پنجشنبه 9 مهر 1383

سقوط يک سلسله يا انحطاط يک ملت؛ نگاهی به کتاب سقوط اصفهان به روايت کروسينسکی بازنويسی سيدجواد طباطبايی، فريدون فاطمی، شرق

انحطاط يک ملت
وجوه مختلف اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و فکری و علمی و فن شناختی و غيره دارد و تبيين آن در چارچوب محدود سياست و حکومت و نظريه سياسی ممکن نيست.

وقتی پژوهنده ای صاحب نظر لازم می بيند يک کتاب تاريخ مفصل دو جلدی متعلق به قرن هجدهم را- حال که نمی تواند کامل ترجمه کند- دست کم خلاصه و بازنويسی کند، خواننده اطمينان دارد در اين انتخاب حکمتی هست و در خواندن اين کتاب دستاوردی می جويد. اما شايد اين دستاورد همان نباشد که بازنويسی کننده در نظر داشته است. مضمون کتاب، اگرچه تازه نيست، جالب توجه است. سقوط صفويان، از زبان يک راهب يسوعی به اتکای گزارش يک راهب يسوعی ديگر که هم به دربار و حکومت صفوی بسيار نزديک بوده و هم به دستگاه محمود و اشرف افغان و مشاهدات و اطلاعات دست اول و دقيق از آن روزهای پرحادثه داشته است، روزهايی که از قرار معلوم طباطبايی آن را نقطه عطفی در تاريخ انحطاط ايران می شمارد. کتابی است بسيار جذاب و خواندنی و چون تلخيص و بازنويسی آن هم استادانه انجام شده خواننده در پايان احساس صرفه می کند از اين که عصاره و چکيده کتابی مفصل را به راحتی در صفحاتی اندک خوانده و شايد حتی حس کند يک فيلم تاريخی تماشا کرده است.

