اينها را مينويسم كه يادم نرود. همين الان، همين لحظه و بلافاصله. قول دادهام كه ننويسم. كلي حرف شنيدم اما مينويسم. نميدانم كي اين مطلب چاپ ميشود. شايد هرگز چاپ نشود. اما از همان اولش مينويسم. از وقتي خبر دريافت شد.
ساعت 13 روز يكشنبه 4 ارديبهشت
خبر كوتاه بود. قرار بود دو بازيگربه همراه تهيه كننده و كارگردان فيلم «سربازان جمعه» ساعت 10 صبح روز دوشنبه 5 ارديبهشت در شعبه 1005 دادگاه عموميحاضر باشند. مدير كل نظارت و ارزشيابي معاونت سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، هم جزواحضار شدگان بود. در تحريريه گفتند ادامه همان جريانات قبلي است، شكايت براي لباس سربازي و حذف كردن صحنههايي از فيلم مثل حضور آن دختر خياباني كه قصد اغوا كردن فرمانده را داشت هرچند به سرانجامينرسيد. يا آن صحنهاي كه نقره (انديشه فولادوند) به خودش تزريق ميكند و يا صحنههايي كه سبب شد فيلم با يك هفته تأخير در جشنواره و در اكران عموميبه روي پرده برود.
اما حالا ديگر ماجرا بازجويي صرف نبود. ماجرا به دادگاه كشيده شده بود. قرار بود آنها از خودشان دفاع كنند. قرار بود يك دادگاه سينمايي برگزار شود. شايد اولين دادگاه سينمايي. اين را بچههاي وزارت ارشاد كه آن جا بودند، ميگفتند. انگار رايزنيها و گفتوگوهاي پشت پرده اين بار فايده نداشته است. يك دادگاه براي فيلميكه پروندهاي يك سال و نيمه داشت. از همان دوران جشنواره فجر پارسال. اما ماجرا مربوط به خود فيلم بود يا سازنده آن؟
چند روز پيش از دادگاه اسم مسعود كيميايي براي ساختن فيلم تبليغاتي يكي از نامزدهاي رياست جمهوري در رسانهها مطرح شده بود. او تكذيب كرد اما دوباره نام او و ملاقليپور به عنوان سازنده فيلم مطرح شد و بر اين موضوع تأكيد شد. نكند ماجرا ادامه همان برنامههاي قبلي بود؟
سؤالها زياد بود. خيلي زياد.
اول بايد خبر دادگاه تأييد ميشد. موبايل حيدريان معاونت سينمايي وقت را خانميبرميدارد و با بيان بياطلاعي از موضوع ما را به روابط عمومي پاس ميدهد. معاونت سينمايي وقت گفت وگو ندارد. در روابط عمومي معاونت سينمايي هيچ كس از ماجرا خبر ندارد، اين را خودشان ميگويند. دفتر مدير كل نظارت و ارزشيابي اما خبر دادگاه تأييد ميشود، اما تأكيد ميكند: «آقاي صانعي مقدم قرار نيست در دادگاه حاضر باشند، نه به عنوان متهم و نه به عنوان شاهد.»
كميتعجب آور است، چون برخي از اهالي سينما خيلي از معرفت صانعي مقدم مثال ميآورند. او حداقل ميتواند به عنوان همراهي دلگرم كننده در اين جمع حضور داشته باشد. خبر آن طور كه اطلاعات داده شده است، تنظيم ميشود و روز برگزاري دادگاه چاپ ميشود.
ساعت9:10 روز دوشنبه خيابان بهشت-مجتمع ولي عصر
بعد از شوراي شهر و پزشكي قانوني تابلوي بزرگ روزنامه رسميكشور و بالاي آن شعبه 1005 دادگاه عمومي (جزايي) تهران. قهرمانان فيلمهاي مسعود كيميايي هيچ وقت گذارشان به دادگاه نميافتند. خودشان قاضي و مجري قانون هستند. در فيلم سربازهاي جمعه، سربازها فكر ميكنند و براي انتقام ميروند، انتقام از مردي در كشتارگاه. آن مرد بيژن امكانيان است كه خواهر يكي از سربازها را آلوده كرده،. آلوده آلوده.
در بزرگ ورودي باز است، روبه روي در ورودي بازرسي مردها است. دو سرباز پشت يك ميز ايستادهاند. در پشت چادر گوشه سالن بزرگ، خواهرها را ميگردند.
