شعر واقعي، يادداشتهاي فيلسوفي است كه به آلزايمر دچار شده. اما شعر بعضي از دوستان ما نوشتههاي يك آدم عادي است كه آلزايمر گرفته است درغايت بيربطي و بيمعنايي.
وقتي كه صبح دوشنبه پيادهروي ميكردم اين معنا به ذهنم خطور كرد، نه به عنوان حكم عليالاطلاق ادبي بلكه به عنوان فرضي شوخ چشمانه كه دليلي هم ميطلبد تا مقبول افتد.
خب فرضهاي قبلي تا حدي جا افتاده كه: شعر تركيبي از تخيل و حس قوي و تأمل انساني است كه با زبانورزي و روايت بديع در ساز و كار ناشناخته خلاقيت، هنري ميشود.
در شعر انديشه، كه موضوع محورياش انديشه مدام در كار عالميان است، تأمل جاي ويژهاي دارد، اين تأمل حاصل ميشود از تفكر و تجربه و خيال فعال و قدرت تصور تصويرسازي و ادراك عميق روابط اين جهاني در روشناي ميراث بشري ذوق و فكر پيشينيان و معاصران.
اما اين ظرفيت و بينش، اگر تابع روابط علي و درگير منطق خطي و دلالتهاي عقلپسند شود، بدل به فلسفه ميشود نه شعر. فيلسوفي كه اين همه را دارد اما فراموشي مقطعي او را از سلسله دلالات روزمره غافل كرده است بدل به «محكم جاهلي» ميشود كه حافظ خود را ناميده و اين جنون فاصله گيرنده با عقل، او را به باغ شاعران دعوت ميكند.
چرا كه شعر فراموشي قطعيت روزمرهگيهاست، قطعيتي كه گسسته ميشود با حضور ابهام لفظ و ايهام معاني، با بروز سوداي وسوسهآميز شيدايي: تو كه هستي و من كيام و از كجا آمدهام و عمر چه بود و عشق چرا باز نيامد و آن سحر كجا شد و اين شب عظيم چيست در ما و پرنده چه ميگفت با من كه در نمييافتم و دريا چرا كف به لب آورده است و تو پدر مني يا پسرم؟ شعر غرقشدن در عمق عشق و فراموشي و رؤياي آزادي و سير در جهان خواب كردار است. شعر فروتني ماست در عدم ادراك هستي و شناخت خويش، خلاف فيلسوف كه غرورش ناشي از يقين به درك حقيقت است و اين تكبر درهم نميشكند مگر با ضربه فراموشي كه آوارش سلسله روايات معلوم و دلالتهاي بديهي و مفروضات مصلحتانديشانه را ناپديد ميكند. شعر از پس فراموشي عقل مصلحتبين ظاهر ميشود: ميپرد رقصان از كلام پا در مصلحت، ميجهد از فواصل عافيتجويي و خوگريها، فتح ميكند رهايي و رؤيا و دهليزهاي به تصور و تصوير درنيامدني روح فرا هنجار را.
فيلسوفي كه آلزايمر گرفته، هنوز فيلسوف است، جزئيات را مينگرد با تأمل و تصور و خيال و ادراكش كه پران و پوياست، در پي شناخت حقيقت خود و واقعيت جهانيان و هستي است، با كلام و نوشتههايش ميراث بشري را به آينده پيوند ميزند. ميگسلد از ابتذال و عادت و عاميانگي، ميپرد به افقهاي تازه و خود را به خطر مياندازد در ناشناختهها و ارتفاعات خيال و حس شهودي و عقلاني اما فقط يك چيز او را پريشان و متزلزل كرده است. اين فراموشي كه فاصله مياندازد، مقراض ميگذارد و ميبرد يقين سابق او را از يقين و از سابق و سابقه. چه كرده است با او كه ديگر به اصول و نظام باورهاي خود باور ندارد؟ چرا كه حس ميكند اين آلزايمر او را چنان كه بوده نگذاشته و تغيير داده است او را به چنين كه هست، موجودي ديگرگون و بياختيار و بيگانه با خود و آسيبپذير انواع خطاها و ورطههاي ناداني و ناتواني. شك و ترديدهاي محتمل امروز، موريانههاي خوف و استهزا و ديگرشدگي بيسبب، آشوبي در ذهنش پديد آورده كه آرامش تفكر فلسفي بدل به دلهرههاي انقطاع و هجوم خيالات سودايي و عصياني شده است. ديگر يقين ندارد به هر آنچه ميبيند و ميانديشد. شك ميكند و سخره ميپندارد قاطعيت امور و اشيا و رابطهها را. اما حس ميكند كه اين فراموشي تنها رنجآفرين و دغدغهساز نيست بلكه آزادي ساختها و خيالآفريني بيهيچ پروا، سبكباليهاي شادخويانه فردي رها شده از قيد و بندها را به او داده است.
شعر عالي نوشتههاي فيلسوفي است كه آلزايمر گرفته و روايت ممتد دلالتها و روايت نشانهها و ربطها را گاهي گم ميكند و مجبور است نه به عقل كلي نگرش بلكه، به مشاهده جز به جز عينياش اكتفا كند و به رفتارهاي شهودي و حسياش به حالات شبيه به خلسهاش تن دهد، به عالم ناگزير غفلتها و نادانيهايش تسليم شود فروتنانه و از ته دل.
شعر ياوه همين است كه اين روزها كتابها و مطبوعات را زير سيطره گرفته، در اين شعروارهها گسستگي روابط هست و انقطاع از واقعيت و از جمع، فراموشي و جهل و ضعف هست و اينها عيب نيست اگر در پس اين اخلال گاه آفرينشكار، حضور ذهن انديشندهاي ميبود كه دانش و تجربه و خيال و زبانآوري و مردمگرايي و جهانانديشي داشته، نه كله كمسوادي پر مدعا و هرزهپرداز كه شرح مشكلات روانياش را با عالم دشوار و جدي ادبيات اشتباه گرفته است. در قلمرو موسيقي هم بعضي ميپندارند آنچه ميخوانند ابوعطاست.
به لفظ «عالم» اشاره كردم، كلمهاي كليدي در اين بحث است. كسي كه عالمي دارد يا جهاني دروني، يعني ذهني دارد مجموع و سري پر انتظام از دانستهها و تجربهها و تفكرات و خيالات انبوه، اين مفردات در حافظه با هم تركيب شده و سوار ميشود بر قريحهاي خلاق كه خود موهبتي فطري است. فرد خلاق با ذهن عالي زاده ميشود و اين امتياز ذاتي اوست. اين ذهن پويا و نوپذير در سراسر عمر، حجم در خوري از حقايق و واقعيات را از هستي پيرامون جذب ميكند و در تركيبي كه بسي فراتر از دانستهها و گرفتههايش است به صورت آفرينشي يگانه در خلقي هنري و ادبي بازپس ميدهد به مردم تاريخي، چنان كه كردهاند كساني چون مولوي، پيكاسو، نيما و هدايت. اين نوع ذهن هر بازي كه بكند ـ كه هنر و زندگي خود جز بازي نيست ـ بدل به هنر و ادبيات و اثر آفرينشكار ميشود، فرق است بين آن درودگر ماهر و بوزينه مقلد كه دمش لاي شكاف چوب ماند و چوب خورد.