«دكتر قدمعلى سرامى» ،دكترى زبان وادبيات فارسى را در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران گذرانيده است . ازسال ۱۳۵۳ تاكنون درمراكز آموزش عالى كشور، دروسى مربوط به ادبيات فارسى، ادبيات كودكان، نمايش كودكان ومديريت خلاق را تدريس كرده است. او همچنين قبل از انقلاب چهارسالى درمدرسه عالى ادبيات وزبان هاى خارجى ومدرسه عالى بازرگانى و بعد از انقلاب دردانشگاه تهران، (دانشكده هنرهاى زيبا)، دانشگاه شهيد بهشتى، دانشگاه آزاد ، دردوره ليسانس درس داده وهم اكنون دردانشگاههاى زنجنان وسنندج دردوره فوق ليسانس زبان وادبيات فارسى، دروس شاهنامه وتاريخ بيهقى و... را تدريس مى كند.
دكتر سرامى ، علاوه براين دررشته هاى ادبيات كودكان ونوجوانان، تئاتر كودك، روانشناسى كودك، تجربه داردودررشته موسيقى نيز كاركرده وبه همين دليل درسالهاى ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ عضو شوراى موسيقى سازمان صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران بوده است. تأليفات استاد درزمينه هاى مختلف بسيار است كه از آن ميان به جز مقاله هاى ادبى وفرهنگى چون «دكان فقر، مقدمه اى برمثنوى معنوى» ، «ازديدن تاسرودن ، نگاهى تازه به كليات سعدى» ، «ازهرگز تا هميشه ، نگاهى دوباره به تذكره الاوليا» و مقاله هايى درنقد ادبى ، كتابهايى چون «لبخند آرزو» (مجموعه شعر) ، «با اين سكوت» (مجموعه شعر) ، «از رنگ گل تا رنج خار» (شكل شناسى داستانهاى شاهنامه ) ، «از خاك تاافلاك» (سيرى درغزل ها وترانه هاى مولانا) و ... را مى توان نام برد.
با استاد سرامى، گفت وگويى درباره مشكلات زبان وادبيات فارسى، هم درتدوين وهم درتدريس، وراهكارهاى برون رفت ازاين مشكلات انجام داده ايم كه درپى مى آيد.
* شما به عنوان استاد ادبيات فارسى ، نقش زبان را درجامعه چگونه ارزيابى مى كنيد؟
ـ زبان «يكى از مهم ترين ابزارهاى ارتباطى ميان ماوجهان پيرامون مان است كه براى برداشتى اصولى ودرست ازمناسباتمان به آن نيازمنديم. چنين ارتباطى ، خود، مى تواند يكى از مهم ترين كاركردهاى زبان قلمداد شود. ما به وسيله زبانمان است كه مى توانيم فرهنگمان را به جهان عرضه كرده وحتى ازآن دفاع نماييم.
ازطرفى، چون زبان فارسى، به عنوان يكى از شيرين ترين زبان هاى دينى ، قدمتى چند هزار ساله دارد و دراثر گذشت زمان، به نوعى به بلوغ رسيده كه شخصيت هايى چون«خيام»، «مولانا»،«فردوسى »،«حافظ»،« سعدى» و ... نيز به تثبيت آن پرداخته اند. نقش وكاركرد مهم ديگرى كه تقريباً مى شود گفت منحصر به فرد است وخاص زبان پارسى، نيز دارد. مى دانيد ما كشورى داريم كه درآن اقوامى چون«كرد»،«بلوچ»، «لر»،« ترك» و ... چند هزار سالى است دركنار هم زندگى مى كنند. اقوامى كه هريك به نوعى به ايرانى بودنشان افتخار مى كنند.
دليل چنين وحدتى، درزبان فارسى نهفته است. زبانى كه توانايى بالقوه هاى درهمنشينى وهمدلى انسان ايرانى درتمام كشور وحتى جهان دارد ودرنتيجه باعث «وحدت ملى» مى شود.
