دوشنبه ۱۹ آبان ماه ۸۲
فرماندهان سپاه«شرف» ياب شدند! آقا دستور دادند زير استعفانامه هايشان بنويسيد موافقت شد. و فرمودند يادتان نرود از مقام خود استعفا داده ايد اما هنوز رسما سرباز مقام ولايت هستيد. يکی از آنها گفت هدف ما اينست که مجلس هفتم را به تبعيت از شما«يکدست» کنيم. آقا فرمودند بارک الله و دو ريالی نيافتاد شان. وقتی تنها شديم آقا فرمودند ميخواهيم دوباره مجلس خبرگان را در رأس امور قرار دهيم چون احتمال اين که رهبر ديگری را کشف و ضبط کنند بسيار زياد است. گفتم اگر شورای نگهبان اجازه بدهد و از کجا معلوم همين سربازان گمنام ولايت که امشب پای شما را بوسيدند فردا شب پای اکبرشاه و شورای نگهبان را نبوسند؟!
آقا پرسيدند مثلا چه عذر شرعی ميتوانند بگيرند؟ گفتم هيچی، ميگويند«يکدستی» خلاف شرع انور است! آقا به دست مبارکشان نگاه کردند و فرمودند در کتب احاديث بگرديد شايد حديثی پيدا کنيد که يکدستی را موهبتی الهی بخواند! گفتم نباشد هم جعل ميکنيم. آقا گفتند هر خاکی ميخواهی به سر خودت بريز فقط بجنب.
رفتم به سراغ علمای خودی و جعل حديث! گفتم خدا آخر و عاقبت ما را بخير بگرداند.
سه شنبه ۲۰ آبان ماه ۸۲
«شرف» يابی! سينی بزرگی توسط جان برکفان امام غايب نهاده شد وسط مجلس و به دنبال آن سران اصلی نظام وارد شدند. آقا از سينی پرسيدند. سلطان خراسان گفت، هديه آژانس بين المللی انرژی اتمی است. وسط سينی جام زرينی بود و دور تا دورش را گلبرگ های گل محمدی ريخته و رويش را روبان سياهی کشيده بودند و مقداری باسلق و نقل و نبات هم در اطراف جام پخش شده بود. اکبرشاه به طعنه گفت غم آخرتان باشد اينشاالله! آقا دندان قروچه کردند و خود را به نشنيدن زدند و در حالی که بلند ميشدند گفتند من با اجازه شما ميروم زود برميگردم. رئيس دانشگاه امام صادق گفت، کارتان را بگذاريد برای بعد! آقا فرمودند ده دقيقه بيشتر طول نميکشد، الان برميگردم و به طرف در اتاق به راه افتادند. با اشاره سلطان خراسان چند سرباز گمنام راه را بر آقا سد کردند. آقا گفتند به جوانی من رحم کنيد! اکبرشاه گفت جوانی ماها در مقابل جوانی«نظام» چه ارزشی دارد! يکی گفت چند تا حب سناتوری بيندازيد توی جام! جسارتا عرض کردم، جام زهر خودش تلخ است، تلخترش نفرماييد. سلطان خراسان با قيچی روبان سياه روی جام را پاره کرد و همگی صلوات فرستادند. به دستور حضرات چند سرباز گمنام دست و پای آقا را گرفتند و اکبرشاه جام را گذاشت دم دهان آقا و گفت به زبان خوش ميگويم دهانت را باز کن! آقا فرياد زدند، اين به حضرت امام هم جام زهر خوراند! به زور دهان آقا را باز کردند و جام زهر را خالی نمودند توی دهان مبارکشان!
خيلی ترسيدم و به خود گفتم عجب نظامی داريم چون هيچ احدی در اين نظام در امان نيست، بيچاره سعيد امامی اين را نفهميد و مرد!
شنبه ۱۲ بهمن ماه ۸۲
با عجله "شرف" ياب شدم. کارهای مهمی بود که بايد به عرض مبارک ملاکانه ميرساندم. اما بنازم به قدرت خارق العاده و فولادين آقا! مملکت را دارد آب ميبرد اما آقا بی خيال به مخده تکيه داده و مشغول مکيفات بودند. عرض کردم قرار است با وليعهد انگليس ملاقات بنمايم. فرمودند فقط يادتان نرود به ايشان اطمينان بدهيد که آب از آب تکان نخواهد خورد و با اشاره به خودشان ادامه دادند، بگوييد اگر علی ساربان است ميداند شتر را کجا بخواباند! بی اختيار گفتم: بغل منقل! از حرف زدن خودم سخت پشيمان شدم ولی خيلی دير شده بود چون آقا چايی داغ را حواله صورتم کرد. از شدت درد جيغ زدم و فرار را بر قرار ترجيح دادم!
