آل احمد ازشاخصترين روشنفكران دهه سي و چهل است. در باره تاثير او با رامين جهانبگلو گفتگو يي كرده ايم
تهران _ ميراث خبر
گروه هنر، فرزانه ابراهيمزاده :سابقه روشنفكري در ايران برخلاف سابقه تاريخي اين سرزمين خيلي طولاني نيست. اما در همين عمر كوتاه دوران پر فراز و نشيبي را طي كرده است و دستخوش جريانات زيادي شده و شاهد حضور چهرههايي بوده كه با تفكرتشان تاثيرگذار بودهاند. يكي از اين تاثير گذاران در تاريخ روشنفكري ايران بيترديد جلالآل احمد است. بسياري از پژوهشگران و منتقدان معتقدند آل احمد شاخصترين چهره روشنفكري اواخر دهه سي و اوايل دهه چهل است. او در خلال زندگي نه چندان طولاني خود به دنبال تغيير و اعتراض به وضعيت موجود مبارزه كرد و تاثيرات زيادي گذاشت. بسياري از محققان معتقدند كه جلال نماد روشنفكري ادبي در ايران است. 18 شهريور سالروز جلال آل احمد است. به همين بهانه ميراث خبر درباره وجوه روشنفكري و جلال در آثار ادبي و تاثير او گفتگويي با دكتر رامين جهانبگلو روشنفكر، و نويسنده كتاب موج چهارم انجام دادهاست.
براي ورود به بحث و رسيدن به پاسخ اين سؤال كه آيا جلال آلاحمد يك روشنفكر ادبي است، شما تعريف خود را از روشنفكر ارائه دهيد تا اين مساله روشن شود كه اساسا آلاحمد روشنفكر هست يا خير.
روشنفکري به ويژه در قرن بيستم به طرح پرسش در مورد مسايل اجتماعي و سياسي و فرهنگي دست زده است. به نظر من روشنفکر وجدان بيدار يک جامعه است. شخصي که وقتي همه تودهها به خواب ميروند ميتواند آگاهي داشته و مشکلات جامعه را به وضوح مطرح کند. نکتهاي که بايد در بحث آلاحمد به آن تاکيد کرد، اين است که يک روشنفکر بايد بينش و پرسش انتقادي خودش را هميشه ادامه بدهد. به نوعي جستجوگر حقيقت باشد،بدون اين که به شكل ايده ئولوژيک پيدا بکند.
* ما تقسيم بندي خاصي درباره روشنفکري ادبي داريم؟
_ نه به طور خاص مقولهاي به نام روشنفکري ادبي نداريم. اما روشنفکراني داريم که اديب بودند و يا نويسندگاني که نقش روشنفکري خودشان را ايفا کردند. البته قبل از اين که در مورد روشنفکري بحث شود ادبا همين نقش را ايفا كردند به عنوان مثال در غرب مانيفست روشنفکري را کساني مانند آناتول فرانس و اميل زولا و مارسل پروست امضا کردند، که اساسا نويسنده هستند. اما آنها هم همين نقشي که من به آن اشاره کردم يعني نقش وجدان بيدار جامعه را ايفا ميکردند. در آمريکاي شمالي و لاتين نيز کساني مانند مارکز، ماريوس بارگا يوسا، هنري ميلر هستند كه نقش روشنفکر را ايفا ميکنند يا در آلمان کسي مانند گونتر گراس. اينها کساني هستند که علي رغم اين که نويسندگي را به عنوان راه و روشي براي زندگي انتخاب كردند اما به مسايل اجتماعي سياسي و مسايلي که در دنيا امروز مطرح ميشود ميپردازند و نقش روشنفکر را درست ايفا ميکنند.نكته اين است كه اين به گذشته خودشان با ديد انتقادي نگاه ميکنند. سارترهم رمان مينويسد هم فيلسوف است و هم نقش روشنفکري را در سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم ايفا ميکند آلبر کامو هم همين طور.
* در ايران چگونه؟
_ در ايران دورههاي مختلف روشنفکري داشتيم من اين دورهها را چهار بخش تقسيم ميکنم. دوره مشروطيت، دوره بعد از مشروطيت، دوره بعد از شهريور بيست و دوره بعد از انقلاب در هر چهار دوره نويسندگاني هستند که نقش روشنفکري خود را ايفا ميکنند. اما به نظر من در هر دوره يک کمبودهايي هست. مثلابا وجود يک نوع غرب ستايي يا غرب ستيزي در انديشههاي اين روشنفكران وجود دارد كه سعي ميكنند جامعه را به طرف يک نوع تجدد و آزاديخواهي ببرند.