همچنين با زبانمان است كه خواهيم توانست آينده جامعه را بسازيم يا به تربيت افرادى بپردازيم كه قرار است درآينده مملكت را اداره نمايند.
ازسويى، به وسيله زبان است كه قادريم دانش هاى گوناگون را بياموزيم .حتى مقولاتى چون«تئاتر»،«سينما »،«ادبيات داستانى» و ... همه وهمه با مهارت هاى زبانى تعريف مى شوند.
از اين رو، حفظ وحراست زبان، كوشش بسيارى را مى طلبد تانه تنها مورد دستبرد بيگانگان قرارنگيرد بلكه هر چه بيشتر گسترش يابد.
* همان طور كه اشاره كرديد زبان فارسى به تعبيرى يكى از شيرين ترين زبانهاست. اما چگونه است كه مى بينيم درس ادبيات فارسى وفراگيرى زبان، ازسوى دانش آموزان ودانشجويان حتى دانشجويان رشته زبان وادبيات فارسى مورد بى مهرى قرارگرفته و مى گيرد. آيا مشكل درخود زبان فارسى است يا درنحوه ارائه آن ؟
ـ قبل ازپاسخ به سؤال شما ، نكته مهمى قابل تعمق است وآن تفاوت ميان«مدلول » ها و«دال»هاست. يعنى آنچه من به عنوان نويسنده يا گوينده درذهن دارم كه از آن به عنوان«دال» نام مى بريم ومعناى پشت قضايا كه همان«مدلول» ها هستند. ممكن است من بگويم«مى» وشما برداشت هاى مختلفى از آن درذهن بپرورانيد. همان طور كه دراشعار«حافظ » تأويل هاى گوناگونى از واژه«مى» مى شود.
با توجه به اين نكته است كه مى گوييم آيا دروس كتاب هاى فارسى، همانى را حاصل مى دهند كه مد نظر تنظيم كنندگان اين كتابها بوده وهست؟ به اعتقاد من ، خير ! چرا كه آنچه بايد ، سرجايش قرارنگرفته است. در نتيجه، مفاهيم نيز، آنطور كه بايد، درذهن ها جاى نمى گيرد و همين امر باعث سردرگمى ودرنهايت دلزدگى دانشجويان مى شود. يعنى شما متن زبانى خاصى را با نيتى خاص، وارد درس ادبيات مى كنيد ولى دانشجويتان به نيت ديگرى مى فهمد كه گاه حتى باعث سوءتفاهم مى شود.
به نظر من، اول بايدچنين حساسيتى را كه هر طور مى گويم يا مى نويسم، بايد همان طور برداشت شود، از ذهن بزداييم سپس نسبت به چنين پالايشى، به تدوين وبعدتدريس دروس بپردازيم. درغير اين ، نه تنها مشكلات حل نخواهند شد بلكه ما بايد باز هم شاهد بيزارى دانش آموزان يا دانشجويان از درس ادبيات فارسى باشيم.
