داريوش شايگان از بيست و هفت سال پيش که کتاب «آسيا در برابر غرب» را به زبان فارسی منتشر کرد، تا کتاب اخيرش، با يک مشغله ذهنی اساسی درگير بوده است: روند نهيليسم در غرب ارزش های والايی را که تعيين کننده معنای زندگی بودند به افول کشانيده است. شايگان افول ارزش ها و هم سطح شدن ارزش ها را به يک معنی به کار می برد. ارزش های والايی که منظور او هستند دير زمانی پيش در عصر پيامبران و مصلحين و حکمای باستان به وجود آمده و انسان هايی را در ترازی متفاوت با سطح فعلی تربيت کرده اند. اما آن آموزه ها در غرب از رنسانس به بعد و به ويژه با استقرار مدرنيته و با گسترش نهيليسم، گام به گام به محاق رفته اند. زيرا تفکری خردگرا و هندسی که اوج آن انديشه دکارت بود (ص ۲۵۱) سرانجام غالب شده و معنويت را طی يک روند کم و بيش طولانی به بن بست کشانيده است.
ابتدا بايد ببينيم شايگان در اين زمينه دقيقاً چه می گويد. البته اين کار تا حدودی مشکل است زيرا او در استعمال واژه ها دقيق نيست. اما خوشبختانه شايگان منظور خود را به کرات و با جملات متفاوت تکرار می کند و توضيح می دهد و برای کسی که مطالب او را با دقت بازخوانی کند جای ابهام باقی نمی ماند. مشکل شايگان به عنوان يک فيلسوف، چاره انديشی برای بن بست معنا در غربی است که به گمان او بيمار است. هرچند او شرق را نيز به طور مضاعف بيمار می داند، اما اين دو، نقاط قوت و ضعف متفاوتی دارند. اگر غرب مجهز به سلاح جادويی تفکر تکنيکی است، شرق نيز مدفن ذخاير معنوی عظيمی است و به همين جهت است که شايگان می گويد از آن جا که من به جهانی تعلق دارم که از لحاظ حسی عمدتاً «ماقبل مدرن» باقی مانده است، باور دارم که تملک دوباره بخشی از اين گنجينه مدفون بتواند انسان سرگشته معاصر را به تعادل برساند. (تلخيص ص ۱۹) تعادلی که شايگان می خواهد آن را دوباره برقرار کند در گرو پذيرش نسخه ای است که می پيچد. او توجه ما را به «حقيقت دوگانه» ای که در حال حاضر رستگاری بشر در گرو آن است، و بعد عمودی آن اسطوره و سطح افقی آن عقل است، جلب می کند و اضافه می کند که اين دو آشتی ناپذير و مانعه الجمع اند و برای تعيين حدود قلمرو هر يک، بايد آنها را از يکديگر جدا کرد و هر يک را در طبقه ای مستقل و تحت نظام معرفتی خاص خود نشاند. (تلخيص ص ۲۴) او تاکيد می کند که ماجرای مدرنيته حرکتی عظيم برای خلاصی بشر از قيد قيموميتی مضاعف بوده است: قيمومت شوکت قدرت سياسی و قيمومت قداست امر لاهوتی به ما هشدار می دهد که اگر از جذب دوباره اقليم روح سخن می گويد منظورش به هيچ رو آن نيست که بايد دنيا های به خاک سپرده را احيا کرد، بلکه بايد با عنايت به نيمه پنهان چيزها، با باز پس دادن سهم روح و وجه تمثيلی به آن تعادلی دوباره بخشيد، در غير اين صورت بيماران روان پريش علاج ناپذيری خواهيم شد. (تلخيص صص ۲۵ و ۲۶) و نهايتاً چاره کار در آن است که شرق اصول بنيادی روشنگری را بپذيرد و غرب ارج و قرب اقليم گم شده روح را به آن باز گرداند. (ص ۳۳)در اين جا برای من خواننده انديشه های شايگان، مشکلی مطرح است. اين مشکل عبارت است از برخورد فلسفی با مسئله ای که اساساً مسئله ای است ايمانی يا به روايت شايگان مربوط است به اقليم روح. خوشبختانه اين نکته ای است که خود شايگان بيش از خواننده هايش به آن توجه دارد. او به اين ناهمخوانی کاملاً اشراف دارد. پس چرا اين راه، راه فلسفه را انتخاب کرده است؟ به گمان من، شايد چاره کار اين باشد که پس زمينه ذهن شايگان را بکاويم:
يک: يک عصر طلايی در گذشته های دوردست وجود دارد، که در آن عصر، غول های معنويت به پا خاسته و آموزه هايی فرا زمانی را فرموله کرده و آن چه را که از ديرزمان در مخزن ناخودآگاه جمعی بشر و در اسطوره هايش جاری بود، مدون کرده اند. اين عصر طلايی نيز همانند همه اعصار طلايی به باد فنا رفته و فقط ته مانده ای از آن هنوز در زادگاه خود، شرق، البته به شکل بيمار و تحريف شده و مهجور، باقی مانده و از طرف ديگر گاه و بيگاه افرادی برجسته به ويژه در غرب پيدا شده اند که با روشن بينی شگفت آوری اين منبع فياض را در برهوت جهان تهی از معنويت کشف کرده اند. روشن بينی ای که با عنايت به نيمه پنهان چيزها، با باز پس دادن سهم روح و وجه تمثيلی، می تواند تعادل از دست رفته را دوباره برقرار کند. تمامی يوتوپی های مربوط به عصر طلايی، بر يک متافيزيک حضور مبدا و ماخذ يا اصلی که در عصر طلايی بوده است تاکيد دارند. شايگان بهتر از من می داند که دريدا در کتاب «از نوشتارشناسی»، در بحث در باره نظرات روسو، با واژه های اصل و مبدا(origin )، و نيز با واژه متمم يا جانشين(supplement)، چيزی که جانشين اصل يا مبدا می شود، چه قدر استادانه بازی کرده است )ر.ک.صفحات۱۴۱تا ۱۶۵ از کتاب Grammatology) چگونه می توان يک عمر کتاب خواند و آخرين اطلاعات در باره گرايش های فلسفی جديد را، گرايش هايی که منجر به يک انقلاب بنيادی در فلسفه شده است، فراگرفت و بازگو کرد، تاييدآميز بازگو کرد، و آخر سر انگار نه انگار هيچ اتفاقی افتاده است، و آن همه قلمفرسايی ها در باره فروپاشی مبدا ها، ماخذ ها و اصل ها، گويا هيچ ربطی به ما ندارد، ديگر باره به همان ها که خود شايگان تاييد می کند نابازگشتنی اند، بازگشت؟ با اين مشکل که خود شايگان به آن اشراف دارد، چه بايد کرد؟ در هر سيستم انديشگی، آن چه گفته می شود مبتنی و متکی بر پس زمينه ای است که خود آن پس زمينه گفته نمی شود يا ناگفتنی است. اجازه بدهيد باز اين پس زمينه را بکاويم:
دو: شايگان می گويد ارزش های مدرنيته تا زمانی که پا بر جا بودند، به زندگی معنا می دادند، و نگاهدارنده فضايی سلسله مراتبی مبتنی بر معادلات دوقطبی بودند و در نتيجه هنوز ملاکی برای تشخيص نيک و بد و والا و پست وجود داشت. اما با هم سطح شدن آنها همه چيز به هم ريخته است. معادلات دو قطبی پيشين که مرزهای فرهنگی را مشخص و از هم جدا می کردند، مانند ما و ديگران، خودی و غيرخودی، شرق و غرب، شمال و جنوب، عميقاً رنگ باخته اند. (تلخيص صص ۸ و ۹ پيش گفتار)
البته استعمال واژه معادله در جمله «معادلات دوقطبی پيشين» دقيق نيست. زيرا «دوقطبی ها» که من ترجيح می دهم آنها را «دوگانی» ها بنامم (داريوش آشوری- فرهنگ علوم انسانی)، تشکيل يک معادله را نمی دهند. دوگانی ها هميشه نامساوی اند و هميشه يکی بر ديگری برتری دارد. شايگان به گونه ای تاييدآميز می گويد که وضعيت دوگانی پايان يافته است و واژه «پيشين» در جمله «معادلات دوقطبی پيشين» همين را می گويد، وضعيتی که باز به روايت نويسنده «عميقاً رنگ باخته است»، اما تصويری که شايگان از وضعيت جديد دارد همچنان وضعيتی مبتنی بر دوگانی ها است. برای رفع ابهام اجازه بدهيد ببينيم فضايی که دوگانی ها در آن راه ندارند و ساخت گشايی (به نظر من «ساخت گشايی» رساتر از «ساخت شکنی»، معادل پيشنهادی داريوش آشوری است. گشودن هم به معنی واسازی و هم به معنی افتتاح کردن است.) در آن امکان پذير می شود، چه گونه فضايی است.
