با بهمن فرمانآرا، در حالي در دفتر كارش به گفتوگو نشستيم كه درخواست گفتوگوي چند راديوي فارسيزبان خارجي را رد كرده بود. آنها نيز خواسته بودند درباره نامهاش به وزير ارشاد از او بپرسند، نامهاي كه در اعتراض به عدم صدور پروانه ساخت براي «يك بوس كوچولو» صورت گرفته بود. «پايگاههاي فكري اين فيلمنامه وجاهت لازم را ندارد» اين جملهاي بود كه بهمن فرمانآرا را بر آن داشته بود تا دومين نامه اعتراضآميز خود را به وزير ارشاد بنويسد. پيش از آن در اعتراض به برخوردهاي نامناسب با «خانهاي روي آب» كه به حذف چند آيه قرآن از فيلم انجاميده بود، نامهاي نوشته بود، نامهاي كه رنگ و لعابي طنزآميز داشت، اما نامه دوم محتوايي تلخ و نگرانكننده داشت. بهمن فرمانآرا كارگردان 63 ساله سينماي ايران كه از 16 تا 25 سالگي سينما تحصيل كرده است و به نصيحتهاي پدرش- كه اكنون بيش از 90 سال دارد- كه او را از پرداختن به سينما منع ميكرد، گوش نداده بود، اكنون فرزندان خود را به پرهيز از ورود به سينما فراميخواند. فرمانآرا اكنون مدير يك كارخانه است. ما نيز در دفتر كارش با او صحبت كرديم، دفتر كاري كه با پوسترهايي بزرگ از آثارش، عكسي از هوشنگ گلشيري، چند آيه از قرآن مجيد و عكسهايي از نوهها و فرزندانش تزيين شده بود. از او خواستيم درباره يك بوس كوچولو توضيحاتي بدهد.
گيسو فغفوري - علياصغر سيدآبادي
موضوع فيلم دو قسمت دارد كه موازي باهم پيش ميرود. يكي را از خبري كه يكسال پيش خواندم، در روزنامه ايران در آوردم كه دامادي كه پدرزن پولدار بيسوادي داشت كه مرده بود، اما چيزي براي زن او نگذاشته بود. او هم شب اول قبر رفته بود و او را از قبر در آورده بود، براي اين كه پاي يك وصيتنامه قلابي انگشت بزند. خطديگر داستان يك نويسنده خيلي موفق ايراني كه حدود هفتاد و چند سال سن دارد و سرطان ريه دارد و ميخواهد خودكشي كند. به اين علت كه ميگويد من متنفر هستم از اين كه نوبتي بيايند و مواظب آدم باشند و همه منتظر باشند كه آدم بميرد.
ولي يكسري اتفاقات طنزآميزي رخ ميدهد و او خودكشي نميكند. دوست نويسندهاش كه 37، 38 سال در ژنو زندگي كرده، ناغافل به ايران برميگردد و ميگويد من آمدهام بروم سر قبر پسرم كه خودكشي كرده. اين دوتا باهم يك سفري را شروع ميكنند كه بهسمت قبر پسر آن نويسنده بروند. و اين سفر تبديل ميشود به يك سفر خيالي، چون مسيرشان از يك جاهايي ميگذرد كه مسير مستقيم بهطرف قبر نيست. يعني ما از يكسري تونلهايي رد ميشويم و به مكانهايي ميرسند و درباره آن صحبت ميكنند.
مثلاً وقتي اينها به ميدان نقش جهان ميروند، درباره اين بنايي كه نمونهاش در دنيا وجود ندارد و تاريخ باشكوه ايران را يادآور ميشود يا پاسارگاد كه ميروند، درباره اين كه كورش اولين اعلاميه ضدبردهداري جهان را صادركرده، دربارهاش صحبت ميكنند، در واقع آن گروه دارند يك نبش قبر واقعي انجام ميدهند و اين گروه دارند يك نبش قبر تاريخي انجام ميدهند، و اينها موازي هم هستند.
تا چه مرحلهاي پيش رفتهايد، آيا آدمها هم انتخاب شدهاند؟
فقط سناريو نوشته شده است و آدمها انتخاب شده بودند. نويسندهاي كه در ايران زندگي ميكرد قرار بود آقاي مشايخي باشد. آقاي كيانيان هم قرار بود آن نويسندهاي كه از خارج ميآيد باشد. و يك عده از هنرپيشههايي كه معمولاً در فيلمهاي من هستند.