چه طوري ميتوان دادگاه را و اتاقي را كه در آن اين محاكمه برپا ميشود پيدا كرد؟ دبيرخانه كه قطعاً كمكي به فرد ناشناس نميكند، اما به اسم آنجا مجوز ورود ميگيرم. دبيرخانه طبقه چهارم است.
طبقه اول بانك، طبقه دوم پر از اتاق. بعضي از آنها بسته است، نكند زودتر از موقع شروع شده است؟ طبقه بالاتر و سرانجام طبقه چهارم. آدمها متفاوتند و گرفتار. اتاقها كوچك و با درهاي بسته خاكستري. چه طور ميتوانم بفهمم اين اتفاق كجا ميافتد؟ اين محكمه كجا برپا ميشود؟ برميگردم پايين. سر راه پله اول جايي كه در ورودي كاملاً معلوم است. حتماً راه بهتري را ميشود انتخاب كرد. اما از عكسالعملها چيزي نميدانم. پس منتظر ميمانم.
چند دقيقه به 10
اولين نفركه ميرسد مرتضي شايسته است. كت و شلوار پوشيده و پوشهاي آبي در دست دارد. داخل ميآيد و بعد بيرون ميرود و منتظر ميماند. منتظر بقيه. بيژن امكانيان هم ميآيد. از پلهها پايين ميآيم. خودم را به در نزديك ميكنم. از پشت شيشهها نگاه ميكنم. ارشاديها هم ميآيند؛ صانعي مقدم و علمالهدي و يك مرد ديگر. همان جا سلام ميكنم. سلامم در هوا رها ميشود. كسي مرا نميشناسد. جمعشان منتظرمسعود كيميايي است و من هم همين طور. كيميايي ميآيد. با پسرش پولاد. او هم در سربازان جمعه بازي ميكرد،نقش جواني را بازي ميكرد كه ميخواهد به خارج برود. حالا اين جا است، همراه پدرش.
كيميايي به تقاضايم براي ورود به دادگاه به عنوان همراه پاسخ مثبت ميدهد، اما او اين جا تصميم گير نيست. دم آسانسور كه ميخواهند بالا بروند. صانعي مقدم يادش ميآيد، من خبرنگارم. مقاومت آنها براي جلوگيري از ورودم به دادگاه آغاز ميشود. اصرارهاي من نيز. از من اصرار كه اگر به دادگاه بيايم چيزي نمينويسم و از آنها انكار كه امكان ندارد چيزي ننويسي. آمدهاي كه بنويسي. لحن علمالهدي سختگيرانهتر و محكم تر است. ميگويد: «شما همه چيز را خراب ميكنيد. حضور شما در روند ماجرا تأثير بد ميگذارد.» من ميگويم: «انگار من هم يكي از اعضاي فيلم هستم.» ميشنوم: «نميشود. نميشود، حتماً مينويسي و...» ميگويم: «وقتي كه قول ميدهم ننويسم، حتماً نمينويسم». علمالهدي ميگويد: «حضورتان همه چيز را خراب ميكند.» ميگويم: «فكر كنيد من يكي از عوامل فيلم هستم.» او ادامه ميدهد: «مگر ما نميتوانستيم خبر را پخش كنيم. اصلاً شما خبر را از كجا آوردهايد؟» ميگويم: «خبر را امروز چاپ كردهايم.» ميشنوم: «اگر لازم باشد حتماً به شما ميگوييم. خودمان خبر را اعلام ميكنيم. اگر ما يك كاري را چند روز قبل انجام داده بوديم الان اين اتفاق نميافتاد.»
ميگويم: «من چيزي نمينويسم. فقط ميخواهم بدانم چگونه با شما رفتار ميكنند.» باتحكم ميگويد: «همين جا بمانيد ما خودمان به شما ميگوييم.» برميگردد كه برود. همه از پلهها بالا ميروند از خير آسانسور گذشتهاند.
بمانم يا بروم. بمانم يا بروم؟
كيميايي ضمانت ميكرد كه چيزي نمينويسم، اما اين تضمين هم براي حضورم در دادگاه كمكي نميكند. صانعي مقدم و وكيلشان هم محكم ايستاده بودند.
از در دادگاه خارج ميشوم اما دوباره باز ميگردم.
ساعت از 10 گذشته است.
