چهارشنبه 6 خرداد 1383

ماركس از چشم فوكو، ژولين كوپَن - ترجمه انوشيروان گنجى پور، روزنامه شرق

من ماركسيست نيستم.
گفته ماركس به لافارگ

فوكو ماركسيست نيست. خودش اين را هم به كسانى مى گويد كه توقع دارند وى ماركسيست باشد و هم به آن دسته اى كه نمى خواهند ماركسيست باشد. حالا ما قرار است به خاطر فوكو هم كه شده اين حرف را دوباره تكرار كنيم. اما اينكه يك بار ديگر تكرار كنيم فوكو ماركسيست نيست، كار مهمى نيست. اين هم كه ثابت كنيم كه او مى بايست ماركسيست بوده باشد يا اينكه از ماركسيست بودن خود ناخشنود بوده، نيز چيز فوق العاده اى نيست، براى اينكه همه اين را مى دانيم. و همين طور، القا كردن اين امر كه فوكو به طرز افراطى ماركسيست بوده؛ چون كه روزگارى عده اى مى خواستند اين كار را بكنند تا او را از چشم ها بيندازند. چيزى كه براى ما مهم است، ارتباطى است كه فوكو، دقيقاً از آن رو كه ماركسيست نبوده، با انديشه ماركس برقرار كرده. در زمانه اى كه بعضى ها مى گويند پس از فروپاشى ماركسيسم _ لنينيسم بار ديگر انديشيدن به همراه ماركس امكان پذير شده و در زمانه اى كه شاهديم بحران ماركسيسم از پشت سر تعقيب مان مى كند، بايد به آثار فوكو بازگشت، چرا كه او پيوسته به ماركس نزديك بوده بى آنكه خيال كند براى وفادارى به او بايد كور بشود. نشانه اش هم اين كه هيچ وقت منتظر مرگ ماركس نشد تا بعد دوباره او را احيا كند. فوكو هرگز نه خواست ماركس را بكشد و نه او را نجات دهد. فقط خيلى ساده در كار فكرى اى كه درباره انديشه ماركس انجام داده با آثار ماركس برخورد مى كند و او را به يكى از بزرگترين فيلسوفانى بدل مى نمايد كه خواندن آراء شان را به ما پيشنهاد مى كند؛ گاهى براى مخالفت و نقد چيزهايى كه در آن بيان شده و گاهى براى اينكه تحليل هاى خود را به وسيله آنها تغذيه كند. پيش از ما ديگران دغدغه ثابت و هميشگى ماركس را در آثار فوكو نشان داده اند كه از آن ميان بايد به «ميشل فوكوى فيلسوف» اثر اتيُن باليبار و در ميان كارهاى متأخرتر به مقاله مارتين كوكورس در نشريه «اكتوئل ماركس» و همكارى روبرتو نيگرو در «فرهنگ معاصر ماركس» اشاره كرد. براى كسانى كه خيال مى كنند هرگونه خرده گيرى و خوارداشت ماركس فقط مى تواند از رذالت و پستى ناشى شود آثار فوكو از اهميتى تعيين كننده برخوردارند. «فوكو بصيرت خود را تا اندازه اى مديون تأملات درونى ماركس بود.»

با اين حال او عادت نداشت اين نزديكى را با ارجاع هاى سرراست به ماركس عيان نمايد: «غالباً برايم پيش مى آيد كه مفاهيم، عبارت ها و متن هايى از ماركس را نقل مى كنم، اما بدون آنكه احساس كنم مجبورم پاره كوچكى را كه نشانه اصالت اين كارم باشد به آن اضافه كنم، پاره اى كه عبارت باشد از يك واگويه از ماركس، آوردن دقيق ارجاع در پايين صفحه و بستن عبارتى ستايش آميز به آن واگويه. كارهايى كه آدم به خاطرشان به عنوان كسى كه ماركس را مى شناسد و به او احترام مى گذارد، تلقى مى شود و بعدها مى بيند كه نشريه هاى به اصطلاح ماركسيستى از او ستايش مى كنند. من از ماركس نقل مى كنم بى آنكه از اين كار حرفى بزنم.» با اين همه، فوكو در حاشيه كتاب هايش و در چند مقاله و سخنرانى، گاهى نشان داده انديشه ماركس از چه لحاظى برايش اهميت داشته است. به عنوان مثال، در «حلقه هاى قدرت» او به دقت نشان مى دهد چگونه برخى بخش هاى جلد دوم «سرمايه» براى توليد يك تحليل واقعى از قدرت تعيين كننده بوده.

