فرانسيس فوكوياما كه بهخاطر نظريه «پايان تاريخ» خود به شهرت رسيده است در واشنگتن با عزت ابراهيم به صحبت مينشيند و از ديدگاههايش درباره خط و مشهاي دولت بوش در خاورميانه و گرايش آمريكايي به اشتباه گرفتن منافع شخصي به جاي جهانشمولي ميگويد:
شما نظريه «جنگ پيشگيرانه» را بهعنوان روشي براي دفاع از منافع ملي ايالات متحده آمريكا مورد حمايت قرار دادهايد و با اين حال بر اين نظر هستيد كه در داخل خاك آمريكا خصومت مسلكي با نظريه گفتوگو و روابط چند جانبه در سطح جهان خود يك معضل است. آيا بين اين دو عقيده يك ناسازگاري وجود ندارد؟
غيرممكن است كه نياز به عمليات پيشگيرانه را به طور مطلق مردود دانست. اما به عقيده من براي ايالات متحده آمريكا اين خطاي بزرگي بود كه به مختصات نظريه جنگ پيشگيرانه رسميت نبخشيد و با اين كار خود براي بقيه جهان اين برداشت را ايجاد كرد كه اين هم يكي از همان ركنهاي معمول و هميشگي سياست خارجي آمريكا است. عمليات پيشگيرانه موردي است كه واقعاً بايد با احتياط بسيار زياد انجام گيرد و فقط تحت شرايط بسيار كنترل شده. اين واقعاً همان چيزي است كه من از آن حمايت ميكنم. اما انجام آن در عراق يك اشتباه بود، ليكن ديگر بسيار دير شده است. سعي ما اكنون بايد اين باشد كه كاري كنيم تا در عراق اوضاع و احوال روال عادي خود را بازيابد، اما من در هرحال يك سياست ديگر را ترجيح ميدادم.
حكومت آمريكا به دلخواه چيزهاي مختلفي را با هم مخلوط كرده و از آنها يك چيز بيمعنا ميسازد. مقامات رسمي هراس از «سلاحهاي كشتار جمعي» را بهعنوان يك سكوي پرش مورد استفاده خود قرار دادند و تازه بعدها بود كه به مسأله نگراني درباره دموكراسي و حقوق بشر تغيير مسير دادند. شما يك چنين روش و سياست ناپايدار را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
من دولت بوش را از اين جهت مورد انتقاد قرار دادم كه هم نظريه جنگ پيشگيرانه را تبليغ ميكرد و هم در عينحال دموكراسي و رويارويي با «محور شرارت» را. به عقيده من شما نميتوانيد از طريق استفاده از قدرت نظامي به ايجاد دموكراسي بپردازيد. اين درست كه گاهي هم قدرت يك عنصر بسيار مهم است. اما در اين مورد بخصوص-يعني عراق-قدرت نظامي به شكل غلطي به كار برده شد.
اين اواخر خشم اعراب در تظاهرات عليه سياست ايالات متحده در خاورميانه بيسابقه بود، بهويژه پس از ديدار شارون از كاخ سفيد در اوايل ماه آوريل. آيا سياست خاورميانه آمريكا براي آن كه بازتابي از «مسؤوليت اخلاقي» تنها ابرقدرت جهان در كانون چنان مناقشه طولاني باشد نياز به اصلاح ندارد؟
موضوع خشم مردم خاورميانه بسيار گيجكننده شده است، زيرا به باور من علتهاي بسياري براي خشمگين بودن اين مردم از ايالات متحده وجود دارد. وقتي ما از افرادي مانند اسامه بنلادن صحبت ميكنيم در نظر آنها خصومت عميقي در برابر ارزشها و نهادهاي غربي وجود دارد و نه اين كه فقط در برابر ارزشها و نهادهاي آمريكايي. اما به گمان من وقتي شما بهعلتهايي توجه كنيد كه چرا در اينجا افكارعمومي در برابر آمريكا بسيار منفي است-در ميان مردم معمولي اردن، مصر و كشورهاي ديگر عربي-حقيقتش اين است كه اين خصومت در درجه اول بر شيوههايي كه ما آمريكاييها به مسأله فلسطين پرداختهايم باز ميگردد. اين خشمي عليه آمريكا بهعنوان يك جامعه نيست، يا حتي بر عليه نهادهاي آمريكايي، يا عليه غرب بهطور كل. اين خشمي است عليه سياست خارجي ايالاتمتحده.