و در اين مرحله بود كه آن صحبتها گفته شد و شما آن نامه را نوشتيد.
اين دومين نامهاي است كه نوشتم در نامه اولي من با وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بيشتر در لفافه و طنزي حرف زده بودم كه پس آن جوايز «به خانهاي روي آب» چه معنايي دارد. پروانه نمايش چه معنايي دارد موقعي كه گروههاي ديگر ميتوانند جلوي نمايش فيلم را بگيرند و در حوزه فعاليت وزارت ارشاد دخالت كنند.
لابد تأثير نامه شماست كه حالا گفتهاند پس از همان اول پروانه نمايش نميدهيم تا بعد نگوييد اين كارها چه معني دارد؟
من در اين نامه هم اشاره كردم. كه اين دفعه تيشه را خواستند به ريشه بزنند. حالا هم در روزنامه خود شما انكار كردهاند و گفتهاند چنين جلسهاي تشكيل نشده است. من جملهاي كه به كار بردم دقيقاً نقلقول از تهيهكننده فيلم بود.
آنها اين جمله را گفتهاند و ايشان هم در دفترشان يادداشت كردهاند و به من انتقال دادهاند. چون من حضور نداشتم. مخصوصاً به خاطر اين كه من هيچ وقت نميخواهم در اين سن و سال حرف خارج از محدودهاي بزنم، دو مرتبه سؤال كردم كه آيا اين جمله درست است و همين است كه گفته شده؟ تأكيد شد كه بله.
خوب آنها اين جمله را مكتوب كردهاند يا نه؟
اصولاً نوشته به شما داده نخواهد شد، بنابراين هميشه ميشود حرفها را انكار كرد، ولي اصلاً به نظر من اين مسأله مهم نيست. ميتوانند انكار كنند من به استناد آدمي كه به او اطمينان دارم و تهيهكننده من بوده، اين نامه را نوشتم. اصولاً اين تجربه چندين بار بعد از انقلاب تكرار شده است. تجربه «سانسور چه بايد» كه نتيجهاش پايان خلاقيت است. ما قبل از انقلاب هم سانسور داشتيم اما «سانسور چه نبايد» بود. درباره چهار موضوع شما اجازه هيچگونه انتقادي نداشتيد.
در طول اين 25 سال سعي شده «سانسور چه بايد» برقرار شود، يعني آقايان ميگويند درباره چه موضوعاتي شما چه ميتوانيد بگوييد و چه بايد بگوييد. از آن جايي كه مراكزي مثل صداوسيما وجود دارد كه «انحصاري» است. بودجه نامحدود دارد. فيلمساز دارد و ميتوانند هرچه بخواهند، هم بگويند، هم بسازند و همپخش كنند. غير از آن هم مراكزي مثل حوزه هنري تبليغات اسلامي وجود دارد كه بودجه مخصوص دارد. فيلمسازان جواني هستند كه ميآيند و در خدمت آن چه بايد گفت كار ميكنند. چه اصراري هست كه اين فاشيسم فرهنگي توسعه پيدا كند.
براي من در سن 63 سالگي فيلمسازي چه حاصلي دارد اگر نتوانم در چارچوب آن چيزي كه مجاز هست حرفهايم را با تماشاگر ايراني بزنم.
من فكر ميكنم كه من دراين سن و سال چيزي به دست نخواهم آورد اگر بخواهم فيلمي طبق دستور بسازم و اصولاً اگر فروشنده بودم خيلي سال پيش اين كارها را انجام داده بودم نه در آخر عمر.
ولي شما در يكي از صحبتهايتان گفتهايد سانسور پدر استعاره است، اما حالا راه ديگري در پيش گرفتهايد؟
من اتفاقاً فكر نميكنم در اين فيلمنامه هم چيزي را آنچنان باز گفته باشم كه مشكلي ايجاد كند.
به نظرم بيشتر يك اختلاف سليقه است. چون شخصيتهاي اين فيلم دو تا نويسنده بالاي 70 سال سن هستند آنها براي اين كه بروند سر قبر پسر يكي از اين دو نفر، به سفر آخرتي در ايران ميروند و به چندجاي تاريخي ايران سرميزنند، مثل ميدان نقش جهان، تختجمشيد و غيره و در واقع درباره تاريخ پرشكوه اين مملكت صحبت ميكنند. من اشكالي در اين نميبينم كه ما به فرهنگ و تاريخ گذشته اين مملكت افتخار كنيم.
