
ناهيد خيرابي
گل رز پيدا نمي كنم . چشمم به يك آفتابگردان درشت مي افتد . و حالا آفتابرگردان به دست در CCU هستم.
از آخرين ديدارمان 23 سال مي گذرد. هواي CCU سنگين است. به اطراف چشم مي گردانم و بيماران و اشياء را درهم و وصل شده به لوله ها ، سيم ها و ... از نظر مي گذارنم .
پرستاران سرمه اي پوش چشم به مانيتورهاي روشن دوخته اند. مانيتورها با آنها سخن مي گويند . اطاقك هاي كوچك بيماران را از هم جدا كرده . مردي روي تخت خود نشسته و چيزي مي خورد .
- او به آذين است ؟
پرستار پاسخ مي دهد : اينجا به آذين نداريم .
- محمود اعتماد زاده ؟
- بله . بله آنجاست .
به سويي ديگر اشاره مي كند .
- شما به آذين را نمي شناسيد ؟
- نه ، دكترها گفته اند كه يك نويسنده است .
مطمئنم كه اثر وجودي به آذين را بدون اينكه بداند برخود دارد .
چهار طرف تخت ميله ها بالا است و به آذين ميان اشيائي كه به او وصل شده دراز كشيده. رسيدن به صورت او با ميله هاي اطراف تخت ممكن نيست. خم مي شوم و تنها دستش را كه در كنار ميله ها قرار دارد ، مي بوسم .
- سلام
خودم را روي ميله ها خم مي كنم و تا جايي كه ممكن است سرم را به سر او نزديك مي كنم .
- من ناهيدم ، دوست كاوه ، خيلي سال پيش خيلي منزلتان مي آمدم .
گل آفتابگردان را مي برم جلو و مي گويم : شما هم مثل اين هستيد. رو به آفتاب.
چشم هايش مي بارد آرام و بي صدا.
- اجازه نمي دهند در CCU گل باشد، من كارت روي گل را مي چسبانم به ميز كنارتان .
- سرم را برده ام جلو و با چشم و گوش صدايش را جستجو مي كنم .
- چي نوشته روي آن ؟
به زحمت حرف مي زند. برايش مي خوانم :
م . الف . به آذين يكي از عزيزترين هايم .
به تو سلام مي كنم .
در غربت وطن
ناهيد خيرابي
- نا .....
- ناهيد.
- ناهيد ستاره ناهيد.
- دوستتان دارم.
- تو چقدر خوبي.
او مرا نشناخته . مهم هم نيست . چون من اگر هيچ گاه هم او را نديده بودم ، باز به ديدنش مي رفتم . چند ساعت پيش به منزلش تلفن كردم .
- سلام شما خانم به آذين هستيد ؟
صداي خسته و گرفته اي گفت : بله
مي خواستم با او گفتگويي داشته باشم و قراري بگذارم كه سر از بيمارستان در آوردم . او تنها بود . كسي به جز من آنجا نبود . شايد اين هم غنيمتي بود كه نصيب من شده بود .
- شما خوبيد .
رنجي چهره اش را در نورديد.
- من خوب نيستم من خوب نيستم .
و صدايش به زمزمه اي تبديل شد كه نفهميدم .
- من تمام شدم ولي نرسيدم .
- به كجا؟
- به ......
رفتم پيش دكترش
- او سكته قلبي كرده و قبلاً هم سكته مغزي داشته و ريه اش هم زياد خوب نيست .
- دكتر يعني .....
- نه البته از ديروز كه او را بستري كرديم خيلي بهتر شده ولي خوب .....
حالا باز خودم را از روي ميله هاي مزاحم به طرف سر او كشيده ام .
- دكتر گفت حالتان رو به بهبود است .
- من تمام شدم من نرسيدم.
- اگر دوباره شروع مي كرديد ....
نمي گذارد حرفم تمام شود .
- باز هم همينطور زندگي مي كردم .
- دستمال را با چشم هاي خيسش ، خيس مي كنم .
باز تكرار مي كند :
- من تمام شدم ولي نرسيدم
- من و حتي فرزندانم هم نخواهيم رسيد. همه ما در غربت زندگي كرديم و در غربت هم مي ميريم .
- بله بله
- ولي شما اين دشواري بي رحم زندگي را براي نسل من و نسل هاي بعدي آسان تر كرده ايد. مي بينيد؟ شما خوبيد .
- من خوب نيستم من خوب نيستم .
- ميز غذاي وسط هال يادتان است . اول هاي انقلاب را مي گويم . يادتان هست كه آنجا با هم ، با بچه ها و همسرتان غذا مي خورديم ؟
مي دانم كه به ياد ندارد . ولي چهره اش شكفته مي شود .
- تا چند روز ديگر به بخش عمومي و بعد هم به خانه مي رويد و من مي آيم كه باز هم با هم غذا بخوريم .
جان مي گيرد و جوان مي شود و چشم هاي خيسش شادي و باور را باز مي تاباند . نگاهش بر دعوت خودم از خودم تأكيد مي كند. به هيجان مي آيم . كشيده مي شوم كه در آغوشش گيرم .
ولي همواره ديواري هست كه توبه آن بخوري .
باز هم از من مي خواهد كه كارت روي گلم را برايش بخوانم . من مي خوانم . مي پرسد : پدرت چه كاره است و خودت و .....
حالا ديگر واقعاً آرزو مي كنم كه در آغوشش بكشم ولي آن ديوار فلزي ...
به آذين هنوز زنده است و من اميدوارم كه به منزل برگردد تا بتوانم در آغوشش دمي گريه كنم .
واي اگر اميد نبود!