دوشنبه 20 آذر 1385

خاطرات من و آقا، بخش چهاردهم، اسد مذنبی

سه شنبه ۳ تير ماه ۸۲

مديران و صاحبان واحدهای توليدی و صنعتی«شرف»ياب شدند! آقا فرمودند سعی کنيد توليد ان ـ بوه بشود و اضافه کردند به قوه قضائيه نيز دستور داده ايم در مورد پول چايی زياد سخت نگيرند چون همه بايد خودکفا باشند و خودکفايی شرط اصلی استقلال است و ادامه دادند در مرتبه دوم سعی در جذب سرمايه داران خارجی داشته باشيد و البته نه هر سرمايه داری بلکه سرمايه داران مومن و معتقد به ولايت فقيه در آمريکا و اروپا و کانادا پيدا کنيد و مملکت را دو دستی به آنها بدهيد تا حاضر شوند در کشور ما سرمايه گذاری کنند و ضمنا تبليغات را نيز فراموش نکنيد چون اهميتش از توليد کمتر نيست و گفتند حتی مرغ نيز وقتی ميخواهد تخم بگذارد اين قدر قدقد ميکند تا صاحبش بداند که در حال توليد است. يکی بلند داد زد تکبير! گفتم خفه!
جمعيت که برای تکبير خيز برداشته بود از ترس ساکت شد. وقتی تنها شديم آقا فرمودند چرا اجازه ندادی تکبير بگويند، عرض کردم ميخواستند ما را دست بيندازند زيرا قدقد مرغ که تکبير لازم ندارد! آقا قاه قاه خنديدند و ريسه رفتند.


چهارشنبه ۴ تير ماه ۸۲

آقا فرمودند دستور بدهيد چند تايی از تظاهرکنندگان را اعدام کنند. و اضافه کردند ميخواهيم نسق بگيريم! گفتم جورواجور گرفته اند کداميک را اعدام کنيم؟! آقا اول گفتند درهم اعدام کنيد زيرا تبعيض در اسلام حرام است اما بعدا نظرشان را عوض کردند و فرمودند آنهايی که خواهان اعدام ما شده اند را اعدام کنيد. جسارت به خرج داده و گفتم مثل اين که شصت ميليون خواهان اعدام ماست! آقا پرسيدند راست ميگويی و بدون اين که منتظر جواب من باشد گفتند دستور بدهيد هر شصت ميليون را اعدام کنند پرسيدم شوخی ميفرماييد آقا با تحکم گفتند نخير! گفتم آن وقت کی مملکت را بچرخاند؟ آقا خيلی جدی فرمودند امدادهای غيبی! فهميدم جنس ديشبی خيلی اعلا بوده.


پنجشنبه ۵ تير ماه ۸۲

آقا با وسواس استکان چايی را سر کشيدند و گفتند بايد مواظب باشيم استکان زهر نباشد و پرسيدند چرا ما اينقدر دشمن داريم؟! عرض کردم مردان بزرگ هميشه دشمنان بی شمار دارند! آقا با خوشحالی گفتند عجب، من خيال ميکردم از روی حسادت است و ادامه دادند واقعا اگر درايت ما نبود دشمن مملکت را يک لقمه چپ کرده بود و ايرانی ها به عوض اين که به دشمن، دشمنی بورزند کينه ما را به دل گرفته اند و خيال ميکنند ما کم بی عرضه هستيم و به اندازه دشمن هم درايت نداريم!
گفتم خيلی ببخشيد اکبرشاه قبل از ما و دشمن مملکت را دو لقمه چپ و راست کرده چون به هر کارخانه ای ميگوييم چرا سهم امام نميدهيد ميگويند برويد پيش اکبرشاه! آقا با اشاره به بساط فرمودند، خودی ها از سرگرمی ما سوءاستفاده کرده اند!

شنبه ۲۱ تير ماه ۸۲

«شرف» يابی! کارهای فوری را به عرض رساندم و همچنين برنامه سفر آينده خودم به گينه بی صاحاب و ماداگاسکار و کشور بنين و ملتزمين رکاب را.
گفتم در سفر بنين هیأت مطلعی مرکب از روضه خوانان و تعزيه گردانان و مداحان و متخصصان صيغه و همچنين وزير ذبح اسلامی مخصوصا ناصر شيون، احمد زاری وزير گريه و يک عده کارشناس وام بلاعوض بايد همراه باشند.
آقا فرمودند اين خرها چه فايده ای دارند؟! عرض کردم خيلی عالی عرعر ميکنند ولی به هر حال وجودشان الزامی است. آقا فرمودند وجودشان برای مفت خوری الزامی است! گفتم اينها ستون های ولايت هستند. آقا فرمودند پس بی جهت نيست که ولايت ما هر روز لرزان تر ميشود!