* مثل تقيزاده كه غرب ستا بود؟
_ بله. البته او حدودي آدم ناسيوناليستي است. در اين دوره روشنفكراني هستند که نميخواهند يکسري حقايقي را که جامعه ايران به آن مبتلا است را بازگو کنند. اين گرفتاريها وجود دارد اما در هر چهار نسل که اخرينش همين نسل کنوني است ميبينيم که بين روشنفکرها تعداد نويسندهها بيشتر از فلاسفه است حتي در همين ده سال اخير است که تعداد فلاسفه يا کساني که جامعه شناسي خواندند بيشتر شده است.
* جلال هم متعلق به همين دوره سوم يا به قول شما موج سوم است؟
_ بله دقيقا.
* و با تعريف شما جلال روشنفکر است؟
_ من دقيقا فکر ميکنم جلال آلاحمد شخصيت پارادايمي روشنفکران نسل سوم است. يعني اگر در اين دوره دو شخصيت پارادايمي داشته باشيم يکي علي شريعتي است و ديگري جلال آلاحمد است. ميتوانيم بگوييم آلاحمد کسي است كه با نگارش کتابهايي مانند «غرب زدگي» و «در خدمت و خيانت روشنفکران» نسل سوم روشنفکري را شکل ميدهد يکي از کساني که به کانون نويسندگان ايران قوام ميدهد، جلال آلاحمد هست و مستقيما آدمهاي زيادي تحت تاثير او قرار ميگيرند. او سن زيادي نميکند اما تاثير گذار است و يک نوع بينش و خط ايدئولوژيک در ميان روشنفکران ايراني حتي در انقلاب اسلامي برجا ميگذارد.
* جلال در طول زندگيش بارها خط فکريش را تغيير ميدهد مدتي تودهاي است و سپس به جبهه سوم ميپيوندد و در يک دوره لاييک دوره بعد گرايشهاي اسلامي پيدا ميكند. پس چگونه در خط روشنفکريش تاثير ميگذارد و اصلا چرا اين گونه تغيير مسير ميدهد؟ آيا اين تاثير شرايط اجتماعي است يا شخصيت ناآرام يک فرد اين گونه چندگانگي را در رفتارش به وجود ميآورد؟
_ آلاحمد بيشتر تحت تاثير شرايط اجتماعي و تاريخي مثل کودتاي 28 مرداد و شهريور بيست است كه نه تنها بر او که روي نسلي از روشنفکران که جلال و پدر من هم در آن دوره قرار داشتند تاثير ميگذارد. امير حسين جهانبگلو پدر من خيلي با آلاحمد دوست بود و خود من هم آلاحمد را به ياد دارم. شرايط اجتماعي در بدبين کردن آنها نسبت به شرايط و تغيير مسيرشان تاثير گذار بود. اين فراز و نشيبها در همه اين نسل وجود داشت. اما اين افت و خيزها آلاحمد را به سمت يک انديشه دموکراتيک نميبرد و او را در دايره بستهاي قرار ميدهد. اين ايدهاي که ما ماشينيسم را رد کنيم و يا آن چه را او به عنوان غرب زدگي نام ميبرد را که از تفکرات مرحوم فرديد گرفته را رد کنيم دقيقا ما را در يک خلا قرار ميدهد. جلال غرب را نقد ميکند اما الزاما نميداند چه چيزي را جايگزينش کند. فقط ميداند که بايد به يکسري سنتهايمان برگرديم اما اين ارزشها از نظر سياسي اجتماعي چه فرمي ميتوانند پيدا کنند را ارائه نميدهد. من فکر ميکنم خود آلاحمد هم درست نميدانست اين بازگشت چه نتيجهاي خواهد داشت. شايد يکي از گرفتاريهاي بزرگ افرادي مثل آلاحمد اين بود که حرفها را به صورت روزنامهاي ميزدند. در موردهايديگر و يونگر حرف ميزند اما براي نسل خودش آنها را معرفي نميکردند. اين مشکل را شريعتي هم داشت بر عکس روشنفکران نسل کنوني. کتابهاي روشنفكران آن دوره همه مانيفست هستند. اما اين مانيفستها براي مردم عادي ناتمام است و فقط ميگويند آدم بده چه كسي است و چرا بايد با آن برخورد ستيزه آميز كرد. بنابراين من فكر ميكنم فعاليت روشنفكري آلاحمد با اين كه خيلي انتقادي به نظر ميآيد نسبت به خودش و آن ايدئولوژي كه دارد انتقادي نيست يعني مانند يك مورخ، فيلسوف و جامعه شناس در تمام آن مفاهيمي كه با آنها سير و سلوك دارد ، كند و كاو نميكند.