از پلهها دوتا يكي بالا ميروم. طبقه دوم نيستند. طبقه سوم هم نيستند. بعضي از درها كه نيم ساعت پيش باز بود، الان بستهاند. من ميتوانستم مثل دادگاه زهرا كاظمي پشت در بايستم، آنها كه به پشت در كاري ندارند. طبقه چهارم، لباس سفيد پولاد كيميايي كه دم راهرو ايستاده معلوم ميشود. با دوستانش حرف ميزند. خوشحال ميشوم. صندلي دم راهرو خالي است. هما ن جا ميروم و مينشينم. بايد خود را بي تفاوت نشان بدهم. صانعي مقدم نزديك ميشود و ميگويد: «شما قرار بود پايين بمانيد.» ميگويم: «من يك مراجع عادي هستم. پروندهام هم در كيفم است.»
ميگويد: «ما خودمان به شما ميگوييم». و از مسيح علينژاد ميپرسد. اين كه آيا برايش پرونده تشكيل دادهاند يا فقط نميگذارند وارد مجلس شود.
آن چه ميدانم كم است و همان را ميگويم. بحث بر سر آمدن من ادامه پيدا ميكند. حضور يك خبرنگار ديگر قضيه را متفاوت ميكند اما او انگار براي كاري شخصي به اينجا آمده است.
يكي از همراهان كه كارشناس حقوقي است ميگويد: «شما وقتي ميگويي نمينويسم، چون كارت نوشتن است پس خلاف واقعيت ميگويي.» ميگويم: «من اگر داخل بيايم نمينويسم». ميگويد: «به چه عنوان ميخواهي داخل بيايي». ميگويم: «به عنوان يك همراه». ميشنوم: «همراه ما كه نيستي اگر داخل آمدي ما ميگوييم دروغ ميگويد». ميگويم: «بگذاريد قاضي مرا بيرون كند، چرا شما اين همه اصرار ميكنيد كه من چيزي ندانم.»
مرد همراه ميگويد: «شما كارت نوشتن است، پس نميتواني چيزي را ننويسي.» ميگويم: «وقتي قول دادهام پس نمينويسم». سرش را تكان ميدهد. ميگويم: «ميگويند در محضر قانون و دادگاه همه بيگناهند مگر خلافش ثابت شود. در محضر شما همه گناهكارند مگر خلافش ثابت شود.»
دست به دامان كيميايي ميشوم كه ميخواهد پسرش و دو دستيارش را نيز به عنوان همراه داخل ببرد. ميگويد باشد و قبول ميكند. خوشحال از اين اتفاق جلو در ميروم. اما كيميايي ميگويد: «من همه چيز اين پرونده را دست آنها دادهام خودم چيزي از پرونده نميدانم.»
آن سوتر در گوشه ديگر «انديشه فولادوند» درباره فيلم جديدش با امكانيان صحبت ميكند. شجاعتر به نظر ميرسد. به هرحال هر كدامشان بارها بازجويي شدهاند.
بغل دستيهايم ميگويند: «يك هفته، 10 روز پيش حكم آمده است. حكميكه مدعيالعموم و ستاد امر به معروف و نهي از منكر شاكيان آن هستند.»
صندليها كنار در اتاق قاضي است. روبه رو دبيرخانه است. همان جا كه ورودشان را اعلام كرده اند. كيميايي درراهرو قدم ميزند. شايسته هرچند وقت يك بار با صانعي مقدم صحبت ميكند. آن طرفتر هم بقيه ايستادهاند. وكيل كيميايي، علمالهدي و...
بحث من با آنها فايده ندارد. من ميخواهم داخل بروم. آنها ميگويند: «اسامي از قبل مشخص شده است. هيچ شخص اضافي نميتواند داخل شود». جواب به اين سؤالم داده نميشود كه دادگاه علني است يا غيرعلني؟ ميخواهم بروم داخل براي آن اصرار ميكنم و قول ميدهم. صانعي مقدم ميگويد: «شما اين ها را 40 سال بعد در خاطراتت بنويس. بعداً همه اينها خاطره ميشود.»
ساعت از 10:30 گذشته است.
