
ژيگول هاى دهه ۴۰ ، خلافكاران دهه ۵۰
فريدون جيرانى: وقتى خانم مينا اكبرى براى انجام اين مصاحبه به من تلفن زد، به دو دليل پذيرفتم؛ دليل اول احترامى بود كه براى شخص ايشان قائل بودم. به خاطر اداره صفحه هدفمند سينمايى روزنامه كه در مدت كوتاهى با اهميت و اعتبارى كه پيدا كرد، خوانندگان جدى و پيگيرى به دست آورد. آن هم در زمانى كه مطالب سينمايى در اكثر روزنامه ها خوانده نمى شد، در «شرق» خوانده شد. فكر كردم شايد بشود در صفحه اى كه خوانده مى شود، بدون ملاحظه كارى و محافظه كارى مصاحبه اى صريح و شفاف با قادرى انجام دهم. دليل دوم خود ايرج قادرى بود نه «آكواريوم» كه فيلم مهمى براى انجام اين مصاحبه حداقل از نظر من نبود (گرچه به فيلم هم پرداخته شد). بيشتر بازى ايرج قادرى در اين فيلم برايم مهم بود كه بعد از ۲۳ سال وقفه از سال ۶۱ (زمان نمايش «دادا») تا حالا انجام گرفته بود. سرآغاز هر كارى مى تواند در تاريخ «سينما» ثبت شود. همين ثبت تاريخى با توجه به دغدغه تاريخ نگارى در من دليل دوم را برايم مهم كرد. به همين دليل تصميم گرفتم بيشتر با قادرى در رابطه با بازيگرى او در «سينما» حرف بزنم و از زاويه بازيگرى بخشى از زندگى او را كه جزيى از تاريخ «سينما» است، مرور كنم. براى انجام اين مصاحبه از خانم اكبرى خواستم عليرضا محمودى را نيز به همراهى با من بفرستد تا به ذهن جوانش كه او نيز دغدغه تاريخ نگارى دارد، نكته اى جا نيفتد. اين مصاحبه بعدازظهر روز چهارشنبه ۲۰ مهرماه گذشته به همت افشين رضايى در دفتر سيران فيلم در محيطى صميمى انجام شد. بد نيست قبل از خواندن مصاحبه شرح حال كوتاهى از زندگى قادرى را با هم مرور كنيم. اميرايرج قادرى فرزند على اكبر قادرى كارمند عالى رتبه گمرك در سال ۱۳۱۴ در تهران متولد شد. بعد از تولد او يك خواهر و دو پسر ديگر به جمع خانواده اضافه شدند. اميرايرج قادرى در محله معزالسلطان و منيريه بزرگ شد. در مدرسه اى در محله مختاريه ابتدايى را تمام كرد و تحصيلش را در دبيرستانى در منيريه ادامه داد. ديپلمش را در دبيرستان شاهپور تجريش گرفت. بعد از ديپلم به دانشكده رفت و دو سال در دانشگاه تهران داروسازى خواند و دو سال پزشكى كه تحصيلات پزشكى را به خاطر ازدواج و بازيگرى ادامه نداد. اميرايرج قادرى همزمان با تحصيل در داروخانه برادرش كه روبه روى بيمارستان لقمان الدوله قرار داشت، كار مى كرد كه در همين جا با اولين و آخرين همسرش تهمينه اطمينان مقدم آشنا شد و ازدواج كرد. در سال ۱۳۳۷ در ۲۳ سالگى با بازى در نقش برادر محمدعلى فردين در فيلم چشمه آب حيات بازيگرى را شروع كرد و يك سال بعد از آن با سرمايه اندكى تهيه كننده فيلمى (ماجراى جنگل) شد كه خود و همسرش (تهمينه) در آن بازى كردند. تهيه كنندگى را همراه بازيگرى در چند فيلم با آدم هاى تحصيلكرده سينما در مقام كارگردان و فيلمبردار ادامه داد. شكست اقتصادى همين فيلم ها او را به كارگردانى كشاند كه فيلم «ليلاج» را در آغاز دهه ۴۰ كارگردانى كرد. تنها فرزند او (تورج) كه در آمريكا تحصيل مى كرد، در سال ۱۳۵۵ در تصادفى درگذشت. ايرج قادرى پس از ۵ دهه بازيگرى (به استثناى يك دهه وقفه اجبارى) و پنج دهه كارگردانى در سن ۷۰ سالگى هنوز «حضور» دارد. اين حضور را ناديده نگيريم.
•فريدون جيرانى: از زمان اكران «دادا» ۲۳ سال مى گذرد. بعد از اين مدت طولانى جلوى دوربين قرار گرفتى. چه احساسى داشتى وقتى دوباره صداى دوربين را شنيدى؟
راستش شما آدم هاى خطرناكى هستيد و آدم نمى داند با شما چه جورى صحبت كند.
• ف.ج:راحت باش.
دو جور مى توان حرف زد. يك جور موذيانه و بگويم بله! خيلى خوب و احساس عالى بود. اما من راحت حرفم را مى زنم و مى گويم خيلى برايم تفاوت نداشت كه بازى بكنم و يا بازى نكنم.
• ف.ج:مگر علاقه اول تو به سينما بازيگرى نبود.
