شب افروز كرمي كه تابد زدور
ز بي نوري شب، زند لاف نور
در گذر از ايام اين بيت طعنه زننده نظامي گنجهيي، با ابراز خضوع ناگزير در قلمرو داعيههاي نامالوف يا به نيت تعريض فروتنانه بر ساحت هستي پيچيده انساني و حيات سرشار از روشنايي تاريكي عالم و آدم، يا به قصد در انداختن طرحي ساده از يك معما كه شايد كنايتي باشد از كنه و سرانجام موضوع مطمح نظر دل به دريا ميزنم.
لابد بر مرز و خط مرتعش دانستن و ندانستن و در آميزه خود آگاهي و ناخودآگاهي يك ذهنيت تدافعي از شگرد آشناييزدايي بهره ميگيرم. اين اشاره شايد آغازي باشد بر يك روايت محدود از عارضهيي بدخيم و تحميل شده از بيرون بر جريان اصيل و زنده داستاننويسي يكصد ساله ايرانأ روايتي فشرده و مقيد به نظرگاه يك نويسنده كه ناگزير هستيشناسي خاص خود را دارد و مسافر شكاك و مختار دنياي داستاني خويش است. اين فقير در خلال جستوجوگريها، دلمشغوليها و پي گرفتن مشغله ثابت خود براي نوشتن چه با دلشدگي كودكانه و چه با آرامش حرفهيي پيرانه گاه و بيگاه در حواشي بهره بر گرفتن از غناي جريان داستاننويسي شاخا و هويتمدار ايراني و همراه با نيوشيدن كلام غني داستاننويسان راستين ريشهدار چند نسل، صداي بر هم خوردن سكههاي قلب را هم شنيده است، صداهايي پوكيده و بر آمده از جعل و تقلب و تقليد كه به مثابه واقعيتي انكارناپذير از ديرباز «پارازيت»وار منتشر و تكثير شدهاند. عارضه مذكور از سوي منتقدان صاحب راي و پژوهشگران و نظريهپردازان انديشمند و فرزانه ادبيات داستاني ما تا به حال چنان كه لازم بوده به ميانه ميدان نقد و بررسي كشانده نشده است.
و حالا، بيان يك باره و بيمقدمه آن شايد شباهتي پيدا كند به پرتاب كردن حقيقتي كه بهرغم «حقيقت» محض بودن چون همانگونه كه به ذهن آمده، خام و سر راست در ميان گذاشته ميشود حتي ممكن است زمختتر از يك طرح تند سردستي و خشونتبار كه قلمانداز كشيده شده در نگاه نخست باعث يكه خوردن اشخاص مهربان و نرم دل شود. ولي چه ميشود كردأ هست، وجود دارد و كماكان در جلوههايي هر دم دگرگون شونده و فريبنده دوام آورده است. با درنگي از سر شكيبايي ميتوان واقعيت وجودي و استمرار و بقاي اين عارضه را از همان نخستين مرحله پس از ميلاد و نشو و نماي توام با گسست و پيوست داستاننويسي در اين سرزمين نشانه گرفت و تا اينك و اكنون دنبال كرد.
در مروري شتابان بر تاريخ داستاننويسي ايراني بر چشمانداز شرايط سياسياجتماعي انقلاب مشروطه و در متن تعاملهاي جبري و اختياري فرهنگي با بيگانگان به دليل تاؤير پذيرفتن فعال از پويشهاي انديشگي و ضرورتهاي تجدد، ترجمه شماري از داستانها و رمانهاي فرنگي به فارسي شروع ميشود. سپس تلاش طبيعي و ذوقي براي نوشتن داستان و رمان با قصد طرح مفهومهاي تازه زندگي از سوي برخي روشنفكران ايراني سفر كرده به خارج و تني چند از بازرگانان و تبعيديهاي سياسي نامآور، چون آخوندزاده، طالبوف، ميرزا حبيب شيرازي، زينالعابدين مراغهيي و ميرزا آقاخان كرماني شكل ميگيرد.
