از هر نواش
اين نكته گشته فاش
كاين كهنه دستگاه
تغيير مي كند “ ناقوس، نيما”
“ عبارت زبان علم است و اشارت زبان معرفت” عطار.و نيز به گفتة جامي : معرفت بي علم محال باشد و علم بي معرفت وبال. هنگاميكه روش ومنش و بينشي ديگر انگيزه سازِ حركتهاي آگاهانة هنري، در هر كجاي جهان گو كه برآيد و باشد، ماحصلش فراافكندني درخور تأمل و عنايتي بايسته و شايسته ست كه در اين وجيزه نگنجد.
دومين باريست كه “انجمن هنر در تبعيد” مبادرت به برگزاري جشنوارة سينماي ايران در تبعيد مي كند. تلاش و كوششِ دشوار اما وقفه ناپذير، با مفهوم و محتوايي غني، بدون پشتباني يا چشمداشتي از اين يا آن قدرت، حكومت و سازمان، باز هم به ثمر مي نشيند و شاهد مثال، همين استقبالِ جدي، مهم و مؤثريست كه در سالن نمايش نمود و جلوه و جلاي بارز دارد. حساسيت پر بصيرت، حضور مغتنم، بروز و ظهور مقتدر و قاطعانة حركتهايي ست كه با اربابان بي مروت قدرت، سرِ آشتي و آشنايي ندارد. در واقع اينگونه حركتها و رويدادها نوعي تقابل ست و تحكم و تمكين را تاب نمي آورد. متبلور از خلوص و حوصله و وامدار خويش است. تابع سياستها و سنتهاي منظوم و مصلحت هاي مستبدانة بي مغز و لغزان نيست. تجسم تفكر و دلواپسي ست. نبضِ تپندة روزگارخويش است.به جاي تكريم و چاپلوسي، همه تدبيرست و خرد. در قلمرو ممنوعه ها راه مي سپرد و از هيچ تهديدي نمي هراسد. ناقوس سان، فضاي خواب و خيال و كابوس را به لرزه مي اندازد.
سينما، آن هم سينماي تبعيدي، قطعاً همتٍ والا و نيروي سترگ، فداكاري و تكاپويي عظيم، همراه با عرق ريزيٍ مستمر جسم و روح مي طلبد.كه اين بي شك در شعشعة عشق به كار و شكوهٍ شاديٍ آفرينش، در بطن و متنِ بي ادعا، سرراست و بي پروايش نهفته است. تكليف اين سينما روشن، كارنامه اش درخشان با هيئت و هيبتي شاخص و خجسته است. بيرون از دايرة مناسبات گجسته و داد و ستد و وابستگي ست. لباس مصلحت و عافيت و عاريت به تن ندارد. قائم به ذات است، نه قائم به غيرست و قيم مدار. صبغه و سلوك اش هيچگونه تجانسي با تجاهل و فرصت طلبي و تظاهر ندارد. صاحب جذابيتي ويژه و ساختاري متفاوت در تمام سطوحِ رنگارنگش است. عبارت و اشارت را توأمان دارد. در نوعِ خود، افتخارِ رشك انگيز و كم نظيريست كه احساس تحسين را در انسان مي شكوفاند. چونان جرسي ست بلند آوا و پرده در ، كه سرمايه اش عصيان است. طنين اش، تدوين و تداوم اعتماد است. ناقوسي ست كه خواب مي رماند. با اصحاب سود و سودا، تسليم طلب و آسوده، الفت و بده بستان ندارد. از جنسِ مجيزگويانِ جلب نيست. براي ذوق و مذاق مشمئزكننده و نفرت انگيز دجالان، زانو بر زمين نمي زند. برزگي و بضاعتش در نگاه و زبان و تصوير، صريح، سخت صميمي و دوست داشتني ست. در مقام قياس، نكته سنج و راسخ و پابرجاست. نه از سنخِ سخن فروشان و خرد كُشان و دريوزگانِ دودوزه بازست كه هر لحظه جامه و خانه و خامه دگر كنند. نه از آن دست بازي خوردگان است كه فريب دهد و بر اين فريب و نيرنگ و ياوه اصرار ورزد. درست نقطة مخالف و مقابلِ هنر و سينماي گوش به فرمان، سفارشي و فرمايشي ست كه مشيِ مماشات و رشوه و سازش و ريزه خواري را پذيرفته است.و به زعمِ سلسله جنبانانش جز به فرمانِ فلك و حكامِ قدر قدرت و قاهر و خوابنما شده، قدم از قدم نمي بايست برداشت كه كفرست و پرخاش و كيفرش معلوم. پس سرسپردگي و شكست را از ابتداي تولد بر لوحِ روح اش حك كرده اند و مي كنند. اين هنر و سينما معجوني از نابكاري، همراه با تصويرهاي تصنعي و زبان بازيِ عده اي معامله گرست كه عناوين جعليِ نابغه و استاد و… را هر گاه بخواهند از آستين جادو درآورده و رايگان مي بخشند. هر چه سماجت و التماس و چاپلوسي بيشتر، رسيدن به صله و نشان و شهرت آسانتر. هنر و سينماي مفلسي كه با رقصِ مشتريانِ پر و پا قرص، بي حافظه و فراموشكار، ولي مشتاق و سينه چاك و مفتون و مست، هنوز نفسكي مي كشد. چون نفت و فتيله اي ديگر در بساط نشاط نيقتد، فانوس اش پت پت كنان خفه خواهد شد.