اصلاً. بخواهم موذيانه جواب بدهم خواهم گفت: بله. من از بچگى ديوانه سينما بودم. من از سينما خوشم نمى آمد.
• ف.ج:يعنى شيفته بازيگرى نبودى؟
به هيچ وجه...
• ف.ج:يعنى در كودكى و نوجوانى نمى رفتى سينما و...
اگر مى خواهى راست بگم، نه.
• ف.ج:پس چه طور وارد سينما شدى؟
من شرايط روحى بدى داشتم. به من پيشنهاد شد كه بازى كنم...
• ف.ج:يعنى سيامك ياسمى به عنوان كارگردان فيلم «چشمه آب حيات» (۱۳۳۸) به تو پيشنهاد كرد كه بازى كنى؟
بله. وقتى هم كه آمدم توى سينما و كار كردم ديدم كه فيلمسازى و كار كردن در سينما چيز عجيب و غريبى است.
• ف.ج: من نفهميدم. تو در جوانى چه كار مى كردى؟ توى داروخانه پدرت كار مى كردى؟
من تحصيل مى كردم و در نوجوانى حدود ۱۸ سالگى ازدواج كردم.
• ف.ج: ولى همسرت بازيگر بود.
عجيب است كه تو نمى دانى همسر من بازيگر نبود.
• ف.ج:يعنى سركار خانم تهمينه بازيگر تئاتر نبود؟
بعداً شد. دختر ساده يك خانواده محترم بود.
• ف.ج: يعنى مى خواهى بگى ازدواج شما ربطى به سينما نداشت؟
به هيچ وجه. ما در سالى ازدواج كرديم كه در مملكت حكومت نظامى بود و به همين خاطر من خودم رفتم عاقد آوردم و در حياط منزل ازدواج كرديم.
• ف.ج: يعنى حدود سال ۱۳۳۱ بود؟
بله در اين حدود كه برادرم در داروخانه كار مى كرد و من تحصيل مى كردم.
• ف.ج: پدرت چه شغلى داشت؟
پدرم كارمند عالى رتبه گمرك بود.
• ف.ج: پدرت باعث ازدواجت شد يا اينكه خودت دختر مورد علاقه ات را انتخاب كردى؟
خودم انتخاب كردم و با هم همسن بوديم.
• ف.ج: خانم تهمينه زودتر از شما وارد دنياى بازيگرى شدند؟
نخير من زودتر وارد شدم... نه اشتباه كردم. خانمم اول وارد كار بازيگرى شد. علتش هم اين بود كه خاله خانمم شهلا بازيگر تئاتر بود. او دعوت كرد از خانمم كه در تئاتر بازى كند و او از من اجازه خواست و من هم كه روشنفكر بودم گفتم چه اشكالى دارد. البته بعداً مخالفت كردم.
• ف.ج:تو به تئاتر علاقه نداشتى؟
اصلاً.
• ف.ج:نمايش هايى كه خانمت بازى مى كرد تماشا مى كردى؟
مى توانم بگم اصلاً.
• ف.ج:آن موقع معروف ترين بازيگر تئاتر كه در مقابل خانمت ايفاى نقش مى كرد مرحوم محمد على جعفرى بود. از روش هاى بازى جعفرى چيزى به خاطر دارى؟
آره. يه چيزى يادم ماند، كه هى مى آمد جلوى سن و تك گويى مى كرد. و صداى خاصى هم داشت.
• ف.ج:بازى جعفرى براى تو بازى جذابى نبود؟
اصلاً.
• ف.ج:آن موقع مرحوم مجيد محسنى هم بازيگر شده بود؟
آره. كارهاى كمدى شو مى ديدم و مى خنديدم. داريوش اسد زاده هم بود.
• ف.ج:ناصر ملك مطيعى آن موقع بازيگر شده بود. بازى او را دنبال مى كردى؟
دنبال كردم ولى علاقه نداشتم كه مثل او باشم و بازيگر بشوم.
• ف.ج:خوب علاقه ات چى بود؟
ورزش. نه به طور حرفه اى، ولى متداوم و همين باعث شد كه به چيزى اعتياد پيدا نكنم. البته دروغ نگم يه دوره اى سيگار مى كشيدم. كم هم نمى كشيدم. فقط زير دوش حمام سيگار نمى كشيدم، كه اونم چند سالى است ترك كرده ام.
• ف.ج:حالا من مى خواهم بدانم كه چطور شد شما در «چشمه آب حيات» در نقش برادر مرحوم محمد على فردين ظاهر شديد.
خيلى ساده. مرحوم سيامك ياسمى اين نقش را به من پيشنهاد داد.
• ف.ج:مثل اينكه قرار بود خانمت هم در اين فيلم بازى كند.
اطلاع ندارم.
• ف.ج:ياسمى چگونه پيشنهاد بازى در اين فيلم را به تو داد؟
به عنوان همسر تهمينه مرا چند بار ديده بود. چونكه من با اتومبيلم كه اتومبيل شيكى هم بود چند بارى به دلايلى سرصحنه رفتم. خيلى اين كار را نمى كردم چون كه از اين كار بدم مى آمد كه بروم سر صحنه دنبال خانمم. همه مى دانند كه سه چهار سال بعد هم كه خودم آمدم توى سينما با همسرم حرف زدم و به او گفتم من از اين كار خوشم نمى آيد و ايشان هم قبول كردند كه كنار بكشند.