* يعنى تغيير درشيوه تدوين وتدريس ادبيات فارسى درمدارس ودانشگاهها؟
ـ بله. ما اگر بتوانيم زبان فارسى را كه ازقابليت هاى زيادى برخوردار است ، زبانى كه توانسته درطول تاريخ دربدترين وسخت ترين شرايط، حتى از زير دست بزرگ ترين ديكتاتورى ها، جان سالم به در برده وخود را حفظ كند، درست ياد بدهيم، اگر انگيزه ها را به خوبى وبا توجه به نياز دانشجويمان، ايجاد كنيم، خواهيم ديد آنها نه تنها به چنين درسى علاقه مند مى شوند، بلكه حتى ترغيب شده و در فراگيرى آن همت خواهند كرد. اما مادامى كه وضع به اين نحو باشد، هيچ چيز درست نخواهد شد. هر كسى به كتابهاى ادبيات فارسى گوشه چشمى هم داشته باشد، متوجه خواهد شد كه بيشتر دروس، هيچ كاربردى در زندگى ندارند. چرا بايد بيشتر از اين وقت بچه ها را بگيريم. آنچه مسلم است، به قول شما، طيف وسيعى از دانشجويان، دل خوشى از اين درس و كتابهايش ندارند. چرا؟ چون به درد آينده شان نمى خورد. به نظر من، وقت آن رسيده نقادانه تر به اين كتابها نگاه شود. درسهايى را كه كاربرد يا تأثيرى در زندگى دانشجويان ندارند را بگذاريم كنار و آنهايى كه مفيد هستند، بهينه ترش كنيم. اصلاً بياييم ببينيم مشكل اساسى كجاست؟ ببينيم چند درصد عرفان در اين دروس وجود دارد؟ آيا همه اينها براى دانشجو لازم است؟ اگر كم است، بيشتر كنيم. يا نگاه كنيم ببينيم چه اندازه اين درسها، بچه ها را قضا و قدرى بار مى آورند و برعكس چه اندازه آنها را به خودشان متكى مى كند؟ يا چه مقدار واقعيت را در نگاه و ديدگاهشان بارور مى كند و از آن طرف، چه مقدار اميد واهى مى دهد؟ همه اينها قابل بررسى و تأمل هستند. به نظر مى رسد بايد از ديدگاههاى مختلف به دروس ادبيات فارسى نگاه شود. به اعتقاد من، لزومى ندارد به همه بچه هاى كشور، يك نوع كتاب تدريس شود. اين نقيصه ادبى است. هيچ اشكالى ندارد كتابهاى فارسى براى هر منطقه و شهرى، با توجه به خصوصيات آنجا، تدوين و تدريس شود.
مسأله ديگر، استفاده بيش از حد متون سنگين قديمى در كتابهاى فارسى است. مثل «جهانگشاى جوينى»، اينها ديگر واقعيتى در زندگى ما ندارند. يعنى نه تنها زمانشان، بلكه زبانشان هم به سر آمده است. حالا البته اگر مى خواهند از منظر تاريخى به آن نگاه كنند، حرفى نيست. اما اين را مى شود در چند صفحه، درس داد. نه اين كه دانشجو را مجبور كنيم سه جلد كتاب را بگذراند. اينها واقعاً چه فايده كاربردى اى دارند. در مقابل، مى بينيم دريغ از يك كلمه ادبيات معاصر. اينها به نظر من باعث محدوديت زبانى اند و بايد بدانيم هرگونه محدوديت زبانى، برابر است با تحقير زبان و هرگونه حقارت زبان هم، يعنى از بين رفتن تدريجى فرهنگ پوياى يك كشور.
* شما سالهاست كه به تدريس زبان و ادبيات فارسى مى پردازيد، با توجه به اين مسأله بزرگ ترين مشكلى را كه در تدريس وجود دارد، چيست؟
ـ متأسفانه درس فارسى ـ مانند بسيارى از دروس ـ از طريق مستقيم گويى تدريس مى شود. البته اين مسأله، تجربه فرهنگ ما است. داستان «موسى و شبان» مولانا را كه شنيده ايد. در اين داستان، چرا« مولانا» با همه صحبتهايى كه چوپان، با همان لحن ساده و بى تكلف اش بر زبان جارى مى سازد، از او دفاع مى كند نه از موسى؟ چون اين، در واقع همان متدى است كه به اين وسيله «مولانا» پيش مى كشد. او مى خواهد اين نكته را يادآور شود كه خداشناسى، از طريق مستقيم گويى نيست. در زندگى خودمان هم، اين مسأله وجود دارد. همه ما، قبل از اين كه از طريق درس و مشق و به اصطلاح شناخت عينى، خدا را بشناسيم، از طريق عواطف شناخته ايم. به قول شاعر:« خوش تر آن باشد كه سر دلبران / گفته آيد در حديث ديگران.»
اين، همان غير مستقيم گويى است كه درباره زبان هم بايد رعايت شود. به نظر من، ادبيات فارسى ـ غير از تدريس براى كلاس اولى ها به طور غير مستقيم است كه جواب مى دهد. يعنى شناساندن لايه هاى پنهانى زبان به اين طريق است كه مى توان زبان را مؤثر و كاربردى ارائه داد.