اينگونه است كه در سير دگرگونيهايي دورانساز كه خواب سنگين بيش از سيصد ساله ايرانيان را بر ميآشوبد، نخستين سنگ بناي داستاننويسي ايراني نهاده ميشود. بعد محمد علي جمالزاده به اقتضاي نيازهاي ملموس اجتماعي، «يكي بود يكي نبود» را مينويسد و راه ميگشايد. حالا زمينهيي مساعد فراهم ميشود و در برشي تاريخي و تعيينكننده با پرتو انقلاب مشروطه «ملت» زاده ميشود و هويت ملي ميگيرد. بر متن اين هويت و در نوعي همسويي معنادار با حركتهاي دوران، «نيما يوشيج» و «صادق هدايت» به عرصه ميرسند تا با سنتشكني و درك اقتضاي مدرنيته و الزامهاي آن، آغازگر صديق كارهايي متفاوت با گذشته باشند و راههايي يكسره نو در ادبيات ايران بگشايند.
به تعبيري در پاسخگويي به اساسيترين نيازهاي دوران، صادق هدايت كه تا مغز استخوان يك شهروند معاصر، يك انسان شريف دانشور و يك روشنفكر حقيقي و تمام عيار شهري است با رسيدن به مرتبت يك داستاننويس جهاننو، «داستان»هايي به كلي متفاوت با «قصه»ها و «حكايت»هاي كهن، در انطباق كامل با تعريفها و مشخصههاي داستاننويسي جهاني مينويسد، تا بعدها به شايستگي تمام عنوان و لقب «پدر داستاننويسي ايران» را نصيب برد. آؤار او در يك چرخه زماني كوتاه بهرغم سنگيني خفقان سربي حكومت تازه به دوران رسيده رضاشاه درخششي بسيار فراتر از داستانهاي يك آغازگر تنها دارد.
اما، زمان ميگذرد تا استبداد ديرپا و نهادينه شده باز هم سر بر آورد. تب و تاب و شور مشروطهخواهي پس از برآمدن رضاشاه و تداوم دوران ديكتاتوري بلامنازع، فرو مينشيند. در آن جو خفقان، نخستين برگهاي كتاب و دفتر داستاننويسي نوپا ولي ريشهدار و هويتمدار ايراني، همزمان با به صحنه آمدن داستاننويسان جوان و با قريحهيي چون صادق چوبك و ابراهيم گلستان به رنج و تلخي و تاريكي آغشته ميشود. راهبندانهاي سانسور سياه در استيلاي عقبماندگي، ابتذال مسلط و كابوسهاي وحشت، عرصه را تنگ ميكند. در اين تنگنا نخستين دسته از مقلدان و دلقكان بيريشه براي در واقع سر هم بندي كردن رمانگونهها و شبه داستانهايي با درونمايههاي غالبا فرمايشي و بيخطر و بيضرر براي دستگاه به ميدان ميآيند. مينويسند در مايههاي آبكي تاريخي مثلا )با رجعت سطحي و تكبعدي به تاريخهاي مرده و در اجراي فرمايشهاي شبه ايدئولوگهايي كه در واقع كاريكاتورهايي موحش و مضحك بودند از همقطاران فاشيست جهانيشان(، براي تبليغ انديشهها و ايدئولوژي يك شبه ساخته شده شبه ناسيوناليستي. و همچنين در سويهيي ديگر با گرتهبرداري ناشيانه از نوعي رمانتيسيسم بيبنياد و احساساتيگراييهاي عاشقانه و پرسوز و گداز چنان قلم ميفرسايند كه اشك از ديدگان شهلاي دختركان ارمك پوش دبيرستاني طبقههاي نو كيسه به وفور جاري ميكنند و گاهي هم بعضي از پيرزنان «ادب دوست» درباري را ميگريانند.
اين دوره دورهيي است تاريك كه دريغا در روند گسست به درازا ميكشد. شگفتا كه در همين فضاي آكنده از ابتذال و وحشت، صادق هدايت «بوف كور» را خلق ميكند و ابراهيم گلستان و صادق چوبك هم با ژرف نگريستن به درونه چشمانداز، شماري از درخشانترين داستانهاي تاريخ ادبيات داستاني ايران را مينويسند.
چهار صباح بعد، واقعه اشغال كشور در جريان جنگ دوم جهاني رخ ميدهد و يكباره پس از شهريور 20، دوراني ديگر فرا ميرسد كه شاخا آن التهاب است و درماندگي و فوران خشم و خروش به ساليان فرو خورده.