• ف.ج:چه طورى ياسمى به شما پيشنهاد بازى داد؟
من تيكه خوبى بودم و علاوه بر ياسمى خيلى ها به من پيشنهاد بازى مى دادند. شما به الان من نگاه نكن.
• ف.ج:وقتى وارد كار شدى، بازيگرى برايت جذاب نشد؟
نه.
• ف.ج:خوب پس چرا ادامه دادى؟
چونكه خودم درگير تهيه فيلم شدم.
•عليرضا محمودى: حالا اجازه بدهيد قبل از اينكه وارد بحث هاى بعدى بشويم به يك نكته اشاره كنم. مرحوم ساموئل خاچيكيان در گفت وگويش با غلام حيدرى اشاره كرده كه در سال ۱۳۳۳ براى فيلم «چهارراه حوادث» از ايرج قادرى و خانم تهمينه تست بازيگرى گرفته و شما هر دو در اين فيلم در يك پلان در حال عبور از خيابان حاضر شده ايد. اين همكارى در فيلم «خون و شرف» در سال ۱۳۳۴ ادامه داشته؟
به نظرم اشتباه كرده اند. در خون و شرف تهمينه بازى كرد ولى من بازى نكردم.
• ف.ج:شايد منظورش حضور به عنوان سياهى لشكر است.
اگر در اين دو فيلم حتى يك فريم از من پيدا كرديد من مى روم قبرستان پيش ايشان دراز مى كشم. اون موقع چيزى به نام تست بازيگرى متداول نبود.
• عليرضا محمودى: بگذاريد اين طورى مطرح كنيم كه مرحوم خاچيكيان گفته اند كه آقاى قادرى جوانى بوده اند علاقه مند به بازيگرى كه سر صحنه آمده اند و ايشان نقشى در حد عبور از خيابان به آقاى قادرى داده اند.
من حدسم اين است كه اين حرف را آقاى خاچيكيان وقتى گفته كه من ديگر قادرى شده بودم وگرنه امكان ندارد من براى گرفتن نقش پيش خاچيكيان رفته باشم.
• عليرضا محمودى: يعنى شما در اين دو فيلم حضور نداريد؟
فقط در يك شرايط. من از خيابان رد مى شدم. دوربين آقاى خاچيكيان روشن بوده و من را هم گرفته. فقط همين.
• ف.ج:خب پس نتيجه مى گيريم طبق روايت شما، ايرج قادرى بدون شيفتگى به بازيگرى و سينما بنابر پيشنهاد اهالى سينما وارد سينما شد. ولى چطور شد كه با اين همه بى علاقگى در فيلم دوم خودتان تهيه كننده مى شويد و فيلم «ماجراى جنگل» (۱۳۳۹) را تهيه و بازى مى كنيد؟
وقتى وارد كار شدم به اين نتيجه رسيدم كه خودم مى توانم، سمت سينماى بهترى حركت كنم و فيلم هاى بهترى بسازم. از ميرصمد زاده كه تحصيلكرده سينما در ايدك بود دعوت كردم، از دكتر كاووسى دعوت كردم. (دفتر دكتر كاووسى نزديك دفتر ما بود) و از مرحوم احمد شاملو به عنوان فيلمنامه نويس دعوت كردم.
• ف.ج:باز من نفهميدم كه انگيزه شما چيست؟ وقتى كه هيچ علاقه اى به سينما نداريد؟
بگذار اينطور بگم. علاقه به انجام كار بهتر. مثل همين آقاى اعتباريان كه وضع زندگى اش خوب است و احتياجى به مطرح شدن ندارد. ولى مى خواهد فيلم هاى بهترى بسازد. البته اين نظر خودش است و من خيلى با آن موافق نيستم.
• ف.ج:آقاى اعتباريان عشق و علاقه قابل توجهى به سينما دارد. به نظر من وقتى تو هم وارد كار شدى و تهيه كنندگى هم كردى اين علاقه در تو شكل گرفت.
به مرور شكل گرفت.
• ف.ج:خب چه اتفاقى به مرور اين علاقه به سينما را در تو ايجاد كرد؟
بازى و ساخت در دو فيلم «بن بست» (۱۳۴۳) و «تار عنكبوت» (۱۳۴۲).
•ف.ج: پس عشق و علاقه به جوان اول فيلم بودن در اين دو فيلم شكل گرفت.
من تهيه كننده اى نبودم كه همين طور به خودم رل بدم. همانطور كه در خيلى از فيلم هايى كه تهيه كرده ام بازى نكرده ام. چون من را همين طور براى رل اول مى بردند. نيازى نبود كه با تهيه كنندگى براى خودم نقش اول درست كنم.
• ف.ج:اوايل كار كه اين طور نبود ايرج. تو را كه براى نقش اول همين طور نمى بردند.
مگر آقاى رئيس فيروز عاشق چشم و ابروى من بود.
• ف.ج: اينها مال نزديك به هشت سال بعد است كه تو «گلى در شوره زار» را بازى كردى.
پس براى چى مرا براى فيلم ها انتخاب كردند؟
• ف.ج:فكر نمى كنى آن موقع تهمينه همسرت از تو معروف تر بود و به خاطر همسرت نقش مقابل او را به تو مى دادند.
اين تلقى را هم مى توان داشت.
