دوشنبه 27 آذر 1385

خاطرات من و آقا، بخش پانزدهم، اسد مذنبی

پنجشنبه ۲۶ تير ماه ۸۲

کله سحر«شرف»ياب شدم! آقا دستور دادند شله زرد آوردند. فرمودند بخور نذری ست. گفتم قبول باشد اينشاءالله. آقا فرمودند باز که مزخرف گفتی، آخه تو کی ميخواهی آدم بشوی و داد زد مرتيکه تو هنوز پس از سالها نوکری ما متوجه نشده ای که وقتی ولی امر مسلمين جهان نذر ميکند حتما قبول خواهد شد؟! سکوت کردم و فهميدم هيجده تير خيلی حال آقا را گرفته. عجب مملکتی داريم. در جاهای ديگر بحران های اجتماعی را کارشناسان حل ميکنند در مملکت ما شله زرد نذری!


جمعه ۲۷ تير ماه ۸۲

امروز از گرمای هوا کاسته شد و خيلی عالی بود. فوری رفتم به مانژ خرسواری گلاب دره. دلم برای الاغکم که حالا برای خود خری شده، تنگ شده بود. دو ساعتی خرسواری کردم. خيلی کيف دارد فقط نميدانم با اين شورش ها و اعتصابات دوباره مجبور خواهيم شد به جای ضد گلوله خرسوار شويم يا خير!
ناراحتی خيال داشتم که نکند سليمان الغيث از روسای القاعده دير بيايد و آقا معطل و خمار شوند. تيمسار غضنفر را فرستاده بودم استقبالش.
فرد مورد اعتمادی است از زمان فعلگی با هم دوست هستيم. چند محافظ و خدمتکار کودن هم گذاشته بودم تا سليمان الغيث را نشناسند.
بعضی وقت ها کودن ها خيلی به درد ميخورند. قرار بود سليمان ديشب از راه کويته پاکستان با قاطر برسد اما به علت بارندگی با چند ساعت تاخير رسيده بود. آقا حسابی خمار شده بودند ولی در عوض سليمان با جنس های درجه يک اهدايی ملاعمر تلافی کرده بود. روی الاغ، موبايلم زنگ خورد. آقا دستور فرمودند فورا به کاخ جماران بروم و «شرف»ياب شوم. هول شدم نفهميدم با الاغ«شرف»ياب شوم يا خير! تازگی خيلی خنگ شده ام چون يادم رفته که مدتهاست الاغ«شرف»ياب نميشود!


شنبه ۲۵ مرداد ماه ۸۲

رئيس قوه قضائيه "شرف ياب"! شد. در حالی که به سختی فارسی حرف ميزد از برنامه های جديد قوه قضائيه سخن گفت و اضافه کرد که به ايشان از خراسان دستور داده اند کلک نويسنده ها را بکنند و از آقا پرسيدند اين نويسنده ها کارشان چيه؟ پخی زدم زير خنده. آقا محکم با آرنج کوبيد به دنده هايم. به روی خودش نياورد و گفت بی سر و صدا چندين نفر را اعدام کردی! آقا فرمودند ما ميخواستيم نسق بگيريم، آن وقت شما بی سر و صدا اعدام کرده ايد. جواب داد جبران ميکنی اين دفعه چند نفر را با ساز و دهل اعدام ميکنی! گفتم مواظب باشيد از دانشجويان کسی اعدام نشود. رئيس قوه قضائيه جواب داد ولله در شرع انور تبعيض حرام بودی و ما هم درهم اعدام کردی و با افتخار گفت دنيا جذب شيوه قضايی جنابعالی يعنی بنده شدی. خنديدم و گفتم عجب دنيايی! آقا با عصبانيت گفت کجاش خنده دار بود؟ وقتی تنها شديم گفتم اقلا يک نفر را بگذاريد که فارسی سرش بشود و بداند محکومين چه ميگويند. آقا به تندی گفت محکوم چه حقی داره که حرف بزنه و در ثانی در کار قضا عربی به درد ميخورد نه فارسی و همينقدر که زحمت کشيده دنيا را شيفته قضاوت ما نموده بايد ممنونش باشيم. گفتم کجای کار هستيد مگر نديديد چطور از سلطان خراسان تعريف ميکرد. آقا با افسردگی گفت راست ميگويی چون نه وقت آمدن و نه هنگام رفتن دست ما را نبوسيد!


