با اکران یافتن فیلم یک بوس کوچولو به کارگردانی بهمن فرمان آرا زمینه مساعدی جهت بحث ها و نقدهایی در جامعه هنری و ادبی ما فراهم گردیده که در این مقال به بخشی از آنها و به موازات آن موضوعی که چندان بی ارتباط با این فیلم و احیانا فضای فرهنگی جامعه ما نمی باشد خواهیم پرداخت. در ابتدا به بررسی مختصر فیلم یک بوس کوچولو می پردازم.
کلیت داستان فیلم درمورد دو نویسنده می باشد که در پایان عمر خویش به سرمی برند . یکی تا به آخر در سرزمین مادری مانده و با صداقت به حرفه خود پرداخته به همین جهت نیز مورد شناخت وقبول واحترام خاص و عام می باشد و نویسنده دیگر بعد از چهل سا ل اقامت در خارج از کشور و رها نمودن زن وفرزند در ایران پس از ابتلا به بیماری آلزایمر (فراموشی)از بیم مرگ در غربت به ایران مراجعت نموده و به علت نداشتن مقبولیت حتی نزد خانواده اش، به منزل دوست قدیمش آمده، برخورد این دو باهم در شب اول به مثابه نبرد دونوع طرز فکر می باشد که در گفتگو یا حتی محاجه دو دوست نمود پیدا می کند ، به زعم خودشان یکی ایدآلیست و دیگری رئالیست. در مدت غیبت نویسنده مهاجر از ایران، پسرش به مرگی تراژیک ،در مکانی دور از پایتخت در گذشته و خانواده ،او را مقصر این مرگ قلمداد می کنند. در فردای رجعت نویسنده ، دو دوست سفری را به ظاهر جهت دیدار مزار کامران (پسر متوفی نویسنده یادشده)آغاز می کنند که در حقیقت سفر آخرت این دو یار می باشد .در طول سفرحوادثی روی می دهد که نمایانگر ایده ها و باورها و نوع زندگی این دو دوست است و در نهایت هر دو به دیار باقی می شتابند یکی در جنگلی سبز وخرم به دست فرشته ای زیباروی ، با بوسه ای برگونه بدرقه دیار عدم می گردد و دیگری در قبرستانی که پسر در آن آرمیده ،مکانی خشک و دلگیر، با وزش بادی سرد به دست پیرزنی عبوس و درنهایت تصویر درختی تنها در دوردست.
تا اینجا داستان تقریبا به روال دو فیلم قبلی فرمان آرا می باشد، همان دلمشغولیها، موضوعات مبتلای اجتماع ،حضور و محوریت مرگ و به نوعی برقراری دیالوگ با خواص. ولی به زعم نگارنده مشکل ازجایی آغاز می شود که منظور نظر کارگردان از نویسنده مهاجر، فرد مشخصی است و از همینجا است که فیلم دچار نقص وآسیب می گردد ، به هیچ وجه قابل تردید نیست که مقصود فرمان آرا از سعدی همان ابراهیم گلستان است . این همه تشابه در مصداق اتفاقی نیست ، نویسنده ای که سالها در خارج از کشور زندگی می کند، در ایران دارای همسر و دو فرزند می باشد،یکی دخترودیگری پسر،به صراحت در فیلم عنوان شده که پسر عکاس می باشد و به کنایت دختر اهل آثارهنری ،دختر زبان فرانسه می داند چراکه درمنزلش مشغول دیدن وشنیدن برنامه ای ازکانالی فرانسه زبان است. همانگونه که عنوان شد پسرعکاس به شکلی تراژیک درگذشته است و ایده ها و رفتار و افکار سعدی بسیار نزدیک به گلستان می باشد، برای آنکه هیچ شکی نباشد حتی در انتخاب اسامی هم نهایت تلاش به کاررفته که اسامی واقعی را تداعی کند، به جای گلستان خالق آن سعدی و به جای کاوه ، کامران انتخاب شده،حتی حضور وفوت فروغ فرخزاد نیز عینا بیان شده به این ترتیب می بینید که قابل تردید یا انکار نیست که سعدی فیلم یک بوس کوچولو همان ابراهیم گلستان است ،حالا چرا باید فرد خاصی مدنظر باشد ؟ آیا نمی شد سعدی هم کسی باشد همچون شبلی که هویت خاصی را تداعی نکند و مخاطب به جای آنکه مشابهت را دنبال کند،موضوع و معنا را پی گیر شود و یا چنانچه نقدی به آثار و افکارکسی داریم آیا جای صحیح نقد در فیلم است بدون آنکه اسم ورسم فرد نقد شونده صریحا عنوان شود و حداقلی از اخلاق وآداب نقد رعایت گردد؟ به هرحال بنده جواب مشخصی برای این سؤالات ندارم مگراینکه . . . بگذریم !!!