يعني اشكالي كه گرفتند به خاطر توجه به تاريخ باستان است؟
ببينيد جوابي كه من گرفتم همين جملهاي است كه شنيدهايد. هيچكدام از اين صحبتها نشده است. يعني فقط همين جمله گفته شده والسلام.
فكر نميكنيد اين تصميمي كه گرفتيد يعني فيلم نساختن يكجوري محروم كردن مخاطب از نوعي فيلمسازي باشد؟
شما فكر ميكنيد اين تصميم براي من تصميم آساني بوده است. بعد از اين كه من نزديك 40 سال از عمرم را – اگر تحصيلم را كه 16 تا 25 سالگي كه در رشته سينما و بازيگري بوده حساب كنيم – و بعد كار كردنم را در سينما در نظر بگيريد، مثل اين است كه پدري بچهاش را ترك كند. اين تصميم براي من اصلاً تصميم سادهاي نبوده. براي اين كه من براي خارج از ايران فيلم نميسازم. اين كه منتقد فرانسوي يا ايتاليايي درباره فيلم من بهبه بگويد، اصلاً براي من مطرح نيست.
نميگويم خوشم نميآيد – من ارتباط با نسل جوان ايران را ترجيح ميدهم. فيلمهايي هم كه ميسازم براي بده بستان با تماشاگر ايراني است. اين تصميم براي من خيلي دردناك بود. اين كه آدم تمام زندگياش را براي يك كار گذاشته باشد و بعد در يك مقطعي مجبور شود بگويد ديگر به دردش نميارزد.
يعني راهحل ديگري به نظرتان نميرسيد، جز توقف فيلمسازي؟
راهحل ديگر، دست من نيست. توپ در زمين وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است. يعني به بياحترامياش نميارزد. من حرفم اين است كه در مملكت ما پروانه نمايش حق شماست، قانون مملكت است. خيلي جاهاي ديگرهم پروانه نمايش براي فيلمهايي كه ميخواهد براي عموم به نمايش درآيد ميدهند. شما كه ميگوييد پروانه ساخت هيچ گونه ضمانتي براي گرفتن پروانه نمايش نيست، پس پروانه ساخت براي چيست؟ اگر شما ميخواستيد به هر نويسندهاي بگوييد تو قبل از اينكه كتابت را بنويسي بيا با من صحبت كن، تا من بگويم اصلاً اين داستان را دوست دارم يا نه هيچ كتابي در ايران نوشته نميشد. درباره نقاشيم همين طور، مجسمهسازي و معماري هم همينطور.
يك مدتي هم بحث بود كه پروانه ساخت را بردارند.
ببينيد ما اين تانگو را در طي اين 25 سال بارها رقصيدهايم. يك قدم جلو، دو قدم عقب. الان در مرحله دو قدم عقب رفتن هستيم.
نسبت به چه مقطعي؟ زمان سيفالله داد كه از او در نامهتان تشكر كردهايد؟
بله، نسبت به زمان سيفالله داد. مسأله اصلي سر اين قضيه است كه شمايي كه ميگوييد آقا اين پروانه ساخت هيچ گونه تضميني براي پروانه نمايش نيست و ما هم قبول ميكنيم، پس بياييم بگوييم پروانه ساخت براي چي هست؟ شما ميگوييد براي اينكه وسيله بگيريد، ما ميآييم ميرويم تو نوبت ميايستيم. ببينيد ما يك سينمايي داريم كه اداي مستقل بودن را درميآورد، در حالي كه سينماي دولتي است. نگاتيو با سوبسيد اين جا وارد ميشود، اگر بخواهيم خودمان وارد كنيم آنقدر عوارض آن بالاست كه براي هيچ تهيهكنندهاي ممكن نيست. بنابراين اين يك جور گروكشي است. وسايل اينقدر قيمتهاي بالايي دارد كه فقط دولت ميتواند اينها را وارد كند. بنابراين، اين وسايل را وارد ميكنند. شما بايد برويد در نوبت بايستيد و يك بوروكراسي براي وسيله گرفتن درست شده است.