به هر حال، تدوين دروس و آنچه درباره تدريس گفتم، در پيوند با هم، مشكلاتى را در حال حاضر براى درس ادبيات فارسى، هم در مدارس و هم دانشگاهها، به وجود آورده اند كه البته قابل حل اند، اگر همه دست به دست هم دهيم، يعنى« وزارت علوم»،«فرهنگستان ادب» و همچنين استادان ادبيات فارسى كه مى توانند و بايد با نگرشى جديدتر، چنين مشكلاتى را با سياستگذاريهاى بهتر، از پيش رو بردارند.
* البته به نظر مى رسد كارهايى كه در اين زمينه براى بهينه تر كردن زبان و ادبيات فارسى انجام شده و مى شود، بيشتر در راستاى مباحث زيبايى شناسى زبان مثل«رسم الخط» ،«واژه گزينى» و «پالايش زبان فارسى» است. هرچند همين كارها هم مشكلات ديگرى به وجود آورده است. به طور مثال در«رسم الخط » ديده مى شود، در بعضى جاها جدانويسى كلمات وجود دارد و در بعضى، همان كلمه سر هم نوشته مى شود. نظر شما در اين زمينه چيست؟
ـ بله، اخيراً» آموزش و پرورش «تلاشهايى انجام داده است، اما چيزى كه هست، به نظر من، اين مسائل جزو مشكلات عمده زبان و ادبيات فارسى نيست. اين كه كلمه اى را مثل «بيش تر» جدا بنويسى يا سر هم چه اتفاقى خواهد افتاد و چه مشكلى حل خواهد شد. هرچند خط فارسى هم، ايرادهايى دارد. مشكلاتى حتى پيچيده تر. مثلاً بعضى كلمات كه نمى توانيم بفهميم با چه حرفى بايد بنويسيم و راهى نيست جز حفظ كردن آنها. در حالى كه زبانى چون عربى، اين مشكلها را ندارد، يا مثلاً در تلفظها. اينها تصميماتى نيستند كه چند نفر بخواهند بگيرند و حلش كنند، بلكه مسأله اى هستند ملى و كل مملكت بايد به آن بينديشند. هرچند بايد توجه كرد، وقتى تركيه، خطش را تغيير داد، مگر مشكلى حل شد؟ مى خواهم بگويم مشكل جاى ديگرى است و اينها حاشيه اند.
و مسائل مهمى را به وجود نمى آورند.
* شما مشكلات زبان فارسى را بيش تر در امر محتوايى قضيه مى بينيد نه در مسائل ساختارى و به اصطلاح زيبا شناسانه آن. درست است؟
ـ من مى گويم، اين ها، امور كوچكى هستند. پيش وپا افتاده اند. درگيرى با مسائل پيش وپا افتاده هم مشكلى را حل نمى كند. به نظر من آنچه اهميت دارد و در بحث«زبان» و «زبان شناسى» بايد رويش تكيه شود، برخورد با خود زبان است. يعنى ما با «زبان» به نحوى رفتار نكنيم كه بشود ابزارى براى دودوزه بازى. متأسفانه چنين امرى را در حال حاضر، در كتاب ها و رسانه هايى چون روزنامه ها و مجلات و ... شاهديم. يعنى مى بينيم زبان دارد به سمتى مى رود كه ابزارى براى دو پهلو حرف زدن شده است. انگار دو رويى زبان، از واجبات است. يا از مسائل در رفتن اين ها بى ريشه هم نيستند. وجود ديكتاتورى هاى گوناگون در طول تاريخ مملكت ما، باعث چنين امورى شده است. مثلاً: طرف مى گفت:» شاها، سرير سلطنت ات پاى دار باد /... و همين كه او را مى گرفتند، زير كانه مى گفت: «من گفتم سرير سلطنت ات پايدار باد!»
به همين جهت، مى بينيم بيش تر افعال زبان فارسى، دو معنى دارند. مثل: «بزنيد» ، «مى خوريد» و... همه اين ها به سبب رفتار منافقانه اى بوده كه در گذشته با زبان صورت گرفته است.