در اين باره فرانسوا اِوالد استادانه نشان داده كه فوكو به چه ترتيب در «مراقبت و تنبيه» توانسته برخى تحليل هاى ماركس را به كار گيرد و در عين حال آنها را تكميل نمايد. مى بايد تصوير ماركسى را بازسازى كرد كه فوكو تا آن حد به او مديون بود، ماركسى كه گوش هاى خود را به فوكو قرض داده بود تا «غرش نبرد و مبارزه را بشنود» و فوكو اين را كه توانسته بود «منظر فرودستان جامعه» را اتخاذ كند، مديون او بود. در آثار فوكو، با ماركس ديگرى طرفيم، غير از آنى كه فوكو آشكارا او را ماركس قلابى مى ناميد، و موضوع چنان توصيف هاى باستانشناختى و تبارشناختى اى بود كه هنوز هم از لحاظ ماركسيست هايى كه به آن نوع ماركس استناد مى كنند، بى نهايت سختگيرانه به نظر مى آيد. بنابراين رابطه اى كه فوكو با ماركس برقرار كرد يكسويه نيست. اين رابطه منحصراً در عينى كردن آن ماركسى نيست كه فوكو هرگز از متمايزكردنش دست برنمى دارد، ماركسى كه به شمار زيادى جدل دامن زده، و به همان اندازه ماركس انسان باور و تاريخ باور «واژگان و چيزها»ست، كه ماركس نظريه پرداز حكومت كه تحليل هاى مناسبات قدرت در «مراقبت و تنبيه» رودرروى وى قرار مى گيرد.

همه چيز چنان رخ مى دهد كه انگار يك نويسنده مى توانسته همزمان موضوع تأملى معرفت شناختى و نوع خاصى از توصيف (باستانشناختى و سپس تبارشناختى) باشد، و در عين حال در كنار ديگرانى از جمله نيچه، يكى از كانون هايى باشد كه اصول چنين توصيفى هم حتى در اين كانون ها شكل مى گيرد. براى مثال روشن است كه ماركس، با كمك به فوكو در انديشيدن به مناسبات قدرت، بدو اجازه مى دهد تا رويكرد تبارشناختى يكدست و پالوده اى را اتخاذ نمايد تا در عوض بتواند پرده از نبردهايى بردارد كه چنانكه همه مى دانيم، ماركسيسم نيز بدان ها پرداخته است. نزد فوكو تبارشناسى اى از ماركسيسم هست كه وراى جاه طلبى هاى رسمى و فرهنگستانى «كمونيست شناسى هاى» جوراجور، نشان مى دهد «ماركسيسم ناب و خالص وجود ندارد.» بنابراين چنين تبارشناسى اى كژتابى اى را آشكار مى كند كه انديشه يكدست فرض شده ماركس به خاطر آن از هم فروپاشيده.