شايگان از نظر تئوريک پذيرفته است که جهانی که در آن دوگانی ها فرمانروايی می کردند پايان يافته است و نظريه ساخت گشايی فضای نوينی گشوده است که در آن به جای دوراهيِ ديرين اين يا آن، راه برای ظهور هزاران امکان و هزاران تاويل باز شده است. اما شايگان به رغم همه آن چه در نيمه اول کتابش تشريح می کند، آن گاه که می خواهد نظرات خود را بيان کند باز به همان وضعيت دوگانی ها بازگشت می کند. البته از وضعيت دوگانی گريزی نيست. اما مطرح کردن يک دوگانی مشخص به عنوان انتخاب شخصی، يک چيز است، و مطرح کردن همان وضعيت دوگانی به عنوان وضعيتی لازم الاتباع، چيزی است ديگر. اساسی ترين جنبه نظريه ساخت گشايی، انحلال وجه ارزشمند يا والا در مقابل وجه فروتر يا بی ارزش در هر دوگانی و تبديل هر دوگانی ثابت به طيف وسيعی است که همه در يک سطح می نشينند. وجود اين طيف، ناشی از وجود آدم های متفاوت است. به راستی اگر فضاهای هرمی شکل (مخروطی- شايگان) که مفاهيم دوگانی را توليد می کنند، در حال مسطح شدن اند، در فضايی که مسطح شده است، از بالا و پايين و از برتر و فروتر و از خوب و بد و از متعالی و پست چه می ماند؟ پس اين چه گونه فضايی است؟
اگر ما نتوانيم تصوری از يک وضعيت فضايی داشته باشيم به گونه ای که در آن، همه نقاط آن فضا نسبت به هم در چنان وضعيتی باشند که برای هيچ نقطه يا نقاطی، امکان قرار گرفتن در وضعيتی ممتاز نسبت به نقاط ديگر فراهم نباشد، در آن صورت مجبوريم به وضعيت مسطح رجعت کنيم و هميشه اين خطر خواهد بود که بعد سوم يا بعد ارتفاع، همان بعدی که هميشه تداعی والا و برين بود، اين بار به صورت اشباح، جهان ما را تسخير کند. همانطور که شايگان در کتابش آن اشباح را نشان داده است. در ضمن در وضعيت مسطح هميشه مشکلی به عنوان مشکل حاشيه ها يا حاشيه نشين ها پديدار می شود. آنها که در حاشيه ها قرار گرفته اند در مقايسه با آنها که در مناطق مرکزی نشسته اند وضع تبعيض آميزی خواهند داشت. مگر آن که اين سطح مستوی از هر طرف تا بی نهايت گسترده باشد. اما ما نمی توانيم بر خلاف رياضيات چنين فرضی بکنيم زيرا تعداد آدم های زنده در هر مقطع زمانی معدودند. توجه داشته باشيم که انسان ها هستند که ساخت گشايی می کنند و کليه چيزهای ديگر از جمله کليه مفاهيم، در روايت ويتگنشتاينی، همانند جعبه ابزار هايی يا مانند خورجين هايی در اختيار استفاده کننده ها هستند. اما اگر به جای يک سطح هموار، يک سطح منحنی بسته را که سطح کروی حالت خاصی از آن است (من اين نظريه را مديون دوستم مسعود طوفان هستم) ، در نظر بگيريم، هم خطر عودت اشباح به روايت شايگان حل می شود و هم مشکل حاشيه ها، يا حاشيه نشين ها، ناپديد می شود زيرا يک سطح کروی، حاشيه ای ندارد مرکز هم ندارد بالا و پايين هم ندارد. اما هر نقطه اين سطح کروی همان فرد ناظری است که فرد ديگر را نسبت به موضع خود يا در بالا يا در پايين و در حالت های خاصی هم سطح خود می بيند. بدين ترتيب در يک سطح کروی، هم بالا و پايين وجود دارد هم وجود ندارد. اما در روی اين سطح کروی است که ساخت گشايی مداوم و بی وقفه ادامه دارد. اين وضعيتی است که در آن به جای وضعيت هرمی شکل با دوگانی های ثابت و لازم الاتباع، يک سطح کروی می نشيند. گويی از هر زاويه که به آن بنگری نقشی متفاوت در آن می بينی و هر نقطه ای از اين سطح کروی ما را به نقطه ای در قطب مقابل و در آن سوی کره ارجاع می دهد. انگار وضعيت دو قطبی پيشين که يگانه و مستقل از بيننده بود اينک به تعداد بيننده ها تکثير شده است. به جای دوقطب ثابت و