البته قبول دارم كه چنين مسأله اى، چالاكى خاصى هم، به زبان ما داده است. امرى كه در نوع خودش، هنر است. اما به نظر من، نبايد چنين مسأله اى، در افراد جامعه تكثير پيدا كند. ما بايد به كمك زبان و ادبيات مان، صدق و صفا و رشد معنوى را تعليم دهيم، نه زبان دورويى و رفتار منافقانه را.
* حالا كه صحبت به «حكم» و «واژه» در زبان و معناى آن در ذهن مخاطب، رسيد، از نظر شما «واژه» به طور كلى، چه تعريفى دارد؟ و «واژه سازى» چه مراحلى را طى مى كند تا به ثبت برسد؟
ـ همان طور كه گفتم در زبان «دال» ها و «مدلول» ها، اهميت زيادى دارند. كلماتى را كه مى شنويد «دال» هستند و معنايى كه از آنها، پديد مى آيند «مدلول» .
با توجه به اين ها، «واژه» در واقع «دال» گزينى براى «مدلول» ها هستند كه در جامعه پيدا شده و مى شوند. مثلاً وقتى وسيله اى به نام «هلى كوپتر» در جامعه مورد استفاده قرار مى گيرد، نسبت به آن «دال» هايى گزينش مى كنيم. حال براى اين معادل سازى، شيوه هاى مختلفى هست. يكى، اين كه «گرته بردارى» كنيم. يعنى ببينيم «هلى كوپتر» چه معنايى دارد تا نسبت به آن معنا، معادل بگذاريم. مثل «دوچرخه» كه از برگردان «باى» و «سيكل» به دست آمده است. «باى» يعنى دو و «سيكل» يعنى دايره.
شيوه ديگر براى واژه گزينى، شكل و مشخصات فيزيكى است. به طور مثال، همين دو چرخه را اگر در نظر بگيريم، مى بينيم كه شكل اين وسيله، دو تا چرخ است. از اين رو اسم اش را مى گذاريم «دوچرخه» شيوه سوم، با توجه به قلمروهاى زبان فارسى، در كشور و جهان است. به هر حال، بسيارى از كشورها مثل «تاجيكستان» ، «افغانستان» ، «تركمنستان» ، «ازبكستان» و همين طور بسيارى از كشورهاى استقلال يافته شوروى سابق، هستندكه زبان فارسى در آنها رواج دارد. در سراسر دنيا هم، فارسى زبانان هستند. مى توانيم بعضى از واژه ها را از گويش هاى احتمالى آنان، به دست آورده و رفع نياز كنيم. بنابراين در شكل سوم معادل سازى، حيطه و دامنه زبان، مد نظر است. مثلاً من در سال ۱۹۹۰ در سفرى كه به «تاجيكستان» داشتم، از راديو «دوشنبه» واژه «چرخ بال» را به جاى «هلى كوپتر» شنيدم. در واقع ما «چرخ بال» را از آن جاگرفتيم، بدون كمك از فرهنگستان ادب! اين را هم اضافه كنم كه گاهى اوقات، خلاقيت در جامعه، خود به خود واژه سازى مى كند. فريختگان در حيطه خودشان و آدم هاى جامعه هم، در سيستم خود. مثلاً جوان ها كه در بسيارى مواقع، واژگانى براى گويش شان مى سازند.
* تأثير كداميك از اين شيوه ها، درماندگارى معادل ها بيشتر است؟
- هيچ كدام به تنهايى به درد نمى خورند. ما اگر واژه سازى را به يكى از اين شيوه ها محدود كنيم، دچار اشتباه شده ايم. مثل اين است كه شما از من بپرسيد، كدام موسيقى براى جامعه مفيدتر است. همه انواع موسيقى كه به وجود آمده اند، تحت شرايطى، مورد پسند و در نتيجه لازم هستند.
