پنجشنبه 24 دي 1383

در رؤياى قندهار، درباره على دهباشى، ايران

على دهباشى

على دهباشى. متولد ۱۳۳۷. تهران
بهره مند از اساتيدى چون سيد ابوالقاسم انجوى شيرازى، غلامحسين يوسفى، على فاضل، عبدالحسين زرين كوب و...
- همكارى مستمر با نشريات ادبى، فرهنگى و هنرى همچون آرش، چراغ، برج، آدينه و دنياى سخن و...
- هفت سال سردبيرى ماهنامه كلك از ۱۳۶۹ و انتشار ۹۴ شماره از اين مجله ؛ متجاوز از بيست هزار صفحه مطلب در حوزه هاى ادبيات، ايران شناسى و ...
- سردبيرى بخارا از شهريور ۱۳۷۷ تاكنون و انتشار ۳۷ شماره از اين مجله تاكنون.
- ويراستار انتخاب شده از سوى هيأت امناى چاپ آثار سيد محمدعلى جمالزاده (تاكنون شانزده جلد از كتابهاى بينانگذار ادبيات داستانى ايران را منتشر كرده است)
- عضو انجمن ايران شناسان اروپا كه چهار سال يكبار در يكى از دانشگاههاى اروپا اجلاس عمومى دارد.
مدير انتشارات شهاب (آخرين كتاب اين انتشارات خاطرات پروانه بهار بود.
- دهباشى تاكنون بيش از ۶۳ كتاب را ويراستارى يا گردآورى و تصحيح كرده است كه برخى از آنها عبارتند از: سفرنامه فرنگ حاج سياح - برساحل جزيره سرگردانى (جشن نامه سيمين دانشور) كارنامه زرين - يادنامه دكتر مهدى سمار - نامه هاى مجتبى مينوى (۲ جلد)
نامه هاى كمال الملك و...