و اما موضوع بعدی که بی ارتباط با قسمت اول بحثمان نیست نقد کتابی است با عنوان نوشتن با دوربین که گفتگویی است بین آقای پرویز جاهد با ابراهیم گلستان که ظاهرا آقای جاهد به عنوان بخشی از پایان نامه تحصیلی این گفتگو را انجام داده اند ، موضوع گفتگو سینما وادبیات ایران است بخصوص در دهه های سی،چهل و پنجاه شمسی.
عرض کردم نقد کتاب اما حقیقتا شرمنده شدم،شرمنده از اینکه چرا باید اصحاب اندیشه در این ملک به خود چنین کنند و چرا باید دچار چنین خودویرانگریی شویم؟؟ از اینکه تمام افراد صاحب نام فرهنگ کشور را به بدترین شکل تحقیر کنیم و به زشت ترین صفات منسوب نماییم چه چیز عایدمان می شود؟؟ آیا نتیجه این گفتار و رفتار نشان از عظمت ما دارد؟ آیا در این توهمیم که نتیجه طبیعی انتساب دیگران به کوتاهی قد ، قامت رعنای ما را تصویر می کند ، از اینکه عنوان گردد شاملو حتی نقطه و ویرگول گذاری بلد نبود ، نجف دریابندری اصلا زبان نمی دانست، ناتل خانلری ابله بود ، هژیر داریوش طفلک خرمردرند با چسک عقل بود، احسان طبری احمق ترین آدم بود ،جلال آل احمد مطلقا بی سواد بود،خلیل ملکی پرت بود، صادق هدایت داستانهایش اشکال داشت ، فروغ فرخزاد در اوج معروفیتش تلفنچی من بود و قس علیهذا . . . از اینها چه نصیبمان می گردد؟ از گفتن اینکه مجموع جریان روشنفکری ایران فلان و بهمان هستند و اصلا مگر در این سرزمین روشنفکر معنا دارد و غیره آیا مرتبت ما بالا می رود؟
حالا که در محور مختصات، محل استقرار همه را مشخص نموده اید مرحمت فرموده جایگاه خود رانیز روشن نمایید. آیا شأن شما اجل از دیگران است؟ البته از متن گفتگوی یاد شده چنین بر می آید ومقصود همین است که مخاطب به این نتیجه رهنمون گردد که وقتی همه مشاهیر این آب وخاک در آستان درگاه ایشان به خدمتگزاری وآستان بوسی مشغول بوده اند پس پیدا کنید پرتقال فروش را ! درهر حال اینها که عنوان گردید حقیقتا مشتی نمونه خروار از دشنامهایی است که جناب گلستان نثار هرکس و ناکس نموده است حتی مصاحبه کننده هم شدیدا مشمول عنایات حضرتشان گردیده تا جایی که خواننده باایشان احساس همدردی و دلسوزی خواهد نمود.
به هرصورت گفتارآقای فرمان آرا نسبت به ادبیات آقای گلستان بسیارمحترمانه و بهداشتی می باشد و به نظرحقیرچنانچه رفتار و مواضع آقای گلستان قابل دفاع بود، خانواده ایشان و به طور مشخص دختر محترمشان که از قضا دستی برقلم و نامی در مشاهیردارند ، دراین مهم می کوشیدند و اعتراضی علنی به آقای فرمان آرا در مورد فیلم یادشده می کردند.
درانتها نظردوستان را به شعری که آقای گلستان نیزدرگفتگوی خود بیان کردند،جلب می کنم ، به امید آنکه دیده گشوده و حدیث مکرر را به پایان بریم :
یکی بر سر شاخ بن می برید خداوند بستان نظرکردودید
بگفتا که این مرد بد می کند نه برمن که برنفس خود می کند
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شدچو پهنای دریا بدید
بگفتا گر او هست ،من کیستم چو او هست ،حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
احمدرضا شهری
دیماه 84