[email protected]
به« رفعت.ط.»
يك شب مرد نيامد. فردا هم نيامد. زن با دوستي قرار داشت. آن دوست هم سر قرار نيامد. زنگ ها به صدا در آمدند. زمان متوقف شد و زندگي از جريان باز ماند.
فاجعه فرود آمده بود. زن لرزيد. خبرهاي هولناك دهان به دهان مي گشت و
و با راديو ها، تلويزيون ها و روزنامه ها، هولناك تر تاييد مي شد. تلويزيون دم به دم آدم هاي در هم كوفته و مسخ شده را كه هي تكرار مي كردند، ما بي شرف هستيم، هي و هي به نمايش مي گذاشت. در سر هر چهار راه بلندگويي به هر سو مي چرخيد و با اعلام هايي دهشت مي آفريد!
-72 ساعت... 48 ساعت... 24 ساعت... فقط 1 ساعت...!
مردم خود را دار زدند. به برق وصل كردند.
اطاق زن پر از روزنامه هاي گشوده روزهاي متوالي بود. آن دختر كوچولو هم لاي روزنامه ها به دنبال پدرش مي گشت. زن از پاي مي افتاد. مرد را در تلويزيون ديده بود. با وعده گلوله باران! دو سال پيش هم پس ازسال ها بي خبري او را در كوچه ديد.
…………….
زن قهوه اش را هم زد. گارسون ليواني آب روي ميز گذاشت. زن ادامه داد، او گفت: «ازدواج كنيم» گفتم: «بله» گفت: «مي دانم كه پدر و مادرت مخالفند» گفتم: «بله» به خانه رسيديم. بي معطلي ازدواجمان را اعلام كردم. قشقرقي راه افتاد.
يك دو سه به آخر اتاق مي رسيد و حالا از اين ور يك دو سه و حالا از اين ور.
...
پرده پنجره را كشيدم كه دوستانش راحت باشند.
...
-هي! كجا بودي؟
ورود مرا زن نفهميده بود. اين نه دو سال پيش، از سال ها پيش آغاز شده بود.
………
ديروز هم چند نفر مرده بودند. دود غليظي همه خيابان را پر كرده بود. دسته دسته از جوانان شعار مي دادند و مي گريختند. سر خيابان ويلا غافلگير شديم. جمعيت در دسته هاي 20-15 نفره در داخل كوچه ها و خيابان هاي فرعي پراكنده مي شدند. كوچه ما بن بست از آب در آمد. از سر كوچه تیراندازي مي كردند. يك تير درست از جلو صورتم رد شد. دهانم تلخ شده بود. قلبم توي دهانم مي زد. همگي خود را محكم چسبانده بوديم به ديوار انتهاي كوچه. آن ها نزديك مي شدند. ديوارها بلند بود. صداي تير اندازي می آمد. دستي مرا به داخل كشيد. حالا داخل خانه بوديم. ولي آن ها با سر و صدا و تير اندازي نزديك مي شدند. در را مي شكستند و همه را مي بردند. ديوار حيات را بالا رفتيم. روي پشت بام ها دويديم. حالا روي بام يك پمپ بنزين بوديم. مردم آن پايين برايمان هورا مي كشيدند. قلب هايي كه ما را در خود جاي مي دادند. پريديم پايين. حالا ديگر فقط صف طولاني زنان و مردان منتظر نفت مانده بودند. آن ها از بالاي پشت بام ها دنبالمان مي گشتند. ولي ما نبوديم. او را چند بار ديگر در خيابان ها و در روزهاي ديگر سال 57 ديده بودم. مي گفت: «بارها تو را ديدم. بلند بالا، درشت استخوان و لاغر اندام با چشم هاي سياه براق كه هميشه مي خنديدند. مي ديدمت كه مثل اسبِ تازي، مثل ابر، مثل پرنده، مثل پتك بودي» مي گفت: «كم كم به جاي اين كه مواظب سربازها باشم، مواظب تو بودم.» كوتاه قد بود و درشت اندام. با موهاي كم پشت. سي ساله مي نمود.
…………
گفت:«هي! كجا بودي؟»
...
همان جا بودم.درست چسبيده به او. اين همه سعادت پريشانم مي كرد. سبك شده بودم. روي زمين بند نبودم. يك بسته به دستم داد.
زود باش برو، داره دير مي شه، با خط هم بري بهتره.
...
روز گلوله باران فرا رسيد. اين قدر زياد كشته بودند كه مي گفتند، وقت اعدام، مي كنندشان ُتويِ بشكه كه خونشان سربازان را آشفته نكنه! بارها، مرگِ او را آزموده بود و حالا آماده بود تا پول گلوله ها ر ا بدهد و جسد را تحويل بگيرد. ولي خبري از جسد نبود. تكنولوژي مدرن روي مرد جواب داده بود و مرد شده بود قاضي عسگر! زن باز هم يك قلپ از قهوه اش را سر كشيد و
گفت: «اين را مردم مي گفتند» بعضي ها هم قسم مي خوردند كه آن توُ خودشان ديده اند.
…………
آن روز غروب باز هم زن را ديدم، خداحافظي كرديم. گفت: «فردا اين موقع...» گفتم: «باشه. هميشه اتفاق مي افته» گفت: «من تا به چشم خودم نبينم باور نمي كنم كه او...» گفتم:«همون درسته!»