مشخص، اينک هزاران قطب به هزاران بيننده چشمک می زنند. اين وضعيتی است باز هم قطبی اما سيال. حال اگر به کتاب شايگان برگرديم و فصل ششم يعنی شبح سازی جهان را بازخوانی کنيم ديگر نمی توانيم اين ادعا را که اکنون دوباره جهان افسون زده شده است (ص ۳۱۹)، بپذيريم. زيرا برخلاف جريان افسون زدايی که سنگ بنای فضای عمومی مدرنيته را گذاشت، تمامی آن موارد شبح سازی يا افسون زدگی جديد که شايگان به درستی انگشت بر آنها می گذارد، هيچ کدام، تاکيد می کنم هيچ کدام، به فضای عمومی، راه ندارند. همه اين شبح سازی ها و افسون زدگی ها، هر چند گسترده و مکرر و انبوه، هرگز امکان آن را که به فراروايتی جديد بدل شوند، ندارند. آنها فقط و فقط در فضای فرقه ها و کمون ها و محفل ها و گروه ها و افراد، باقی می مانند و هرچند که تعداد آن فرقه ها کثير و هر فرقه هرچند آکنده و انبوه، باز هم به هر حال فرقه و محفل اند و کوچک ترين باور از آن فضا های محفلی و فرقه ای نمی تواند بگذرد و وارد فضای شناور عمومی و مشترکی بشود که ملک مشترک و مشاع همه انسان ها و همه محفل ها و کمون ها و فرقه ها است. مگر آن که همه بر روی يک شبح، يا يک باور يا يک ارزش، توافق کنند. آن تفاوت بنيادی و ناکاستنی که باور های فضای عمومی را می سازد و دره ژرف و گذر ناکردنی که بين باور های فضای عمومی و فضاهای خصوصی وجود دارد، در کتاب شايگان درهم دويده و منشاء اغتشاشات غير ضروری بسياری شده است.
سه: اجازه بدهيد باز به سطح منحنی بسته يا سطح کروی بر گرديم و ببينيم چرا داشتن تصويری از آن، هر چند که آن يک تصوير ساده شده است، برای درک فضای کثرت گرای کنونی بسيار مهم است. تاکيد می کنم که هر نقطه از اين سطح کروی دارای ارتباط عمودی با نقاط ديگر نيز هست اما از آن جا که اين نقاط چيزی جز افراد انسانی نيستند، اين ارتباطات عمودی قائم به وجود اين افرادند. يعنی اين ارزش گذاری ها کاملاً جنبه فردی و محفلی وکمونی دارند. و در سطح اين منحنی بسته، يا در اين سطح کروی، هيچ امکانی برای ايجاد يک بالا و پايين همگانی، وجود ندارد. حالا اجازه بدهيد قطعه کوچک زير را برايتان بخوانم: همه ما چهل تکه هايی در حال بافته شدنيم، مجموعه هايی بی شکل از تکه های به هم چسبيده، تکه هايی که ارتباط ميان آنها در سطح افقی بسيار راحت تر از سطح عمودی انجام می شود. (ص ۱۵۳) واژه هايی که شايگان به کار می برد نشان می دهند که او از يک طرف وضعيت کنونی را مسطح می بيند، و از طرف ديگر دستيابی به معنا را فقط در حرکت صعودی از پايين به بالا ممکن می داند. او با پيش کشيدن سطوح متعدد آگاهی که می گويد در يک سطح قرار ندارند، می خواهد راهی برای حرکت عمودی باز کند. ارتباط عمودی به روايت او راه به فضای اسطوره و تمثيل و عرفانی می برد که به گمان او می تواند اندکی اين خلاء هولناک پاسکالی را قابل تحمل کند. اما اين خلايی که شايگان حس می کند ناشی از ريزش هرم های فرافردی است. روند دموکراسی غرب ابتدا در صحنه حقوقی و سياسی پيش رفت، سپس وارد عرصه هنر و ادبيات شد. اينک دو سه دهه است که دموکراسی وارد عرصه فلسفه شده است. می توان درباره وجه تشابه انديشه های اورتگايی گاست و داريوش شايگان انديشيد. در حين بازخوانی شايگان من بيش از يک بار از اين مسئله شگفت زده شدم و اين پرسش برايم مطرح شد که به راستی آيا برای شايگان بازسازی فضای هرمی، يک گرايش بنيادی نيست؟ چند سال پيش نيز که نصفه نيمه شيزوفرنی فرهنگی را می خواندم اين حس به من دست داده بود. البته بررسی اين مسئله نياز به فرصت بيشتری دارد.