شما در كتاب جديد خود «ملتسازي: حكومت و نظم جهاني در قرن 21» چنين استدلال ميكنيد كه وجود حكومتهاي بيكفايت در جهان سوم-به استثناي كشورهاي شرق آسيا-علت واقعي ناتواني اين كشورها براي پيشرفت و توسعه است. آيا سخن شما را بايد اينگونه تعبير كنيم كه پيششرط هرگونه دموكراسي واقعي در خاورميانه وجود دولتهاي شايسته و با كفايت در اين كشورها است؟
هر دوي اينها عميقاً با يكديگر مربوط هستند. بهطور معمول شما نميتوانيد بدون دموكراسي يك حكومت با كفايت و كارآمد داشته باشيد. سنگاپور مثالي است كه همه آن را شاهد ميگيرند. كشوري با يك سازمان اداري بسيار با كفايت كه تكنوكراتها بر آن فرمان ميرانند، تا اينجا البته بدون دموكراسي. اين هم البته يك الگوي امكانپذير است، اما در عمل فقط چند كشور بيشتر نيستند كه بتوانند به سطح سنگاپور از جهت حكومتي قابل قبول و كارآمد برسند.
بهعقيده من دموكراسي جزيي است از يك حكومت كارآمد، زيرا از بسياري جهات واقعاً غيرممكن است دولتي داشته باشيم كه مسؤوليت نيازمنديهاي مردم را پذيرفته باشد كه ميخواهد به آنها خدمت كند اما به مشاركت و واكنشهاي متقابل آنها به خودش علاقهمند نيست و توانايي و تحمل پاسخگوبودن مقامات خودش را هم ندارد. بدينترتيب به عقيده من، نميتوان دموكراسي و حكومت با كفايت را در بعضي سطوح از يكديگر جدا كرد. در خاورميانه پيش رفتن به سوي دولتهايي كه پاسخگويي بيشتري بهعهده بگيرند احتمالاً مدتي به طول خواهد انجاميد، زيرا در بسياري از اين كشورها حكومتهاي اقتدارگرا شديداً تثبيت شدهاند. احتمالاً يكي دو نسل طول خواهد كشيد تا چنين شكلي از تغييرات رسميت يابد.
درپي حوادث جنگ عراق به نظر ميرسد كه بسياري از آمريكاييها ديگر عقيده به «جهانشمولي ارزشها و نهادهاي آمريكايي» را كنار گذاشتهاند. شما جايي گفته بوديد كه چنين عقيدهاي آمريكاييها را غالباً به خلط كردن منافع ناچيز ملي خود با منافع جامعه جهاني ميكشاند. ميتوانيد اين مسأله را بيشتر بشكافيد؟
در اهميت قائل شدن براي ارزشها و نهادهاي جهانشمول، بهباور من يكي هم الگوي آمريكايي از آن است.
اروپاييها نوع ديگري از آن را دارند و همينطور ژاپنيها و كرهايهاي باز به شكلي ديگر و الي آخر. آمريكا فقط يك نمونه از الگوي فراختري است از حكومت دموكراتيك. علت آن كه در قرن بيستم اين الگوي آمريكايي بود كه متداول شد به آرمانهاي بسياري از مردم در سراسر جهان باز ميگردد. نميخواهم بگويم كه نمونه آمريكايي لزوماً نمونه درست آن است.
