سه شنبه ۷ بهمن ماه ۸۱
رئيس جمهور "شرف" ياب شد و گفت که فيلش ياد هندوستان افتاده است! آقا قدری ايشان را نصيحت فرمودند و گفتند مواظب اصلاح طلبان هندی باشند و در دامشان نيافتند. رئيس جمهوری گفت اگر ممکن است ميخواهد رئوس برنامه ای که برای غيبت ايشان تنظيم شده را ببيند. با اشاره آقا کاغذی از جيبم درآوردم و برايشان خواندم. رئيس جمهور حرفم را قطع کرد و گفت اينکه عين همان برنامه های قبلی است! آقا گفتند درست است فقط گفته ام چرب ترش بکنند! وقت خداحافظی و پس از خواندن دعای سفر و دعای رفع خطر از طياره آقا گفتند ضمنا چند تا فلوت و جعبه مارگيری بخريد با هم حساب ميکنيم! وقتی تنها شديم پرسيدم فلوت و جعبه مارگيری برای چه ميخواهيد؟ آقا گفت ميخواهم ببينم چگونه مار با فلوت سحر ميشود، چون تصميم دارم فلوت سحرآميز را روی ايرانی ها آزمايش کنم بلکه طلسم بشوند و دست از سر ما بردارند! عرض کردم فلوت که هيچ، شيپور و ساکسيفون هم نميتواند ايرانی ها را طلسم کند. آقا مأيوسانه فرمودند امتحانش ضرری ندارد! به خود گفتم معلوم ميشود آقا "صدای انقلاب مردم را شنيده است"!
چهارشنبه ۸ بهمن ماه ۸۱
امروز موفق به "شرف" يابی نشدم. آقا در بيت را بسته بودند و مقوايی را به در چسبانده بودند: "به علت دعوا و درگيری با اخوی شرف يابی تا اطلاع ثانوی موقوف" ! به دفترم برگشتم و باز طبق معمول با انبوه فاميل پابرهنه و سمج روبرو شدم. يکی شان واقعا پررو و وقيح است چون تا حالا به خاطر گل رويش سه باغ بزرگ را مصادره و صاحبان آنها را اعدام کرده ام. امروز هم پسر کوچکش را آورده و ميگفت دستش را بند کن. گفتم دستش را جايی بند ميکنم که تا آخر عمرش بخورد و بخوابد. طرف خيلی خوشحال شد و گفت کجا؟ گفتم بند تنبان و پاکتی را از کشو ميز درآورده و گفتم بگير جواز بند تنبان است. فاميل بدبخت زل زده و به من و پاکت نگاه ميکرد. گفتم بگير جوازخانه عفاف است، شغل از اين پر درآمدتر؟ و ادامه دادم اگر ميگويند بد است به خاطر اين است که ميخواهند دست زياد نشود! طرف گفت ترا به خدا يک وقت به جرم ايجاد مرکز فساد کار دستمان ندهند. گفتم خيالت راحت باشد زيرا وقتی مجوز داشته باشی ميتوانی آدم هم بکشی! و با اشاره به عکس آقا که بالای سرم به ديوار الصاق شده بود گفتم فقط سهم امام يادت نرود. طرف گفت اينهم شغل ما آخر عمری! گفتم برو شروع کن آن وقت خواهی ديد که چگونه رجال مملکت دست به سينه فرمانبردارت خواهند بود!
پنجشنبه ۹ بهمن ماه ۸۱
"شرف" يابی! پرسيدم در خصوص سيدمحمد حسين فضل الله در لبنان چه دستوری ميفرماييد؟ آقا گفتند شنيده ام زده زيرش و در لبنان عليه ما تبليغات ميکند و ميگويد اين بابا با نامه جعلی مرجع شده و حتی ايرانی ها نيز ولايتش را قبول ندارند و نامه سر و ته گشاده برايش مينويسند، خيال ميکند ولايت ما برای ايرانی هاست و نميداند که ولايت ما جهانی شده است. سرفه ای کردند و گفتند دستور بدهيد ايشان را قدری گردگيری کنند و ضمنا دهان اطرافيانش را هم حسابی شيرين کنيد. گفتم گمان نميکنيد اين بلوا برای سر کيسه کردن ما طراحی شده باشد؟ آقا گفت ما هم برای نفوذ ولايت مان بدمان نميآيد که سرکيسه بشويم! گفتم بايد خدا را شکر کنيم که کيسه ما مثل چاه ويل سر و تهش ناپيداست! آقا خنده مليحی کردند و ترجيح دادم جيم شوم.
