يکشنبه ۱۷ فروردين ماه ۸۲
وزير خارجه اسپانيا را به حضور پذيرفتم. بدون مقدمه گفت در اسپانيا به من گفته شد که سياست گذاری در امور بين الملل با شماست و وزارت خارجه فقط مجری سياستهاست! فهميدم با آدم زرنگی سر وکار دارم، گفتم در مذاکره با دولتهای خارجی همه دولتمردان ما مثل همديگرند و فرقی با هم ندارند! طرف بلافاصله جواب داد منظور من حدود اختيارات بود چون شما در گفت وگوهايتان صراحتا نظرات خود را بيان ميکنيد، اما وزير خارجه تان فقط من و من ميکند و پيرامون هر مسئله ای که از ايشان سئوال ميشود ميگويد نميدانم، بايد بپرسم، يا ميگويد ميپرسم و خبرتان ميکنم! گفتم برويم سر اصل مطلب. طرف جواب داد شخصا خدمت رسيدم تا بگويم که ما از سياست آمريکا در مقابله با ايران، پيروی نميکنيم. پرسيدم اتحاديه اروپا چطور؟ وزير خارجه اسپانيا جواب داد تا آنجايی که من خبر دارم خير. گفتم خدا خيرتان بدهد چه ميخواهيد؟ وزير چند دسته قرارداد گذاشت روی ميز و چند تا را هم گذاشت زير ميز و گفت. هيچی فقط مرحمت کرده اينها را امضاء بفرماييد. به جای وزير اقتصاد و نفت و بازرگانی پای چندين قرارداد را امضا کردم. وزير گفت زير ميزی ها را فراموش نفرماييد و هنگام رفتن اضافه کرد، ضمنا انعام ما يادت نره! به خود گفتم شايد دليل اينکه رشوه دادن و رشوه گرفتن خارجی ها را آزار نميدهد اين است که اسمش را عوض کرده و گذاشته اند کميسيون!
دوشنبه ۱۸ فروردين ماه ۸۲
"شرف" يابی! مشروع مذاکرات خود با وزير خارجه اسپانيا را به عرض آقا رساندم. آقا با خوشحالی گفت ميخواستی سبيل طرف را حسابی چرب کنی! گفتم طرف ميخواست بداند در جنگ آمريکا و عراق ما بی طرف هستيم يا بی خيال؟ آقا پرسيدند چی جواب دادی؟ عرض کردم، به طرف گفتم که ما طرفدار "آرامش و جنگ فعال" و سقوط هر چه سريعتر رژيم جورج باقر بوش هستيم! آقا قاه قاه خنديدند و فرمودند بهتر بود ميگفتی ما طرفدار "آرامش فعال" هستيم! گفتم مگر خدای ناکرده شما اصلاح طلب هستيد؟ آقا با خنده فرمودند اصلاح طلب جد و آبادت است و ادامه دادند اروپا ميخواهد بداند موضع جهان اسلام در قبال جنگ چيست به همين دليل موضع ما را ميپرسد چون برايشان مهم است! عرض کردم وقتی نظر ما برای خودمان مهم نيست چطور ميشود . . . آقا محکم زد تو سرم و گفت اينقدر نزن توی سر مال و در همان زمان فرمودند ميخواستی بگويی قطع نامه هايشان عليه ما نبايد از روی کاغذ فراتر برود! گفتم آنها درسشان را بهتر از ما بلدند. آقا با ناراحتی گفتند ميگفتی پس اقلا آرژانتين را از اتحاديه اروپا اخراج کنيد! پخی زدم زير خنده اما شانس آوردم آقا متوجه نشد و با دستپاچگی عرض کردم قربان فکری به حال وزارت خارجه بفرماييد باعث آبروريزی است. آقا گفتند عاج گذاری و سلطنت ما به همين دليل است چون ميخواهيم بساط اين مسخره بازيها را جمع کنيم!
يکشنبه ۳ خرداد ۸۲
«شرف» يابی! آقا فرمودند در بيت را از داخل قفل کن. ترسيدم و توکل بر خدا در گوشه ای نشستم. ناگهان ديدم سه نفر از پشت پرده بيرون آمدند. آقا با اشاره به من فرمودند، هذا مشاور، هذا علمدار! و از من پرسيدند فتواها را آوردی. بسته کاغذ را به آقا دادم. آقا دومرتبه فرمودند هذا فتوا، هذا صد تا فتوا و البقيه جمعه حاضر! و از رئيس آن سه نفر پرسيدند، شما چند فتوا لازم؟ طرف ها هر چند فارسی نميدانستند ولی فهميدند و رئيسشان جواب داد، الف او الفين! آقا پرسيدند چند تا ميخواهند؟ عرض کردم هزار تا يا دو هزار تا. آقا مجددا فتواها را از طرف گرفتند و چندتايش را برداشتند و فرمودند، هذا مال ايرانی، هذا مال کشتن مخالفين ايرانی. آنها خنديدند. آقا هم خنديدند. آقا ادامه داد، هذا فتوی مال مصباح، هذا نمبر يک(شماره يک) هر سه نفر شعار دادند، ثوره، ثوره حتی النصر و پای آقا را بوسيدند و در حالی که از بوی پای آقا به سکسکه افتاده بودند از در عقب بيرون رفتند. از آقا پرسيدم اينها کی بودند آقا فرمودند، القاعده! گفتم اينها اهل تسنن هستند چرا برای کشتن از ما فقط فتوا ميگيرند؟ آقا گفتند چون ما ولی امر مسلمين جهان هستيم! فهميدم القاعده در حال از بين رفتن برای خود شريک ميتراشند و اين پوست موز را زير پای آقا گذاشته اند!