همين حرف را مى توان در مورد باستانشناسى هم گفت: از اينجاست كه پرسش زير مطرح مى شود: ماركس چطور مى تواند براى فوكو چنانكه پيش تر يادآور شديم، «مرجعى متناقض» باشد؟ زيرا، در عين حال كه او از ماركس انتقاد مى كند و او را در پيكربندى معينى از دانش قرار داده و يا از وى استفاده مى كند، قطعاً جايگاه خاصى را هم به او اختصاص مى دهد. فرضيه ما اين است: فوكو به اين اكتفا نكرده كه پرسشى را برايمان به ارث بگذارد كه شخص خودش حتى زحمت طرح آن را هم به خويش نداده، بلكه او سعى كرده تمام و كمال به ارتباط ويژه اش با ماركس بينديشد. بنابراين آيا فوكو به اين رابطه كه بر طبق آن ماركس مى تواند همزمان به عنوان يكى از منابع انديشه او و نيز به عنوان آماج دائمى و خاص نقدش ظاهر شود، انديشيده؟ در ابتدا دو پاسخ به ذهن مى رسد، اما اين پاسخ ها كافى نيستند، براى اينكه به جاى مواجهه با مسئله صورت آن را پاك مى كنند. اولى بر اين اساس استوار است كه فوكو ميان يك ماركس حقيقى كه او دوستش دارد و در خفا در معيت او تأمل مى كند، و ماركس ماركسيست ها كه او لحظه اى از نقدش دست بردار نيست و بر ضد وى مى انديشد، فرق مى گذارد.

به اين ترتيب توصيفى از ماركس كه در «واژگان و چيزها» به دست داده شده، به ماركسى مربوط مى شود كه توسط ماركسيست هايى كه به او استناد مى كنند، تحريف شده است. اين استدلال به فوكو اجازه مى دهد تا هم سارتر و هم آلتوسر را به يك چوب براند. به همين ترتيب، «مراقبت و تنبيه» نيز روى سخنش تنها با برخى روايت هاى تماميت خواه و معاصر از نظريه ماركسيستى حكومت است. بنابراين بديهى است كه نمى توان طورى وانمود كرد كه انگار از خلال تحليل هايى كه آشكارا به ماركس مربوط مى شده، فوكو تنها روى سخنش با چند ماركسيست معاصر خودش است، مگر اينكه يكسره در مورد منزلت توصيف باستانشناختى حتى به اشتباه بيفتيم. قطعاً بى انصافى محرزى خواهد بود اگر تا آنجا پيش رويم كه جنبه جدلى اين متن هايى را كه در آنها صحبت از ماركس است، انكار كنيم. اما بدون شك انواع ماركسيسم هايى كه فوكو به سخره مى گيرد، از لحاظ او كه سرسپرده نيچه بود، نقاب هايى هستند براى شخص خود ماركس و چهره هايى اند كه او مى تواند به خود بگيرد. فوكو از آن دسته كسانى است كه برايشان عظمت يك تفكر در تأثيراتى نمود مى يابد كه آن تفكر ايجاد مى كند. ماركس نويسنده اى نيست كه انديشه اش تنها به آثارى محدود و منفرد خلاصه شود، بلكه او به مانند فرويد مؤسس يك حوزه نظرى است كه پس از او كسانى در آن كار كرده اند، يعنى او «بنيانگذار گفتارمندى (discursivite)» است.

سرنوشت اين انديشه بزرگ، يعنى انديشه ماركس، نه منحصراً، اما به هر حال در آن چيزى رقم مى خورد كه كسانى كه خود را ماركسيست معرفى مى كنند، انجام مى دهند. دومين پاسخ به يادآورى جايگاه «جعبه ابزار» برمى گردد كه فوكو خوش داشت همان طور كه به توليدات نظرى خودش لقب داده بود، مال نويسنده هاى ديگرى را هم كه ازشان بهره مى برد چنين بنامد: «ماركس براى من وجود ندارد. منظورم اين نوع موجوديتى است كه حول يك نام خاص ساخته اند و گاهى به يك فرد ارجاع مى دهد، گاه به كليت آنچه كه او نوشته و گاهى هم به فرايند عظيم تاريخى اى كه از او نشأت مى گيرد. (...) كاملاً حق داريم كه ماركس را به يك چهره «رسمى و فرهنگستانى» بدل كنيم. اما اين بد فهميدن انفجارى است كه او ايجاد كرده.» با اين حال، اين انفجارى كه فوكو از آن سخن مى گويد در همان لحظه روى نداده. ماركس هاى مختلفى كه از خلال آثار فوكو سر بر مى آورند تجلى يك پراكندگى اصلى و اوليه نيستند، چنانكه انگار چندين و چند ماركس از پيش در كار فكرى فوكو حضور داشته است. اين انفجار دقيقاً بيشتر به خاطر گزينش هاى نظرى و سياسى فوكو ايجاد شده و حاصل پراكندگى اى است كه انديشه فوكو از قبل آن شكل مى گيرد. بنابراين فوكو خودش به اين پراكندگى، كه مانع از آن مى شود تا به نظريه «جعبه ابزار» بسنده كنيم، فكر كرده.

