آذرماهِ امسال، پرویز شهریاری هفتاد و پنج ساله شد؛ بزرگمردی درستکار، منظم، پُرکار با بیش از دویست عنوان کتابِ علمی و تحقیقی و هزار مقاله در زمینههای گوناگون...
منهم در مراسمِ بزرگداشتِ او در تالارِ حرکت شرکت کردم. سخنان اندیشمندان را در ستایش از او شنیدم. سخنِ خودش را نیز شنیدم که با فروتنی بسیار گفت:
«کاری نکردهام... بازهم کار خواهم کرد!...»
هنگامی که از آن جلسهی پُرشور که نشانگرِ علاقهی مردم به او ــ و شگفتآور آنکه جوانانِ ما به او ــ بود بیرون آمدم، در اندیشه بودم. کلاهم را قاضی کردم و نتیجه گرفتم که این دانشمند بزرگوار را دوست ندارم... نمیتوانم دوست داشته باشم... زیرا ما دنیایی ویژه داریم، با مردمی ویژه که نظمی ویژه دارد. دنیایی زیبا... پُر از آب و هوا و خاک و نور... از همهی آنها استفاده میکنیم تا بر این عناصر مُسلط شویم و شدهایم! اگر خاک تکانِ کوچکی به خود ندهد و زلزله به وجود نیاید، آب سیل بهراه نیندازد و هوا توفان و.... پس درست نگفتم، هنوز اسیریم... بردهی آب و هوا و خاک و نوریم... مردم گاهی خوباند، گاهی هم بد... کورشی داریم که برای آدم حقوقی قائل است... هیتلری داریم که تنها برای خود و پیروانش حق زندگی و سخن گفتن را جایز میشمارد... پاستور و ادیسون و گاندی داریم... چنگیز و تیمور و آغا محمد خان را داریم! و در مجموع، نظمِ ویژهای بر دنیا حاکم است که نمیتوان دست به ترکیبِ آن زد. نظمِ بینظمی هم خودش نظمی است!
فرض کنیم همهی زمامداران عادل و نیکوکار بودند و مردم خردمند و نیکاندیش... چون قصههای پریان... آنگاه چه دنیایی داشتیم؟ بهشت! کسی به کسی کاری نداشت، ستم و ستمگری نبود، خونریزی نبود و همه چیز سرِ جای خودش بود!
آیا در چنین بهشت و مدینهی فاضلهای، ارزشِ داد و دادگری، خرد و خردورزی معلوم میشد؟ آیا حوصلهی آدمها از اینهمه خوبی و زیبایی سرنمیرفت و چون جدِ بزرگوار، حضرتِ آدم، سر به عصیان نمیزد؟
آقایانِ دانشمندان در بُرجِ عاجِ اندیشههای نکو نشسته و در پی آرمانشهرند... مهم نیست... کتابهای زیادی دربارهی آرمانشهر نوشته شده و شاید بهترینِ آنها «سفر به آرمانشهر» ترجمهی روانشاد محمد قاضی است؛ کتابی است که آدمی را به اندیشه و رؤیا میبرد... اینها همه در مرحلهی آرزو بد نیست آدمی بداند که به شیوههای بهتری هم میشود زندگی کرد. زیانی ندارد...
اما پرویز شهریاری افزون بر آنکه در پی دنیایی بیعیب و نقص است که در آن، بیماری و بیداد و بیسوادی و شارلاتانیزم نباشد، برای رسیدن به هدفش تلاش میکند؛ تلاشی سخت و همهجانبه! بچهها را با ریاضیات آشنا میکند، به درست فکر کردن و منطقی بودن راهنمایی میکند، از اخلاق و چگونگی پدید آمدنِ آن در جامعه میگوید... مینویسد... مینویسد...
تا اینجا هم عیبی ندارد... آنچه مهم و خطرناک است این است که به آنچه میگوید و مینویسد، باور دارد! دروغ نمیگوید، خشمگین نمیشود، با شکیبایی سخن میگوید و به سخنِ دیگری گوش میدهد، استدلالِ منطقی میکند، حرفِ درست را میپذیرد، از کسی طلبکار نیست، ادعایی ندارد، ساده زندگی میکند و...
از خوبی و دادگری و مدینهی فاضله همه حرف میزنند و بسیاری هم میگویند، اما خودشان به آنچه میگویند عمل نمیکنند و این خطری ندارد. اما شهریاری با کارها و رفتارِ خود میخواهد نظمِ دنیای خوبِ ما را برهم بریزد... دنیایی را که با همهی نابسامانیهایش، دوستداشتنی است... البته دنیای ایدهآلی نیست و کاستیهای فراوانی دارد، اما با عینکِ واقعگرایی باید دید که آدمی اختیاری از خودش ندارد، برده است (هرچند بره نیست). هنگامِ زلزله و سیل و آتشسوزی، بر سر و روی خود میکوبد و کاری از او برنمیآید... پس ما در بهشت نیستیم و دراین دنیاییم و اگر کسی بخواهد نظمِ این دنیای بینظم را برهم بریزد، نمیتوانم او را دوست داشته باشم و من پرویز شهریاری را دوست ندارم! ازنظرِ اجتماعی او را دوست ندارم، ازنظرِ شخصی هم دوست ندارم!
اندیشه و رفتارِ او برای دنیای ما سنگین است. حضورِ او تأثیرگذار است... فرض کنید پرویز شهریاری در اتومبیل، کنارِ شما نشسته باشد... خواه ناخواه بر شما تأثیر میگذارد... نمیتوانید سبقت بگیرید، راهِ کسی را بگیرید، ناسزا بگویید، به راست و چپ بپیچید! اینکه زندگی نشد!
یک پیشنهاد
بیایید واقعگرا باشیم و دست به دستِ هم بدهیم و شهریاری را دوست داشته باشیم! شهریاریِ منظورِ مرا اینگونه بخوانید: شهرِ یاری، یعنی شهری که همه به هم یاری میدهند. بنیادی درست کنیم، بنیادِ شهریاری، بنیادی که هرکس بتواند با پرداختنِ مبلغی اندک، در آن شریک باشد. ادارهی آن را به پرویز شهریاری بسپریم یا هرکس که موردِ اعتمادِ اوست. هرکس به قدر و توانش کمک کند تا بنیاد شهریاری پا بگیرد و شهریاری برای هدفهایی که تعیین خواهد کرد، به کمکِ آدمها بشتابد. شهرِ یاری برای همهی نیکیهایی که پرویز شهریاری به دنبالِ آن است و به آن نخواهد رسید!
در چنین حال و هوایی، آرمانشهر، همان شهرِ یاری است!