يکشنبه ۲۶ مرداد ماه ۸۲

عرض کردم ديشب با رئيس ستاد ارتش پاکستان صحبت از پيشرفتهای کشور بود و تيمسار جلودار زاده (اصغر لبوئی) گاف بزرگی کرد و گفت دليل اين پيشرفت ها اين است که ما بی نهايت از آقا ميترسيم چون اگر خطايی بکنيم کاری ميکنند که کفتر و کلاغ نيز به ما سلام و عليک نکنند! آقا فرمودند دم اصغر لبوئی گرم! بيخود شماها آويزان اين درس خوانده ها شده ايد مملکت را بايد دو دستی بدهيم به همين پابرهنه ها! گفتم ولی اقلا جلو خارجی ها بايد تظاهر به وطن پرستی بکنند! آقا گفت اولا وطن پرستی کار حيوانات است، دوما طرف پاکستانی بوده نه خارجی، سوما مخصوصا بايد جلو خارجی ها از اين تيکه ها بيايند تا از ما حساب ببرند چون قرار نيست فقط ايرانی ها از ما بترسند، دنيا بايد مثل سگ از ولی امر مسلمين جهان بترسد! به خود گفتم عجب دنيايی!


دوشنبه ۲۷ مرداد ماه ۸۲

امروز به دستور آقا با يکی از مجلسيان که هم شريک دزد است و هم رفيق قافله ملاقات کردم. گفتم آقا پيغام داده اند که ميخواهيم بين شما و شورای نگهبان واسطه بشويم. طرف که درسش را خوب بلد بود گفت چه کشکی چه مجلسی، نماينده ای که جرات حرف زدن ندارد به چه دردی ميخورد! در کشورهای ديگر نماينده ها از روی فرش قرمز رد ميشوند اما نماينده های ما جرأت ندارند پا روی خط قرمز بگذارند. دائما بايد تعريف و تمجيد بکنيم، پلو و چلويی هم که در کار نيست و اضافه کرد به آقا بگو يا مجلس را به توپ ببند يا درش بنويس "معاونت حقوقی مجمع تشخيص مصلحت"! گفتم تقصير خودتان است که پايتان را از گليم تان درازتر کرده ايد. طرف گفت اينقدر سر و ته گليم مجلس را بريده اند که اگر رويش بنشينيم باز هم پايمان درازتر از گليم است. گفتم چرا جلو نطق قبل از دستور را نميگيريد و چرا نميگوييد بعد از دستور نطق بکنند؟ گفت آن وقت کسی به ما رای نميدهد. گفتم خيالت راحت باشد آقا همانطور که پدر عروسشان را از جعبه جادو بيرون آوردند خودی ها را نيز ميتوانند نماينده بکنند. طرف با خوشحالی گفت به جون خودت فقط ميخواستم مطمئن بشوم و همين حرف را از دهنت بشنوم، به آقا بگو خيالت راحت باشد! گفتم حالا که خيالت راحت شد بيا تا ليست مجلس هفتم را نشانت بدهم. طرف که شاخ درآورده بود شروع کرد به بوسيدن دستهايم!