فيلم خارجي را چه كسي وارد ميكند؟ فقط دولت به طور انحصاري وارد ميكند. دولت اصلاً براي چي وارد تجارت فيلم شده است؟
خوب به خاطر مطلوبهايي است كه دولت مدنظر دارد.
قبول است. پس بياييم مثل اتحاديه جماهير شوروي بگوييم سينماي ما دولتي است، پولش را ما ميدهيم و فيلمسازان كارمندان ما هستند. يكي دو تا ميخالكوف و اينها هم بيرون ميآيد و تمام ميشود و ميرود. خيال همه را راحت ميكنيم. اين ژست استقلال و سينماي مستقل و اتحاديه مستقل و اينها را پس بايد نگيريم. چرا يك تهيهكنندهاي ميتواند براي فيلم خودش پروانه بگيرد، بسازد و هنوز تمام نشده، تاريخ پخش آن هم مشخص باشد، اما بقيه بايد بروند توي صف بايستند. مگر خانه سينما يك نهاد صنفي نيست؟ پس بايد بتواند روي پاي خودش بايستد. شما سوبسيد دولت را از آن بگيريد، يك هفتهاي تعطيل ميشود.
فكر ميكنيد چه كار ميشود كرد؟ پيشنهاد شما چيست؟
حرف من اين است كه سينماي ما در يك وضعيت مالي است كه اين سازماندهي دولتي همه جور استقلال ما را به گرو كشيده است.
حتي استقلال فكري را؟
حالا آمده در استقلال فكري هم ميخواهد به گرو بكشد. ميگويد اگر اين را بگويي اين را ميدهم.
يعني همه آن حمايتها در خدمت سانسور است؟
آخر سر اين ميشود. وقتي مشكلي براي كسي پيدا ميشود چرا كسي از كسي حمايت نميكند و حرفي نميزند، براي اينكه همه ميترسند، موقعي كه پروانه ساخت خودشان را ميخواهند بگيرند، بگويند شما يك كمي فضولي فرموديد!
ريشه اين وضعيت در كجاست؟ در حوزههايي مثل كتاب و ادبيات اين جوري نيست.
يكي از دلايلش اين است كه ما پخش نداريم. ما غيراز مملكت خودمان پخش نداريم.تنها مملكتي كه در جهان صنعت سينما دارد، آمريكاست. چون در بوركينافاسو هم دفتر دارد، فيلمش را خودش پخش ميكند. پولش را هم خودش ميگيرد. ما به محض اينكه فيلممان موفق ميشود دنبال يك پخشكننده آمريكايي ميگرديم و ميگوييم آقا بيا فيلم ما را بگير! ما هم ميرويم در تهران مينشينيم و منتظر صورتحسابهاي شما هر سه ماه، هر شش ماه و هريك سال هستيم كه ببينيم به ما پولي ميدهي يا نميدهي.
نه تنها ما اين كار را ميكنيم فرانسويها هم همين كار را ميكنند. ايتاليايي هم وقتي فيلمش موفق ميشود اين كار را ميكند. چون آنها هم وسعشان نميرسد كه در اقصي نقاط جهان دفتر داشته باشند. آمريكاييها سينماي جهان را خوردهاند. ولي در كشور خودمان ماجرا اين است كه شما تمام ريشههاي هر جاي سينماي ما را كه نگاه ميكنيد، سر آن به جايي بند است كه آخر آن دولت است. يك سينماي دولتي است كه اداي استقلال را درميآورد كه آقا ما مستقل هستيم و خودمان فيلم ميسازيم.
يعني يك سينماگر نميتواند در اين فضا مستقل باقي بماند؟
اگر بخواهد مستقل بماند همين بلايي كه سر من يا بيضايي يا امثال ما ميآيد، سرش ميآيد. ببينيد جوانها چون شروع كارشان است زياد نميتوانند سرو صدا كنند. چون او كه بيست و شش سالش است، اگر اين كار را انجام بدهد ميگذارند او را لاي چرخ كه حالا تو برو تا ببينيم چه اتفاقي برايت ميافتد. 12-11 سال پيش بود نميدانم پرده آخر كي 9 تا جايزه گرفت.
سال 69.