سه شنبه ۱۵ بهمن ماه ۸۱
«شرف»يابی! اکبرشاه صبح زود«شرف» ياب شد! آقا با تعجب پرسيد چه عجب از اين طرفا؟! با اشاره اکبر، آقا جوانک مسئول گرفتن را مرخص کرد. آقا فرمودند چه خبره شنگولی؟ اکبر گفت حسابش را رسيدم. جسارتا عرض کردم متهمين پرونده نظرسنجی را ميفرمايند!
آقا بلند گفتند آها و از اکبر پرسيدند چقدر برايت آب خورد؟ اکبر چايی را هورت کشيد و گفت يک برج ۹ طبقه! گفتم آخه طرف همان کسی است که در انتخابات مجلس ششم با حيثيت ايشان بازی کرد! اکبر گفت به حاجی برجی گفتم هر چی حکم سنگينتر باشه طبقات برج هم زيادتر ميشه! آقا پرسيد حاجی برجی ديگه کيه؟ اکبر گفت همونی که ايرونی ها لقب جلاد مطبوعات بهش دادن! عرض کردم مثل اينکه چند تايی برج داره و ادامه دادم يحتمل که برج ها مال همان هايی باشد که حاجی برجی اعدامشان کرده! اکبر گفت، دنبال بهانه ميگشتم که خودشان بهانه را دربست تحويلمان دادند. آقا گفتند از نظر ايرونی ها نفر آخر شده ای اکبر و قاه قاه خنديدند! اکبر گفت ايرانی ها کی من و تو را قبول داشته اند که حالا داشته باشند! آقا با اشاره به اکبر گفت آره والله حرف راست را بايد از ديوانه شنيد! اکبر رو کرد به من و گفت مثل اينکه آقا يادش رفته که خودش از آخر اول شده! تبسمی کردم ولی جرأت نکردم بخندم. آقا فرمود بايد مواظب بود شريح قاضی عليه خود ما حکم صادر نکنه! اکبر گفت کارد دسته خودش را نميبره. آقا فرمود کار از محکم کاری عيب نميکنه بهتره دستور بدم عوضش بکنند. اکبر گفت به همين سادگی ها هم نيست! آقا گفت کاری نداره يه تلفن ميزنم به حاج محمود! اکبر گفت حاج محمود بعد از بحران عراق از جای ديگری دستور ميگيره، هر هفته دو سه بار با آمريکايی ها جلسه دارن! آقا با تعجب گفت عجب، و ادامه داد اگه ما نتونيم يه قاضی رو عوض بکنيم ول معطليم! اکبر گفت شرط ميبندم. آقا فرمود سر چی؟ اکبر گفت سر پست رياست مجمع تشخيص مصلحت. هنگام رفتن اکبر گفت ضمنا يادت نره يه گوشمالی به نويسنده های نامه های سرگشاده بده. فهميدم اکبر قصد دارد آقا را تحريک کند و رودرروی نمايندگان مجلس و وزرا قرار بدهد.
چهارشنبه ۱۶ بهمن ماه ۸۱
امروز افراد بسيار عجيب و غريبی«شرف» ياب شدند. تمام بدن آنان از يک سُر تشکيل شده بود و سرها نه پا داشتند و نه دست و تمام اعضای بدنشان فقط يک سر بزرگ بود. آقا پرسيدند اينها ديگر کيستند؟ عرض کردم به اينها ميگويند افراد «خودسر»! نماينده افراد«خودسر» آقا را بوسيد و گفت ای رهبر آزاده، آماده ايم آماده! بقيه سرها هم همان شعار را تکرار کردند! آقا مقداری برايشان از دنيا و آخرت صحبت کردند و تاکيد نمودند که هيچ خبری از ملاقات افراد«خودسر» با مقام ولايت در خارج درج نشود. رئيس افراد«خودسر» گفت خيالتان راحت باشد چون ما را کسی بجز خواص نميتواند ببيند، و ادامه داد ما همه جا هستيم ولی فقط خودی ها ما را ميبينند، و وظيفه ما حفظ رهبری و نظام است. وقتی تنها شديم آقا فرمودند خداوند خيلی هوای ما را دارد! عرض کردم و احتمالا دستوراتش را مستقيما به افراد«خودسر» ميدهد!