شايگان هنوز خود را در فضايی فرافردی می بيند. گويی فضای واحدی برای همه وجود دارد، که در آن، ارتباط ها در سطح افقی بسيار راحت تر صورت می گيرد و برقراری ارتباط های عمودی همانند شنا کردن در جهت مخالف جريان، نياز به «جذب حالات برت هستی» (ص ۱۵۳) دارد.
اما بايد متوجه باشيم که دوگانی های پيشين که تنها به شرط وجود فراروايت ها صادق بودند و مبين ارزش های جهانشمول بودند، اينک از فضای عمومی وارد فضاهای فردی شده اند. ارزش ها که پيشتر ها در فضای مدرن، جهانشمول انگاشته می شدند، در حوزه های خصوصی وارد شده اند. برخی هشدار می دهند که ارزش ها در حال فروپاشی اند، اما ارزش ها از بين نرفته اند بلکه از فضای عمومی وارد فضاهای فردی شده اند. در سطحی دارای انحنای بسته، که افراد آدمی همانا نقاطی بر روی آنند، آن چه برای من ارتباطی عمودی است، برای شما ممکن است ارتباطی افقی باشد. در چنين وضعيتی فرد است که تصميم می گيرد کی و کجا وارد فاز عرفانی شود و کی و کجا اين فاز را وانهد. کيفيت برخورد فرد با هر يک از اين فازها نيز بسته به خود او است. فردی بازيکارانه وارد فاز عرفانی می شود در حالی که فرد ديگر مومنانه وارد اين فاز می شود. البته بايد توجه داشت که به احتمال زياد چيزی نخواهد گذشت و معنای واژه بازی و بازی کاری نيز متحول خواهد شد زيرا ما تاکنون در فضاهايی بوديم که گمان می کرديم اين فضاها نه تنها مستقل از افرادند بلکه قائم به ذاتند. در نتيجه موضع گيری و کيفيت احوال افراد در درون اين فضاها بسيار مهم بود و افراد، خود را به عنوان سربازانی در خدمت اهداف و غايات اين فضاها می دانستند. اين حالت آماده باش جنگی در فضای هرمی شکل، ملازم با سلسله مراتبی از فرماندهان و افسران تا سربازان معمولی بود. بنابراين سنجش موضع گيری و کيفيت حالات افراد، اساسی ترين کار در ارتباط با آن معنا ها بود. اينک اما افرادند که هريک هدف و غايت خود شده اند. در نتيجه فضاهای عمومی که هرمی شکل بودند و افراد بر حسب دوری و نزديکی به راس هرم، ارزش گذاری می شدند، اينک در يک سطح منحنی بسته ادغام شده اند. فضای واحد عمومی بالکانيزه شده و تبديل به تجمعی از افرادی شده است که صرفاً به جهت همخوانی روحی و فکری در يک محفل يا فرقه جمع شده اند.
