Yazdani@Sharghnewspaper. com
رمان برف، آخرين نوشته داستانی عطاالله مهاجرانی است که در تابستان امسال به پايان رسيده و انتشارات اميد ايرانيان آن را منتشر کرده است. مهاجرانی وزير سمپاتيک چند سال قبل، زمانی به نوشتن روی آورد که بسياری از دغدغه های فکری و درونی خود را مستعد روايت ديده و به همين جهت سه رمان بهشت خاکستری، سهراب کشان و برف که در فاصله زمانی کوتاهی هم نوشته شده اند، نشان از ذهنی داستان پرداز دارد. مهاجرانی در رمان برف روايتی را محور قرار می دهد که با آثار گذشته اش، نزديک بوده ولی شيوه جديدی را ارائه می نمايد. بنابراين درک فضای داستانی مهاجرانی نيازمند شناخت مقولاتی است که وی بر آنها تاکيد داشته و دائم در حال تکرار آنها است. نکته اصلی که ما بايد در نظر داشته باشيم اين است که مهاجرانی از داستان به عنوان پايه ای برای رسيدن و يا منعکس کردن برخی مفاهيم استفاده کرده و از اين جهت و بنا بر گفته خودش تحت تاثير سنت داستان گويی منظوم ايران است. علاقه وافر نويسنده به مولانا و تيپ داستان گويی وی در مثنوی از يک سو و دلبستگی به پتانسيل ها و ويژگی های آثار محمود دولت آبادی از سوی ديگر، ذهنيت روايی مهاجرانی را تشکيل می دهد. پس به واقع عطاالله مهاجرانی در حوزه داستان به دنبال تصوير تيپ خاصی از «بيان» داستانی بوده که طی آن نمادها، نشانه ها و در نهايت تمثيل از اهداف مهم متن به شمار می آيند و در ضمن خلق افق های باشکوه و ايجاد يک حس خوشبينی در پايان رمان ها از ديگر عناصر ثابت اين نويسنده است. با اين مقدمه، برف نسبت به ساير آثار مهاجرانی قدمی رو به جلو است و در منطق روايی وی اين رمان از اسلوب و چهره قابل اعتنايی برخوردار شده است. رمان در فضايی کاملاً رئاليستی آغاز می شود. چندين خانواده در شهر، مهردشت و در ايام نوروز اسير برفی سهمگين شده اند که راه را بسته و آ نها را محصور کرده است. قهرمان اصلی رمان يعنی آقای نورانی که به همراه همسر و فرزند خود در اين وضعيت قرار گرفته اند، مدام حضور محسوس و ترسناک موجوداتی بدون تيپ را احساس می کنند و اين در حالی است که ساير اهالی نيز چنين وضعيتی دارند. عوض شدن جای وسايل در خانه، دستکاری قفل ها و احساس ديده شدن از پشت پنجره های تاريک، فضای شهرک را ناامن کرده است. کشف اين وضعيت مستلزم وقايع و جنبه های هول آوری است که آدم های داستان هم سو با مخاطب آن را درک می کنند. مهاجرانی در رمان برف به سمت و سوی آثاری رفته که با ترکيب کردن کارکردهای واقع گرای مکانی و زمانی با انگاره های اکسپرسيونيستی می کوشند تا خوانشی تمثيلی ولی هراس آور پيدا کنند. برای گزارشی از ويژگی های اين رمان دو محور اصلی را در نظر می گيريم:
۱ _ همان طور که اشاره کردم، ذهن روايی مهاجرانی به دنبال سنتی است که در آن نشانه ها کارکردی تمثيلی يافته و در عين حال در فضای واقعی درک شوند. پس رمان برف را می توان ادامه منطقی بهشت خاکستری دانست که فضای مکانيکی و متروپوليس وار آن حذف شده و رئاليسم ديداری و رفتاری جايگزين آن گرديده است. در واقع مهاجرانی بعد از تجربه سمبليستی رمان بهشت خاکستری و خلق فضاهای استعاری در رمان سهراب کشان به سمت و سوی نوشتن داستانی می رود که نه بيانگری بهشت خاکستری را دارد و نه شاعرانگی لطيف و تراژيک سهراب کشان را ارائه می کند. آدم های رمان برف از جنس کليتی اجتماعی هستند که به دليل يک حادثه يعنی بسته شدن جاده ها و شکستن پل، اجازه و فرصت روايت پيدا کرده اند و اين حرکت باعث شده که ديالوگ های آنها حال و هوای مخصوص به خود را داشته باشد. دقت کنيد اثر مهاجرانی در يک گستره سمبليک و تمثيلی شکل گرفته است و اصلاً