يکشنبه ۱۳ بهمن ماه ۸۲
پرنس چارلز را به حضور پذيرفتم! يعنی ايشان مرا به حضور پذيرفتند. چايی قندپهلو سفارش دادم و پرسيدم با دود و دم ميانه ای داريد يا خير؟ گفت هر چيزی که تقويت کننده قوه باه باشد مثمرالثمر است و به طعنه ادامه داد که در مملکت امام زمان وفور نعمت است پس چرا مردم مينالند!
اين شعر را برايش خواندم:
نعمت دهر اگر چه بسيار است نعمتی بهتر از رفيق کجاست
گفت اين سفر برای خانواده ما بسيار گران تمام شد و مطبوعات انگليس پدر ما را درآوردند. گفتم پس خيلی بر ما منت گذاشته ايد؟ گفت بايد از بم سپاسگزار باشيم. گفتم ما هميشه مديون مردگان هستيم و هر چه داريم از آنهاست! و اضافه کردم اگر اجازه بدهيد جناب شاهرودی را بفرستم تا ادبشان کند! گفت شاهرودی فقط فحش خور است چون احکام از جای ديگری ميآيد. فهميدم از همه چيز خبر دارند و بی سبب نيست که همه اهل ولايت در همسايگی کاخ باکينگهام دفتر و دستک دارند و حتی وقتی زير فشار مجلس آقا تصميم به چوب و فلک مصاحب نيک براون گرفت، از امدادهای غيبی ندا آمد که بشين سر جات! چارلز گفت به آقا سفارش کنيد که جمهوری نيم بند را به ظاهر هم که شده حفظ بکنيد حالا ميخواهد کودتای پارلمانی بکند يا جام زهر را بالا برود خود داند چون اين جورج باقر بوش عقلش پارسنگ بر ميدارد و ممکن است بهانه اورانيوم را با انتخابات مجلس اشتباه بگيرد و دردسر درست کند. گفتم با اين تفاصيل فردا در مجلس "عوام" هوار نزنند که اين "جمهوری اسلامی قلابی"است. گفت مطمئن باشيد کسی به "عوام" اهميت نميدهد! هنگام رفتن گفت والده پيغام داده به آقا بگوييد اينقدر پرت و پلا نگويد! ديدم به اين يکی نميشود حرفی زد. عرض کردم اين هم عوارض جانبی همان داروی قوه باه است! جناب پرنس قاه قاه خنديد و گفت آقا قوه جاه را با باه عوضی گرفته و دو مرتبه غش غش خنديد. تا به حال نديده بودم که يک انگليسی با دست و دلبازی تمام بخندد!
دوشنبه ۱۴ بهمن ۸۲
مشروح مذاکرات خود با پرنس چارلز را به سمع مبارک ملاکانه رساندم. آقا مثل خر کيف کردند و فرمودند معلوم ميشود بسيار با درايت عمل ميکنيم که اعمالمان مورد تاييد ملکه شوکت پناه سرکار علی زابت ثانی قرار گرفته است! به بساط اشاره ای کردم و گفتم واقعا که از اين با درايت تر نميشود! آقا از کوره در رفتند و پرسيدند مثل اينکه دوباره تنت ميخاره!؟
از ترس موضوع را عوض کردم و گفتم پرنس چارلز ميگفت باکينگهام مايل است آقا سلطنت بکند نه حکومت! آقا به روی خودشان نياوردند و فرمودند نگفتند با خاتمی درباره چه موضوعاتی مذاکره کرده اند؟ عرض کردم چرا. گفتند به خاتمی به صراحت گفته ايم اصلاح طلب هستی باش فقط آقا را تنها نگذاريد و هوای نظام را داشته باشيد چون نظام يعنی آقا و آقا يعنی نظام! آقا کيف کردند و گفتند ميدانستم از جای ديگری به ايشان فشار آمده ولی نميدانستم با يکذره فشار اينقدر جا ميزند. عرض کردم معلوم ميشود به تجربه دريافته که انتخابی مثل بچه نماندنی است اما انتصابی مادام العمر است.
نميدانستم چطور پيغام ملکه شوکت پناه را به آقا بگويم. بالاخره دل به دريا زدم، آيت الکرسی خواندم و آهسته آهسته به سمت در خروجی بيت رفتم و عرض کردم، ضمنا پرنس چارلز گفتند والده پيغام داده اند که به آقا بگوييد پرت و پلا کمتر بگويد و بلافاصله زدم به چاک. فقط شنيدم آقا داد ميزند نمک به حرام مگر به چنگم نيفتی، حالا ديگه واسه من سوسه ميايی.