سه شنبه ۲۸ مرداد ماه ۸۲

رئيس شورای نگهبان و دو تن از خواص "شرف" ياب شدند. رئيس شورا گفت طبق توافق لوايح را درهم رد کرديم! عرض کردم فله ای رد کرده اند. آقا به تندی گفت احتياجی به ترجمه نبود. رئيس شورا گفت به شازده بگوييد مخارج ما را زياد کند و با اشاره به بساط گفتند هزينه ما زياد است. آقا گفت شازده ميگفت مخارج شورای نگهبان از دولت و رياست جمهوری هم بيشتره. يکی از خواص گفت مثل اينکه ميخواد از جيبش بده! رئيس با اشاره به آقا گفت نخير از جيب خليفه ميبخشه و سه نفری هر و هر خنديدند.
گفتم ملت به نان شب محتاج است. آقا داد زد خفه ميشی يا با انبر بزنم توی ملاجت. رئيس شورا ليستی از جيب عبايش درآورد و داد به آقا و گفت اين هم ليست اعضای مجلس هفتم سهميه شما و دانشگاه امام صادق و شرکت آستان قدس طبسی محفوظ است. آقا گفت پس "جمعيت مختلفه" چی؟ رئيس گفت جزو سهميه شماست! آقا پرسيدند انتخاباتش کی برگزار ميشود! رئيس جواب داد روز عاشورا! آقا سئوال کردند چرا روز عاشورا؟! رئيس گفت برای اينکه بتونيم خوب چربش کنيم و هر طور دلمان خواست سر امام را ببريم! به خود گفتم ما کلی پول به رسانه های خارجی ميدهيم که بگويند در مملکت امام زمان انتخابات آزاد است اما آيا واقعا خارجی ها فريب ما را ميخورند؟


چهارشنبه ۲۹ مرداد ماه ۸۲

ديشب ميهمانی خداحافظی ناصر شيون احمدزاری رئيس جمهوری گينه بی صاحاب بود. بنده خدا دو لپی ميخورد و با هر لقمه يک ليوان دوغ ميرفت بالا!
آقا هم چند آروغ جانانه زدند. رئيس جمهور گينه بی صاحاب گفت چقدر صدای آقا قشنگ است. خواستم بزنم پس گردنش که آقا فرمودند چه ميگويد؟ عرض کردم ميگويد آقا خيلی صدای خوبی دارد! خاطر مبارک آقا مفرح شد. گفتم به خيالم ما را دست انداخته! آقا گفت تو چقدر فکرت خراب است. بنده خدا دارد تعريف ما را ميکند! گفتم آخه مگر آروغ هم . . . رئيس جمهور گينه بی صاحاب حرفم را قطع کرد و گفت از فردا دستور ميدهيم همه از آقا تقليد کنند و آروغ بزنند. وقتی ترجمه کردم آقا کيف کردند و گفتند بگوييد به جای آروغ دستور بدهند عکس ما را بر در و ديوار شهرهايشان بزنند!
گفتم آنها شهری به آن صورت ندارند و مملکتشان همه اش درخت و حالت جنگلی دارد. آقا پرسيدند اصلا گينه بی صاحاب کجا هست و ادامه دادند بگوييد عکسهای ما را بر درختها آويزان کنند! وقتی تنها شديم آقا با دلخوری گفتند ايرانی ها بايد از خارجی ها ياد بگيرند، اينها آروغ ما را روی دست ميبرند آن وقت ايرانيها در خيابان عليه ما شعارهای نامطبوع ميدهند! گفتم اگر به ايرانی ها هم ميداديم . . . آقا داد زد خفه!

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


پنجشنبه ۳۰ مرداد ماه ۸۲

"شرف" يابی! آقا پرسيدند توی اين مملکت چه خبره که همه جفتک ميزنند و اضافه کردند که احتمالا گوشتهای فاسد وارداتی، آلوده به جنون خری بوده اند نه جنون گاوی. گفتم آردهای آلوده چی؟ آقا گفتند شايد منظورت اورانيوم های آلوده باشد گفتم اون که هيچی چون قديمی شده. منظورم نشئه جات آلوده است. چون چندين هزار اصغری به درجه رفيع شهادت نائل آمده اند. آقا با تمسخر پرسيدند اينها را کی وارد ميکند؟ گفتم "اجنه"! آقا قاه قاه خنديدند و گفتند اين آقازاده ها برخلاف پدرانشان که بسيار خنگ هستند خيلی مخشان کار ميکند و فرمودند بهترين راه از بين بردن ايرانی ها واردات همين اقلام مسموم است چون به عقل جن هم نميرسد که کار ما بوده و اضافه کردند: خيال ميکنی ما کم بی عرضه هستيم! گفتم هر کس هم پيگير بشود ترمزش پاره شده و از جاده چالوس از حاکميت خارج ميشود. آقا قهقهه بلندی سر دادند. تعجب کردم چون تا حالا نديده بودم يک ولی فقيه اينطور جلف و غيراسلامی بخندد!

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/32403

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'خاطرات من و آقا، بخش پانزدهم، اسد مذنبی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016