سه شنبه ۲۱ آبان ۸۱
نماينده ويژه آمريکا«شرف»ياب شد. شبيه اسمال بی کله خودمان بود.
آهسته به آقا گفتم نکند يکی از ايرانی ها را به جای نماينده آمريکا به ما قالب کرده باشند؟ آقا گفت الان امتحانش ميکنم و خطاب به نماينده گفت، هی مستر بگو ببينم پايتخت آمريکا کجاست؟ نماينده آمريکا که فارسی را به خوبی حرف ميزد بلافاصله گفت واشنگتن سی دی! به خودم گفتم آقا خيال ميکند اسمال بی کله که حالا تيمسار شده و هر سال ده بار به آمريکا ميرود نميداند پايتخت آمريکا کجاست! نماينده آمريکا بلافاصله گفت تا حالا منتظر قطعنامه شورای امنيت بوديم اما اکنون با مجوز ميتوانيم به عراق حمله کنيم! آقا پرسيد يعنی بدون مجوز نميتوانستيد؟ طرف جواب داد: از نظر عرف بين المللی اشکال داشت آقا گفت، عرف بين الملل غلام شماست، ما خيال ميکرديم مستر بوش خيلی باعرضه تر از اين حرفاست ضمنا به مستر بوش بگو يه تک پا بيا اينجا تا يادش بدم. نماينده گفت گيرم که يادش بدهيد ولی در آمريکا قانون هست، آقا با تمسخر گفت، ميدانستم دمکراسی آمريکايی تهش باد ميده!
نماينده که درسش را حفظ بود گفت برويم سر اصل مطلب، قراره که تا سی چهل روز ديگر ما به عراق حمله کنيم و طبق توافق با شما چند تا موشک هم حواله شما بنماييم و آقای بوش ميخواهد بداند خودتان ميزنيد يا ما شما را هدف قرار دهيم؟
آقا گفت نه، موشک ها را بدهيد خودمان ميزنيم زيرا شما ممکن است اشتباهی خودی ها را بزنيد ولی ما ميدانيم چه کسی و کجا را با موشک بزنيم. نماينده گفت از اينجا به بعدش با خود شماست. پرسيدم اين وسط چه چيزی عايد ما ميشود؟
نماينده گفت طبقه برنامه شرايط جنگی اعلام نموده و کلک جمهوری را ميکنيد و بلافاصله سفارت آمريکا بازگشايی خواهد شد. آقا گفت به روزنامه های خودی دستور داده ايم زمينه را آماده کنند. خواستم نماينده را امتحان کنم گفتم اگر ممکن است تلفن بوشی جان را بدهيد تا آقا شخصا تشکر کنند. طرف من ومن کرد و با دستپاچگی جيم شد. گفتم ديدی يک ايرانی را به جای نماينده آمريکا به ما قالب کرده اند پرسيدم ايشان را چه کسی به شما معرفی کرده آقا بلافاصله گفت: اکبرشاه! شکی برايم نماند که در خفا برنامه هايی را تدارک ميبينند و آقا را سر کار گذاشته اند!
چهارشنبه ۲۳ آبان ماه ۸۱
«شرف»يابی مجدد! آقا خيلی دمغ بودند. با بغض گفتند اين دانشگاه امام صادق هم شده مثل دوغ ليلی، ماستش کم آبش خيلی، ادعا زياد درايت صفر!
خودشان دستور دادند به قاضی جوان که حکم اعدام صادر کن حالا ميگويند رسما دستور ابطال حکم را بده! پرسيدم هدفشان چيه؟ آقا گفت وانمود ميکنند که حرف آخر را ما ميزنيم. گفتم اين برای وجهه شما خيلی خوب است که حرف آخر را شما بزنيد. آقا گفت همه فهميده اند که حرف آخر ما از روی استيصال است مگر نشنيده ای که يکی ميگفت هر وقت من با زنم دعوايم ميشود حرف آخر را من ميزنم دوستانش گفتند معلوم ميشود آدم شجاعی هستی طرف جواب داد نه بابا بهش ميگم منو ببخش، غلط کردم! و با ناراحتی گفت حالا همه جا شايعه شده که آقا در مقابل دانشجويان جا زده!