يکشنبه ۲۲ تير ماه ۸۲

خدايا امشب چه شب بدی است. ملاحضرت صغرا امشب از تعطيلات تابستانی اروپا بر ميگردند. خودم شخصا به فرودگاه رفتم. بدون حجاب اسلامی و با يک مانتوی چاک دار چسبان بالای زانو از هواپيما پياده شدند. خدای من نزديک بود ديوانه شوم. گفتم اين چه کاريست، سرکار، صبيه مقام شامخ ولايت هستيد پس چادرت کو؟! خنديد و گفت اوه توی ساحل نيس با بيکينی قدم ميزدم. داشتم سکته ميکردم. توی دلم گفتم خدا کند روزنامه های فرانسوی عکسی از ايشان با لباس شنا برنداشته باشند چون آبروی ولی امر مسلمين جهان بر باد خواهد رفت. گفتم مگر تو فائزه هستی و با محبت پدرانه ای ادامه دادم، چرا در مصاحبه با اکسپرس گفته ای که از چادر بيزاری. تو بايد الگوی يک زن باحجاب باشی؟ خنده ای کرد و گفت خب بيزارم ديگه و ادامه داد مرده شور اين الگوی شما را ببرند!
ناگهان سيگاری آتش زد. بوی تند ماری جوانا پخش شد توی ماشين. گفتم دخترم اين چه کاريه؟ گفت چرا بابا هر روز ميکشه؟! گفتم چيزی که مقام ولايت ميکشند برای استخوان درد و سرماخوردگی ست. جواب داد خب من هم برای ماساژ درد ميکشم. پک محکمی به سيگاری زد و گفت دوست پسر هيپی ام فردا وارد ميشود دستور بدهيد احترامش بگذارند. کنترلم را از دست دادم و گفتم تحمل اين يک قلم جنس را نخواهم کرد و با اردنگی برش ميگردانم!
روسری اش را برداشت و فرياد زد، جرأت داری بهش دست بزن پدرت را در ميآورم! در مقابل اين همه زيبايی و شاهکار خلقت زبانم بند آمد.
چه کنم به هر حال من هم جزو طبقه ملايان هستم


دوشنبه ۲۳ تير ماه ۸۲

ولی امر مسلمين بسيار ناراحت و پکر بودند. حدس زدم از دست دانشجويان و شعارهايشان دلخورند. گفتم چند روز قبل به قرارگاه ثارالله يعنی همانجايی که دانشجويان و جوانان معترض زندانی هستند رفتم و يک فيلم قشنگی بازی کردم. اولش داد و بيداد راه انداختم که چرا اين بلاها را سر اينها آورده ايد. گفتند چون به مقام رهبری توهين کرده اند. گفتم ولی مقام رهبری راضی به اين کارها نيستند. بعد دستور دادم برايشان چلوکباب کوبيده سفارش بدهند. غذايشان که تمام شد گفتم بگوييد کوبيده ها از پشگل الاغ مقام رهبری درست شده بود! وقتی اين را فهميدند دل درد شديدی گرفتند و شروع کردند به استفراغ! آقا قاه قاه خنديدند و در حال سکسکه فرمودند، سزای توهين به مقام ولايت همين است و بلافاصله پرسيدند راستی ياد الاغ ما کردی، خيلی وقت است«شرف»ياب نشده. گفتم هميشه وقتی مرا ميبيند ميگويد بوی رهبر ميدهی. البته تقاضای«شرف»يابی دارد ولی من توجهی نميکنم! آقا فرمودند مگر الاغ نبايد«شرف»ياب شود؟! گفتم تا وقتی چموشی ميکند خير!


سه شنبه ۲۴ تير ماه ۸۲

هنگام صبحانه«شرف»ياب شدم. آقا کله پاچه ميل ميفرمودند. منتظر ماندم تا از کار«کله» و «پاچه» فارغ شوند. آقا همانطور که محکم به کله ميکوبيدند گفتند بنال! اما بلافاصله فرمودند نميدانم چرا گوسفندان اين مملکت مغز ندارند؟! گفتم تنشان به تن برخی عقلای مملکت خورده؟ آقا اخم کردند، فهميدم خوششان نيامد. نيم ساعتی هم ملاگهر رمضان و ملادخت سکينه و ملاحضرت صغرا و امامبانو آمدند. ملاگهر رمضان با گربه ها به صورت خشنی بازی ميکرد و به صورت آنها چنگول ميکشيد و گربه ها از ترس آقا فقط به ميوميو کردن اکتفا مينمودند. آقا خيلی کيف کردند و فرمودند بچه شجاع و خشنی است به درد رهبری اين مملکت ميخورد! گفتم مگر قرار است رهبری هم موروثی بشود؟! آقا خنديدند و گفتند مگر ما از کيم ايل سونگ و حافظ اسد کمتريم و يا خيال کرده ای ما کم بی عرضه ايم؟! توی دلم گفتم مگر از روی نعش اکبرشاه رد بشوی!

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


چهارشنبه ۲۵ تير ماه ۸۲

عرض کردم اوضاع تونی بلر خيلی خراب است به دروغگويی متهم شده و مردم به وی بسيار بی اعتماد شده اند. آقا پک محکمی به وافور زدند و فرمودند خاک توی ملاجشان، مرده شور اين دمکراسی شان را ببرد، پز عالی و جيب خالی! بايد از ما ياد بگيرند چون يکهزارم دمکراسی انگليس در اين مملکت موجود نيست آن وقت اعتماد مردم روز به روز به ما بيشتر ميشود!
عرض کردم مردم به شما اعتقاد قلبی و قبلی دارند زيرا قلب شما بسيار پاک است. آقا از روی قبای مبارک دستی به قلبشان کشيدند و گفتند راست ميگويی عين ساعت کار ميکند!
و در حالی که به مخده لم ميدادند گفتند بايد به اين آقای جک استرا ميگفتی ادعايتان گوش ملکه را کر کرده اما از پس مجلس عوام بر نميآييد، بياييد اينجا و ببينيد ما چه بر سر مجلس عوام آورده ايم و تازه اگر صاحب دمکراسی و مخلفاتش بوديم آن وقت معلوم نبود چکار ميکرديم! عرض کردم حق با مقام رهبری ست زيرا در حال حاضر که دنيا ما را به رسميت نميشناسد شما ولی امر مسلمين جهان هستيد وای به روزی که دنيا ما را قبول داشته باشد! آقا خنده مليحی کردند و گفتند پدرسوخته معلوم ميشود ما را گرفته ای ها...

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/32370

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'خاطرات من و آقا، بخش چهاردهم، اسد مذنبی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016