از اين ستون تا تو
[email protected]
[email protected]
سلام
من از آن دسته سيگاري ها هستم كه صبح ها وقتي بيدار ميشوم اولين چيزي كه به ذهنم ميرسد، سيگار است؛ اما امروز اين نشد بلكه مثل صاعقه اي و براي لحظه اي تصوير سهراب شهيد ثالث با آن اشك خنده ي هميشگي اش آمد و همانجا در ذهنم فيكس شد.
به آشپزخانه رفتم قهوه درست كردم. چند جرعه نوشيدم و سيگاري آتش زدم و به تصاوير سهراب در ذهنم با آن شيوه نگاه دوربين اش به تماشايش نشستم. بعد هوا ابري شد و باران آمد.
سهراب به آمريكاي شمالي آمده بود تا چون حوصله و تأني دوربين اش؛ با شكيبايي و بي تعجيل خودكشي كند! دوربين سهراب با حوصله ترين دوربين بود. دوربين سهراب نه دست و پا داشت و نه شكم! تنها چشم داشت. چشم درشت و بزرگي كه آنچه ميديد متاثرش نميكرد، تاثير را سهم تماشاگري ميدانست كه اين تصاوير را ميبيند.
دهه 90 شايد هم اوايل آن بود كه از آلمان به تورنتو آمد با دلق به مي رنگين شده، مست و خراب شكننده و ظريف، لطيف و چون بره آهويي تازه متولد شده كه از درون و برون ريز ميلرزيد.
دل شده ي ازلي مهري كه از حجب و شرم چخوف كوچه زده بود به محله پر حيرت ابديتي كه رازهايش را فقط ميگريست. و يك بار نشد كه كلامي از چخوف به ميان آيد و او نگريد تا جايي كه تو فكر ميكردي گويا سهراب زياد احساس خوشي ندارد كه چند سالي بيشتر از چهل سال زندگي چخوف دارد نفس ميكشد و آن را بر خود روا نميدارد.
از خواب كه برميخاست با حوصله و قبل از هر فعل ديگري ليواني از آن تلخ آب سرد ميكشيد و بر روز ديگري ضربدر ميكشيد. و پژواك صدايي در درونش تا اين سوي حضور، پرده هاي گوشت را ميلرزاند كه "چند روز ديگر باقي مانده سهراب؟" و چون چشم به چشم ميشديد، ميفهميدي كه فهميده است كه تو هم آن صداي درونش را شنيده اي و فوري از تو فاصله ميگرفت و تو اگر خودآگاه يا ناخودآگاه به گوش درونش ميايستادي به تكرار، تو را ميآزرد تا ديگر به آن حيطه كه فقط از آن بود نزديك نشوي.
كت و شلوار و كراواتش را فقط موقع خواب از خود دور ميكرد، ظاهر آراسته اش كلمات ثقل از دست داده بر زبانش را ميپوشاند و جمله كه ادا ميشد سكوت ميكرد. اهل غذا خوردن نبود مگر به اصرار جمع و آن هم به اندازه ناخنكي.
از سينماي خودش تقريبا حرفي نميزد بيشتر دوست داشت راجع به آن بشنود يا بخواند، بعضي وقتها هم خسته ميشد بخصوص اگر گوينده داشت راجع به "طبيعت بي جان" صحبت ميكرد و به مزاح ميگفت "بابا ول كنيد اين "طبيعت بي . . ." را.
سهراب وقتي به تورنتو آمد مثل بالن بي سرنشيني بود در آغوش هوا. شايد اگر ميتوانست از پلك زدن هم دوري ميكرد. يعني تقريبا تا جايي كه برايش امكان داشت از حركت به هر شكلش پرهيز ميكرد. آنقدر نازك و حساس بود كه با هر حركتي ميلرزيد و اشك ميريخت. شايد به همين خاطر بود كه تمام فعل و انفعالات زندگي را يكي يكي از خود دور كرده بود تا چون خسي بر دريا كه حتي دريا هم از وجودش بي خبر باشد، باشد.
سهراب وقتي به تورنتو آمد فيلمسازي را به تاريخ سپرده بود، حتي به مسئولان آلماني هم سپرده بود كه فيلمهايش را در مغازه هاي ويديو به نمايش نگذارند.
سهراب وقتي به تورنتو آمد با چنان خاطر جمعي به سوي مرگ ميرفت كه هر فرمان ايستي را شرمنده خود ميكرد. سهراب وقتي به تورنتو آمد دوربين اش را همراه خود نياورد، خودش هم مثل دوربين اش شده بود كمترين حركت با انتخاب بهترين زاويه، آنقدر كند كه بتواني سرعت را ثبت كني و اين همان كندي بود كه به سرعت او را به سوي مرگ ميبرد.
يك روز از خواب بيدار شدم شنيدم سهراب آمده، يك روز از خواب بيدار شدم شنيدم رفته آمريكا، يك روز از خواب بيدار شدم شنيدم سهراب مرده.