واقعيت اين است كه آمريكاييها به انجام يك چنين خطايي بسيار مستعد هستند. يعني قاطيكردن علائق شخصي و ناچيز خود با حمايت از ارزشهاي گستردهتر جهانشمول. به عقيده من بخشي از استثنايي بودن آمريكاييها به اين باز ميگردد كه ما ترجيح ميدهيم به درك اين نكته توجهي نداشته باشيم كه علائق ناچيز ما با جهانشمولي فراختر قاطي شده است.
بسياري از انديشههاي شما بهطور كلي از ايدههايي كه در «پروژهاي براي عصر جديد آمريكايي» (PNAC) آمده متفاوت است. شما بهعنوان يكي از اعضاي مؤسس آن پروژه ميان خودتان و تندروهاي نهضت محافظهكاران آمريكايي چه چيز مشتركي ميبينيد؟ و آيا شما خود را يك «محافظهكار جديد» تلقي ميكنيد؟
بله، من با مسؤولان آن پروژه بسيار نزديك بودم و شايد بسياري بنده را نيز بخشي از آن نهضت بهشمار آورند. اما تصور خود من اين است كه واقعاً متفاوت از آنها هستم. براي مثال تمامي شيوههاي برخورد به عراق، كل رابطه با دموكراسي و پرداختن به مسأله فلسطينيها خودش نوعي جدايي از آنها است. زيرا بسياري از آنها احساس ميكنند كه اكنون هيچ راهي براي حل و فصل مناقشه ميان فلسطينيها و اسرائيل وجود ندارد.
من از بعضي جنبهها بسيار متأسف هستم از اينكه آنها دموكراسي را به عنوان نوعي بهانه براي كنار كشيدن از حل و فصل اين مناقشه مورد استفاده قرار ميدهند.
آنها استدلالشان اين است كه شما نميتوانيد تا زماني كه يك دموكراسي اصيل در درون خود مراجع فلسطيني شكل نگرفته به يك توافق با آنها برسيد و تا زماني كه دموكراسي در اين بخش از جهان جانيفتاده باشد معنايش اين است كه هنوز هم به مسائل گستردهتر در خاورميانه ابداً پرداخته نشده است. اين پروژه بسيار طولاني مدت است و به هرحال بهانهاي است براي دست روي دست گذاردن. به باور من تا قبل از رسيدن به يك دموكراسي واقعي در آنجا ما هميشه محتاج به صرف تلاش بيشتر براي جلوتر بردن مسأله فلسطينيها هستيم و اگر قرار باشد كه تا زماني كه موفق به ايجاد دموكراسي نشدهايم براي حل نهايي مناقشه صبر كنيم بايد براي هميشه صبر كنيم. اين كه مرحله بهمرحله جلوتر برويم بيش از اندازه مسألهاي اضطراري است.
آيا شما با ديگر انديشمندان آمريكايي براي مشورت و توصيه به دولت ايالات متحده در طرح خاورميانه بزرگ همكاري داريد؟
با دولت بوش نه بهطور مستقيم. من از مشاورين مؤسسه ملي براي دموكراسي (NED) هستم و در حقيقت عضو هيأت رئيسه آن كه مسؤوليتم نظارت بر مسائل خاورميانه است. تلاش اين مؤسسه حفظ استقلال از دولت بوش است. البته دولت بدش نميآيد كه از آن بهرهبرداري خودش را داشته باشد، چرا كه مثلاً براي تمامي برنامههاي خاورميانه طي سال گذشته بودجه آن را به مقدار قابل توجهي افزايش داد. برنامه مؤسسه ما در موارد خاورميانه پيش از طرح خاورميانه بزرگ وجود داشته و تصور ميكنم كه تلاش دوستان ما در مؤسسه حفظ استقلال خود است.