پنجشنبه ۱۷ بهمن ماه ۸۱
اعضای بنياد فاطميه و بنياد الزهرا«شرف» ياب شدند.
به مناسبت خريد چهل ميلياردی و چند کارخانه سودآور در بيت آقا سور داده بودند. چکی هم تقديم آقا کردند. رئيس بنياد هنگام تحويل چک گفت خمس معامله است قابل ندارد! آقا آهسته گفت بررسی کن بی محل نباشد اما بعدا نظر مبارکشان را عوض کردند و گفتند چک را پس بدهم. رئيس بنياد پرسيد چيه؟ مبلغش کمه؟! عرض کردم نخير، آقا ميفرمايد فقط چک تضمينی قبول ميکنيم چون يک بار در جريان شهرام خان سرمان کلاه رفت. رئيس مجمع با عصبانيت گفت يعنی آقا به ما هم اعتماد ندارد؟ با پررويی گفتم حساب حساب است کاکا برادر! اکبرشاه گفت بيا و خوبی کن! نميداديم چکار ميکرديد؟! برگشتم ته مجلس پيش آقا و عرض کردم ميگويند اگر نميداديم ميخواستيد چکار کنيد؟ آقا فرمودند بگوييد هيچی فقط پرونده های مفاسد آقازاده ها ممکن است رو بشود! فرمايش آقا را به سمع هیأت مديره بنياد فاطميه رساندم. اکبرشاه گفت چرا معطليد همين امروز رو کنيد و با عصبانيت مجلس را ترک کرد و رفت. وقتی تنها شديم به آقا گفتم بهتر بود چک را ميگرفتيم، زيرا ميتوانستيم در صورت برگشت برگه بزنيم. آقا گفت خيلی ساده ای، کی جرأت داره توی اين مملکت به اکبر بگه بالای چشمت ابروست!؟ فهميدم آقا حسابی از توپ و تشر اکبر جا خورده!
جمعه ۱۸ بهمن ماه ۸۱
به دستور آقا قوه«غذائيه» گوشت های آلوده را دادگاهی کرد. به سمع آقا رساندم که متهمين اعترافات جالب و غم انگيز و مسخره ای کرده اند ضمنا همه متهمين به زبان خوش اعتراف نموده و گفته اند که افشاگريهای صدا و سيما آنان را ترغيب به اعتراف نموده است. آقا پرسيدند نگفته اند که انگيزه اشان از اين کار چه بوده؟ عرض کردم چرا، گفته اند که برای سازمان جاسوسی جنون گاوی کار ميکرده اند و هدفشان شيوع جنون گاوی در بين جناح های حاکميت بوده. آقا با خوشحالی فرمودند، نگفتم از دشمن نبايد غافل ماند؟! پرسيدم رئيس دادگاه ميخواهد بداند انگشت اتهام را به سوی چه کسی دراز کند؟ آقا گفت خب معلوم است دولت ديگر! سئوال کردم کدام دولت؟!
آقا فرمودند دولت بی اختيار و بی اختيار خنديدند و مرا هم به خنده واداشتند. از عجايب نظام مقدس اسلامی يکی همين است که رهبر نظام مخالف دولت است!
شنبه ۱۹ بهمن ماه ۸۱
گزارشی از واريزهای ماليات بنيادها را به سمع آقا رساندم. آقا فرمودند مواظب باشيد مانند سالهای گذشته سرمان کلاه نرود و پرسيدند چقدر به حسابمان ريخته اند؟ عرض کردم جمعا سيصدميليارد تومان! آقا فرمودند کلهم؟ گفتم بله. آقا پرسيدند چرا اينقدر کم؟ گفتم مسئول هماهنگی بنيادها ميگفت زياد ناشکری نکنيد، بگوييد خدا بده برکت چون اگر ايرانی ها بفهمند... آقا با عصبانيت گفت درآمد بنيادها چه ربطی به ايرانيان دارد، اينها ارث پدری است که به رهبر مملکت رسيده، اصلا از فردا دستور بدهيد مجلس به هيچ نحو حق تحقيق و تفحص در سازمان ها و نهادهای زير نظر رهبر را ندارد که ندارد که ندارد! و با عصبانيت ادامه دادند مگه شهر هرته؟! گفتم ابدا!