سه شنبه 24 خرداد 1384

صلیب های شعله ور، ا. تابنده

ماهی سیاه در بركه های تكرار نمی گنجد. عزم رفتن دارد. شوق جایی سراپایش را گرفته است. فكر كاری بی تابش كرده است. نمی خواهد بماند و انتظار گندیده شدن را بكشد. از گردیدن به دور بركه بیزار شده است. از تجربه های عفونتی كه او را به تحمل فرا می خوانند بیزار است. نظم گورستانی بركه را تاب ندارد. از شماره روزهای بی افق رنجور است.

شوریدن اینگونه آغاز می شود. بریدن اینگونه آغاز می شود. تلاش برای پیوستن اینگونه آ‎غاز می شود.

دنیای بركه، دنیای نشكفتن استعدادهاست. دنیای پوسیدن دائمی است. اما دنیای آرامش بخشی است. قبرستان عادت زدگی ست. انجماد بی خورشید است. دنیای مرده های متحرك است.

ماهی كوچكی بی آنكه بداند به كجا خواهد رسید به راه می افتد، سفر به او می آموزد كه به كجا باید برود و چگونه.

رود او را می خواند. رود هدف وصل نیست. رود راه وصل است. رود تو را عبور می دهد. از میان دشتها، از میان سنگ لاخها، از میان ...

چه رازیست در این سفر كه همه بی قراران تاریخ به آن گام می گذارند. سفری كه پیش از هرچیز جان را مطالبه می كند. سفری كه همه چیزت را می گیرد، تا تو را صاحب همه چیز كند. به آتشت می كشد تا متولد شوی.

************
كسی در میان بیابان ایستاده است. چه بیابان هول انگیزی. تا چشم كار می كند سیاهی و ظلمات است. هیچ چیز جز تاریكی پیدا نیست. گرگها زوزه می كشند. كفتارها پوزه می مالند. بوی جسدهای به گند نشسته می آید. باد می وزد. فضا رعب آورتر می شود.

به كدام سو باید رفت؟ به كدام سو باید گریخت؟ به كه پناه باید برد؟ كسی هست كه دستهایم را بگیرد. در برابر بلاها سپرم شود. قلبم را از نو بنا كند. سلولهایم را ذره ذره بیافریند. مرا دوباره بنا كند. چشمم را بینا كند تا از ظاهر تاریكی رد شود. صبح را ببیند. خورشید را ببیند. امید را ببیند. مرا عبور دهد. مرا برساند.

من شوریده ام. از سرزمینهای تسلیم بیرون آمده ام. بر دیوها خروشیده ام. بر عمامه های ریا تف كرده ام.

من مشعلی می خواهم تا این تاریكیها را پس براند. مشعلی می خواهم تا سوختن را به من بیاموزد. بیاموزد كه چگونه باید شعله گرفت. اشتعال را بیاموزد. تكثیر شعله را بیاموزد. راز آتش شدن را بیاموزد. دست می گردانم. كسی مشعلی به من دهد؟

اما چگونه مشعلی باید؟ از چه جنس؟ از كدام ماده قابل اشتعال؟

************
مرغم. عزم سیمرغ كرده ام. نمی خواهم منتظر روزی باشم كه شكار خواهم شد. نمی خواهم به شكار دیگران منقار بجنبانم. پرواز را برای گردیدن به دور این زندگی آلوده نمی خواهم. پرواز را برای پریدن می خواهم. پرواز را برای سفر می خواهم. پرواز را برای سیمرغ می خواهم. كسی هست كه مرا وصل كند؟ از مرغ بودن بیزارم، سیمرغم آرزوست.

از آزمونهای راه واهمه ام نیست. از مرگ هراسم نیست. به دنبال سیمرغم. راز سیمرغ را طالبم. چگونه می توان سیمرغ بود؟ كسی هست كه راهبریم كند؟ سیمرغی هست كه مرا در زیر بالش بگیرد و سیمرغ شدن را به من بیاموزد؟

************
دیوها بر سرزمین انسانها یورش آورده اند. همه چیز را مورد تعدی قرار داده اند. همه مرزها را دریده اند. حرمت كلمات را بر باد داده اند. مرزها را آشفته كرده اند. انسانها را ترسانده اند. دستها را بسته می خواهند. خاصیت خاك را نه در استعداد رویاندنش كه در ظرفیت قبر شدنش می دانند.

به جای امید، یأس می پراكنند. به جای یقیین، تردید می كارند. ایمان را به شك بدل می كنند. پاها را لرزان می خواهند. تسلیم را به عادتی مقبول خواستارند. به موجودات دوپایی كه راه می روند، زنده گان می گویند. و صلیبها را نشانه مرگ و نیستی به شمار می آورند.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

خیابانها را می بندند. در خانه ها بو می كشند تا بوی آدمیزادی باقی نمانده باشد. به همه توصیه می كنند كه ذرات انسانیت را از خود دور كنید. همه را وادار می كنند كه پروسه دیو شدن را آغاز كنند. دیو دارد تنوره می كشد.

************
در خانه ها، در كوچه ها، در خیابانها، در میدانها، كسی شعله می كشد. مشعلی روشن شده است تا شب را پس براند، راه دریا را نشان دهد، سیمرغ شدن را بیاموزد. بوی گوشت سوخته می آید. كسانی صلیب وار ایستاده اند. می سوزند. شهر را روشن می كنند. دیوها را پس می رانند. راز سیمرغ شدن را می آموزند. مرزها را روشن می كنند. حرمت كلمات را پاس می دارند.

صلیبهای شعله ور تكثیر می شوند. بر روی هر پشت بام كسی می سوزد. در میدانها هزاران نفر می سوزند. شهر روشنِ روشن است.

خرداد 1384
[email protected]

در همين زمينه:

دنبالک:
http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/24468

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'صلیب های شعله ور، ا. تابنده' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016