• ف.ج:پس بعد از تار عنكبوت و بن بست، عشق و علاقه به بازيگرى و سينما در تو شكل گرفت.
پس از «داغ ننگ» (۱۳۴۴) بى پولى و بدبختى در من شكل گرفت.
• ف.ج:به خاطر شكست تجارى داغ ننگ.
اين طور شد كه خودم هم وارد كارگردانى شدم. چون كه كارگردان دستمزد مى خواست و من نداشتم.
• ف.ج:ولى همچنان دوست داشتى خودت نقش اول را بازى كنى. آن موقع فردين و ناصر ملك مطيعى نقش هاى جوان اول را بازى كردند. ناصر ملك مطيعى به عنوان جوان اول چقدر برايت جذابيت داشت؟
هيچ جذابيتى نداشت.
• ف.ج:فردين چطور. قبل از گنج قارون يا بعد از گنج قارون.
من بهش انتقاد داشتم كه اين فيلم ها چيه بازى مى كنى و او هم جواب مى داد آخه تو كه نمى سازى. من با فردين دو فيلم به عنوان كارگردان دارم كه هر دو از بهترين فيلم هاى فردين محسوب مى شود. فردين در دفترش براى مهمانان خارجى به عنوان نمونه كارش فيلم «سكه شانس» من را نشان مى داد.
• ف.ج:مسئله اينجا است كه الگوى بازيگرى تو كى بود. بازيگر ايرانى بود يا فرنگى؟
از خارجى ها گريگورى پك را دوست دارم. ولى نمى خواهم بگويم كه مثل او بازى كرده ام. من خودم بازيگرى را ياد گرفتم. كارگردانى را هم با حضور در سينما.
• ف.ج:كارگردانى را مى توان قبول كرد كه تو در تجربه هاى مختلف حاضر بودى و بالاى دست فيلمبردار هاى زيادى بودى و از آنها كار را ياد گرفتى. اما بازيگرى را چگونه ياد گرفتى. سيامك ياسمى يا ميرصمدزاده به تو بازيگرى ياد ندادند؟
من كه چيزى يادم نمى آيد كه آنها چيزى به من ياد داده باشند.
• يعنى خودت فهميدى كه چگونه بازى كنى و جلوى لنز هاى مختلف بازيگر چگونه بايد بازى كند؟
از ديدن خودم روى پرده.
• پس اولين رابطه تو براى ياد گرفتن سينما با فيلمبردار ها بود.
من كه نگاه مى كردم مى فهميدم چه لنزى مى گذارند و بايد چگونه باشم.
• پس اولين راهنماى بازيگران آن دوره بيشتر فيلمبردار ها بودند و بعد از آن كه چند فيلم كار كردى علاقه مند و شيفته حضور در سينما شدى. چگونه ياد گرفتى كه فنون بازيگرى چيست؟
با نگاه كردن به كار اين و آن.
• از آن اول كه بازى كردى دوبلور به جاى تو حرف زد.
بله.
• آيا احساس مى كردى كه دوبلور ها به بازى ات كمك مى كردند؟
بعضى موقع ها فكر مى كردم كه حس مرا خراب هم مى كنند. البته من از دوبلور هايى كه جاى من حرف زده اند پنبه زنى نمى كنم. ولى به هر حال بعضى وقت ها احساس بازيگر در دوبله از دست مى رفت.
• وقتى دوبلور جاى تو حرف مى زد آيا در طول دوران بازى اين تاثير را روى تو نمى گذاشت كه تو مثل دوبلور حرف بزنى.
نه.
• وقتى صدا به دوبلور سپرده مى شود براى بازيگر مى مانده نگاه و صورت و راه رفتن.
البته ديالوگ هم بود.
• تو ديالوگ هم مى گفتى؟
من از آن بازيگر ها نبودم كه جلوى دوربين يك و دو و سه اعداد را مى شمردند.
• هيچ وقت نشد كه جلوى دوربين عدد بشمارى.
ببخشيد شما داريد به من توهين مى كنيد.
• ممكنه شرايط فيلمسازى باعث شده باشد در شرايطى خاص شما مجبور به اين كار شده باشيد؟
مى دانم چه مى گوييد. ولى من در تمام مدت بازيگرى ام جلوى دوربين ديالوگ گفتم.
• زيبايى صورت و چگونگى حضورت مقابل دوربين كم كم براى تو اهميت پيدا نكرد؟
خيلى. قهرمان اين كار من بودم. چون من كمتر مى شناختم و سعى مى كردم كه در بهترين جاى كادر بهترين حضور را داشته باشم.