ورودشان را خيلي وقت است اعلام كردهاند. نوبتشان ميشود. همه تعارف ميكنند و به ترتيب داخل ميروند. يكي جلويم را ميگيرد و با سررسيد مرا عقب ميراند و در را ميبندد. در يك لحظه با غرور شكسته ميايستم. آن يك نفر بيرون ميآيد و من از فرصت استفاده ميكنم و بر تنها صندلي خالي دم در مينشينم. اتاق پر است. هر كس بر صندلي نشسته است. كيميايي كنار پسرش و روبه رويشان مرتضي شايسته. كنارتر وكيل و مديركل نظارت و ارزشيابي و روبه روي آنها امكانيان و فولادوند.
مردي از كارمندان دادگاه در گوشم ميگويد: «لطفاً بيرون بياييد. در اتاق روبه رو.» ميآيم بيرون بر صندلي راهرو در كنار دراتاق مينشينم. او به سراغم ميآيد و مؤدبانه تذكر ميدهد.
به پشت در نشستن قناعت ميكنم و صحنهها را از لاي در نظاره ميكنم.
قاضي دادگاه كت و شلوار آبي پررنگ پوشيده، قيافهاي جدي دارد و با تمركز پرونده را ميخواند.
شايسته با كنارياش صحبت ميكند. بقيه هم كمابيش منتظرند و يا صحبت ميكنند.
دستيار جوان كيميايي منتظر روزنهاي است تا با دوربين موبايل پولاد تصويربرداري كند. او ميخواهد از اين دادگاه فيلم بسازد، اما با آن موافقت نشده است، از سوي ارشاديها. چرا به سراغ روابط عموميدادگستري و يا قوه قضائيه نرفته است. آنها كه در فيلم قرار است حضور داشته باشند راضي نيستند. اگر اين فيلم ساخته ميشد آن هم اكنون كه نزديك انتخابات است چه بازتابي داشت. اين را او ميگويد كه به نظرش اين شانس را از دست داده است.
پشت در منتظر ماندهايم.
صداي صانعي مقدم ميآيد كه درباره پروانه نمايش و مجوز صحبت ميكند.
روبه رويمان درهايي نزديك به هم قرار دارد. يكي دبيرخانه شعبه 1004 است و ديگري دفتري كه كارمندان از آن به اين يكي دفتر رفت وآمد ميكنند. يكي از همراهان پشت در مانده كيميايي براي تسلط بيشتر يك صندلي در آن فاصله كم قرار ميدهد. حالا مسعود كيميايي در زاويه ديد ما قرار دارد.
او هميشه آهسته حرف ميزند. كاش اين بار بلند حرف ميزد. آن وقت چه قدر براي ما كه پشت در ماندهايم، مفيد بود.
از قرار بحث و مشكل بر سر يك صحنه است. يك صحنه اي كه امكانيان به فولادوند ماده تزريق ميكند.شاكي (امر به معروف و نهي از منكر) معتقد است كه تماس بدني بين دو نامحرم صورت گرفته است. آخر چه كسي باورش ميشود اين صحنه ممكن است باعث اين همه بيا و برو باشد. بارها گفتهاند كه دست انديشه فولادوند، پوشيده از ژل است و تماس مستقيم صورت نگرفته است.
از داخل اما نكته عجيبتري ميشنوم: «بايد به منكرات رجوع شود. آيا اعتياد دارند يا خير؟ اينها مسائلي است كه در آن مكانها بايد بررسي شود و نظرش آورده شود.»
چيز ديگري هم ميشنوم: «در آن صحنه زن خياباني، شما به عنوان يك مرد مسلمان نبايد به مسأله اين گونه فكر كنيد»
گريمور هم آمده است. گريموري كه در جشنواره سال گذشته براي فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك» برنده سيمرغ بلورين جشنواره بود. او با وسايلش آمده است. وسايلي كه پايين در نگهباني جلويش را به دليل نا آشنا بودن گرفتهاند. او پس از مدت ها چانه زدن اجازه پيدا كرده است بالا بيايد. او با وسايل آمده كه نشان دهد اينها همه مصنوعي اند و تماس مستقيم بدني صورت نگرفته است.
كيميايي بيرون ميآيد تا سيگاري بكشد. ميگويد: «مرا به شلا ق محكوم كردهاند...»