گفتم بايد از اکبرشاه ياد بگيريم چون اصلا خودش را قاطی ماجرا نکرد. آقا گفت برای اين که اکبر ولی نيست و ميتواند هر روز مثل باد مانور بدهد گفتم بهتر است برای حفظ قداست با حفظ سمت«ولی» ادعای پيغمبری بکنيد. آقا گفت نميشود گفتم پس اقلا ادعای امامت بکنيد فرمودند نميشود گفتم چطور آقا بزرگ کرد و شد؟
آقا با درماندگی گفت، به قول انگليسی ها His donkey was going يعنی خر حضرت امام ميرفت شيرفهم شد. عرض کردم شما سوار بشويد بردن خر با ما. آقا دل شکسته گفت بيست و چهار سال است سواريم اما نميرود! فهميدم حق با آقاست سکوت کردم.
پنجشنبه ۲۳ آبان ماه ۸۱
آقا احساس خستگی ميکردند قولنج کرده بود. دستور فرمودند قولنجش را بگيرم. از پشت دستها را دور سينه اش حلقه نموده و از زمين بلندش کردم، تقی صدا کرد و آقا نفس راحتی کشيد. فرمودند: آخيش! شرمنده شدم عرض کردم بايد جمبوجت ميفرستادم دنبال اطبا آنها را از خارج می آوردم چون گناه دارد که کسی مثل من قولنج ولی امر مسلمين جهان را بگيرد. آقا با دلخوری فرمودند ولی امری که کسی برايش تره و «شاهی» خرد نميکند به چه درد ميخورد؟ گفتم احتمالا خسته هستيد و چطور است به يک مسافرت برويد!
آقا گفت با اين اوضاع شلوغ و پلوغ فعلی پای منقل از همه جا امن تر است و اضافه کردند ضمنا يادت نرود اين پيرمرد متصدی گرفتن را عوض کن چون دستش ميلرزد نميشود کام گرفت. دستور دادم جوانکی به جايش انجام وظيفه کند.
جمعه ۲۵ آبان ماه ۸۱
به دستور آقا پس از نماز جمعه تظاهرات راه انداختم اما هر کاری کردم نتوانستم بيش از پانصد نفر جمع کنم تازه آن هم با وعده و وعيد و افطاری و فهميدم که اوضاع واقعا خيط است. آقا چنان از به ميدان آوردن مردم در ديدار با مسئولين حرف زده بود که همه خيال ميکردند به يک اشاره آقا ميليونها نفر مثل برگ درخت به خيابان ميريزند. آقا هی مرتب تلفن ميزد که پس چی شد اين جمعيت و دفعه آخر اينقدر عصبانی بودند که مجبور شدم تلفن همراه را به وسط جمعيت ببرم و دستور دادم شعار بدهند. به محض «شرف»يابی پرسيدند چند نفر بودند گفتم بين يک تا دو ميليون نفر. آقا با عصبانيت گفت پس چرا صداوسيما نشان نميدهد. زنگ زدم به صداوسيما و چند فحش آبدار نثار رئيس کردم. اما طرف درسش را حفظ بود چون بلافاصله يکی از فيلم های تظاهرات اوايل انقلاب را پخش کرد. آقا با خوشحالی دستهايش را به هم ماليد و کيف کرد ولی ناگهان پرسيد که مگر صداوسيما اخبار را سانسور ميکند؟ اولش ترسيدم نکند بو برده باشد بعد خيالم راحت شد و گفتم مثل اينکه، چطور مگه؟ آقا گفت چون شعارهايی که عليه آن اعدامی داده ميشود را حذف کرده و در عوض شعار جنگ جنگ تا پيروزی را پخش ميکنند!
عرض کردم مخصوصا دستور داده بودم اين شعار را بدهند تا مخالفين بدانند که اگر شما فرموده ايد در حکم تجديد نظر کنند معنايش اين نيست که کوتاه آمده ايد و جنگ حالا حالا ادامه خواهد يافت. نيشهای آقا از هم باز شد و گفت: بارک الله!...