تلاش وی ساختن اين کارکرد بوده است. پس جنس ديالوگ های آدم های او نيز از روزمره نمايی و يا رئاليستم فراتر رفته و به شکلی استعاری و گاه شاعرانه در می آيد. اين آدم ها با مشخصاتی که گفتم در برابر وهم و يا ترس مشترکی موضع گرفته و می کوشند تا منشاء اين وضعيت ناخوشايند را درک کنند. حرکت های راوی برای شناخت اين منشاء به محور اصلی رمان تبديل شده و گونه ای کابوس نگاری را به وجود می آورد که پايانی اميدوارکننده و يا حداقل پاروديک را به تصوير می کشد. نويسنده برای ساختن چنين فضايی از سلسله عواملی که می توانند سرمنشاء توهم باشند استفاده کرده و می کوشد تا از عنصر باورپذيری نيز در متن استفاده کند. بنابراين فضا دوگانه شده و خانه ای لابيرنت وار که گويا عامل اصلی اين وضعيت است، حالتی استعاری و خشن را به متن می بخشد. دغدغه خير و شر در کنار مسائلی مانند ساختار درونی و بيرونی قدرت از جمله مفاهيمی است که مهاجرانی به دنبال طرح آن است. بر همين اساس، آدم های عادی رمان که منشی ساده و طبيعی دارند در برابر موجودات تهی شده و بی هويتی قرار می گيرند که ناخواسته و بنابر مقتضيات خويش، آن روند شاعرانه و ساده رئاليستی را بر هم زده و کابوس می آفرينند. نکته مهم در اين جا است که اين کابوس زمانی به قطعيت و حتميت نزديک می شود که از مکان بيرونی و شهری به ساختاری پيچيده و اکسپرسيونيستی هدايت شود. بنابراين مهاجرانی با قرار دادن يک مکان لابيرنت وار و ترس آلود، نوعی فراموشخانه را می سازد که در آن هويت های فردی و حتی ظاهری از بين رفته و شخصيت ها به دنبال حذف آدم های عادی بيرون هستند. نکته مهم در اين جا است که اين روند نه تنها يک مشی آگاهانه نبوده، بلکه از روی نوعی همسان سازی و تهييج روحی به وجود آمده است. نورانی به عنوان فردی که می تواند وارد اين فراموشخانه شده و از ساختار آن آگاه شود، می کوشد تا هراس ها و نفرت اين موجودات همشکل که حتی يک مرکز اصلی هم ندارند را بازسازی کند. در يکی از بهترين فصل های اثر ما با صحنه تشييع جنازه يکی از عوامل اين کابوس ها روبه رو می شويم. در حالی که در فصل های بعد دوباره او را درک می کنيم ، پس نويسنده کوشيده در بيان تمثيلی خود کليت و گستره ای از يک جامعه کوچک را نمايان کند که ارتباط منطقی بين اعضای آن و عناصر آن کم رنگ شده است. شايد مهمترين ويژگی زبان مهاجرانی ارائه تصاوير دلخراش و تلخی باشد که می توانند به کارکرد تمثيلی بيفزايند. صحنه به آتش کشيده شدن قاطر چموش و يا جويده شدن ماهی های قرمز زنده در دهان يکی از آدم های چندچهره رمان و يا تصوير سم بر پاهای يک نعش و... در کنار هم بازآفرينی دقيق و تاثيرگذاری از فراواقعيت است. مهاجرانی با تاکيد بر چند تصوير اصلی، آشفتگی ذهن شخصيت هايی را می سازد که در تنهايی خود با هراس و کابوس دست به گريبان هستند. از سويی ديگر شکل ها و فرم های يکسان ظاهری آنها موجب می شود تا مخاطب اين کابوس را همگانی دانسته و به خوبی آن را درک کند. اما قهرمان مهاجرانی و راوی کتاب به دليل نوعی فرهيختگی که هم در اعمال و هم در گفتار وی آشکار است ناخواسته وارد ماجرايی می شود که سختی ها و عذاب در آن دوچندان است. به همين دليل او که در رمان حالت و شاخصه های انسانی ولی شاعرانه خود را حفظ کرده دارای موقعيتی می شود تا طی آن بتواند «امنيت» در حال فروريزی را حداقل برای خود و خانواده اش حفظ کند. اين امنيت که بافت و فرم آن در روابط موجود بين آ دم های شهرک ديده می شود زمانی در قهقرا می افتد که هراس های ناشی از حضور غريبه ها، سيستم و ساختار زندگی اجتماعی را درهم ريخته و موجب از بين رفتن آ رامش کلی و اجتماعی می شود.