هر جا كه تعقل و تفكرِ انتقادي مجاز و مباح شمرده نشود، تعبد برده وار، تعليق و در نهايت تقليد بدوي، بي مايه و خنك، رخ مي نمايد.هر جا كه بين آزادي و انسان، سياهي و تباهي حاكم و حائل باشد، حذف و رد و طردِ متفكران و دگرانديشان حلال شمرده مي شود. انكار حقايق و پنهان كردن پلشتي و پليدي زمامداران و كارگزاران خودسر، تابع مجموعه اي جهاني ست كه سياستها و قدرتهاي دولتي مروج آنند.در نتيجه از هنر و ادبيات، تأتر و سينما و… اندمواره اي بيمار، ماليخوليايي و روانپريش چيزي بر جاي نمي ماند. يعني همان كه در طلبش بوده و هستند. به قول نيما: “ هنري كه همه كس را ـ و در ميان همه كس، آنهايي را كه رنج مي برندـ فراموش كند، من باور مي كنم كه بيش از هر چيز خود را لگدمال كرده است. زيرا اين خودي كه نسبت به او مفهوم پيدا مي كند، مفهوم مستقلي نيست و ديگران اند كه آن را آفريده اند” . در يك نظر، ناديده انگاشتن مشكلات و فشارهاي بيشمار اجتماعي، افشا نكردن و نشان ندادن مسببين اصلي اينهمه فجايع تلخ انساني و سكوت در برابر سلب آزادي؛ اثبات حقانيت پديدآورندگان اين نظم ظالم است. در حساب همدستي و مشاركت با دژخيم و جلاد است. هدف نهايي و تمام تلاشِ زورمداران، هم ساخت و تك ساحتي كردن هنر، سينما، مردم و… در بافتهايي متحدالشكل، گورزاد، همساني و همنواختي فكر و انديشه است. بي دردي، بي خبري از رنج و زحمت و مرارت مردمان، بزرگترين اعجاز اين هنر و سينماست.
اما، آبشخور هنر و سينماي سركشِ تبعيدي، چه در درون و چه بيرون از مرزهايش، دانش و هوشياريِ ناب و نايابي ست با فرديتي يگانه كه حضورِ روشن و حادثه وار و معترض اش را تثبيت و تاريخي و ماندگار مي كند. حجم تجربه اش محصولِ كار طولاني و طاقت فرساي دوزخي ست كه غربت اش خوانند. وقارِ برجسته و جانانه اش، حسِ غرور و سربلنديِ انسانِ تبعيدي را مي نوازد.كه بطور كلي هنرِ در قيد ـ و زد و بند ـ زود مي خشكد و مي پوسد و هلاك مي شود. به خصوص هنگامي كه هنر از صافيِ مخوف ـ در كارگاهِ كارآگاهانِ تردست و بندباز و آزمند ـ مي گذرد، رنگ و بو و طعمِ زهر هلاهل مي گيرد.