اين شعر ظهير فارابی يادم آمد:
به زاد و راحله ماندن طريق رهرو نيست
هميشه سختی ره بر خر گرانبار است
سه شنبه ۱۵ بهمن ماه ۸۲
«شرف» يابی امروز موقوف شد. در منزل مراجعين را پذيرفتم. از دست فک و فاميل دور و نزديک خسته شده ام. يکی پسر جوان و خوش قيافه اش را آورده که او را نماينده مجلس بکن! با خنده گفتم ميفرستاديش هنرپيشه بشود و پرسيدم چند کلاس سواد دارد. گفت چهار کلاس اکابر رفته! گفتم اخوی در مجلس بايد بتواند حرف بزند و تصميم گيری بکند! گفت حرف زدن بلد نيست ولی بعد از دستور خوب نطق ميکند. گفتم عموجان نميشود ولی کار ديگری برايش دست و پا ميکنم. يکی ديگر جوان درشت اندامش را آورده که او را دالون دار مجلس بکنيد! گفتم اخوی اصلا ميدانی مجلس يعنی چه؟! گفت مگه «مجلس عزاداری» تشکيل نميدهيد؟! اصغر لبويی خلبان هليکوپتر آقا يک دوجين اعوان و انصارش را آورده بود که اينها را ملاتور(سناتور) انتصابی مجلس بکنيد. همه را به زور پس گردنی بيرون کردم چون آقا تلفن کردند و پرسيدند پس اين مهمانهای صيغه ای چه شدند؟ عرض کردم امروز صبح از سوريه آمده اند، منتظر اوامر ملاکانه بودم! گفتند فوری«شرف» ياب شوند. دو تا بودند يکی سهم خودم شد دومی را فرستادم «شرف» ياب شود!
اين هم کار ما آخر عمری! به ياد اين شعر خواجه شيراز افتادم
گر شوند اگه از انديشه ما مغ بسيجيان(۱)
بعد از اين خرقه صوفی به گرو نستانند
۱ــ در اصل مغ بچگان بوده که علمدار آن را تغيير داده است!
چهارشنبه ۱۶ بهمن ماه ۸۲
ليست تکميل شده مجلس هفتم را تقديم آقا کردم. توشيح فرمودند. فرمودند آرا کجاست؟ گفتم برادران جان بر کف مشغول حمل آنها به ستادهای انتصاباتی هستند. گفت مواظب باش اين حرف را جای ديگری تکرار نکنی. پرسيدند چند ميليون رای آورده ايد؟ گفتم چهل و اندی ميليون! آقا داد زدند مگر نگفتم فقط چهل ميليون باشد نه يک رای کمتر نه يک رای بيشتر. گفتم اطاعت ميشود اضافی ها را ميسوزانيم. فرمودند به ستاد کودتا تلفن کن و به برادران «رشيد جانی» بگو با ساز و دهل در صدا و سيما اعلام بکنند که چهل ميليون نفر در انتخابات شرکت کرده اند! گفتم قربان انتخابات چهار روز ديگر است چطور امکان دارد چنين کاری بکنيم آقا داد زدند مرتيکه روی حرف من حرف نزن. به ياد حرف پرنس چارلز افتادم که گفته بود وقتی قوه جاه با قوه باه مخلوط شود معجونی از اين بهتر به دست نمی آيد.
هر کس به قدر همت خود خانه ساخته
بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته
پنجشنبه ۱۷ بهمن ماه ۸۲
صبح زود سربينه حمام«شرف»ياب شدم! عرض کردم سفير جديد تربکستان و دالون دار دومای روسيه و آبدارچی کاخ اليزه اجازه«شرف» يابی دارند. فرمودند سفير تربکستان بگوييد بيايد همين جا استوارنامه تقديم کند. آبدارچی کاخ اليزه را بفرستيد پيش حسن آقا(روحانی) چون ميزبان ايشان در پاريس بوده آن يکی را دست به سر کنيد وقت نداريم! سفير جديد تربکستان استوارنامه خود را به حمامی تقديم کردند.
تيمسار اسمال پلنگ، حمامی آقا لنگی به کمرش بسته و جناب سفير در خزينه حمام «شرف»ياب شد و به دستور آقا سردار اکبر کيسه کش شروع کرد به مشت و مال سفير! سفير از من پرسيد اين اعمال شاقه جزو رسم و رسوم«شرف» يابی شماست؟! جواب دادم به اين ميگويند اسلاميک ماساژ! بحمدالله از برکت وجود آقا لنگی و حمامی و کيسه کش همگی تيمسار و سرلشکر شده اند، بنازم به اين جندالله!