اين نقش من نبود
•ع.م: به نظر من كارنامه بازيگرى شما قبل از انقلاب به دو بخش تقسيم مى شود. قبل از فيلم «كوچه مرد ها» (۱۳۴۹) و بعد از اين فيلم. چرا كه در اين فيلم رل مكمل خوبى داشتيد كه در كنار مرحوم فردين خوب ديده شد و قابليت هاى تازه اى به بازيگرى شما اضافه كرد. قبل از «كوچه مرد ها» شما اغلب نقش جوانان تحصيلكرده و مرفه را بازى مى كرديد. بعد از كوچه مرد ها اغلب رل هاى شما را مى توان با عبارت «مرد ناآرام» توصيف كرد. اين حفظ رل و شخصيت بازى در اين دوره خيلى كم و حتى به ندرت عوض مى شود. برخلاف بازيگرانى مثل مرحوم رضا بيك ايمانوردى كه هم كمدى بازى مى كرد و هم نقش هاى جدى و خشن. اين شرايط خواسته كارگردان ها و بالطبع اجتماع و شرايط اقتصادى سينما بود يا اينكه شما با توجه به كارگردان و تهيه كننده بودنتان حفظ اين شرايط را به صلاح خودتان تشخيص داده بوديد؟
اين انگى بود كه قبل از انقلاب در سينما به پيشانى بازيگران مى زدند كه اين بازيگر فقط بايد كمدى بازى كند. اين بازيگر زن فقط بايد نقش زن اغواگر را بازى كند. يا اين بازيگر نقش زن شريف را بازى كند.
• ف.ج: فكر نمى كنيد انگ كلمه مناسبى نيست و بايد بگوييم اين ژانر بازى است و در همه دنيا هر بازيگرى در يك ژانر بهتر بازى مى كند؟
فكر مى كنم همين درست است. به بيك ايمانوردى مى شد تيپ هاى گوناگون داد ولى به فردين نمى شد.
•ع.م: شما در گفت وگويى در نشريه ستاره سينما در دهه ۵۰ هم به همين نكته اشاره مى كنيد. آنجا مى گوييد وقتى يك بازيگر در يك رل جا مى افتد نبايد اين جاافتادگى را به هم بزند بلكه بايد اين جاافتادگى و شناخته شدن را گسترش بدهد. چون كه جابه جايى تيپ ها ارتباط مخاطب با بازيگر را قطع مى كند. برخلاف بازيگران امروز كه به جابه جايى نقش ها و تيپ ها اعتقاد دارند. جمله معروف شما در آن گفت وگو اين بود كه بازى كردن ملك مطيعى در نقش هاى كمدى كار درستى نيست.
هنوز هم معتقدم. من هم در فيلم كمدى جايى ندارم. نه اينكه نتوانم بازى كنم، منظورم اين است كه براى فيلم كمدى ساخته نشده ام.
• ف.ج: به فيزيك بازيگران هم مربوط است؟
صددرصد. مثلاً بازيگرى كه قد بلند و گردن درازى دارد در نقش هاى اشك انگيز شايد خيلى جواب ندهد. اينكه ما در بعضى از نقش ها ثابت شديم به اين خاطر بود كه شرايط مى طلبيد. مثلاً اگر به من بگويند كه سرت را از ته بتراش و يك چشمت را كور كن و در فيلمى از كمپانى فوكس قرن بيستم بازى كن من قبول نمى كنم.
• ف.ج: تقسيم بندى اى كه محمودى كرد را اين اينطور تحليل مى كنم. در دوره اول كه تو فيلم هاى بسيارى براى استوديو عصر طلايى بازى كردى دوره شهرت تو نيست. به طورى كه شايع است عكس تو را در اين دوره توى ويترين سينماها نمى گذاشتند؟
تكذيب مى كنم.
• ف.ج: چون كه مى گفتند تو بازيگر نفروشى بودى.
چقدر آ دم ها زرنگند. اين طور نيست. اگر واقعاً من بازيگر نفروشى بودم چرا براى من سر و دست مى شكستند.
• ف.ج: اين مال بعد از كوچه مردها است. مى خواهم بپرسم كه تغيير كاراكتر بازى تو از نقش جوان هاى آرام و تحصيلكرده بعد از سال ۱۳۴۹ و تبديل شدنت به بازيگر نقش جوان هاى عاصى، ناآرام، يه كم خل و ديوانه آيا به خاطر شرايط اجتماعى هم بود؟
نه. چون كه من جامعه را نمى شناختم.
• ف.ج: تاثير قيصر (۱۳۴۸) و موفقيت آن نبود؟
من نمى فهمم يعنى چى.
•ع.م: اتفاقاً آقاى سعيد مطلبى در گفت وگويى با ستاره سينما تاثير از قيصر را نفى مى كند. ولى اتفاقى كه هست تغيير كاراكتر بازى شما كه در «كوچه مردها» اتفاق مى افتد به نفع كارنامه بازيگرى شما است. آيا اين تغيير حاصل دگرگونى هاى اجتماعى نبود؟
نمى دانم. فقط مى دانم كه اگر الان هم كوچه مردها اكران شود مردم استقبال مى كنند.
• ف.ج: يعنى تو معتقدى كه فيلم ها تغيير مى كردند نه شرايط اجتماعى.
آقاى جيرانى تو خودت توى كارى. «خيلى دور، خيلى نزديك» بساز، «شارلاتان» هم بساز. شارلاتان كار مى كند.
• ف.ج: در هر شرايطى اجتماع تاثير خودش را مى گذارد.
من كه مى گويم قربان قلمت. توى شب افتتاح فيلمم هم گفتم كه من قربون اون قلم هايى هستم كه هم از من تعريف مى كنند هم مرا نابود مى كنند.
• ف.ج: از ترس اين حرف را نمى زنى؟
من... غلط مى كنم بترسم. من از هيچ كس نمى ترسم. دروغ هم نمى گويم. من مى گويم سينما راه خودش را مى رود و نمى شود اين راه را با زور عوض كرد.