مسلماً بزرگترين و زيباترين قسمتٍ سينماي تبعيدي، استقلالِ بي بديل و آگاهانه اش در مسير سالم، شگرف و شگفتٍ آن مي باشد. و عجب نيست كه جار و جنجالهاي رايج جشنواره اي و هياهوي پوشالي و رقت انگيزشان را بي بها مي كند. گرمي و رونقِ بي رمقِ بازارشان را مي شكند. سينما و تأتر تبعيدي، قدر و قيمت، جوهر و جنم خود را مي شناسد. مي داند در كجاي جهان و چرا ايستاده است. سرود رسايي ست كه هوشمندانه خوانده مي شود. شيوة كارش، كاوش و موشكافي، مشاهده و سنجش است. شعور تخدير شده را، سرسختانه به چالش مي خواند، كه اينك زمانة شهادت است. اين هوشياري، تسليمِ ساطورِ سانسور و شرايط هول انگيز و فجيعِ قيچيِ بايدها و نبايدها نمي شود. نمي توانند به مسلخ اش كشند و مثله اش كنند. خصلت يكه اش، در سبك و سياق، سيماي بي خدشه و خللي ست كه ژرف نگري و محتواي هنرمندانه را از ماهيت يگانه و افشاگرش وام مي گيرد. امتياز بزرگ و نازنين اش، همانا جانِ مجرد و آينه داريست ـ كه در تمامِ تواليِ آنات اش ـ در عرصة بهت و حيرت، نفرت از حقه بازان و ستمگرانِ روزگار و قصابان انسان معاصر را بيباكانه برمي تاباند. و در اين برتريِ فروزنده و ارزنده، آميزه اي از آرزومندي در جهتٍ آزاديِ انسان و بيزاري از زور و جور و ستم هست كه، سينه سپر كرده و فرياد مي زند. در هر كجا كه هستيِ انسان، در معرضِ تعرض و دستخوشِ تاراج و حراج و هرج و مرج ست، او نيز فرياد مي زند و ناقوس را به صدا در مي آورد. به قول زنده ياد محمد مختاري: “ من در كار و فرديت كساني كه فكر مي كنند به سانسور مثلاً كاري ندارند، شك مي كنم” .
اين هنر، اين سينما، اين تأتر نمي تواند تك بعدي، سطحي نگر، مسخ و افسون زده باشد. اين هنر، اين سينما، اين تأتر ترجمانِ ناهنجاريهاي موجود اجتماعي با تمام وسعتٍ منحوس اش است. جيره خوار نيست و كتمان نمي كند. غفلت نمي ورزد. اغماض نمي كند و در ميان خود و مردم ديوارِ بي تفاوتي نمي كشد. قضاوت مي كند. شريك دزد و رفيق قافله نيست. مشاور اوباشان رسمي نيست. در سرشت و گوهر مخالف است و بيداد و مكر را نمي پذيرد. همين گوناگوني در نوع برداشت و همايش بي شائبه اش، او را از دستگاههاي اهريمني و جهنمي جدا و متمايز مي كند.
تأتر، هنر و سينماي وابسته، سفسطه گر و گوسفندواري كه جز انعكاسِ خواسته هاي تبيين و ديكته و تأييد شده را، در آينة روزگارش نمي تاباند، نخستين آسيبي كه به خود مي رساند؛ انهدام و زوالِ لحظه به لحظه اش در سراب پيمايي و تهي و پوك بودنش است كه به سرعت بر ملا و آشكار مي شود. روي پرگارِ پرورندگانِ قدرتهاي دروغين گرديدن، جز عجز و فلاكت و روزمره گي در دايره هاي تو در تو و بسته، چه ارمغان و سوقاتي و يا حتي پاداشي به همراه خواهد داشت؟ جز آنكه رو به سوي قهقرا رفتن و در وادي و مدارِ بيهودگي و تقلب راه پيمودن و در نهايت تلف شدن، چه در كف شان خواهد گذاشت؟ در حريم و حرمِ متوليان و قيمانِ بي كفايت و بي لياقت، اما قداره بند و مقدس مآب كه تمام تلاش و تقلايشان، لاپوشانيِ مشقات، رنجها، زخمها، معضلات و انكارِ آلام مردم است، لوليدن و دخيل بستن و كرنش كردن، هويت و حيثيت باختن است. در جهان محقر و پر حقارت قدرتمندان نفس كشيدن، غوطه زدن و معطل اطاعت از روابط و توصية واسطه ها بودن، دونِ شأنِ انسانِ حساسِ معاصر است. چگونه مي توان فارغ از دغدغه هاي اجتماعي، فرهنگي و منتزع از هستيِ سوختة مردم و جامعه بود و جز به سود بردنهاي مقطعي و رشتة اشتهار به گردن انداختن، سودا و وسوسه اي در سر نداشت. رشتة اشتهار، زنگوله ايست كه بر گردن حيوانات هم مي توان انداخت. باري، مداحان هميشه غلامانِ فرمانبرِ حكمرانانِ درنده بوده اند. آن هم در اين عصرِ سرسام زده، پر وحشت و ناامن كه تراژدي زنجيرها بر دست و پاي انسانِ قرباني هر دم محكمتر و سنگين تر مي شود.
