شد که کوروش دوم بر علیه پدربزرگ خود قیام کرد و نخستین بچه ی بی ادب تاریخ شاهنشاهی ایران شد. خداوند بر او ببخشاید!

اما از آن روز به بعد که دیگر بچه های با ادب حافظ تاج و تخت گشتند، به لطف خدا روشنفکرهامان هم روز به روز فراوان تر گشتند. درس خواندند و علم خواندند و اندیشه کردند و خدمت به خلق خدا کردند. خدمت کردند، خدمت کردند، آنقدر خدمت کردند که صلح و آشتی شد، که بازهم سواددارتر شدند. حسابی روشنفکری کردند و ذهن سوزاندند و با عقل و علم شان گره از کار رعایا و ضعمای اقوام گشودند. خدا بیامرزدشان، الحق مردمان مردم داری بودند. با همدیگر مهربان بودند، با بچه هایشان مهربان بودند، با عوام الناس چقدر مهربان بودند! کار بد که در خیابان نمی کردند، هر کی هم می کرد ندیده می گرفتند. بردبار بودند، سخی بودند، مدارا می کردند با ملت. لبخند می زدند، بلکه شاد بودند، حتی عاشقی می دانستند. خلاصه روز به روز مهربان تر بودند. خداوند همه شان را قرین رحمت بداراد!

شما هم خسته نباشید! می بینم آن روزی را که آیندگان تان بنازند به فکرهای روشن تان، به یادگارهایتان، به سخن هایی که راندید و چه شیرین راندید؛ به خوبی ها که از خود باقی گذاشتید. جانم را خدا نگیرد که بچه هایتان را ببینم، آن روشنفکران کوچک نازنین را با آن قلم های کوچک رنگارنگ بودارشان، که روشنفکری می کنند؛ برای مان خط می نویسند. جگرشان را بروم، آنها دیگر ما را از این هم اصلاح تر می کنند. خدا زیادشان کند!

جدّن خسته نباشید!

در همين زمينه:

دنبالک:
http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/6779

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'خسته نباشی روشنفکر! نريوسنگ' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016