شنبه ۲ آذر ماه ۸۱
نمايندگان مختلف "مردم" شرف ياب شدند! يک طرف حاجی بخشی با يال و کوپال و در طرف ديگر الله کرم و دار و دسته اش، ده نمکی و برادران بسيجی روبروی آقا دو زانو نشستند، نمايندگان لباس شخصی ها و سازمانهای اطلاعاتی موازی آخر از همه "شرف" ياب شدند، چند تايی هم از برادران دخمه شهر ری نيز در ميانشان ديده ميشدند که گل سرسبدشان قاتل حجاريان بود. گل از گل آقا شکفته شد. سينه صاف کردند ولی هنوز لب باز نکرده جمعيت زدند زير گريه. آقا حيران فرمودند شما عزيزان ما هستيد ما ولی نعمت شما هستيم و يادتان باشد که مبارزه با مفاسد اقتصادی اولين وظيفه شرعی شماست و من از اينکه ميبينم شما مردم اينطور آماده جهاد با دشمنان خدا و نماينده باريتعالی يعنی ما هستيد به وجد ميآيم. جمعيت چنان گريه ميکردند که انگار مادرشان مرده، حرف آقا را قطع کردم و بلند داد زدم، آقا ميفرمايند ما به وجد ميآييم آن وقت شماها گريه ميکنيد؟!
"مردم" متوجه اشتباه خود شده و بلند بلند شروع کردند به خنديدن. آقا ادامه داد، واقعا خوشمان آمد که روز جمعه چقدر پر صلابت در خانقاه صفی علی شاه بر دشمن ظاهر شديد. يکی از نمايندگان پرسيد چه رهنمودی برای محرومين و پابرهنه ها ميفرماييد؟ آقا قدری به فکر فرو رفتند و گفتند، هيچی، آنها را توی تاريکی با تير بزنيد. وقتی "مردم" رفتند آقا دستور دادند مواجبشان را چند برابر کنيد تا خدای ناکرده خللی در ايمانشان به وجود نيايد.
يکشنبه ۳ آذر ماه ۸۱
"شرف" يابی! آقا با خودشان حرف ميزدند. سرفه بلندی کردم اما گوشش بدهکار نبود. و رو به متکای بغل ديوار فرمودند هم به نفع خودت است و هم به نفع عواملت در دانشگاه، که اعتراف کنی، زودباش بگو چقدر پول و دلار خرج کرده ای، با چه کسانی در ارتباطی، به کی پول داده ای؟ برای کدام سازمان جاسوسی کار ميکنی؟ به دور و برم خيره شدم چيزی نديدم. يقين کردم که زده به سر آقا! آقا همچنان با توپ و تشر با متکا سخن ميگفت، خدا با ماست، ما از هيچکس نميترسيم، مردم ما کفن پوشان آماده دفع کفار و دشمنان در دانشگاهها هستند. مجددا سرفه کردم، ناگهان آقا به طرفم برگشت و گفت خوشت آمد و ادامه داد، خيال کرده! پرسيدم چه کسی به خود جرأت داده در حضور شما هوس خيالات بکند قربان؟ آقا فرمود اين دشمن بی شعور! من و من کردم و پرسيدم کجاست قربان؟ آقا داد زد کوری نميبينی، همينطور مات و مبهوت سر جايم نشستم. آقا خنده بلندی کرد و گفت آها يادم رفته بود چون به جز ما کس ديگری نميتواند دشمن را ببيند! و با تحکم گفت، در غير اين صورت همه ميتوانستند رهبر بشوند! درنگ را جايز ندانسته و يواشکی جيم شدم، توی راه به خود ميگفتم "توی مملکتی که پيدا کردن دوست مصيبت است، دشمن هم الزاما به چشم نخواهد آمد! "
دوشنبه ۴ آذر ماه ۸۱
آقا پرسيدند متهمين پرونده نظرسنجی اعتراف کردند يا خير؟ و بدون اينکه منتظر جواب بشوند گفتند، دشمن امروز اينجا بود، خودش اعتراف کرد که نظرسنجی طبق دستور ايشان انجام گرفته و ميليونها دلار برايش خرج کرده بودند. عرض نمودم درست مطابق دستورات و اوامر شما اعتراف کردند و فيلمی نيز از آنها تهيه شده است. آقا سئوال کردند در فيلم مذکور صحنه های بزن بزن و بهم ريختن ميز و صندلی نيز وجود دارد؟ عرض کردم خيلی زياد و برای اينکه دردسر نشود دستور دادم همه آن صحنه ها را حذف کنند! آقا فرمودند مزه فيلم به صحنه های بزن بزن و بکش بکش است آن وقت تو گفته ای آنها را سانسور کنند پس مخالفين حق دارند بگويند در اين مملکت سانسور وجود دارد! گفتم مگر يادتان نيست بزن بزن های فيلم همسر سعيد امامی چقدر باعث آبروريزی شد. آقا قدری تأمل کردند و گفتند آهان، يادم آمد دستور بدهيد هنگام ميکساژ، عين فيلم همسر مرحوم اسلامی بگويند اين فيلم با بودجه و به دستور مقام محترم رياست جمهوری تهيه شده و حکم حکم ايشان است و قاه قاه خنديدند. وقتی خنده شان تمام شد گفتند، دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد! عرض کردم برای ما که هميشه عدو سبب خير شده! سگرمه های آقا رفت توی هم فهميدم خوشش نيامد!