نظر خود شما درباره اين طرح خاورميانه بزرگ چيست؟
به باور من البته ايالات متحده در سراسر جهان عرب در مجموع از قابليت اعتماد چنداني برخوردار نيست، آن هم فقط بهخاطر چند تايي علت. اول از همه بهخاطر شيوه برخورد ما آمريكاييها به مسأله فلسطين. دوم به خاطر همكاري با رژيمهاي غيردموكراتيك در سراسر جهان عرب. از اين رو وقتي ايالات متحده آمريكا درباره دموكراسي صحبت ميكند ديگر كسي گوش شنوا نخواهد داشت. و به عقيده من تا زماني كه ما مسأله اعتبار خود را در روشي اساسيتر حل نكنيم رسيدن به پيشرفت بيشتر دشوار خواهد بود. من معتقد هستم كه حتي مطرح كردن خود اين موضوع-حتي اگر بهنظر رياكارانه و دروغين بيايد-بازهم مفيد واقع خواهد شد.
لغو كردن آخرين نشست سران كشورهاي عربي در تونس اكنون هيجان و بحثهاي سياسي بسياري به راه انداخته است كه ميتواند مفيد باشد. من نيز معتقدم كه براي ما در موضعي كه فعلاً در آن قرار گرفتهايم دشوار خواهد بود كه برنامه دموكراسي را با شدت تبليغ كنيم مگر اين كه ما نيز به سهم خود بالاخره متوجه بشويم كه چگونه منافع ملي ناچيز خودمان را با اين حمايت و ترويجها از دموكراسي سازگار سازيم. بهطور كل با وجودي كه اين پروسهاي كند و طولاني خواهد بود، اما همچنان مهم است. رئيس جمهور آمريكا گفته است كه دموكراسي در اين بخش از جهان را نيز همچون براي ساير مناطق جهان بهعنوان امر مهمي بهشمار ميآورد، زيرا در حالي كه آمريكا در ساير مناطق به دموكراسي خدمات شاياني كرده، اما فقدان تبليغ و ترويج آن در خاورميانه تا به امروز يك استثنا باقي مانده بوده. بنابراين به زمان زيادي فرصت نياز هست و نه فقط براي تغيير خاورميانه كه براي تغيير سياست خارجي آمريكا.
شما داراي درجه دكترا در «سياست خارجي شوروي نسبت به مسائل خاورميانه» هستيد و در 82-1981 عضوي از هيأت نمايندگي گفتوگوهاي ميان مصر و اسرائيل درباره طرح خودمختاري فلسطينيها بوديد. از نظر گاه صرفاً تجربي خودتان پيشرفتهاي جديد ميان اسرائيل و فلسطينيها را چگونه تعبير ميكنيد؟
به باور من در دولت كلينتون فلسطينيها توافقي را پذيرفتند كه مرا با توجه به تجربهاي كه در مناقشه اعراب و اسرائيل داشتم به راستي متعجب كرد. توافقي كه آنها در شهر ساحلي تابا Taba در مصر بالاخره پذيرفتند كاملاً در حد انتظار ديگران بود. آنها صاحب يك كشور فلسطيني ميشدند كه 95 درصد آن از آنچه در 1967 از دست داده بودند تشكيل ميشد، به اضافه سرزمينهاي اندكي مربوط به قبل از 1967، در داخل محدوده خط سبز. توافق آنها حقيقتاً مرا متحير كرد، زيرا اسرائيل رغبتي براي دست كشيدن از آن همه سرزمين نداشت. فلسطينيها حق بازگشت را به دست نياوردند اما ظاهراً اسرائيليها براي گفتوگوهاي بيشتر جهت نوعي جبران خسارت بيميل نبودند و همچنين براي پيداكردن راهحلهاي ديگري جهت فيصله دادن به موارد اختلاف. براي رهبري فلسطينيها اين خطاي هولناكي بود كه خود را كنار كشيد. بخشي از علت اينكه ما امروز شاهد يك حركت قهقرايي در منطقه هستيم و البته به صحنه آمدن شخصيتي مانند شارون اين است كه به هم خوردن آن قول و قرارها بسياري از اسرائيليها را متقاعد ساخت كه طرف گفتوگوي فلسطيني آنها علاقهاي به مذاكره با آنها ندارد. كل جريان پس از ماجراي حرم شريف رو به وخيمتر شدن گذارد.