* اين جنبه مانيفستي آثار آلاحمد بيشتر در نوشتههاي ادبياش تاثير گذار است يا در نوشتههايي مانند غرب زدگي و در خدمت و خيانت روشنفكران؟
_ بيشتر در غرب زدگي يعني نوشتههاي روشنفكريش چنين وضعيتي دارند. مدير مدرسه را ميخوانيد علي رغم اين كه با يك ديد خاص نوشته شده ولي به هرحال رماني است مثل رمانهاي ديگر مثل رماني كه احمد محمود يا بزرگ علوي يا ديگران نوشتهاند. ولي غرب زدگي و در خدمت و خيانت روشنفكران كتابهايي هستند كه آلاحمد را آلاحمد ميكند و از او شخصيتي ميسازد كه ميخواهد يك پديده يا دستگاهي را منقرض كند و چيز ديگري را جايش بگذارد. اما شما نميتوانيد بفهميد كه غرب ستيزي آلاحمد چه نتيجهاي دارد. من به قسمت غرب ستيز آلاحمد خيلي ايراد دارم براي اين كه فكر ميكنم وقتي شكل خيلي خشونت آميزي به خودش ميگيرد وچارچوبهاي انتقادي خودش را پشت سر ميگذارد و نميتواند حدود خودش را روشن كند.
* علت اين كه آلاحمد نميتواند راه كار ارائه بدهد چيست؟
_ دقيقا براي اين كه با يك نوع بغض و كينه و ستيز مينويسد. اگر مقايسهاي بين «آسيا در برابر غرب» داريوش شايگان و غرب زدگي جلال آلاحمد به عنوان دو كتابي كه در يك زمان با يك نگاه مشترك نوشته شده بياندازيم. متوجه ميشويد شايگان به مراتب معتدلتر با اين مساله كنار ميآييد تا غرب زدگي جلال. از درون كتاب شايگان جور پروژه معنوي و متافيزيكي خارج شود. اما از كتاب آلاحمد اين پروژه معنوي خارج نميشود. آلاحمد به شما يك سري راهحلهاي ايدئولوژيك ميدهد.
* اشاره كرديد به تأثير وقايع اجتماعي تاريخي دورهاي كه آلاحمد اين كتابها را نوشت چند سال از كودتا ميگذشت او هم مانند خيليها تحت تاثير شكست بود يا عوامل ديگري هم دخالت داشتهاند؟
_ نوشتههاي جلال بازتاب مسايل زيادي بود كه يكي از آنها برخورد با رژيم شاه است. دوم اوضاع احوال بينالمللي مانند جنگ ويتنام و مساله استعمار زدايي كه كسي مثل آلاحمد را تحت تاثير قرار ميدهد سوم نبود آزاديهاي دموكراتيك در ايران كه موجب ميشود كه آلاحمد و خيلي از روشنفكران دوره او به شيوههاي تند و خشونت آميز دست زدند. شايد آلاحمد ميخواست براساس چيزهايي كه خوانده و درك كرده بود، ميخواست ژان پل سارتر ايران باشد. اما متوجه نبود كه ژان پل سارتر روشنفكري بود كه خودش مينوشت و خودش هم خودش را مورد سؤال قرار ميداد. يك دوره كمونيست يا آنارشيست بودنش را مورد سؤال قرار ميداد. البته به اين دليل كه در يك جو دموكراتيك زندگي ميكرد، اين اجازه را به خودش ميداد. اما آلاحمد در يك جو بسته بود. اينقدر امكان مانور نداشت و از نظر فكري نميتوانست خود را مورد سؤال قرار دهد. در يك دايرههايي گير ميكرد و بسته ميشد. نقش و بيانش در ارزيابيهاي به قول خودش شتابزده مشخص است. برخي از موقعها به خودش فرصت تفكر درباره متفكراني كه از آنها حرف ميزد را نميداد. البته عمر زيادي هم نكرد و اجل اين اجازه را به او نداد تا پختهتر شود شايد اگر آلاحمد بيشتر عمر ميكرد خود را مورد نقد قرار ميداد. همچنان كه خيلي از هم عصرانش اين كار را كردند.