سه شنبه ۵ آذر ماه ۸۱
يکی از ديپلماتهای واسطه غربی "شرف" ياب شدند.آقا خطاب به ديپلمات گفتند به مستر بوشی بگوييد اينقدر اين پا و آن پا نکن چون فرصت از دست ميرود. ديپلمات گفت دارند جوانب امر را ميسنجند چون ميخواهند با يک حمله گاز انبری کار را تمام کنند! آقا گفت ميترسم صدام بميرد و بهانه از دست برود، ديپلمات جواب داد جانشينانش که هستند، در ضمن مستر بوشی ميخواهد بداند که چقدر ميتواند روی همکاری با شما حساب بکند، آقا به طعنه گفتند همانقدر که روی حاج محمود (اشاره به رئيس قوه قضائيه) ميتوانند حساب بکنند اما اگر آب را چنان گل آلود بکنند که ما هم بتوانيم صيادی بکنيم ميتوانند هزار درصد روی ما حساب بکنند و اين را هم بگوييم که حاج محمود طرف قابل اعتمادی نيست! ديپلمات جواب داد، مطمئن باشيد اگر جنگی روی بدهد شما بيشتر از هر کسی منتفع خواهيد شد. آقا ناگهان فرمودند مذاکره بس است خسته شديم بساط را بياوريد و با اصرار از ديپلمات مذکور خواستند که امتحان بکنند. طرف خيلی خوشش آمد و گفت، من زياد سرم شلوغ نيست و اگر دوست داشته باشيد ميتوانم چند روز بيشتر پيش شما بمانم و مذاکرات را ادامه بدهيم آقا خنده ای کرد و گفت منزل خودتان است. هنگام خداحافظی آقا خطاب به ديپلمات گفت دستم به دامنت چون همه اميد ما به اين جنگ است، ديپلمات گفت من که حالا حالا اينجا هستم اما خيالت راحت باشد! آقا پرسيدند ضمنا اين قطع نامه چی شد چون مستر بوش خيلی وقت است قولش را به ما داده اند، ديپلمات گفت انشاءالله به همين زودی! و وقتی خواست از در بيرون برود گفت ضمنا انعام ما يادتون نره! آقا گفت دعا کنيد ما در جنگ برنده شويم انشاءالله همه مان به نوايی ميرسيم! ديپلمات گفت اگر ممکنه مال ما را نقدی حساب کنيد. وقتی تنها شديم آقا گفت به نماينده مان در سازمان ملل بگوييد در جلسه آينده شورای امنيت قرار است عليه ما قحط نامه صادر بشود بايد حسابی سياه بازی دربياورد، و اضافه کردند يادتان نرود از مردک حسابی پذيرايی کنيد و مبلغ دويست هزار دلار برايش حواله نماييد! با خود انديشيدم جان فدای حکمت پروردگار چون اگر دشمن را نميآفريد دوست محلی از اعراب نداشت و به ياد آقا و متکا افتادم!