•ع.م: ببينيد اسم شخصيت هاى شما قبل از سال ۱۳۴۹ مثلاً رامين و چنگيز و ايرج است. بعد از ۱۳۴۹ اسم شخصيت هايى كه بازى مى كنيد مى شود مهدى پلنگ، ولى، هاشم، ناصر، حيدر، در دو فيلمى مثل «براى كه قلب ها مى تپد» و «بيدار در شهر» هم كه نقش وكيل و دكتر را بازى مى كنيد آنقدر اين كاراكتر ها تغيير كرده اند كه مى توان گفت هيچ سنخيتى با هم ندارند. در اين نقش ها شما وكيل ناآرام از بى عدالتى و دكتر عاصى از فقر را بازى مى كنيد. مورخ هاى سينمايى نوشته اند كه اين تحولات بعد از ۱۳۴۸ و بعد از نمايش قيصر به وقوع پيوسته است. به هر شكل مخاطبى كه از قيصر استقبال كرده بود از شما خواست كه تغيير موضع بدهيد. به اين مى گويند تاثير شرايط اجتماعى.
اين چيز هايى كه مى گوييد يعنى اينكه تماشاگران ما پروفسور و تحصيلكرده بودند و ما خبر نداشتيم. فيلم هاى ما را مردمى مى ديدند كه با پاكت تخمه وارد سالن مى شدند. تاثير كجا بود؟
• ف.ج: آقاى قادرى شما در سال ۳۸ بازى كردى كه آن شرايط در سال ۴۸ نبود و همين طور دهه ۵۰. اين تغيير شرايط نبود كه دوره هاى بازيگرى شما را تعيين مى كرد؟
نه. براى من كه در اين سينما بدبختى كشيده ام نه. همه كه از دور نگاه مى كنند مى گويند آقاى قادرى! خوش گذشته ها. به شما بگويم كه من بازى خودم را قبول ندارم. علتش هم اين است كه همه دوران بازيگرى من با بدهكارى و نگرانى گذشت. اگر من بدون نگرانى و با خيال راحت بازى مى كردم شايد شما الان حرف هاى ديگرى مى زديد. ببينيد همين فيلم آكواريوم. مشغول كار هستى هم كارگردانى مى كنى، هم بازى مى كنى. يك دفعه آقاى سرتيپى مى آيد سر صحنه كه اى واى دوغ شده دوزار. اين يعنى نگرانى. در حالى كه آكواريوم فيلم منه. آقاى سرتيپى چقدر سهم دارد، كه اگر برد كنيم چيزى نمى شود. البته اين مصاحبه نيست. اين درگيرى است. البته همين خوبه و دل نگرانى و اضطراب همه چيز را به هم مى ريزد.
• ف.ج: يعنى شما هيچ وقت آرامش نداشتيد كه كارتان را براساس ميل و هنر خودتان جلو ببريد؟
من تمام اين سال ها دربه در بودم. درحالى كه همه فكر مى كردند ۶۰۰ ميليون پول تو جيبم است.
• ف.ج: يعنى تو به خاطر اين اضطراب هيچ وقت نتوانستى روى كارت به عنوان بازيگر تأمل كنى؟
هيچ وقت نتوانستم.
• ف.ج: اين هيچ وقت را نمى خواهيد توى پرانتز بگذاريم؟
مطمئن باش هيچ وقت.
• ف.ج: پس مى توان اين طور گفت كه تو يك بازيگر عزيزى هستى كه فنون بازيگرى را بر اثر استمرار در سينما به دست آورده است. كارگردانى بود كه روى بازى ات تاثير بگذارد؟
اصلاً.
• ف.ج: سعيد مطلبى به تو بازى كردن ياد نداده است؟
مطلبى يار من بود. من به او اعتماد دارم و اين اعتماد اندازه اى ندارد. او مثل بچه من است كه مواظب باباش است.
• ف.ج: عليرضا داوودنژاد كه جلوى دوربين او بازى كردى چيزى به تو ياد نداد؟
نه اولين فيلمش بود و من او را به سينما آورده بودم و خيلى چيزها را نمى شود گفت.
•ع.م: با توجه به اينكه شرايط بيرونى و وضعيت اقتصادى پروژه ها را در كيفيت كارتان خيلى دخيل مى دانيد، آيا نمى توانيم اين نتيجه را بگيريم كه فيلم «بت» (۱۳۵۶) كه تهيه كننده اى مثل على عباسى داشت و دو سوپراستار بزرگ سينماى آن موقع يعنى بهروز وثوقى و ناصر ملك مطيعى در آن بازى مى كردند و خودتان به عنوان كارگردان در آن حضور داشتيد مانيفست شما در بازيگرى محسوب مى شود چون كه فيلم پرفروش ترين فيلم آن سال هم شد.
من به بهروز وثوقى اصلاحيه مى دادم، هرجاى دنيا كه هست بخواند. من خيلى از حركات و نگاهش را تصحيح مى كردم. درحالى كه خيلى ها مى آمدند سرصحنه و مى گفتند چرا خودت بازى نمى كنى. چون كه من بازى مى كردم و به بهروز مى گفتم اين جور ايستادن و حرف زدن درست است. در فيلم پشت و خنجر من حتى دست هام معتاد بود. دست هام قيصر نبود چهره ام معتاد باشد. من البته بهروز وثوقى را ستايش مى كنم و تنها بازيگرى كه قبول دارم بهروز وثوقى است. ولى سرصحنه من او را اصلاح مى كردم. ولى توى اين سينما كسى به من اصلاحيه نمى داد. جز سعيد مطلبى كه با هم بزرگ شديم كسى به من هشدار نداد كه چه كار بكنم.