كيوان آرام: نام على دهباشى كه مى آيد ياد صبح مى افتم چه او تنها سردبيرى است كه شش صبح از خانه بيرون مى زند و هفت صبح كارش را آغاز مى كند. يعنى زمانى كه بيشتر نويسند گانش هنوز روزشان آغاز نشده است. وقتى از او درباره دغدغه اش مى پرسى مى گويد: «كاغذ، كاغذ و آرزوى انتشار صدمين شماره بخارا» . حتى اگر سر همين كاغذ و چاپ و صحافى گرفتار «آسم» شده باشد. همان بيمارى كه در باره اش مى گويد: «انگار هميشه داخل يك گنجه يا كمد در بسته نفس بكشى. بريده، بريده و خسته كننده.
بيش از هشت سال است كه گرفتارم كرده و...»
البته راز ماندگارى نشريات تحت فرمان همين «آسم» است! هرچه بيمارى او حادتر مى شود او نگران و حاصل كار پر صفحه و پر بار تر! با دو اسپرى كه هميشه همراهش است حركت مى كند. مى گويد: «گاهى پيش مى آيد كه اسپرى ها را جا مى گذارم وسط خيابان كه دست به جيب مى زنم و مى بينم كه نيست. دچار وحشت مى شوم. ديگر نمى توانم راه بروم. بايد برگردم. وابسته اين اسپرى ها شدم. براى همين است كه فقط اعلان ختم را امضاء مى كنم و ...»
با اين همه او با تمام گرفتارى هايى كه تا امروز از بخارا، سمرقند، انتشارات شهاب و چاپ آثار جمالزاده داشته است، هنوز دست بردار نيست و در سوداى چاپ يك مجله ديگر است، مى گويد: «سالهاست به دنبال كسى هستم كه بيايد سرمايه گذارى كند تا يك مجله ويژه سفر و سفر نامه نويسى منتشر كنيم. نامش را هم انتخاب كرده ام.
«قندهار» به اندازه چند شماره يك مجله هم مقاله، گزارش و گفت وگو آماده كرده ام. مجلاتى كه به انگليسى، فرانسه و آلمانى در موضوع «سفر» در مى آيد جمع آورى كردم و از آنها كلى فكر گرفته ام. مى گويد فصل نامه طاوس هم يكى از آرزوهايش بود. كه چند شماره سردبير آن بوده است.
على دهباشى در اول فروردين ماه ۱۳۳۷ به دنيا آمده و از وقتى كه يادش مى آيد سروكارش با كاغذ و كتاب و چاپخانه بوده است. وقتى مى پرسى كجا به دنيا آمدى؟ پاسخ مى دهد: «در انبوهى از روزنامه و كتاب و مجله!»
دهباشى دوران تحصيلات ابتدايى را در دبستان بامشاد گذراند و دوران دبيرستان را در دبيرستانهاى دكتر خانعلى و فردوسى سپرى كرد اما از نوجوانى اين اقبال را داشته كه زير نظر اساتيدى همچون: سيد ابوالقاسم انجوى شيرازى - غلامحسين يوسفى - عبدالحسين زرين كوب - سيد جلال الدين آشتيانى و ... با تار و پود فرهنگ، تاريخ و ادبيات ايران آشنا شود و از همان سنين نوجوانى همكارى خود را با نشريات ادبى، فرهنگى و هنرى همچون: آرش، برج، چراغ، آيينه و دنياى سخن آغاز مى كند. با اين همه شهرت او در صحنه فرهنگى و ادبى ايران بيشتر به واسطه سردبيرى دو مجله «كلك» و «بخارا» است كه پانزده سال است دهباشى خود را وقف اين دو مجله كرده و همچنين ۶۳ كتابى كه به نام او منتشر شده و مجموعه آنها تلاش خوش فرجامى است در شناساندن و معرفى نخبگان علمى و ادبى و فلسفى ديروز و امروز فرهنگ ايران زمين.
پيش از اين ها «كلك» و اكنون« بخارا» تنها نشريه اى است كه در كشورهاى فارسى زبان همسايه خوانده مى شود و مخاطب دارد. از كابل، هرات، باميان، مزار شريف تا خجند، بلنديهاى پامير و بدخشان تا بخارا و سمرقند چشم انتظار بخارا هستند. نشريه دهباشى تنها نشريه اى است كه آثار نويسندگان و شعراى افغانستانى و تاجيكستان را به طور مستمر منتشر مى كند. دريچه يى است كه ما از طريق بخارا با ادبيات فارسى زبانان همسايه آشنا مى شويم و آنها متقابلاً با ما. از روز اول كار سردبيرى مجله «كلك» تا حالا كه پانزده سال مى گذرد به جغرافياى زبان فارسى توجه داشتم و همواره در راه حفظ و توسعه و گسترش زبان فارسى كوشيده ايم. در آن زمانهاى نه چندان دور كه «ايران شناسى» مذموم و مطرود بود ما مباحث عمده ايران شناسى را منتشر مى كرديم و خوشحاليم كه حالا به اين مسائل توجه مى شود. »
او روزهايى را به ياد مى آورد كه هنوز نوجوان بود و صبح زود پاى دكه روزنامه فروشى مى ايستاد تا دكه باز شود و مجله رودكى، سخن و فردوسى يا نگين را بخرد و با ولع تا مدرسه يا خانه مطالبش را تند تند بخواند.
از بخارا و اينكه اولين بار نام بخارا را از معلمش بخاطر بيت معروف رودكى شنيده است. «من يك تصور كاملاً رؤيايى از شهر بخارا داشتم. تصورى كه در طول زمان براى من با افسانه آميخته شد. شكوه و عظمت اين شهر در طول تاريخ و اينكه روزگارى «پاريس» دوران خودش بوده و...»
با اين همه عشق ديدار از شهر بخارا براى دهباشى به دليل تسلط كمونيستها امكان پذير نبوده و در متون تاريخى و ادبى اين رؤيا را شكل مى داده و به دنبال آن بوده است.
و سالها بعد يعنى در سال ۱۹۹۰ او به آرزوى ديرين خود دست مى يابد و به سرزمين رؤياهاى كودكى اش سفر مى كند. به «بخارا، بخارا آن شهرى كه نمى بيند و لى هميشه در رؤيايش بوده است. » اولين بارى كه به بخارا و سمرقند سفر كردم، واقعه عجيبى بود. صداى تاريخ را در كوچه و پس كوچه هاى اين دو شهر مى شنيدم.
انگار رودكى در همين كوچه راه مى رفت. كوى موليان هنوز وجود دارد و آن فارسى دست نخورده مردم اين شهر. زبان فارسى كه عاشقانه دوستش دارند. و هفتاد سال سلطه استالينيست ها نتوانست اين زبان را از خاطره جمعى اين مردم پاك كند.
آخر مردم اين دو شهر چند سال پس از انقلاب اكتبر هنوز در مقابل بلشويكها مقاومت مى كردند. تا استالين دستور بمباران اين دو شهر را داد كه آثارش بر روى بناهاى تاريخى مانده است. هنوز بچه هاى بخارا و سمرقند بسيارى از ابيات شاهنامه را از بر مى خوانند شهرى كه به شهادت نويسنده تاريخ بخارا روزگارى مسلمانان به زبان پارسى عبادت مى كردند»
گرچه دوران سردبيرى دهباشى در ماهنامه «كلك» بيش از هفت سال بطول نينجاميد اما حاصلى با بيش از ۲۰ هزار صفحه مطلب جدى در حوزه ادبيات و ايران شناسى به دست آمد و حالا دهباشى معتقد است «بخارا ادامه منطقى مجله كلك است و هيچ تغييرى در روند سياست هاى اين نشريه با كلك به وجود نيامد. همان راه و روش را پى گرفتيم و دنبال كرديم. يكى ديگر از آرزوهاى ديرين دهباشى با انتشار «كلك» و «بخارا» جامه عمل به خود گرفت حقيقتش همواره در اين فكر بودم كه روزگارى يك مجله اى را منتشر كنم كه داراى اين خط كشى هاى كهنه و نونباشد. من معتقدم تمامى گرايش هاى ادبيات فارسى متعلق به زبان فارسى است. مثلاً شعر احمدرضا احمدى را كنار سروده هاى كلاسيك دكتر شرف منتشر مى كنم. يا همانقدر كه به مباحث ادب كلاسيك زبان فارسى اهميت داده ام همانقدر هم به ادبيات مدرن.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