او با همراهانش به گوشهاي ميرود و با هم ديگر مردانه گفت وگو ميكنند. حتماً در كشورهاي ديگر دنيا با اهل هنر بهتر رفتار ميكنند. در همه جاي دنيا حتماً قضيه به شكل ديگري است. آنجا، در گوشههاي ديگر دنيا هم شكايت ميشود، نظارت هست و هنرمندان حتماً براي بازجويي هم ميروند. آنها پاي عمل خودشان ايستادهاند و ميايستند. مثل ايران يك هيأت كارشناسي قرار نيست كه درباره فيلم نظر بدهد، بر ريز و درشت جزئيات صحنه دخالت كند و بعد تيغ سانسور قضاوت كند و سرانجام ماجرا هم اين باشد؛ آن هم براي فيلميكه آن همه مورد توجه واقع شد و خاطره و خبر داشت. يكي براي كيميايي نوشت او صاحب بهترين روابط عمومياست، او حتي خبر تيتراژ فيلمش هم تبديل به يك اتفاق ميشود. پاي تيتراژ اين فيلم را كيارستمي امضا كرده است، به ياد تيتراژ قيصر و با همان مبلغ. آن عكس چند نفره در زير باران را به ياد داريد. عكس كيميايي، كيارستمي، پناهي. يا جملات مريلازارعي وقتي كه تنديس جشنواره را براي نقش دوم گرفت. او ميگفت: «ميخواهم حرف بزنم و زياد حرف بزنم. شايد ديگر اين اتفاق ديگر تكرار نشود.» او نقش خواهر يكي از سربازها را بر عهده داشت كه همسرش را كشته بود. همسري كه به دليل اعتياد دخترشان را فروخته بود. صداي ضجههاي مريلا در سالن نمايش فيلم مو بر اندام تماشاچي سيخ ميكرد و تا مدت ها در گوش ميپيچيد. او از زشت شدن قيافهاش هراس نداشت. آيا ميشود گريه كرد؟ در اين راهروهاي خاكستري رنگ؟ راهروهايي كه حالا كيميايي 64 ساله در آن براي سينما محاكمه ميشود.
راهروهايي كه هيچ كدام از قهرمانان فيلمهاي او از قيصر، داش آكل، گوزنها، سفر سنگ، دندان مار، سرب، اعتراض و... گذارشان به آنجا نيفتاده است. آيا اين است به قول خودش «آخرش ».
صدايي از داخل شنيده نميشود. فكر كنم صانعي مقدم هم يك طرف قضيه است. او هم احتمالاً متهم است. در ماجراي دادگاه كتابها كه اين طور بود. مدير كل كتاب وزارت ارشاد « مجيد صيادي » مدت ها براي چند كتاب در اين راهروها در رفت و آمد بود. اين آخريها - آذر ماه - چند شب هم در بازداشت بود كه به قول خودشان به خير گذشته بود.
آيا براي سينما هم اين روند طي ميشود. همهاش دو ماه تا انتخابات رياست جمهوري مانده است! وقتي اين را به صانعي مقدم يادآوري ميكنم چندان علاقمند به اين پست به نظر نميرسد. خيليها ميگويند با همه همكاري ميكند. خودش مدتها در سينماي جوان حضور داشته است و بعد اينجا آمده است، تا كساني كه با زبان سينما آشنا هستند با سينماگران برخورد كنند.
زمان به سختي ميگذرد. خيلي دوست داشتم داخل اتاق باشم، ماجرا را از نزديك ببينم نه از اينجا كه همه چيز محو و گنگ به نظر ميرسد. دوست داشتم در داخل بودم. اين اشتياق را با باز نگه داشتن در نشان داده ميشود. مردي از داخل بيرون ميآيد و تذكر ميدهد. شما نبايد به اين اتاق كاري داشته باشيد. در بايد بسته باشد. تذكر او را بايد در دفترش بشنوم. نفر قبلي از رفتارش عذرخواهي كرده است و اين يكي هم عذرخواهي خواهد كرد؟
يك بحث ديگر هم بين پشت دريها مطرح است. هدف فيلم است يا فيلمساز؟ اگر اين فيلم را كس ديگري هم ساخته بود، آيا بازهم اين واكنش را به دنبال داشت؟ يا همه اينها براي اين است كه نام مسعود كيميايي پشت آن است ؟ هر چند كيميايي فيلم بعديش را هم ساخته است، فيلم «حكم» همزمان با اكران حكم، حكميديگر برايش امضا ميشود. نام كيميايي هر بار بسياري چيزها را به ياد ميآورد. خاطرههاي خوب و بد. از گذشتهها تاكنون. از جايزه نگرفتن هميشگياش در جشنواره فجر كه انگار حتي يك بار هم از منظر كارگرداني به آثار او توجه نكردهاند. يا بحرانهايي كه حتي بعضي نزديكانش براي او به وجود آوردهاند يا تيغهاي گاه زهرآلودي كه به سوي او روانه ميشود.