دوشنبه ۴ خرداد ۸۲
«شرف»يابی! آقا زار زار گريه ميکردند و تا مرا ديدند فرمودند: من از بيگانگان هرگز ننالم، و ادامه دادند يعنی نه اين که اصلا ننالم! و از من پرسيدند مگه من چند سالمه؟ با لکنت جواب دادم فکر ميکنم سی هفت هشت سال! آقا با هق هق گفت حالا بگو چهل سال. گفتم خدايا خدايا از عمر ما بکاه و بر عمر آقا بيفزا! آقا باز پرسيدند حضرت امام چند سال عمر کردند؟ گفتم مگر حضرت امام مرده اند؟ آقا فرمودند نخير ارتحال فرموده اند! و دو مرتبه سئوال کردند، حضرت امام در چند سالگی جام زهر را به سلامتی رفتند بالا؟! گفتم در سن نود و اندی جام انگبين را نوشيدند! آقا با عصبانيت گفت پس چرا به من که هنوز در عنفوان جوانی هستم جام زهر تعارف ميکنن؟! و دوباره زار زار زدند زير گريه. منهم گريه ام گرفت و گفتم حالا که گريه اش فراهم شده اجازه بدهيد روضه دو طفل مسلم بخوانم، خواندم و آقا زار زار به حال خودشان و من گريه کردند!
سه شنبه ۵ خرداد ۸۲
آقا فرمودند شنيده ام رضا پهلوی ديروز سخنرانی داشته، عرض کردم گويا مخالفين ايشان ميخواسته اند چند تا سئوال از وی بکنند اما شاه الهی ها حسابشان را رسيده اند. آقا گفتند از ما ياد گرفته اند! گفتم قرار شده مخالفين را بفرستند به اوين! آقا فرمودند، اوين که در اشغال ماست. گفتم به همين خاطر شعار ميدادند«وطن» عزيز دوباره آزادت خواهيم کرد. آقا گفتند دوزار بده آش به همين خيال باش! گفتم مثل اين که شعار ميدادند جاويد شاه جاويد شاه! آقا گفتند اکبرشاه خيلی عصبانی شده و به دولت کانادا اعتراض کرده که ما در کانادا سرمايه گذاری کرده و مثل ريگ پول خرج ميکنيم آن وقت شما جلو يک نفر ديگر فرش مشکی پهن ميکنيد؟ گفتم مثل اين که دولت کانادا بعد از شنيدن شعار جاويد شاه به فرزند شاه سابق اعتراض کرده که شما قرار بود سخنرانی بکنيد نه تاج گذاری! ايشان هم جواب داده، والله بالله من بارها گفته ام من نيستم اما عده ای کيسه گشادی برای خود دوخته اند! دولت کانادا هم به شاه الهی ها گفته برای اين که نه سيخ بسوزد نه کباب به جای تاجگذاری به کلاه گذاری رضايت بدهيد!
چهارشنبه ۶ خرداد ماه ۸۲
به عرض رساندم که گويا خبرگان جلسه محرمانه داشته اند. آقا گفت چطور ما را خبر نکرده اند؟ گفتم اگر ما را خبر ميکردند ديگر محرمانه نبود. آقا گفت با اين سوئيس و آتن رفتن ها بايد حدس ميزدم خبرهايی باشد، تازگی مثل اين که خنگ تر شده ام. خواستم بگويم در اثر زياده روی است، ترسيدم!