فيلم بعدي واروژ كريم مسيحي چه موقع است؟ اصلاً فيلم ديگري نساخته است. يعني يك كارگرداني كه فيلم اولش اين همه جايزه گرفت ديگر فيلم نساخته است. آيا اين يكمرتبه قدرت فيلمسازياش تمام شده. يك فيلم اول 9جايزه گرفت و تمام شد. پس بنابراين به شكلي اين كار اداره ميشود كه همه آن بر سياستهاي ادواري است. كي سر كار ميآيد؟ چه جوري است؟ امروز تصميم ما چه شكلي است؟ حالا فرض كنيد من 10سال ديگر هم بتوانم كار كنم، نه در مملكت خودم از اين مشهورتر ميتوانم بشوم و نه قرار است وضعم با سينما بهتر شود. چون در فيلم شازده احتجاب دستمزد من بيست هزار تومان بود، سايههاي بلند باد دستمزد من روي هم 100 هزار تومان بوده است و فيلم «بوي كافور» با دستمزد بازيگري و سناريو و كارگرداني روي هم چيزي نزديك به 10ميليون تومان بوده. فيلم خانهاي روي آب هم كه من دستمزدم توي سرمايهگذاري فيلم، بوده است كه هنوز هم سر اين فيلم من پول بدهكار هستم. ولي اصلاً مسأله مالي براي كارگردان و نويسنده در سينماي ما شوخي است.
حتي اگر به تلويزيون وصل بشود؟
مگر اينكه به تلويزيون وصل شود. مگر اينكه تلويزيون بخواهد فيلم شما را بخرد و شما يك پولي بگيريد.
جشنوارههاي خارجي چي؟
جشنوارههاي خارجي چيزي از تويش براي كسي درنميآيد.
بازارهاي فيلمي كه ميگذارند چي؟
در ايران. آنكه بزرگترين شوخي است، چون ما وصل هستيم به جشنواره برلين و فقط سكرترها ميآيند اينجا چون هر چي آدم مهم است به جشنواره برلين ميرود. اينها فقط ميآيند اينجا چندتا فيلم ميبينند يك گزارشي براي رئيسهايشان مينويسند و امسال هم يك صحبتي شروع شده كه شايد بازار فيلم را از جشنواره فجر جدا كنند.
فكر نميكنيد داريد خيلي نااميدانه صحبت ميكنيد، با اين حساب بايد همه چيز را تعطيل كنيم.
نااميدانه نيست. من معتقدم هستم كه اين درخت را بايد تكان داد. هر چند وقت يك مرتبه بايد يك كسي بگويد كه شما اگر ميخواهيد واقعاً اينجا، با اين همه استعدادي كه وجود دارد، اتفاقي بيفتد بايد تلاش همگاني شود، بايد سينما اينجا ساخته شود چون با 500-400 تا سينما مشكل اين سينما حل نميشود. ما اقلاً 1000 سينماي ديگر لازم داريم. براي اين كه گردش مالي فيلمها سريعتر شود.
وقتي سينمارو نداريم، ساختن سالن چه دردي را دوا ميكند؟
شما سينماهاي ما را نگاه كنيد. صرفنظر از چند سينماي بالاي شهر، بعضي از آنها را شما ميترسيد كه داخلش برويد. من يك مدتي در آمريكا و كانادا براي يك شركت كار ميكردم كه 1800 سينما داشت. مديرعامل اين شركت اولين جايي را كه ميرفت و سر ميزد دستشوييها بود. ميگفت مردم يك جايي كه ميآيند بايد وسايل بهداشتي آنجا تميز باشد، بتوانند بروند. خوب ببينيد مديريت يك شركتي كه سالي مثلاً 800-900 ميليون دلار درآمد داشت به يك چيزي توجه ميكرد كه چيز اوليه است. حالا بگذريم كه اينجا پردهها 25 سال است كه شسته نشدهاند، تميز نشدهاند. شما اگر برويد نورسنج بگيريد، بازتاب نور به جاي 16، 4 است. شما برويد در بعضي از شهرستانها و فيلمتان را روي پرده ببينيد، سكته ميكنيد. مثل اين كه در تاريكي فيلم گرفتهايد. ولي مسؤول ارشاد فلان شهرستان كوچك كه دو تا سينما دارد از اين مسائل تكنيكي اطلاعي ندارد.