آ رامش به عنوان اصلی ترين شاخصه زندگی نيمه شهری اين آ دم ها، از نوعی زندگی مسالمت آميز ساخته شده که حال نيرويی خارجی ولی در اصل درونی آن را تهديد می کند. پس زمانی که آرامش و امنيت کارکرد های خود را از دست داده و تحت تاثير يک خرده روايت ناشناخته قرار گرفتند روابط درون متنی نيز تغيير کرده و آدم ها می کوشند تا تنها با حفظ فرديت و وابستگان خود به هر شکلی قادر به حيات و زندگی باشند. پس مهاجرانی تصوير گر سيستمی می شود که سه ويژگی مهم رفتاری دارد. نخست اينکه به دليل حاکميت نفرت و سرگشتگی به اعضای خانه قديمی، مفاهيم انسانی و آ رمانی (که در ميان مردم مهردشت ديده می شود) از ميان رفته و فرمی ساخته می شود که در آن نور کم، فضای چرک و روايت شلخته آدم ها به شدت ملموس هستند. جالب اين است که مهاجرانی با وجود چهره ای که به اين موجودات می بخشد، سعی بر تخطئه و يا نابودی شعاری ايشان ندارد، بلکه می خواهد تا سيستم با کارکرد های مغرضانه و ناصحيح خود، بيانگر نوعی رفتار بی هويت، اما پردامنه اجتماعی باشد. او بر همين اساس موجوداتی را می سازد که کريه بودن را امری اجباری و غيرقابل تعويض دانسته و برای همين نگاه شان به دنيای بيرون شکلی مضحک پيدا می کند. دومين ويژگی رفتاری سيستم که در بافت اصلی رمان هم تاثير دارد مفهوم جدا بودن و حذف ديگران است. اين اتفاق زمانی می افتد که طی حادثه ای تمثيلی، راه ها در فروردين ماه بسته شده و نوعی حصر ناخواسته منطقه را از شهر ها و مناطق اطراف جدا می کند. اين حصر و جدا شدن به آرامی تاثير خود را گذاشته و موجب می شود قدرت به تماميت خواهی و ايجاد رعب و وحشت مشغول شود، در حالی که خود سيستم نيز در يک مکان خاص محصور بوده و توانايی اشاعه منطق خود را ندارد پس مهم ترين اصل رفتاری سيستم در ايجاد ارعابی است تا در سايه آن فرديت ها و مالکيت های موجود را از آن خود کند. اين منش را مهاجرانی به خوبی در فرم رمان نمايان کرده است به اين صورت که با تاکيد بر محصور بودن فضای مورد بحث نوعی خشونت و وحشتی شکل می گيرد که می کوشد تا با استفاده از سلطه روانی و ايجاد جوی ناامن آدم ها را از موقعيت و جايگاه خود اخراج کند. اين نکته در واقع سومين اصل رفتاری سيستم است که در بطن روايت ساخته شده و ظواهر بيرونی آنچنان آشکاری ندارد. بنابراين در يک نگاه کلی مهاجرانی به سمت ساختن موقعيت هايی رفته که علاوه بر سمبليک بودن و روحيه تمثيل گرا، از واقع گرايی تلخی نيز حکايت دارند.۲- عطاالله مهاجرانی در رمان برف می کوشد تا کارکرد روشنفکرانه ادبيات را در شکلی خاص مطرح کند. او با نگاهی که ريشه در تفکری انتقادی دارد «تيپ » های مختلفی می سازد تا به فراخور موقعيت خود، کارکرد های معنايی و مفهومی ملموسی پيدا کنند. اين تيپ ها که شامل فرهيختگان، زنان رنج ديده، قدرت مداران و... می شوند، در روايتی که اساس آن بر ديالوگ ها و به شکلی دقيق تر «اعتراف ها» هستند، حرکت های متن را از سوی يک داستان روايی به سمت القا و ارائه خوانشی روشنفکرانه هدايت می کنند. جنس اين معنای روشنفکرانه در تلقی نويسنده از جامعه کوچکی است که رمان را ساخته اند. مهاجرانی چه در اين رمان و چه در آثار قبلی خود به دنبال طرح جايگاه انسان روشن بين و فرهيخته که ريشه های مذهبی و سنتی هم دارد در برابر نوعی دگماتيسم فکری بوده و هست، در اين نگاه مهاجرانی تيپ خاصی از روشنفکر را ارائه می کند که کمتر مورد بحث و اشاره قرار گرفته است. اين روشنفکر اغلب انسانی شهری و معمولی است که مشکلات خود را در تقابل با فضايی سلطه جو و شک آ لود درک می کند. بنابراين او که روحيه به شدت شاعرانه ای هم دارد وارد ساختار سيستم باروک و پيچيده قدرت طلبی شده و می کوشد تا با نظاره کردن نارسايی ها و ناکامی های آن به ديالوگ با آن بپردازد. نورانی در رمان برف چنين شخصيتی دارد. او از يک سو به آشکاری تعلق خاطرش را به مفاهيم انسان