اكنون در هر دو طرف مردم در حال رفتن به سوي مواضع افراطيتر هستند. اما من همواره در عقيده خودم پا برجا هستم كه راهحل ممكن براي توافق وجود دارد و اينكه چنين توافقي از آنچه در تابا به دست آمد چندان متفاوت نخواهد بود- يعني همان توافقي كه در اواخر دولت كلينتون به دست آمد-با كمال تأسف به علت دشمنيهاي دو طرف نتيجه نهايي توافق همان دستاوردهاي تابا است منهاي وابستگيهاي متقابل اقتصادي كه طي جريان اسلو پيشبيني ميشد. متأسفم از اينكه ميبينم واقعيت همين است كه شرح دادم، اما با اين وجود من برعقيده خودم پابرجا هستم كه اين تنها راه قابل تصور براي منطقه است.
فلسطينيها داراي رهبري شديداً كمتجربه هستند. آنها متوجه نيستند كه پذيرش يك توافق واقعبينانه به نفع آنهاست. در شرايط فعلي تصور نميكنم كه يك خط و مشي يكجانبه شيوه خيلي مناسبي باشد، زيرا تا آنجا كه ميتوانيم مشاهده كنيم شارون حاضر به دست كشيدن از كل غزه هست اما او هرگز آمادگي بيشتري از آنچه باراك در سال 2000 داشت ندارد. من هنوز هم خطوط دقيق پيشنهادي شارون براي عقبنشيني را نديدهام، اما اين تقريباً يك معامله خيلي خوبي هم نيست.
از جانب اسرائيليها اين معامله باصرفهاي نيست، به اين خاطر كه بيشتر اسرائيليها قانع شدهاند كه اكثريت فلسطينيها هم عقيدهاند كه هر توافق نهايي هم كه به دست آيد قادر به جلوگيري از بمبگذاريهاي انتحاري و خشونت نيست. تنها راه ممكن، ايجاد يك كشور فلسطيني واقعي است، كشوري كه بتواند مذاكره كند و تصميمهاي خودش را براي پياده كردن به كرسي بنشاند حال هر توافق نهايي هم كه به دست آيد.
بنابراين اعمال فشار بينالمللي براي تضمين بيشتر مطلوب خواهد بود. يگانه علت اينكه طرح شارون جلو ميرود اين است كه بيانگر واقعگرايي بيشتري نسبت به منافع راستهاي اسرائيل است، يعني اينكه آنها بدون دردسر نميتوانند صاحب يك اسرائيل بزرگتر بشوند. من ابداً تصور نميكنم كه باقي ماندن در الخليل يا توافقهاي ويژه در كرانه باختري وقتي به توافقات نهايي برسند اصلاً عملي باشد.
بنابراين راست افراطي است كه خود را پشت عمليات يك جانبه اخير شارون مخفي كرده؟
به عقيده من اسرائيل شيخ احمد ياسين و رنتيسي را براي جلب رضايت راست افراطي ترور كرد. شارون ميخواست ثابت كند كه وقتي كه او صحبت از بيرون كشيدن نيروهايش از غزه ميكند اين به معناي يك «عقبنشيني» نيست.از اين رو به نظر ميرسد كه مسير رويدادها به طرف يك درگيري نهايي از سوي راست افراطي در كرانه باختري است، اما به عقيده من شارون پيروز خواهد شد.
گفتوگو درباره حفظ كردن يا در اشغال نگاه داشتن بخشهايي از كرانه غربي تصور احمقانهاي است و راست اسرائيل بالاخره به جايي خواهد رسيد كه اين واقعيت را دريابد.