* ما در اين دوره روشنفكران برجستهاي مانند داريوش شايگان يا ابراهيم گلستان داريم. حضور اينها در نسل بعدي تاثير داشته يا كسي مانند آلاحمد؟
_ جلال آلاحمد. براي دورههاي بعد از او بخصوص در اول انقلاب تاثير آلاحمد بيشتر بود. داريوش شايگان الان تاثيرش را پيدا ميكند. ابراهيم گلستان را هم فكر ميكنم نبايد به عنوان روشنفكر تاثير گذار به شمار بياوريم. شايد به عنوان فيلم ساز تاثير گذار بوده اما كسي گلستان را به عنوان روشنفكر نميشناسد. خصوصا كه او هم از جامعه ايران دور بوده و نسل جوانتر با او آشنايي چنداني ندارند. ولي آلاحمد تاثيرش به مراتب بيشتر است. در حقيقت در اين دوره دو چهره تاثير گذار هستند يكي آلاحمد و ديگري علي شريعتي. البته آنهايي كه روشنفكريشان روشنفكري انتقادي است كمتر تحت تاثير آلاحمد قرار گرفتند و بيشتر به دنبال شيوههاي جديدي از فكر انتقادي هستند. آلاحمد را به عنوان قهرمان روشنفكري خودشان نميدانند.
* شايد چون بيشتر جلال را به عنوان مصلح اجتماعي ميشناسند؟
_ اين مصلح هم خيلي امروز طرفدار ندارد. جوانان امروزي خيلي طرفدار آلاحمد نيستند. او يك دورهاي خيلي طرفدار داشت. من فكر ميكنم آلاحمد نويسنده مدير مدرسه را با آلاحمد غربزدگي تفاوت قائل بشويم. مثل خانلري سناتور كه با خانلري دستور زبان فارسي متفاوت است. شما وقتي اين تفكيكها را قائل شويد صادقانه تر ميتوانيد با اين مسايل كنار بيايد. آلاحمد در مدير مدرسه به مراتب قويتر و با خودش صادقتر است تا در غرب زدگي. كتابي كه من مطمئنم اگر دهسال ديگر زنده بود اين كتاب را مورد سؤال قرار ميداد و نقد ميكرد. براي اين كه فكرش پيشرفت ميكرد و متوجه ميشد دنيا تغيير كرده است. نويسنده قطعا نميتواند برگردد و رمانش را مورد سؤال قرار دهد چون رمانش را با يك نيروي خيالي نوشته كه ميتواند دست نخورده باقي بماند. اصولا كار روشنفكر با آفرينندگي هنري تفاوت اساسي دارد.
* يعني الان كساني كه يك دوره او را ستايش ميكردند او را نقد كنند.
_ دقيقا براي اين كه شرايط بينالملل تغيير كردهاست. البته من فكر ميكنم دليل نميشود كه امروز غربزدگي را نخوانيم. اما غربزدگي را به عنوان مانيفست قبول نداريم. اما غربزدگي كتابي است در تاريخ روشنفكري ايران مثل كتابهاي شريعتي. اما نه الزاما به عنوان مانيفستي كه در اواخر دوره پهلوي از آن استفاده كرديم.
* علت تمام شدن تاريخ مصرف اين بينش جهانبيني وطني و جهاني فكر نكردن آلاحمد و روشنفكران شاخص ايراني است؟اكثر روشنفكران ما جهاني فكر نميكنند؟
_ دقيقا همين است. من فكر ميكنم شخصيتي مانند آلاحمد كه سفر هم زياد كرده، اصلا جهاني نيست آلاحمد كتاب كمتر از حدي كه بايد بخواند خوانده. به عنوان يكي از مهمترين روشنفكران ايراني خوانشهايش خيلي خاصي نيست، محدود است. در همان دورهاي كه دارد درباره اشپنگلر صحبت ميكند در فرانسه و انگليس و حتي آمريكا و خاور دور متفكران زيادي هستند كه آلاحمد اشارهاي به آنها ندارد. اما مثلا «در آسيا در برابر غرب» به مراتب بهتر مينويسد شما ده برابر آلاحمد به موضوعات مختلف ارجاع داده ميشويد. نگرش آلاحمد خيلي محدود است.