شناسانه و عميق برخی نويسندگان بزرگ جهان مانند کافکا ابراز می کند و از سويی ديگر دلبسته سنتی حکمت وار و کلاسيک است. تلفيق اين دو روند و رويه خاص از او آ دمی ساخته که نه چارچوبی «ابرمرد» گونه دارد و نه در سنت و حکمت مذکور اغراق می کند. بنابراين نورانی به يک تيپ اجتماعی- فرهنگی مشخص تبديل می شود که نقطه تفاوت آن با روشنفکران ديگر در اميدواری و خوشبينی وی است. انسان مهاجرانی هيچ گاه در برابر ساختارهای بيمار و واپس گرا واکنشی منفعل ندارد. او که به طور مشخص خشونت و آنارشيسم را به کناری گذاشته است با تاکيد بر فرديت و ذهن خود به سراغ ابژه های بازدارنده رفته و می کوشد تا بی نظمی و هويت باختگی درون آنها را روايت کند. در اين برهه او در ارتباط خود با مولفه های ديگر متن نيز دارای نوعی خويشتن داری و سکوت است که باعث دوچندان شدن عقل گرايی و خردورزی در باور خواننده می گردد. نکته ديگری که در رمان برف ديده می شود استفاده و يا استعانت از روح استعاری ای است که در فضای جامعه درون متنی حضور دارد. اين روح که باز هم کارکردی تمثيلی دارد از خوانش نويسنده از عرفان ايرانی ساخته شده است. بنابر اين نويسنده که نشان داده می تواند لحن های متعدد و مختلفی را در اثر خود بگنجاند، زبانی خاص را برای آن به وجود آورده و خواننده را در کنار وی قرار می دهد. فرم رمان برف به شکلی است که مخاطب بايد با توسل به خوانشی تمثيلی از يک سو و همذات پنداری عميق از سويی ديگر با آن همراه شود، چه در غير اين صورت نمی تواند با منطق آن رابطه چندانی برقرار نمايد. اين همذات پنداری برای مخاطب ايرانی که تجربه تمثيل گرايی را در تاريخ روايی خود دارد کار سختی نبوده و فضاهای توهم انگيز رمان به راحتی می توانند ذهن وی را تحت تاثير مولفه های خود قرار دهند. از سويی ديگر همذات پنداری با «تيپ»های ساخته شده در متن موجب می شود تا روايت مهاجرانی از رويارويی روشنفکری مدنظر وی با فضاهای مرموز و هول انگيز دقيق تر درک شده و مخاطب دريابد که وضعيت فکری جامعه درون متنی در چه مرحله ای قرار گرفته است. به عنوان بحث آخر بايد به تلاش نويسنده برای ايجاد يک ترکيب بندی احساسی و تصويری اشاره کرد. مهاجرانی در فصل های نسبتاً زياد کتاب خود از پررنگ شدن يک و يا دو فضا و مفهوم خاص جلوگيری کرده و می کوشد تا با مدد از تعويض مکرر فضاها به دو مولفه خاص دست يابد: اول خارج کردن رمان از رخوت و رکود روايی و دوم ايجاد فضايی که در آن داستان تبديل به بيانيه های شاعرانه نشود. اين دو نکته که نويسنده درصدد مهار آنها بوده به واسطه استفاده از حرکت روايی، ايجاد هراس و توهم در داستان و همچنين ساختن و ارائه تصاوير متعدد و فراوان به دست آمده است. مهاجرانی با تمام علاقه ای که به تقابل مفهوم روشنفکری با مولفه خرد ستيز دارد، اجازه مناظره و يا گفت وگوهای کلامی بيش از حد را نداده و از ميزانسن های مختلف که هرکدام کارکردهای اساسی و فکری خود را دارند استفاده فراوانی می برد. ايجاز در استفاده از توصيف و به کارگيری چندين شخصيت پررنگ با ويژگی های متفاوت موجب شده تا رمان برف ساختار محکم تری داشته و برای خواننده ای که به دنبال يک روايت داستانی و سمبليک از يک جامعه کوچک درون متنی است نيز جذاب باشد.
در پايان: رمان برف نوشته عطاالله مهاجرانی طرح دغدغه ها و باورهايی است که اين مرد سال ها در ذهن خود با آنها همراه بوده است. بنابراين آنچه که اهميت می يابد مفاهيم و معانی خاصی است که مهاجرانی با نگاه انتقادی خود به دنبال ساختن آنها است. اين نويسنده که در دوران وزارت خود فضاهای بازتر و دلپذيرتری را در اختيار مخاطبان ادبی ايران گذاشت، حالا در رمان خود، روايت خود را به آن مخاطب ارائه می دهد. رمان برف به غير از ويژگی های داستانی خود، نوعی اتوبيوگرافی شاعرانه از نويسنده ای است که سال ها با مفاهيم مختلف در جامعه برخورد داشته است.