گفتم گويا بزن و بزن و فحش فحش کاری هم بوده، آقا گفتند اين که نمک جلسه ايرانی هاست، گفتم مگه در خبرگان ايرانی ها نفوذ کرده اند؟ آقا فرمودند به هر حال نان ايرانی ها را ميخورند، عرض کردم ما همه نان ايرانی ها را ميخوريم! آقا فرمودند باز رفتی رو منبر؟ و ادامه دادند، حالا ميفهمم اکبرشا و مجمع تشخيص در آتن ما را دور زده اند نه وزارت خارجه را! عرض کردم اکبرشا به آمريکايی ها گفته صبر کنيد اگر ما نتوانستيم آقا را عوض کنيم آن وقت شما فشار بياوريد. آقا گفتند نمک نشناس ها و گفتند معطل نکنيد، همين الان با آمريکايی ها تماس بگيريد و بگوييد کمتر فشار بياوريد و خطاب به من گفتند مثل اين که دعوا بر سر لحاف ملاست! حرف آقا را قطع کردم و جسارتا عرض کردم، برعکس دعوا بر سر خود ملاست! آقا فرمودند پيغام بدهيد حالا که قرار است شما ما را عوض کنيد قول ميدهم خودم، خودم را عوض کنم تا اين نمک نشناس ها بدانند با کی طرف هستند! و مرا با اردنگی از اتاق بيرون انداختند و داد زدند برو تا دير نشده.
شنبه ۳۱ خرداد ماه ۸۲
«شرف»يابی! آقا با دلخوری فرمودند شنيده ای يکی از طنزنويس ها از خارج برای ما نامه نوشته و ما را به صدام تشبيه کرده؟
تجاهل العارف کردم و گفتم نخير نشنيده ام. آقا گفتند از ايشان بپرسيد به چه دليل ما را با صدام مقايسه ميکنی چون فدائيان صدام يک روز هم دوام نياوردند در صورتی که اگر ما اجازه بدهيم فدائيان ما يک روزه پوست از سر مردم ميکنند. گفتم به دل نگيريد طنزنويس ها هميشه مزاح ميکنند.
آقا با غيظ فرمودند خيلی بيخود ميکنند مگر ما هويدا هستيم! عرض کردم بعله حق با شماست چون آدم بايد کور باشد تا قامت رعنای شما را با هيکل قناس صدام مقايسه کند. آقا گفتند چرا قبلا به ما نگفته بودی که ما رعنا هستيم؟ گفتم يعنی شما نميدانستيد که رعنا تشريف داريد؟ آقا با شکسته نفسی فرمودند نه، زياد در جريان نبودم! گفتم اگر شما رعنا نبوديد فدائيان شما هنگامی که دانشجويان را از طبقه چهارم به پايين پرت ميکردند شعار نميدادند«برای قامت رعنای رهبر صلوات» آقا خنديدند و گفتند بساط را بياوريد که سياست به ما نيامده!
گفتم ايکاش بقيه مسئولان نيز يک هزارم ولی امر مسلمين جهان صداقت داشتند و اين را بر زبان می آوردند!
يکشنبه ۱ تير ماه ۸۲
آقا فرمودند به مسعودی بغدادی حسودی ميکنم و ادامه دادند، ببين چطور فدائيانش خود را به آتش ميکشند! گفتم اتفاقا در قرن بيست و يکم آتش زدن خويش نه تنها افتخار ندارد بلکه مايه بی مايگی ست چون اولا دنيا ما را متهم به شستشوی مغزی ميکند و در ثانی کسی که به خودش رحم نکند با ديگران چها کند، سوما اينها مدتی است از عراق بدورند و چيزی آتش نزده اند برای رفع خماری اين کار را ميکنند و فدائيان ما در گذشته از اين کارها زياد ميکردند. آقا با تعجب فرمودند، جدی ميگويی فدائيان ما قبلا از اين کارها ميکردند؟ عرض کردم مگر يادتان رفته صد تا صد تا روی مينای عزيز ميرفتند! آقا آهی کشيدند و گفتند، راست ميگويی يادم رفته بود. ادامه دادم و گفتم فدائيان ما حالا زرنگ شده و دانشجويان و خوابگاه ها را به آتش ميکشند! آقا خنديدند و فرمودند ايوالله به فدائيان ما که انسانهای عاقلی هستند!
دوشنبه ۲ تير ماه ۸۲
حسنی امام جمعه اروميه«شرف» ياب شد و بی مقدمه شروع کردن به بوسيدن پای آقا! آقا فرمودند واقعا که آدم شجاعی هستی حسنی چون شنيده بودم رفته بودی سر مرز! جسارتا عرض کردم يعنی مسافرت در داخل مملکت خودمان نيز شجاعت لازم دارد؟ آقا با آرنج محکم زد به پهلويم و گفت خفه! حسنی بادی به غبغب انداخت و گفت رفته بودم سر مرز منتظر بودم آمريکايی ها حمله کنند مخشان را داغان کنم! آقا گفتند عجب!! حسنی با خوشحالی ادامه داد از يکی از فرماندهان سپاه شنيدم که رئيس آمريکايی ها گفته بود بچه ها فرار کنيد که حسنی اومد، منم داد زدم اگر مرديد بياييد اين طرف مرز مانتو بالای زانو بپوشيد! آقا گفتند، آفرين بارک الله! فکر کردم آقا شوخی ميکنند اما ديدم نخير خيلی جدی هستند.
به خود گفتم رهبر که اين است الزاما امام جمعه هم حسنی است!