* در سال هاى اخير، واژه سازى تب و تابى انگار، بيش از حد در جامعه پيدا كرده است. به طورى كه حتى گاهى براى واژه هاى تخصصى و علمى هم، معادل سازى مى كنيم. نظرشما در اين باره چيست؟
ـ ببينيد، بايد بپذيريم، بعضى از كارها بيهود است. ما در واژه هاى عمومى مى توانيم، معادل سازى كنيم. اما در واژه هاى تخصصى، جايگزين كردن نه تنها فايده اى ندارد بلكه در حكم تلف كردن وقت است. اصلاحات علمى، مثلاً اسم داروها را چگونه و با چه دليلى مى توان معادل سازى كرد؟ اين كار را بكنيم كه چه بشود؟ به طور مثال آيا مى توانيم به جاى «آنتى بيوتيك» بگويييم «ضد زندگى» ؟ معنى نمى دهد. اين كار چه ارزشى داشته و چه كمكى به زبان و ادبيات فارسى مى كند؟
* نقش مردم در واژه سازى ها و حتى در تلفظ و ... چيست؟ و چه قدر مى تواند اهميت داشته باشد؟
به نظر من همه چيز را در نهايت مردم تعيين مى كنند. مردمى كه با هوش باشند. حتى اگر بخواهيم در زمينه فرهنگ مردم نيز صحبت كنيم مى بينيم روزى نيست كه سى، چهل لطيفه از سوى مردم ساخته نشود؟ خب، اينها اهميت دارند. به نظر من بايد تجزيه و تحليل شوند تا ببينيم چه ايراد هايى دارند و چه محسناتى. يا ضرب المثل هايى كه مردم توليد مى كنند. بياييم اصطلاح شناسى كنيم كه اينها چه طور ساخته مى شوند و تحت چه عواملى.
از طرفى ميزان براى نهادهايى چون فرهنگستان ادب، مردم اند. فرهنگستان مى تواند لغتى را پيشنهاد كند و بعد تا يكسال آن را در بوته آزمايش بگذارد. اگر در ذهن و دل مردم جاى گرفت كه هيچ، اما اگر نشد، جايگزين كند. در واقع مردم با هرچه آشتى كنند، همان درست است و بايد به كار برد. اما اگر نپذيرفتند، نبايد به زور به آنها تحميل كرد.
بنابراين اساس كار، پذيرش مردم است. دستگاهها و نهادها فقط مى توانند، كنترل داشته باشند و بايد به خواست و نظر مردم اهميت دهند. مردم مى گويند «زنبور» يا «تنبور» ! خب، هيچ كدام از اينها فارسى نيستند و عربى اند. اما از آنجا كه مردم پذيرفته اند، بايد باشند، علم زبان شناسى امروز، اين را مى گويد. البته اگر بخواهيم به مسائل علمى نگاه كنيم، وگرنه هر كارى اگر بخواهيم مى توانيم انجام دهيم.
در تلفظ ها هم همين طور، مردم مى گويند «مِهدى» درحالى كه «مَهدى» درست است. يا مى گويند «سلام عليكن» كه «سلام عليكم» درست است. به هرحال قاعده كلى مى گويد: غلط مصطلح يا غلط عام، از درست غيرمصطلح، بهتر است.
* در بسيارى موارد، تلاش هايى براى پالايش زبان فارسى شده است. حتى افرادى مثل «احمد كسروى» هم به اين مسأله نظر داشته اند تا كلمات بيگانه به خصوص عربى را حذف كنند و فارسى بنويسند. نظرتان در اين باره چيست؟
ـ مخالفم. الآن هم اين كار از سوى عده اى انجام مى شود. من، عمومى كردن اين مسأله را جايز نمى دانم. اما مشكلى ندارد اگر عده اى يا افرادى، به زعم خودشان. بخواهند «سره» بنويسند. مخالفتى نيست. من خودم اين كار را نمى كنم. مى گويم واژه اى كه به فرض از عرب ها گرفتيم و صيقل اش كرده ايم و صاحبش ديگر ما هستيم. يعنى واژه، فارسى شده است. به حدى كه شايد اگر آنها ببينند، غبطه بخورند.