• ف.ج: يعنى تنها كسى كه به تو در بازيگرى اصلاحيه داد سعيد مطلبى بود.
بله.
•ع.م: در بت تقابل دو نوع بازيگرى است. ملك مطيعى كه مثل شما در بازى اش همه چيز نمايش داده مى شود و همه چيز شكل بيرونى و عيان دارد و بازى بهروز وثوقى كه به نوعى بازى پنهان تر و درونى تر دارد. شما به عنوان كارگردان كدام را بيشتر مى پسنديد؟
همه اش كه نمى شود زيرپوستى باشد. همه چيز به موقع.
• ف.ج: شما در بازيگرى به فرمول خاصى اعتقاد دارى. يا به عبارت ديگر كم كم ياد گرفتى كه بازيگر در مسئله جذب مخاطب بايد چگونه باشد؟
بله.
• ف.ج: مثلاً ياد گرفتى كه مخاطب تو را در نيم رخ بيشتر دوست دارد تا در تمام رخ؟
نه. سوفيا لورنى نمى خواهم جلوى دوربين باشم. طبيعى. مثلاً اگر گوش من شكسته من جورى دوربين را مى گذارم كه گوش شكسته ديده نشود.
• ف.ج: مثلاً اينكه تماشاگر قادرى را با كت روى دوش، يقه باز و كفش پاشنه خوابيده كه كمى كج راه مى رود دوست دارد را رعايت كردى.
در آكواريوم كه يقه ام بسته بود؟
• ف.ج: دهه ۵۰ را مى گويم.
دهه ،۵۰ دهه ۵۰ بود.
•ع.م: مثلاً يك دوره اى در دهه ۵۰ در چندين فيلم پياپى شما اوركت آمريكايى بر تن مى كرديد.
چون كه من چهارشانه هستم و اوركت آمريكايى هم به آدم چهارشانه كادر خوبى مى دهد.
• ف.ج: و آيا اين درست بود كه تماشاگر آن سال ها از آدم فكلى، كراواتى با كت و شلوار خوشش نمى آمد.
بله. چون كه با اين سر و وضع غريبه بودند. مردم بايد هنرپيشه را از خودشان بدانند.
• ف.ج: پس ريش گذاشتن ايرج قادرى در دهه ۵۰ هم بر اين اساس بود.
چون كه وقتى ريشم را سه تيغه مى كردم زيادى خوش تيپ مى شدم و وق مى زدم توى فيلم. از طرف ديگر همه بازيگران اون موقع ريش نداشتند و اين ريش داشتن من كمك مى كرد كه گرم تر باشم.
• ف.ج: پس نتيجه اين است كه پوشش و آرايش تو براساس علاقه به مخاطب در شرايط مختلف شكل مى گرفت. حتى انتخاب كوچه پس كوچه هاى قديمى و نرفتن به شمال شهر و مناطق شيك شهر هم از اين نظر بود. يعنى مخاطب اين لوكيشن ها را مى خواست.
صددرصد. البته الان برعكس شده. الان از لوكيشن هاى شيك و تر و تميز خوششان مى آيد.
• ف.ج: تماشاگر اول دوست نداشت كه قهرمان پولدار باشد.
اصلاً. يه دوره اى ژيگول بودم. ولى بعداً از خودشون شدم. به همين خاطر اگر در خونه اى را مى زدم منو راحت توى خونه راه مى دادن.
• ف.ج: خيلى ممنون كه حرف هايى كه ما دنبالش بوديم گفتى. تو تا سال ۴۸ نقش ژيگول را داشتى. از سال ۴۸ به بعد تماشاگر دوست دارد آدم هاى عاصى را ببيند.
يعنى اگه دكتر توى فيلم ژيگول بود مردم اونو دوست نداشتند.
•ع.م: نمونه عينى اين ماجرا فيلم «بيدار در شهر» (۱۳۵۵) است كه دكتر فيلم مثل هيپى ها است. كراوات نمى زند و مطبش در پايين شهر است و وقت دعوا و مرافعه هم خوب يقه گيرى مى كند.
الان همه چيز برعكس است. امين حيايى و مهناز افشار شيك پوش هستند ماشين گران قيمت سوار مى شوند و در لوكيشن هاى شيك و شمال شهرى بازى مى كنند.
•ع.م: در دهه ۵۰ شما اغلب نقش ضدقهرمان را بازى مى كرديد تا قهرمان رايج قاچاقچى ها، حاشيه نشينان و آدم هاى بى توجه به قانون و اوضاع رسمى احقاق حق. اين شرايط آيا نمود بيرونى داشت يا خواسته مخاطب بود؟
همه فيلم هاى ايرانى آن سال ها اين طور بود.
عليرضا •ع.م: بد نيست بحث را اين طور ادامه بدهيم كه نظر شما درباره بازيگران همه دوره تان چه بود؟
به نظر من همه كيلويى بودند، جز بهروز وثوقى.