يعني به جاي اين دولت وقتش را در اين بخش صرف كند، آمده وارد محتوا شده. محتوا را هم ما كار نداريم. ميگوييم شما آخر ماجرا موقع پروانه نمايش بيا درباره محتوا هم صحبت كن. ببين چه جوري است. شما كه هيچكدامتان يك سانتيمتر هم فيلم نساختهايد، شما كه تصميمگيرنده هستيد. شما از كجا ميدانيد كه من دوربين را كجا ميگذارم. از كجا ميدانيد من اين رالانگ شات ميگيريم يا مديوم شات ميگيرم، يا چه جوري ميگيرم. بگذار فيلم ساخته شود بعد بياييد نگاه كنيد كه اين ماجرا چگونه است. بعد بنشينيد تصميم بگيريد كه به اين دليل من فكر ميكنم صلاح مملكت در خطر است.
خوب آن موقع يك مشكل ديگر پيش ميآيد. تهيهكنندهها ميگويند سرمايه ما از بين ميرود.
اگر پروانه ساخت تضميني بود كه شما پروانه نمايش ميگرفتيد، حرف شما درست بود.
پروانه نمايش هم كه تضمين نمايش فيلم نيست. فيلم من كه پروانه نمايش هم داشت. الان حرف آخر حرف قوه قضائيه است.
اين جا ما وارد يك ملوكالطوايفي فرهنگي شدهايم كه هر كسي ساز خودش را ميزند. من هم چون هردو تا زانوهايم بايد عمل شود. به خاطر آر تروز و آدم واقعاً نميداند كه بايد به كدام ساز برقصد. آن هم با اين زانوهاي چلاق، پس فيلمسازي را كنار ميگذارم.
شما به اين وضعيت خودتان پاسخ گفتيد و گفتيد كه ديگر فيلم نميسازيد. ديگران بايد چه كار كنند اين كه راه حل مناسبي نيست. همان خانه سينماييها وقتي با آنها صحبت ميكنيم و ميگويند سينماي ما نميتواند مستقل باشد و بايد ده سال، بيست سال و سي سال طول بكشد كه بتواند مستقل شود.
ببينيد آنها از اين نظر راست ميگويند. منتهي يكي از گرفتاريها واقعاً اين است كه همه چيز به هم وصل است، مثل اين دامينو افكتي است كه يكي را بيندازيد بقيه تا آخر همه زمين ميخورد. همه ملاحظه ميكنند كه اگر من اين حرف را بزنم فردا كه در جلسه هستيم با آقاي X به من ميگويد كه فلاني تو هم حالا اين حرف را زدي. بعد اين آيا به سفر من به كن لطمه ميزند، يا لطمه نميزند. هركسي به فكر اين روزي كوچكي است كه از اين سفره به ما سهم ميدهند و من اعتراضي ندارم، من فقط ميگويم كه يك جايي آدم بايد بگويد آقا بوسيدم گذاشتم كنار، براي اين كه يك جملهاي هست در بوي كافور هنرپيشهاي كه نميگذارند كار كند روي تخت خانهاش ميگويد «از من، همين عكسها مانده است». از همه ما آخر سر فقط همينها ميماند. ما فقط بايد عزت نفسمان را از دست ندهيم. چون آخرش فقط همين ميماند. من كه دنبال اين نيستم يك مجسمه از من بسازند كه كبوترها روي سرش چلغوز كنند. من فقط دلم ميخواهد كه آخر سر بگويند اين آدم با تمام عيب و ايرادهايي كه داشت چهار تا فيلم ساخت پنج تا فيلم ساخت چهار-پنج تا هم تهيهكننده فيلم بود و به هر جهت زندگياش را گذاشت كه حرفش را بزند. شايد به اندازه يك سر سوزن تفاوت ايجاد كرد، بين روزي كه آمد تا روزي كه رفت. والا زندگي مرفه ميخواهيد، برويد بساز و بفروشي. برويد دلالبازي، همه اينها زندگي بهتري براي شما ميسازد تا سينما.