باز هم داستاننويسي در متن و حواشي دچار چرخشهاي تند سياسي ميشود و عدهيي از نويسندگان معروض سياست در پر رنگترين طيفهاي ناشي از برخي قطعيتهاي ايدئولوژيك باب روز قرار ميگيرند. داستان و رمان نوپاي ايراني به خواست و اراده سازمان يافتهترين تشكيلات سياسي در بست متكي به بيگانه، در حد «ابزار» براي تبليغ صرف ايدئولوژي چپ صد در صد رسمي و حاكم روزگار، به وجهي كاربردي فرو كاسته ميشود و به فرمان حزب متصل به استالين، رونق ميگيرد. يكباره دهها نويسنده با سرسپردگي، به تقليد بشدت سطحي از برخي همتايان خارجي و بيشتر با الگو برداري از نمونههاي معروف آؤار كاتبان تحت امر «اتحاديه دولتي نويسندگان شوروي» پي در پي داستانهاي كوتاه و بلند و رمان وارههايي مينويسند كه در بهترين حالت و اندازهها، زير خط «مادر» گوركي و «چگونه فولاد آبديده شد» آستروفسكي، رنگ ميگيرند و نيرنگ ميبازند و بعد، ضربه موحش كودتاي 28 مرداد سال 1332 فرود ميآيدأ چه روياهاي معصومانهيي كه در سرماي استخوان سوز سحرگان پاييز پس از كودتا، با شليك جوخههاي آتش به خون مينشيند و بر باد ميرود و چه «آثار»ي كه بسرعت دود ميشوند و براي ابد از خاطرهها ميگريزند.
سنگيني سياه عصر سربيديگري مستولي ميشود. شكست در بسياري ذهنيتهاي رمانتيك و سادهنگر سويههايي بسيار عميقتر و گستردهتر از حدود واقعي ميگيرد. حالا ديگر گويا «الگو»ي مناسب با شرايط جديد در ادامه كج فهميها، دست به نقد «كافكا» و «كامو» است كه با رواج نوعي نهيليسم سطحي و پوچ انگاري فاقد مولفههاي فلسفي، بهانههايي فراهم ميآورد تا بسياري از مقلدان گوركي و آستروفسكي، بتوانند باري ديگر خود را سرپا نگه دارند!
زمان بي وقفه در گذر است و ترحم نميشناسد. آبها كه از آسيابها ميافتد، چشم بر هم نزده دهه چهل خورشيدي ميرسد، با اصلاحات كذا. پس از تخته بند كردن شورشيان خسته ، باري ديگر، در تمهيدي ديگر كاربردي كردن «ادبيات رسمي» در مفهوم خوراخوشانوش بر تقويمها ورق ميخورد.
چه بجا است كه اين بار نوبت به «ارنست همينگوي» ميرسد و طرفه اينكه حتي يكي دو نويسنده قدر اول هم باگرته برداري تام و تمام از شيوه و سياق نويسندگي همينگوي، به دريافتهايي تك ساحتي از اين رمان نويس نايل ميآيند و توي هوا «اپيكوريسم» را ميچسبند تا آب از آب تكان نخورد و شكست طلبي مثلاص بر مدار بماند.
البته، به اقتضاي رشد ناموزون كه يكي از شاخاهاي موقعيت سياسي اجتماعي آن دوران است، پيروي از انگارههاي «رئاليسم سوسياليستي» و همچنين شلنگ تخته اندازيهاي قلمي بر اساس باور و برداشت غلط و سادهانگارانه از كافكا و كامو، توسط كبادهكشان مقلد كماكان ادامه دارد.