• ف.ج: آيا در آن سال ها به تئاتر سنگلج مى رفتى و نوع كار بازيگران تئاتر را دنبال مى كردى؟
اولاً آنها ادعاى زيادى داشتند. من در فرانسه مى روم تئاتر مى بينم. اما در ايران نمى روم. همه اش ادعا و ژست و خاك صحنه خوردن است.
• ف.ج: اصلاً رفتى ببينى.
من نرفتم چون كه حالم بد مى شد.
• ف.ج: فيلم گاو (۱۳۴۸) موفق شد و بازيگران تئاتر وارد سينما شدند. به نظر تو حضور اين گروه از بازيگران در سينما چگونه بود؟
كسى نبود از اينها بپرسد چرا وارد سينما شديد. مگر بازيگر تئاتر نيستيد. شما وقتى اينها در تلويزيون بازى مى كنند ولوم تلويزيون را ببنديد، معلوم نيست بازيگر از عشق حرف مى زند يا از نفرت. البته يك چيزى بگم عزت الله انتظامى بازيگر خوبى است.
•ع.م: اهميت همذات پندارى مخاطب و بازيگر مثل اينكه مهم ترين اصل شما در بازيگرى است.
در فيلم «سرب» (۱۳۶۸) مسعود كيميايى كى دلش براى مرگ شخصيت اول نمى سوزد. چون كه شكل و قيافه آن بازيگر مرحوم (هادى اسلامى) در آن فيلم طورى است كه وقتى مى ميرد كسى دلش نمى گيرد. ولى وقتى بهروز وثوقى در فيلم هاى كيميايى كوچكترين زخمى برمى داشت، تماشاگران گريه مى كردند. چون كه مردم دوست داشتند.
• ف.ج: من مى خوام نتيجه بگيرم كه بازيگرى شما در آن سال ها بسيار وابسته به ژست و قيافه و تيپ است. اين نتيجه گيرى اين طور درست تر است كه تماشاگر اين را مى خواست و اين خواسته تماشاگر بود.
اگر نبود و نمى خواستند كه حتماً قطع اش مى كرديم و جور ديگرى بازى مى كرديم. چون كه در همه دنيا مردم قهرمان را دوست دارند و قهرمان پردازى براى خودش راه و روش و اصولى دارد.
• ف.ج: اولين صحنه اى كه در آكواريوم جلوى دوربين رفتى كدام بود؟
در هتل بود و چون كه هتل را بايد پول مى داديم براى اجاره لوكيشن وضع خوبى نبود. به اعتباريان زنگ زدم كه بازيگر نقش قراب را چه كسى بالاخره بازى مى كند و او گفت كه فعلاً هيچ كس را پيدا نكرديم و خودت بازى كن. به اميد خدا مشكلى پيش نمى آيد.
• ف.ج: قرار بود پرستويى اين نقش را بازى كند يا شكيبايى؟
با پرستويى صحبت كرده بوديم ولى براى شكيبايى نقش مناسبى نبود.
• ف.ج: قريبيان يا جمشيد هاشم پور در ذهنت نبود.
جمشيد هاشم پور تا حدودى.
• ف.ج: پس همه اينها در ذهنت بود اما نشد كه بيايند سرصحنه.
همه درگير فيلم بودند و خودم مجبور شدم بازى كنم.
• ف.ج: چطورى فهميدى كه خودت بايد اين نقش را بازى كنى؟
من توى ماشين بودم. به اعتباريان زنگ زدم كه من هنوز مى توانم فيلمبردارى اين سكانس را عقب بيندازم تا بازيگر مناسب پيدا شود. او گفت هيچ كس را پيدا نكرده و به اميد خدا كه مشكلى پيش نمى آيد و خودت بازى كن و اولين پلانى كه بازى كردم سكانس رودررويى با مهناز افشار است و اولين ديالوگى كه گفتم اين بود: بشين.
• ف.ج: توى لوكيشن گريه ات نگرفت؟
رومانتيكش نكن. سرصحنه گريه ام نگرفت. ولى وقتى خودم را روى پرده ديدم و تماشاگران كف زدند چرا گريه ام گرفت. البته اشك ريزان و اين خبرها نبود. متاثر شدم براى خودم كه براى اين احساس اين همه عذاب كشيدم. ولى وقتى خوب فكر مى كنم مى بينم علت متاثر شدنم اين بود كه براى خودم نگران بودم كه مبادا بازى ام توى آكواريوم بعد از اين همه سال، محبت و علاقه اى كه مردم به من دارند را از بين ببرد. بازى كه مى كردم نگران بودم و تا آخرين لحظه اين نگرانى با من بود كه مبادا كارى بكنم كه اعتبارم پيش مردم تلف شود.
• ف.ج: من فكر مى كنم اين ترس و نگرانى كه از آن صحبت مى كنى روى كارت تاثير مثبت گذاشته و باعث شده تو از خيلى از اغراق ها پرهيز كنى.
اصلاً اين طورى نيست. من خيلى آگاهانه اين كار را كردم.
• ف.ج: من كه معتقدم نظر من درست است. شاهد مدعا هم اينكه وقتى ترست مى ريزه و در سكانس هاى نهايى فيلم بازى مى كنى، ديگر قادرى لحظات اول فيلم نيستى.
من به عنوان بازيگر به خودم نمره قبولى مى دهم.