اما بی شک قصد از بازنويسی کتاب شرح وقايع روزهای پايانی صفويه نبوده است. در اين زمينه چهل سال پيش کتاب با ارزش لارنس لکهارت به نام «انقراض سلسله صفويه و ايام استيلای افاغنه در ايران» منتشر شد که بعدها هم چندين بار تجديد چاپ شد و انصافاً می توان گفت نه در شرح وقايع و نه در بيان علت های سقوط صفويان نکته مهمی را فروگذار نکرده است و حتی بر همين کتاب کروسينسکی- دوسرسو مزيت هم دارد چرا که کتاب اخير جزء منابع اصلی آن بوده و مکرر به آن ارجاع داده شده است- پس کتاب کروسينسکی- دوسرسو کتاب ناخوانده و ناآشنايی برای ما نبوده است و ما در کتاب لکهارت از آن و محتوای آن با خبر بوده ايم.
اما اگر هم نويسندگان اصلی کتاب فقط ادعای گزارش وقايع و بيان سوابق و علل اين وقايع را داشته اند، بازنويسی فارسی با ادعايی بس بيشتر از اينها انجام شده است. در بازنويسی ادعا اين بوده که کتاب نمونه ای است از تحليل عميق سياسی و اجتماعی از آن گونه که در ميان تاريخ نويسان ايرانی آن زمان بدان برنمی خوريم و اساساً نظريه ای است در مورد انحطاط ايران.
اين قبول که تاريخ نويسان ايرانی آن زمان بيشتر به ثبت وقايع پرداخته اند و کمتر به تحليل و تعليل، و اساساً نسبت به اقران غربی خود در سطح فکری و فرهنگی پائين تری بوده اند. اما در کتاب کروسينسکی هم از حيث تحليل حرف چندان تازه ای نمی يابيم. اينجا هم سقوط صفويه مطابق معمول (و به درستی) به بی لياقتی و سست عنصری شاه و تسلط خواجه سرايان و فساد و رشوه خواری و تفرقه و عواملی از اين قبيل نسبت داده می شود که در همه نوشته های تاريخی و حتی تا حدی در نوشته های ايرانی هست. و اين قضيه سقوط صفويه در اثر بی لياقتی شاه سلطان حسين چندان تکراری شده که به صورت ضرب المثل درآمده و کشف آن چندان به نبوغ و قدرت تحليل دو راهب محتاج نبوده است. در نوشته های ايرانی هم آن خلاء مطلقی که ادعا می شود وجود ندارد و آثاری چون «تذکره الملوک» و تاريخ حزين (لاهيجی) گواه اين واقعيت هستند.
می دانيم که مينورسکی در مقدمه خويش بر تذکره الملوک در مقايسه آن با آثار کسانی چون شاردن و کمپفر و ديگر نويسندگان غربی می گويد توصيفات آنان «شرح و توصيف محض است در حالی که تذکره الملوک روح واقعی دستگاه اداری صفويه را می نماياند.» اگر آن مقدار محدود تحليل را که در کتاب هست کنار بگذاريم آنچه می ماند فقط وقايع نگاری البته دقيق و تيزبينانه يک شکست است و همين وقايع نگاری است که تنه اصلی کتاب را تشکيل می دهد.اما دعوی بسيار بيش از اينها است.
دعوی می شود که اين گزارش وقايع در واقع «طرح نظريه تاريخی انحطاط ايران» و «رساله ای در انديشه سياسی» است. صحبت از «نظريه انحطاط ايران کروسينسکی- دوسرسو» می شود و حتی ناشر کتاب را جزء مجموعه «انديشه (يا بينش؟) سياسی» منتشر کرده است. اما اين نظريه چه می گويد و در کجای کتاب آمده؟ نکند در جاهايی که در خلاصه نيامده؟ يا شايد طباطبايی نتيجه گيری های نظری خود را با فتوت به حساب آن دو راهب بی ادعا می گذارد.
اين کتاب دست بالا علت يابی شکست يک سلسله باشد که چون متکی به مشاهدات مستقيم و دست اول بوده مستند و معتبر است. وگرنه خود آن دو راهب نه قصد نظريه پردازی و نه ادعای آن را داشته اند. برای آنان سقوط اين سلسله اهميت بسيار داشت چرا که به عنوان راهبانی يسوعی به سرنوشت امپراتوری صفوی به عنوان رقيبی در مقابل عثمانيان علاقه مند بودند، و اين علاقه و توجه آنان در مقوله نظريه پردازی و فلسفه سياسی نمی گنجد و نمی توان آن را ناشی از يک کنجکاوی علمی و نظری صرف برای بررسی «يکی از موارد انحطاط امپراتوری های بزرگ» شمرد.
در واقع بايد گفت نظريه خاصی در کار نيست بلکه فقط طباطبايی اصرار دارد به وقايع نگاری آنان ارتقای درجه ببخشد. و از اين روست که می گويد: «در کانون نظريه آنان دگرگونی های مقام شاه قرار دارد.» اين کلمه مقام اينجا اهميت دارد. اگر به صحبت های ايشان در کتاب های ديگرشان توجه داشته باشيم که به تفاوت بين «شخص» و «مقام» جلب توجه می کنند و مثلاً تفاوت بين «سلطان» و «مقام سلطنت» را گوشزد می کنند (که البته کاملاً درست و عالمانه است) متوجه می شويم که می خواهند بگويند کروسينسکی و دوسرسو به تحولات «مقام» توجه داشته اند و نه به تفاوت های شخصی. اما متاسفانه دقيقاً برعکس است. آنچه کروسينسکی وصف می کند فقط خصايل شخصی شاه و تفاوت های «شخصی» شاه سلطان حسين با مثلاً شاه عباس است، نه تحولات مقام سلطنت که اصلاً وجود نداشته. پس گويا ايشان حرف های خودشان را در کتاب کروسينسکی قرائت کرده اند.
اشکال کار آنجاست که ما سقوط يک سلسله را، که سقوط حق مسلم آن بوده، به معنی و مساوی انحطاط يک ملت بگيريم و علت يابی سقوط را معادل نظريه انحطاط بشمريم. سخن از «علت های فروپاشی ايران در پايان عصر صفوی» بگوييم حال آن که اين رساله حکايت فروپاشی صفويان است و اين دو لزوماً منطبق و همراه نيستند و گاه سقوط يک سلسله خبر از اعتلای يک ملت می دهد. در مورد دوران صفويه شايد چنين نباشد، اما به هرحال اگر انحطاطی بتوان به ملت ايران نسبت داد در اين است که ساقط کردن صفويان را به عهده افغان ها گذارد. هرچند که افغان ها هم در آن زمان بخشی از ملت ايران بودند و در چارچوب ملت ايران سر به طغيان برداشتند و بيهوده نبايد اين وقايع را همچون شورش مشتی وحوش عليه يک امپراتوری متمدن تصوير کرد. امپراتوری متمدنی که بزرگ ترين پادشاهش يک پسر خود را کشت و دو پسر خود را کور کرد (لابد به خاطر «مصالح ملی») و در واقع نه از جرگه تمدن بلکه از دايره انسانيت خروج کرد. و اين مشتی است نمونه خروار.
پس اين نيز که کتاب کروسينسکی به دوسرسو «تاريخ واپسين انقلاب ايران» نام دارد پرمعناست. آری اين يک انقلاب بود عليه سلسله ای منحط، اما متاسفانه ملت چيز پيشرفته تری در چنته نداشت تا جايگزين آن کند. اين توضيح طباطبايی که اينجا «معنای قديم» انقلاب يعنی فتنه در نظر بوده بيشتر همچون تلاشی برای اعراض از واقعيت می نمايد.
به هر صورت سقوط يک سلسله پديده و رويدادی است سياسی و در چارچوب تاريخ سياسی بايد دنبال شود. اما انحطاط يک ملت وجوه مختلف اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و فکری و علمی و فن شناختی و غيره دارد و تبيين آن در چارچوب محدود سياست و حکومت و نظريه سياسی ممکن نيست.
اما طباطبايی، از آنجا که حوزه اصلی کار او فلسفه سياسی است، توجه اصلی اش به نظام حکومتی و روابط و شکل سياسی حکومت است و عوامل ديگر را به صورتی فرعی و تبعی نگاه می کند. کما اين که در کتاب ديگر خود، ديباچه ای بر نظريه انحطاط ايران، می گويد: «نظريه انحطاط بيش از آن که نظريه پردازی در حوزه علوم اجتماعی باشد کوششی در قلمرو انديشه و به ويژه انديشه سياسی است.» و در آن کتاب هم گرچه از زوال انديشه به طور کلی صحبت می شود آن هم در نهايت به انديشه سياسی فروکاسته و موول می شود. او نه تنها علت عمده انحطاط را در نظام حکومتی جست وجو می کند بلکه گاه چنين برداشت می شود که گويی آن را ناشی از انحطاط فلسفه سياسی می داند. انگار که حکومت ها طبق نظرات فيلسوفان سياسی شکل گرفته اند اما خودکامگانی که بر اين ديار حکم راندند خودکامگی را از کتاب های اين فلاسفه نياموخته بودند. فيلسوفان سياسی معمولاً وضع موجود سياسی را تئوريزه کرده اند و اگر گاه صورت مطلوب يا آرمانی خود را بيان کرده اند کسی نگران تحقق بخشيدن آن نبوده مگر آنگاه که با منافع و هدف های معينی وفق داشت.
به همين دليل است که می بينيم در کتاب «ديباچه ای بر نظريه انحطاط ايران» نيز در فصل «ايران در سفرنامه های بيگانگان» باز کانون اصلی توجه نويسنده، ديدگاه های بيگانگان درباره شکل سياسی حکومت در ايران است و به اطلاعاتی که آنان درباره شرايط اجتماعی و فرهنگی ايران ارائه می کنند جنبه فرعی داده می شود.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