پشت در هم تعدادمان زياد است.
كساني كه پرونده دارند منتظرند قاضي به آنها وقت بدهد تا داخل بروند. خانم منشي داخل اتاق برخي از پروندهها را جواب ميدهد و زمان و تاريخش را ميگويد. مردي ته راهرو داد و فرياد ميكند و ]...[ آرزو ميكنيم كوتاه بيايد وماجرا تمام شود، تا صدايش باعث نشود در را ببندند و لااقل از داخل و چهرههاي منتظر بيخبر نمانيم.
يا زني كه 9 ماه است به دنبال چكش ميگردد. زن و دختري با لهجه شهرستاني كه براي انحصار وراثت آمدهاند. مردي كه با زني دورتر ايستاده و صبورانه منتظرند. همه ميگويند مگر چه خبر است كه اين قدر طول كشيده است.
پرونده اي قطور دست قاضي است. آيا همهاش براي اين فيلم است؟ آيا قاضي همهاش را خوانده است ؟ اگر خوانده چرا درمدت نيم ساعت اول جلسه تمام مدت سرش به روي پرونده خم بود؟ اين پرونده كلفت از كجا آمده است؟ فقط پرونده اين فيلم است يا فيلمهاي قبلي او هم هست؟ پرونده فيلم «اعتراض» كه بسته شده است.
آنها شروع به امضا كردن ميكنند، به نوبت. شايد بر اساس حروف الفبا اما امكانيان و فولادوند آخرين نفر هستند. صانعي مقدم هم امضا ميكند ]شاهد است يا متهم؟[
بعد آن يكي دفتر را همه ايستاده امضا ميكنند فرصت نشد كه گريمور فيلم به داخل برود. كيميايي مثل قهرمانهاي فيلمش همه چيز را به گردن ميگيرد. او ميگويد: «من اين فيلم را ساختهام. نويسندهاش من بودم. كارگردانش هم بودهام. همه تقصيرها گردن من است. هيچ كس مقصر نيست.»
براي ارائه لايحه از دادگاه و قاضي وقت گرفته شده است. قرار است در جلسه بعدي آخرين دفاع را انجام دهند و دادگاه شهادت آنها را درباره موارد اتهامي بشنود. مواردي درباره تزريق نقره، ضربهاي كه به نقره زده ميشود. حتماً اين بار گريمور بايد حضور داشته باشد تا به صورت عملي برايشان شرح دهد. اين را از پچ پچها ميشنوم.
ساعت از 12:30 گذشته است.
از اتاق بيرون ميآيند. از من عذرخواهي ميكنند كه نگذاشتهاند داخل شوم.
صانعي مقدم دلسوزانه ميگويد: «فقط اذيت شديد چه چيزي حاصل شد.» ميگويم: تجربههاي قبلي بوده، معمولاً حضور خبرنگارها مفيدتر است.
او ميگويد: «ما همه چيز را خودمان حل ميكنم.»
هميشه همه چيز بايد پشت پرده باشد.
آن طور كه ميگفتند قاضي شخص آگاهي به نظر ميرسيد كه با قضيه خوب برخورد كرده بود. اميدواري زيادي را به وجود آورده بود.
هرچند برخورد با فيلم كيميايي نه اولين است و نه آخرين خواهد بود، هرچند اولين فيلميبود كه به اين شكل راهي دادگاه شد و لابيهاي پيش از دادگاه راه به جايي نبرد و سرانجام بازجوييها از مرداد 83 تاكنون به اين دادگاه و جلسه بعدي آن ختم شد. پيش از اين فيلم «مارمولك » كمال تبريزي هم با برخوردهايي روبه رو شد، اما همه چيز پشتپرده توافق شد، هم نمايشش و هم عدم نمايشش.
مارمولك فيلميكه از سوي كسي توقيف نشد. اما بايد برداشته ميشد. به دليل فشارها. يا خيلي از فيلمهاي ديگر كه اين اتفاقها برايشان ميافتد اما با همراهي ارشاد همه چيز حل ميشود. ارشاد اين وسط مانده است. ارشاد سخت ميگيرد كه اين اتفاق ها براي فيلم ها نيافتد. آخرماجرا هم چنين ميشود.