چهار: مکاتب مطرح کنونی در علوم انسانی و به ويژه در فلسفه سياسی، بر حسب آن که تاکيد آنها بر فرد يا بر جمع باشد به دو دسته اساسی تقسيم می شوند: ليبرال ها (که مسامحتاً در اين جا از آنها با عنوان مکاتب معطوف به اصالت فرد ياد می کنيم) و کاميونيتاری آنها (که باز در اين جا از آنها مسامحتاً با عنوان مکاتب معطوف به اصالت جمع حرف می زنيم). شايگان به کدام يک از اين دو مکتب بزرگ تعلق دارد؟ در يک نگاه سطحی چنين به نظر می رسد که شايگان را می توان در کنار اصالت فردی ها گذاشت. اما غالب جملات او در اين موارد به گونه ای است که تشخيص اين که شايگان مبدا و منشاء توليد ارزش ها را به فرد يا به ارگانيسم های فرافردی نسبت می دهد مشکل است. اين وجه التقاطی در کتاب شايگان به جهت آن نيست که به قول چارلز تيلور هر کدام از اين دو مکتب آن گاه که به يک قطب نزديک شوند قطب مخالف را باز توليد می کنند »(ر.ک. کتاب Whatشs wrong with negative liberty? نوشته چارلز تيلور). شايگان نه جزء اصالت فردی ها است و نه در جرگه اصالت جمعی ها. و من با قيد احتياط می گويم که او نه فرد را و نه جمع را منشا و مولد ارزش ها نمی داند.
شايگان به چيزی به عنوان ارزشِ ارزش ها باور دارد که آن را به طور ضمنی نقطه پرگار تمامی ارزش ها می داند و اگر اين نقطه پرگار گم شود، تمامی ارزش های ديگر گام به گام به محاق می روند. به اين جمله دقت کنيد: ارزش ها در مقياس جهانی هم سطح و برابر می شوند، زيرا حقيقتی که پايه گذار آنها بود، بی قدر، از جوهر خود تهی و نسبت به غايات بی اعتنا می شود(مقدمه کتاب) (مقدمه، ص ۲۷). برای مشاهده ريشه های قديمی اين نگاه شايگان بهتر است به کتاب «آسيا در برابر غرب» رجوع کنيم (اين کار موجه است زيرا شايگان اخيراً در مصاحبه ای گفته است وقتی خودم اين کتاب را پس از سال ها می خوانم می بينم که با خيلی از حرف هايش هنوز موافق هستم. رجوع کنيد به مصاحبه داريوش شايگان با علی اصغر سيدآبادی. سايت www.nilgoon.org). شايگان در آن کتاب به نقل از نيچه می گويد: هر ارزش گذاری اخلاقی به نهيليسم می انجامد. («آسيا در برابر غرب». ص ۳۱. داريوش شايگان. انتشارات باغ آينه. چاپ دوم. تهران ۱۳۷۱) و بلافاصله می افزايد: يعنی هر ارزشی که تنها از خرد انسان برخيزد ناگزير به نهيليسم خواهد انجاميد. (همان صفحه) و در ادامه می افزايد: آدم امروزی فقط به يک امر يقين دارد و آن اين که همه چيز بيهوده، بی معنا و پوچ است. اعتقاد به اين که همه چيز پوچ است حال مبدل به يقين مطلق می شود و اين هم «اَبسورد» يعنی پوچی است و اَبسورد هم، به قول کامو، «همانقدر مربوط به انسان است که به جهان، زيرا اکنون يگانه پيوند ميان آن دو است.» (همانجا، ص ۳۳) شايگان همين نقل قول را ربع قرن بعد نيز می آورد. («افسون زدگی جديد». ص ۲۴۲) در پی شايگان در تعليق ميان مدرنيته و اقليم روح روانيم. به نظر می رسد که انگار او به دنبال يک در مخفی می گردد. دری که ما را به آن نقطه پرگار که کانون ناپيدای اين کلاف درهم پيچيده است راهنمايی خواهد کرد. اما شايگان هميشه شگفتی ساز است. لزومی ندارد به جهان گمشده اسطوره بازگشت کنيم بلکه به يمن تکنيک مجازی سازی، اسطوره در کنار ما حاضر است. کافی است نگاهمان را دگرگون کنيم تا بتوانيم حقيقت دوگانه را ببينيم. گام بعدی يادگرفتن صعود کيفی از اين راه پله تنگ و تاريک است تا در فضای باز گلدسته، بانگ موذن را بشنويم. راه بازگشت يا نزول کيفی نيز همان است. بدين ترتيب موجودی دوزيستی خواهيم شد که هم در فضای مسطح و کميت سنج علوم به حرکت های افقی کشيده خواهيم شد و هم به گونه موجودات دوزيست ساکن اقليم روح خواهيم بود.