چنين استنباط می شود که آنان تفاوت عمده بين ايران و غرب را در «تمايز شيوه های فرمانروايی و سرشت قدرت سياسی» می ديده اند حال آن که اين تمايز، گرچه اهميت داشته، اما آنان آن را در چارچوب وسيع تر تفاوت و تمايز دو جامعه و دو تمدن و فرهنگ می ديده اند چرا که نوآيين شدن غرب در آن زمان بيشتر از هرچيز در زمينه هايی غيرسياسی بود.
تحول در نظام سياسی و حکومتی غرب متاخر بر تحولات غرب در ساير زمينه ها در دوران جديد و حتی آخرين آن تحولات بود و در واقع مدرنيته سياسی ديرتر از ديگر مدرنيته ها فرا رسيد. کتابی هم که قرار است نظريه ای درباره انحطاط ايران ارائه کند بايد به تفاوت های ايران و غرب در همه زمينه ها توجه کند و خود را به زمينه های سياسی محدود نکند.فقط در صد صفحه آخر کتاب نظريه انحطاط... است که دامنه بحث گسترده و انحطاط ايران از منظر تاريخی وسيع تری بررسی می شود. اما اين، همچنان که در عنوان فروتنانه کتاب بدان اذعان می شود، فقط «طرحی» از نظريه است و نه هنوز يک نظريه.
به برخی از عناصری که بايد چنان نظريه ای را بسازند اشاره هايی شده است اما هنوز اين عناصر هريک در جای درست و مناسب خويش قرار نگرفته اند. بايد در انتظار باشيم تا شايد جلد دوم اين کتاب ما را گامی به چنين نظريه ای نزديک تر کند. اما در همين طرح هم نکته های توجه انگيزی مطرح می شوند که اميد است در آينده فرصت بحث درباره آن فراهم آيد.

در همين زمينه:

Copyright: gooya.com 2016