اما، ماجراهاي «چريكشهري» در واكنش به تبهكاريهاي وقاحتآميز رژيم كودتا، بخشهايي از جامعه را تكان ميدهد و باري ديگر، ديكتاتوري تك پايه چنگ و دندان نشان ميدهد و به يك كرشمه حاكمان ظرف يكي دو هفته دهها مجله و روزنامه بسته و تخته ميشوند. اين بازگشت مجدد به بگير و ببند، گسست ديگري است كه تاريكي و خاموشي را عميقتر ميگستراند تا نهايتاص سركوبها و سرخوردگيهاي متراكم به انفجاري محتوم بينجامد و انقلاب رخ دهدأ يك انقلاب اصيل و تمام عيار. يكي دو سال، بحرانها و تبعات پيوسته به آن، به مثابه واقعيتهاي غير داستاني، مستقيم و اغلب نخراشيده نتراشيده با دستپاچگيهاي فرصتطلبانه در شماري داستان كوتاه و بلند عرضه ميشوند كه در انبوه كتابهاي جلد سفيد سياسي، گم و گور ميمانند و بعد، با تثبيت نظام انقلابي و به رغم وقوع جنگ تحميلي و در متن بحرانهاي مستدام، مدتي كوتاه ترجمه و نشر رمانها و داستانهاي روز دنيا، با تعادلي كم سابقه ولي زود گذر، رونق ميگيرد. ناگهان الگويي جديد به مثابه يك «مد» جماعت را تسخير ميكند. بله، اين بار ديگر نوبتي هم كه باشد نوبت به آقاي گابريل گارسيا ماركز كلمبيايي ميرسد و «رئاليسم جادويي» امريكاي
لاتيني به پلك بر هم زدني مقلدان سودازده را جادو ميكند. هزاران مصيبت در اين مملكت ميگذرد و جنگ ادامه مييابد و بالاخره پايان ميگيرد. تب تند و فراگير «رئاليسم جادويي» هم نرم نرمك فرو مينشيند. ولي، شگفتا كه «رمان نو» فرانسه با تاخيري چهل پنجاه ساله! مطرح ميشود: آلن رب گرييه مارگريت دوراس كلود سيمون ناتاليا ساروت و ... نظريههاي ادبي فلسفي نامداران ساختارگرا، ساختارشكن، پسامدرن و پساپسامدرن و غيره هم به وفور ترجمه منتشر ميشود كه صد البته و به خودي خود كاري است ضروري و راهگشا. اما، با انبوه ترجمههاي نارسا و گاه سر تا پا غلط چه بايد كرد? چنين بوده و شده كه شيدايي و خودباختگي در برابر مفهومهاي طبعا پيچيده و متضاد، افاضات بسياري از شوريدگان وادي تقليدهاي ادبي را به مضحكههايي اشكانگيز تبديل كرده است.
آشفتگي، سهلانگاري مرضي، معناگريزي، ناتواني براي نوشتن يك متن متعارف، حتي با زبان تداول و معيار، غفلت از بنيانها و مولفههاي مدرنيسم و پسامدرنيسم، سرگيجه و مغالطه در به جاي آوردن «خود»، توليد فكر و فرهنگ را در اين حيطه به كلي تعطيل كرده است.
به هر تقدير، كند و كاوي سخت در اين زيانكاري، بسياري ريشهها و نشانههاي بارز دروغ، وهن و ميانمايگيهاي مسلط را آشكار ميسازد. اكنون، لابد ضروري مينمايد كه باري ديگر با رجوع و تامل بر ميراث ارجمند داستاننويسان شاخا و حقيقي كشورمان، برخي نكتهها و رمزها مطرح شود و فيالمثل گفته آيد:
هر داستان كامل و خوشساخت و خودبنياد، بي آنكه شما بخواهيد و اراده كنيد، به طرزي بديع و بدون شعبدهبازي و بدون مات و حيران كردن شما و ناخن كشيدن بر اعصابتان، همواره جنبهيي پنهان مانده ولو كوچك از دنياي درونتان را برايتان روشن ميكند، با بيدار ساختن حسي اغلب خفته از آميزه غريب دغدغه و رهايي.
شيدايي و تردستي مقلدان در اين هنر از بيخ و بن با شور و خودانگيختگي خلاق بيگانه است. خودانگيختگي محوري است نهان كه روي آن، داستاننويس و خواننده، چه همزمان و چه با فاصله زماني، دست كم يك معني، يك راز، يك روشنايي را به لطف جوشش و جنبش تخيل و انديشه كشف ميكنند. اين سرشت و نيروي غريب و دروني داستاننويس آفرينشگر است كه او را از تقليد و حتي به كار بستن و تكرار شگردها و صناعت ديگر نويسندگان به كلي بينياز ميسازد.