... به واقع لحظه اى خاص در آثار فوكو هست، كه او در آن لحظه به منزلت و جايگاه معرفت شناختى ماركس در مقام مرجعى متناقض، عميقاً مى انديشد. و همين لحظه است كه از «واژگان و چيزها» به «باستانشناسى دانش» منتهى مى شود.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

نتيجه:

در نهايت، براى آنكه رابطه ضد و نقيضى را كه فوكو با انديشه ماركس برقرار كرده دريابيم، او انديشه ماركس را در تقاطع شمارى از جهش هايى قرار مى دهد كه باستانشناسى از لحاظ سطح و شدت ميان آنها فرق مى گذارد. از خلال دستاورد نظرى ماركس، پيش از هر چيز فوكو امكان درك «دگرديسى ريكاردو» را، چنان كه در «واژگان و چيزها» شرح داده، مى يابد، دگرديسى اى كه حتى به واسطه آن، گونه اى فلسفه تاريخ شكل مى گيرد. از اين منظر، ماركس هيچ گسستى را در سطوح خيلى عميق دانش رقم نمى زند. ممكن است مفاهيم اقتصادى تازه اى را پرداخته باشد، اما اين امر به واسطه انحرافى درونى در داخل شبكه اى كه از پيش وجود داشته، اتفاق مى افتد: ماركس، به عنوان نظريه پرداز ارزش افزونه، همچنان به قرن نوزدهم تعلق دارد. با اين حال ماركس ديگرى هم هست كه بانى گسستى تعيين كننده در دانش است و در عين حال گفتار انتقادى را درمى اندازد كه مى توان در مورد اقتصاد سياسى اعمال كرد و همين گفتار انتقادى حتى امكان باستانشناسى را فراهم مى آورد، و اين ماركس، همان ماركس نظريه پرداز تاريخ است.

فوكو عميقاً به دو پارگى درونى انديشه ماركس مى انديشيد. همه چيز چنان اتفاق مى افتد كه انگار نوعى رابطه با ماركس، كه در ابتدا ناانديشيده است و سپس به مرور آشكار و آگاهانه مى شود، پيش شرط صريح ترين نقدى كه مى شد از او كرد (نقد فوكو)، نيز هست. چنانكه انگار تمامى قدرت نظرى ماركس در نقدى نمايان مى شود كه فوكو از خود وى مى كند. و اين، كارى است يكسره غير از اعاده حيثيت از يك ماركس حقيقى، كه بر ضد فريبكارى هاى ظاهرى، چهره خالص و اصلى او محسوب مى شد. و كلام آخر آنكه، اينكه كسى، بى آنكه هرگز خود را ماركسيست معرفى كند، با برملا كردن آثار مخرب بازى هاى ملال آور منتقدان رسمى و دانشگاهى در مورد ماركس، او را از شر اين گونه بازى ها خلاص كند، پسنديده ترين اداى احترامى است كه مى شود در حق ماركس روا داشت.

منبع: Actuel Marx

در همين زمينه:

دنبالک:
http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/8173

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'ماركس از چشم فوكو، ژولين كوپَن - ترجمه انوشيروان گنجى پور، روزنامه شرق' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016