ظاهراً شما همچنان بر اين عقيده خود پافشاري ميكنيد كه نوگرايي، به مثابه يك جريان جهانشمول دير يا زود تمامي جوامع را فراخواهد گرفت و اينكه نوگرايي اسلام يك عامل اساسي در متوجه شدن و تعهد ملتهاي عرب به يك جامعه جهاني خواهد بود. آيا هنوز هم به احتمال و امكان اجتناب از تفرقه در تمدن جهاني معتقديد؟
در خاورميانه در درجه اول بايد سازش ميان دين و سياست محقق شود و هنگامي كه من از چنين توافق و سازشي صحبت ميكنم ـ يا از انديشه سياسي سكولار ـ معناي آن سياستي ضد «روحانيون» يا خط و مشيهاي سركوب ديني نيست. درواقع ميتوان گفت كه تركها هماكنون در يك چنين مسيري به جلو ميروند. دقيقاً اكنون بزرگترين حزب سياسي تركيه يك حزب اسلامي است. براي آنها دين واقعاً اهميت دارد و به هيچوجه در پي به فراموشي سپردن آن نيستند. هدف آنها حفظ هويت تركيه به عنوان يك جامعه اسلامي است. اما تا جايي كه به من مربوط است بايد بگويم كه آنها خود را چنان سازگار كردهاند كه فقط در چارچوب خط و مشيهاي دموكراتيك فعاليت كنند.
مايلم بگويم كه اين در حقيقت الگويي است براي ساير كشورهاي مسلمان جهان: يعني ادغام شدن در جامعه جهاني ـ يا درواقع انسجام با دموكراسي ـ ليكن با حفظ هويت اسلامي خود. من به تازگي در يك گردهمايي درباره اسلام و نوگرايي اين مسأله را مطرح كردم كه بهطور قطع در سنت اسلامي براي هماهنگ كردن سنت با بيشتر ويژگيهاي اساسي زندگي معاصر زمينه كافي وجود دارد.
شما گفتهايد كه خاورميانه در انتظار مارتين لوتر مخصوص به خودش است. ميتوانيد اين مسأله را بيشتر توضيح دهيد؟
در جهان اسلامي و عربي افكار ليبرال وجود دارد اما به لحاظ سياسي گوش شنوايي براي آنها پيدا نميشود. درواقع من فكر ميكنم كه مبارزه اصلي يك مبارزه سياسي است.
براي مثال شما ميتوانيد به شخصي مانند عبدالكريم سروش توجه كنيد كه يك نظريهپرداز ايراني است و ميخواهد اسلام را با نوگرايي آشتي دهد. به احتمال بسيار يك «لوتر يگانه» وجود نخواهد داشت و افكاري مانند سروش در جهان اسلامي وجود دارد. اين اصلاحگرايان در انتظار زمان مناسب بودند، ليكن افرادي از قماش بن لادن صداي آنها را تحت شعاع خود قرار دادهاند.
ضد آمريكاگرايي و بنيادگرايي هر روزه طرفداران بيشتري پيدا ميكنند. به ويژه پس از جنگ عراق. آيا هنوز هم معتقد هستيد كه وعده «پايان تاريخ» بر هراس «برخورد تمدنها» غلبه خواهد كرد؟
در خاورميانه البته خير. فعلاً در اينجا مسير رويدادها به سوي خشونت و نزاع است. ايده «پايان تاريخ» بر اين عقيده است كه دموكراسي واقعي و مشروع تنها شكل از حكومتي است كه مردم به آن واقعاً ايمان دارند. در خاورميانه بيشتر ناآراميها نتيجه فقدان دموكراسي صحيح و مشروع است و به باور من مردم اين منطقه خواستار آن هستند.
شما درباره انتخابات آينده ايالات متحده چه فكر ميكنيد؟
به عقيده من جورج دبليو بوش احتمال دارد كه انتخابات نوامبر را ببازد. زيرا به نظر ميرسد كه او با گرفتاريهاي بسياري روبهرو است. براي مثال اگر در عراق همچنان اين آشفته بازار فعلي تا زمان انتخابات ادامه يابد براي بوش به هزينه كاخ سفيد تمام خواهد شد.
آيا شما به جان كري اعتماد داريد؟
نه به اندازه كافي. من هنوز هم نميدانم كه اين بار به چه كسي رأي خواهم داد.