ميپرسم:« آيا سر مارمولك هم اين رفت و آمد ها انجام ميشد؟ »
ميشنوم: «ما به مسائل خوبي دست پيدا كردهايم.»
اما آيا به اندازه زمين تا آسمان بين كمالتبريزي و كيميايي فرق نيست؟ تبريزي كارگردان نسل انقلاب، بسيجي، محرم اسرار و همراه نظام است. او فيلمسازي توانا است. او اولين فيلم طنز در جبههها را ساخت. او فيلم مارمولك را ساخت كه مردم را با روحانيت آشتي دهد. او به گفته بسياري تنها كسي بود كه ميتوانست مارمولك را بسازد. هر چند فشارها بر روي او هم آن قدر زياد بود كه امسال با فيلمي مثل «يك تكه نان» دوباره برگشت. اما كيميايي چه طور؟ او فيلمسازي از نسل قبل از انقلاب است. او كه خودي نيست؟ هست؟ حتي اگر سازنده قيصر و گوزنها باشد و به خاطر گوزنها در آن دوران تحت فشار قرار گرفته باشد.
كيميايي ميگويد: «خود آقاي صانعي مقدم هم معاون جرم است.»
يعني همان روند پيش آمده براي مديركل كتاب معاونت فرهنگي ارشاد اين بار هم اتفاق ميافتد؟
دم در همه از هم خداحافظي ميكنند.
وكيل كيميايي «محمد جهانديده» كه از روز قبل وارد ماجرا شده است درباره روند كار كميتوضيح ميدهد، اين كه شاكي ستاد امربه معروف و نهي از منكراست. اين فيلم را مسؤولان اين ستاد در جشنواره ديده و شكايت را بر اساس آن تنظيم كردهاند، اما در اكران عمومي برخي از صحنههاي مورد شكايت حذف شده است و اكنون تنها نسبت به يكي دو صحنه شكايت همچنان باقي است. در اين مدت نيز بازجوييها انجام و دادخواست ارائه شده است. اكنون وقت گرفته شده است تا لايحه دفاعيه تهيه و ارائه شود.
در حالي كه همه به دنبال چگونه رفتن هستند، كيميايي با مردي به سوي پيكاني سفيد ميرود. دم ماشين كه كميعقب تر ايستاده با مردي كه يك دست ندارد گفتگو ميكند. برميگردد.
بازهم ميشنوم ننويسيد. ننويسيد. قول ميدهم و آرزو ميكنم همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود. انديشه ميگويد: «زياد هم مهم نيست.»
انديشه الان در فيلم ستارههاي جيراني بازي ميكند.
همه دست اندركاران فيلم در اين ماجرا سهيم هستند. يكي بيشتر، يكي كمتر. همه تحت فشار.
من شنيده بودم كه دادگاه بعدي 24ارديبهشت است، در حالي كه 20 تير است.
دادگاه بعدي افتاده است 2 ماه ديگر، تا آن موقع تكليف انتخابات رياست جمهوري معلوم است و تكليف خيلي چيزها. آن موقع معلوم نيست چه كساني در كجاها باشند و امكان انتشار روزنامه نامعلوم.
حالا نه همه «سربازان جمعه» كه گروهي از آنان بايد روز 20 تير ماه دوباره به دادگاه بروند و ساعتها منتظر بمانند و حرف بزنند و از خود دفاع كنند به خاطر چند ثانيه و به خاطر دو ضربهاي كه بيژن امكانيان بر دست آلوده به ژل انديشه فولادوند زده است. حتي اگر همه آنها تبرئه شوند، اين پرسش ميماند كه آنها در اين ساعتها چند سكانس ميتوانستند بازي كنند و كارگرداني كنند؟ و اين سؤال كه قاضي محترم كه همه از برخورد خوبش حرف ميزدند در اين چند ساعت به چند پرونده ميتوانست رسيدگي كند كه در آنها شايد حق مظلوميگرفته ميشد؟
قرار بود من ننويسم اما همه نوشتند. در صفحه حوادث، در صفحه هنري. وقتي خيليها خبرش را نوشتند، ديگر چيزي براي پنهان كردن باقي نماند. حالا پس از اين مدت طولاني شايد وقتش رسيده باشد.