سينماي صيغه اي و نفقه خور كه جز در ملازمت حاكمان كتمان و انبازِ ظالمان نطفه نمي بندد و شكل و شمايل نمي گيرد. حتي اگر خردك جاذبه اي هم داشته باشد، فقر انديشه، كليشه اي بودن، غيبت وجدان بيدار، راستي و صداقت، فروش روح خويش به پشيز و واژگونه نشان دادن واقعيت ها، كه جز دلزدگي و ملال، چيزي به چشم روزگار نمي كشاند. عمرش كوتاه است و چونان سقفي نامناسب و بي تناسب، بر پايه هاي پوسيده و ناهمسازش فرو خواهد ريخت. و باز به قول نيما ؛ اينان “ مثل مفتول ها و پيچ و مهره هاي زنگ زده در يك ماشين. و چه بسا كه پس از جدا شدن به كار نمي خورند” .
جايزه سازان و جايزه بگيرانِ جشنواره اي ـ البته در نوعِ هدفمند و با مقاصد مشخصِ سياسي اش ـ آنقدر نقابِ تقلب به چهره چسبانده اند كه فرقي ميانِ نقاب و چهره شان نيست. و اصلاً هم مهم نيست كه اين سينماي سپنجي و هنر كريه منظر و حباب گونه، در كجاي جهان، كي و چگونه و با چه ابزارهايي توليد و عرضه شود. اينان همچنان دندانِ طمع تيز كرده و گوش به زنگ، هميشه مهيا و آماده اند تا در بزنگاههاي لازم و حساب شده، تتمة داروندار مردماني بي پناه و به گروگان گرفته شده را، با هر اسم و مسمايي غارت كنند.
اما تركيبِ هنر و سينماي مستقل و تأتر تبعيدي ـ در كليت و جهانشمولي اش ـ نمادِ متفكري ست كه مصلوب و مسمومِ سانسور نمي شود. براي خوش آمد و ترويج جهالت و حماقت قدرتي، به ميدان در نيامده است. روانش، هرگز عجينِ جهل و آغشتة غل و غشِ
سياست بازان حرفه اي و دوره اي نمي گردد. هر چند تنهاست، اما جان و جهان و جايگاه اش، فخرِ روزگارِ خويش است. بر عكسِ آن تأتر و سينماي سر به راه، مطيع، خنثي و بي خطري ست كه با تمام پنهانكاريهاي كاسبكارانه . مصاحبه هاي عبث، با زرق و برق و دنگ و فنگ هاي فستيوالي، با بوق و كرناي كركنندة تبليغاتِ گسترده و دستارپيچ شده، مرعوب كننده و محاسبه گرش، با مشتٍ باز شده و رسوا، تاريخِ مصرف اش ـ خواه ناخواه دير يا زود ـ تمام خواهد شد. همچنانكه آخرين زمزمه هاي محتضرش رو به خاموشي ست و جسدش بوي تعفن گرفته است و يك تن از آن همه حاميان حاذق و شياد در اين ميانه نيست كه به خاكش سپارد.
در خلاء موجود و فضايي كه رسانه هاي جهاني، با سايه هاي پروارشان ـ در پس و پيشِ پرده هاي خيمه شب بازي به رقص و شعبدة چندش آور خويش، خوش و مشغولند ـ و سياستهاي عميقاً بدشگون و نخ نما شده، به كردار و گفتار و پندارِ ديو، ظلمت را روشني مي نامند؛ وجود و هستيِ هنر، تأتر و سينماي تبعيدي، چراغي ست بر فرازِ روزگار كه همچنان تابنده و پاينده خواهد ماند. صداي اين ناقوس در هر كجاي جهان گو كه برآيد و باشد. چرا كه نام و نان به نرخ روز نه مي خرد و نه مي خورد. با شجاعت، نان به ديدة آب چشم خويش فرو مي زند و در زيرِ بارِ دين و منت و تملق هيچ سفله كمر خم نمي كند. چرا كه علم و معرفت را توأمان داراست.
م. بي شتاب 9.1.2004