تلاش كردم مجموعه اى از آنچه كه در حال حاضر در ادب فارسى مى گذرد منتشر كنم. فارغ از هر گونه تعصب دهباشى افتخار مى كند كه سردبير نشريه ايى بوده است كه در آن «اسماعيل فصيح» براى اولين بار با اين مجله گفت وگو كرده است. دهباشى با بسيارى از مردان انديشه و هنر كه عمرى از آنها گذشته و حاضر به گفت وگو نبودند، گفت وگو كرده است. دكتر محمد حسن لطفى اولين گفت وگوى زندگيش را با يك مجله ادبى با دهباشى انجام داده است. سهراب شهيد ثالث پس از ۲۵ سال سكوت اولين بار با مجله دهباشى گفت وگو كرد. دكتر جلال خالقى مطلق، محمد استعلامى، مريم زندى، مرتضى مميزى، كيومرث صابرى و ... از كسانى هستند كه گفت وگو هاى ماندگارشان را با نشريات دهباشى انجام دادند.
دهباشى از هر باغى گلى چيده است و با هر بزرگى كه رفت و آمد و نشست و برخاست داشته چيزى آموخته است. از دكتر آدميت جديت و نگاه علمى به تاريخ و تاريخ نگارى را. از انجوى شيرازى جوانمردى و فتوت و وسواس در كار. از دكتر زرين كوب جامع الاطراف بودن و ....
دهباشى از معدود دوستان و همنشينان بهرام صادقى در زمان حياتش بوده است. درباره او مى گويد: «بهرام صادقى» را همواره با كتاب «ملكوت» مى شناختم و چندين و چند باره خوانده بودمش. هرگز نديده بودمش و اصلاً نمى دانستم چه شكلى است. در دوران كتابفروشى كه دكه اى در حاشيه خيابان بود، مردى مى آمد كه بدون دليل به خود مى گفتم كه اين آقا بايد بهرام صادقى باشد. تا اينكه يك روز از او پرسيدم: شما آقاى بهرام صادقى هستيد؟. و او جواب داد: حالا چه فرقى مى كند؟ و از آن روز به بعد با او دوست شدم. به نظر من بهرام صادقى شهابى بود در ادبيات معاصر ايران كه به همان سرعت كه درخشيد خاموش شد. او نويسنده غير قابل پيش بينى بود. ممكن بود كه اگر مى ماند يك صفحه هم تا حالا ننوشته بود و ممكن هم بود كه شاهكارى خلق مى كرد. از دوران آشنايى با او خاطراتى دارم كه مى توانم فقط بگويم هيچكس را همچون او فروتن و بى ادعا و شهرت گريز نديدم.»
درباره شهرت صادق هدايت و ناشناخته ماندن بهرام صادقى مى گويد: «ملكوت صادق چيزى از بوف كور هدايت كم ندارد متأسفانه در ايران شهرت براساس عواملى به وجود مى آيد كه جايگاه واقعى را تعيين نمى كند. در بزرگى هدايت هيچ گونه ترديدى نيست. اما در مورد بهرام صادقى هم خيلى ظلم شده است».
وقت رفتن است و خداحافظى. از او مى پرسم: برايم على دهباشى را تعريف كنيد؟ و او مى گويد: «آدمى است كه براى اينكه فراموش كند چه مى گذرد، خودش را در دنيايى از كار خسته كرده است. مى خواهد گذران زندگى را نفهمد و ... »
و على دهباشى ۲۸ سال است كه تمام روزها جز اول فروردين و تاسوعا و عاشورا كار مى كند و ارتباطاتش همراه با احترام و تداوم بوده است. نام آورترين و معتبرترين اهل قلم به او اعتماد دارند و برخى از آنها فقط آثارشان را در بخارا مى شود خواند و تنها آرزويش در دنيا داشتن يك چاپخانه كوچك و كاغذ است و بس!

در همين زمينه:

دنبالک:
http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/16878

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'در رؤياى قندهار، درباره على دهباشى، ايران' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016