فكر مى كنم اين تمايلات ناسيوناليستى را بگذاريم كنار، بهتر باشد. ديگر كتابى ملى تر از «شاهنامه» كه نيست يا شاعرى از «فردوسى» ايرانى تر. شاهنامه ۵۷۰ لغت «عربى» دارد و چندين لغت «حبشى» و «هندى» واژه هاى بيگانه، آدم را كه نمى خورند. نزديك شصت درصد واژه هاى انگليسى و آلمانى، مشترك اند. به حدى زبان هاى ايتاليايى و فرانسوى و اسپانيايى به هم نزديك اند كه با دانستن يكى از آنها، آن يكى را هم بلد خواهى بود، يا حداقل نصف اش را بلد هستى. اينها كه اشكالى ندارند. مى دانيد، مشكل وقتى خواهد بود كه هارمونى زبان ما را به هم بزند، يا واژه هاى اصلى در اقليت بمانند. در اين صورت، بله، بايد كارى كرد. ولى تأثيرپذيرى زبان ها از همديگر، امرى است طبيعى و مشكلى به وجود نخواهد آورد.
* شما در صحبت هايتان در بسيارى موارد از نشناختن درست رابطه زبان با زبان آموز، در جامعه ياد كرده ايد. از آنجا كه چنين نشناختنى، تأثير زيادى از بين رفتن بسيارى مفاهيم در نسل ها دارد، چه راهكارهايى مى توانند فاصله بين «زبان» و «مفهوم» را هرچه، كمتر كنند؟
ـ به نظر من تا آن جا كه مى توان، بايد از مسائل حاشيه اى مربوط به زبان و ادبيات فارسى، دورى كرد و به جاى آن به مسائل اساسى وا صولى تر كه ريشه بسيارى از معضلات و مشكلات اند، پرداخت. آنچه به گفته هاى قبلى ام، مى توانم اضافه كنم اين است كه متأسفانه توجه به يك سرى احكام كلى باعث شده تا چنين فاصله اى بين «مفهوم» يا «مفاهيم» و «زبان» به وجود آيد. مثال هايى مى زنم تا مسأله روشن شود. ما در تاريخ جامعه مان از عبارت «كار انگليسى هاست» را زياد به كار برده و مى بريم. با اين كه از وقتى، نقش «آمريكا» در صحنه سياسى پررنگ تر شد، «انگلستان» تا حد زيادى از صحنه سياسى جهان، عقب نشينى كرد، اما باز هم نمى توانيد از ذهن مردم اين عبارت را محو كنيد. اين عبارت از سه واژه «كار» ، «انگليسى ها» و «است» تشكيل شده كه البته به خودى خود اهميتى ندارند. اما همين ها، پارادايمى را در سطح جامعه به وجود آورده و مى آورند كه آن را حائز اهميت كرده است يا واژه «قديمى» يا «امل» و بسيارى از واژه هاى ديگر. اينها مفاهيمى ساخته و مى سازند كه در بسيارى مواقع «مخرب» اند. وگرنه خود واژه به عنوان واژه هاى زبانى، مهم نيستند. مفاهيمى يا انديشه هايى كه از وراى آن به دست مى آيند، كار را خراب مى كنند. در واقع ذهن ها را به سمتى مى برند كه گاه «توهم زا» هستند.
اينها، همان نشناخت درست رابطه زبان با زبان آموز در جامعه است كه البته نسل به نسل گسترش مى يابد. ما درست است كه مى گوييم زن در جامعه حقوقى دارد اما وقتى به آستانه عمل مى رسيم، مثل پدرانمان عمل مى كنيم. ايجاد اين ايده هاى كلى توسط زبان و واژه صورت مى گيرد كه همان طور كه گفتم گاه توهم زا هستند. در واقع ميانجى اين يكسونگرى ها، زبان است. اين كه عادت بدهيم نخوانده همه چيزدان شويم.تا وقتى چنين مشكلات مهمى بر سر راه زبان مان هست، چسبيدن به حواشى مثل رسم الخط و اين حرف ها، وقت تلف كردن است.
* سپاسگزارم!