نويسنده خلاق در كار بيبديل خود ماهيتي خود مختار دارد. به همين دليل است كه حتي وقتي خواسته و نخواسته در مسير و محاصره جريانهاي قاهر و فراگير سياسي قرار ميگيرد، با رجوع به وجدان هنري خود، به صداهاي مخالف و نفيكننده اعماق ذهنش پاسخ ميدهد و در روند آفرينش ادبي، كيفيتي اساسا متفاوت و كاملا متعلق به خود وجهان داستاني خود را اصل و بنياد كار ميبيند. هر داستان و رمان حقيقي و اصيل، براي ابد بيبديل و تكرارناپذير ميماند.
در اين مقالت فقط مروري محوري داشتيم بر سير تحرك جاعلان مقلد، شيداشدگان و شعبدهبازان ادبي. به همين دليل بر خط و جريان اصيل و به نوبه خود نيرومند و يگانه داستاننويسي ريشهدار ايراني درنگي نكرديم، چرا كه:
يك: آن سخن از مضمون و موضوع اساسي بحثمان بر كنار و بينياز بود و مينمود.
دو: با مروري بر خط سير و جريان داستاننويسي بيش از يكصدساله ايران كه با محمدعلي جمالزاده و صادق هدايت شروع شده است، بي هيچ مكث و سايهيي ذهني، دريافتهايم كه تمام صاحبنظران و نويسندگان حي و حاضر ميهنمان ادامه آن حركت را با به عرصه آمدن برومندترين چهرههاي نسلهاي بعدي، پاسخگويي خلاق به سويههاي در هم تنيده زندگي ملي، اجتماعي و فرهنگي يك ملت با ويژگيهاي فخرآميز ديرين پاس ميدارند.
به هر تقدير، پس از صادق هدايت، گويي رشتهيي نهاني در ژرفاي ساختار حيات و جان اين سرزمين كهن هر نويسنده و داستاننويس راستين و شاخا را به ديگري نسبت و پيوندي خويشاوندي داده است. اين شاخصه در جاي خود باز ميگردد به قوت و سنت داستاننويسي ايراني.
شما با رجوع به مجموع آؤار داستاننويسان يگانهيي چون صادق هدايت، ابراهيم گلستان، صادق چوبك، بهرام صادقي، تقي مدرسي، جمال ميرصادقي، احمد محمود، محمود دولتآبادي، هوشنگ گلشيري، علياشرف درويشيان، رضا براهني، بزرگ علوي و... كه هر يك هستيشناسي خاص و دنياي داستاني و جهاننگري مختا و منحصر به فرد خود را دارد،ريشههايشان را در مييابيد. خوشا كه چهرههاي نوتر در ميان داستاننويسان نسلهاي بعدي به عنوان نمونه: شهريار مندنيپور، احمد غلامي، اصغر عبداللهي، ابوتراب خسروي، حسن شاهسواري و يعقوب يادعلي هم با بدعتها،نوآوريهاي دروني شده و قوت و قدرتشان در كشف و خلق معنا و مهارتشان در كاربرد هر عنصر داستاني، همان اندازه ريشهدار، خودبنياد و يگانهاند كه هر يك از بزرگان نسلهاي قبلي چنين بودهاند.
حال، در ختم كلام باز ميگرديم به حديث مقلدان و آن بيت آغاز مقال:
ميدانيدأ حشرهشناسان عالم ميگويند كرم شبتاب ماده، در تاريكيها با تبديل انرژي غريزي معطوف به تنازع بقا و ادامه نسل به نور و سوسو، روشنايي دعوتكننده و اغواگرانهيي از تن و پوست خود پخش ميكند تا كرم شبتاب نر را به خود فرا بخواند.
در اين حيا و بيا، گاهي اتفاق ديگري هم ميافتد، يعني حشره نيرنگ باز ديگري كه به حق «سوسك قاتل»ناميده ميشود نقشي خاص ميزند. سوسك قاتل كه طبيعتش براي ادامه حيات و بقا تناول كرمهاي شبتاب را طلب ميكند، با تقلب و جعل و تقليد در پهنه ظلمت نوري پخش ميكند به ظاهر درست و كامل شبيه به روشنايييي كه كرم شبتاب ماده از خود ميپراكند.
پايان غمانگيز قصه پرواضح است: شبتاب نر به خطا ميافتد و طعمه سوسك قاتل ميشود.
اما،تا آنجا كه ميدانيم گويا هنوزاهنوز نه نسل كرمهاي شبتاب منقرض شده است و نه سوسكهاي قاتل نابهكار به رنج گرسنگي از صفحه زمين محور شدهاند!