شما در فيلمهايتان هميشه يك جوري به مذهب ميپردازيد، فكر ميكنيد چرا به فيلمهاي شما ايراد ميگيرند؟
اين يك مسأله خيلي شخصي است و وارد مقوله شخصي ميشويد. من يك حرفي در يكي از مصاحبههاي مطبوعاتي خانهاي روي آب گفتم. ببينيد من الان 63 سالهام. 38 سال قبل از اين كه جمهوري اسلامي بيايد من مسلمان بودم. بنابر اين كسي مذهب من را براي من به ارمغان نياورده است. من در خانوادهاي مذهبي به دنيا آمدم، خانواده زنم بسيار مذهبي هستند ولي مذهب من بين من و خداست.
چرا مرگ روي همه فيلمهاي شما سايه انداخته است؟
من به همين جهت خيلي اكراه دارم كه درباره آن حرف بزنم. در فيلمهايم هست.
در اين آخري هم هست، در يك بوسه كوچولو. آقاي احمد شبلي نويسنده اصلي داستان ميگويد كه اگر وجدانت راحت باشد، مرگ به يك بوسه كوچولو از گونه ميماندن.
فيلمهايتان به نوعي روند آسان كردن مرگ را دنبال ميكند.
اصولاً من معتقد هستم مرگ چيزي است كه پايان است. پاياني است كه پايان نيست. بنابراين واهمهاي هم از آن نيست. اين عقيده شخصي من است. اگر در فيلمهاي من آسان است، به اين خاطر است كه من با آن كنار آمدهام.
يعني شما با مرگ به همين راحتي كه در فيلمهايتان هست كنار آمديد؟
بله. من با آن كنار آمدهام.
يعني اينها كلنجارهاي خودتان بوده؟
حالا شايد هم مال سنم باشد يا خيلي چيزهاي اين جوري باشد.
شما شازده احتجاب را ساختهايد، كه اقتباس از يك اثر ادبي برجسته است. اين روند كلاً در سينماي ما شكل نگرفته حتي خودتان هم ادامه ندادهايد، فكر ميكنيد علت عدم استقبال از آثار ادبي چيست؟
ديگر نشد. من دوتا كار گلشيري را فيلم كردم. يكي شازده احتجاب بود و ديگري معصوم اول كه «سايههاي بلند باد» براساس آن درست شده است، ولي بعداز انقلاب از سناريوهايي كه من دارم براي اين كه فيلم بسازم سهكار از اسماعيل فصيح بود، زمستان 62، داستان جاويد و باده كهن كه سناريويش بهنام دلديوانه بود و يك كار گلشيري بهنام «دست تاريك، دست روشن» كه آن هم بهنام «نيمه تاريك ماه» سناريويش را آماده كرده بودم. پس من اين موضوع را رها نكردهام، بعد سر سناريويي «از عباس كيارستمي متنفرم».
ماجرايش چيست؟
داستان پنج شش نفر است كه دور يك ميز نشستهاند. هركدام قسمتي از داستانشان را ميگويند، بعد ما ميرويم توي داستان كه همهاش توي يك دكور است و آخر معلوم ميشود كه همه آنها توي يك ديوانهخانه هستند و اين جمله هم از يك منتقد سينمايي است كه او هم توي ديوانهخانه است و با كيارستمي بد است.
پس او از عباس كيارستمي متنفر است نه شما؟
بله، اسم را هم با مشورت عباس كيارستمي گذاشتيم.
خوب بعداز آن چه اتفاقي افتاد؟
من آن را نوشتم، بعد از آن من سناريوي بوي كافور عطرياس را نوشتم و افتادم توي خطي كه چيزي توي ذهنم باز شد و يكسري كار را خودم شروع به نوشتن كردم. با اين كه قبلاً هم من يك چند تا چيز نوشته بودم مثل «مادرم، مملكتم» و «تاكسي خيال» اينها را هم خودم نوشته بودم. جز هفت، هشتتايي كه در طي 10 سال داده بودم ولي الان توي آن فاز از زندگيام هستم كه داستانهايي كه ميخوانم، اينقدر ميخواهم در آنها تغيير بدهم كه بعضي وقتها فكر ميكنم خودم دوباره مينشينم و آن را مينويسم. ولي من معتقد هستم اينقدر ادبيات معاصر ما غني هست كه حيف است به آن رجوع نكنيم و من خودم حتماً اگر كه عمري باشد و باز بخواهم كار كنم اين كار را انجام خواهم داد.
و آيا اميدواريد مسؤولان كاري انجام دهند كه شما از تصميم خود بازگرديد؟
فكر نميكنم...