جمعه 15 دي 1385

خاطرات من و آقا، بخش نوزدهم، اسد مذنبی

شنبه ۲۰ تير ماه ۸۳

طبيب چينی آقا را چند ساعت تمام معاينه علاينه کردند و حسابی مقام ولايت را مشت و مال دادند و پرسيدند اگر از نظر شما اشکالی ندارد دستور بدهيد چند سيمين بدن چينی آقا را هر روزه مشت و مال مفصل بدهند. گفتم به جای سيمين بدنان بگوييد چند ماساژور مرد بيايند. آقا با حال زار خطاب به من داد زدند خفه شو مرتيکه ما به همه محرم هستيم. طبيب چينی در خاتمه گفتند يک نسخه ميپيچم، درست کنيد صبح و ظهر و نصف شب بدهيد آقا ميل کنند.


يکشنبه ۲۱ تير ماه ۸۳

نسخه چينی را دادم مترجم ترجمه کرد. بيست گرم طيب السنبل مراکشی، هشتاد‌ گرم گل چای دارجلينگ هندی، پنجاه گرم گرده گل شنبليله بلغاری با صد عدد مورچه نر مخلوط شود. زدم توی سرم و گفتم گل و گياه را ميشود تهيه کرد، مورچه نر را از کجا گير بياوريم. بلند ‌گفتم عجب خاکی به سرمان شد. فورا فرستادم دنبال چند زيست شناس و جانورشناس سرشناس خدانشناس مشهور، جواب دادند که هنوز علم زيست شناسی نتوانسته جنسيت مورچه را مشخص کند. يکی گفت از امت هميشه در صحنه کمک بگيريد. گفتم از تمام رسانه ها اعلام کنند که هر کس بتواند صد عدد مورچه نر بياورد صد ميليون تومان جايزه دريافت خواهد کرد. هنوز يک ساعت نگذشته بود هزاران نفر جلو بيت آقا صف کشيدند. آقا با آه و ناله گفتند خودت شخصا بر کار مورچه ها نظارت کن، يک وقت خدای ناکرده کار دستمان ندهند. همه ادعا ميکردند که مورچه هايشان نر است ولی دليلی قانع کننده نداشتند. يکی گفت خودم ديدم که اين مورچه ها هيز هستند و دنبال ماده ها راه افتاده اند، گفتم مورچه ها همه دنبال هم راه ميافتند. ديگری ميگفت اين مورچه ها مخصوص حمل بار هستند پس نر ميباشند، گفتم، مورچه ها با همديگر همکاری و تعاون دارند و اين دليل نميشود. تا پاسی از شب بيش از يک ميليون مورچه دريافت کرديم ولی چون در نر بودن آنها شک داشتيم همه را دار زديم. ديگر داشتيم نااميد ميشديم که جاهلی با يک قوطی مورچه وارد شد و قسم و آيه ميخورد‌ که به موهات قسم اينها نر هستند! پرسيدم دليلت چيست؟ گفت حاجی آقا از ما قبول کنيد. گفتم مرد حسابی اين مسئله به زندگی ولی امر مسلمين بستگی دارد نميشود که همينطوری از کسی مورچه قبول کرد. جاهله گفت آخه خوبيت نداره! گفتم نترس بگو، گفتآخه . .. گفتم کتبا مينويسم که در امان هستی بگو. گفت ولله ما رفتيم در لونه مورچه ها و گريه و زاری کرديم که برای سلامتی و رفع خطر از جان مقام شامخ ولايت به صد تا مورچه نر احتياج داريم! مورچه ها همگی پرسيدند حالا اگر نر نباشد چی ميشه؟ ما گفتيم اگر نر نباشه ولی امر مسلمين جهان ميميرند ناگهان خيلی هاشون داد زدند به تخمم، به تخمم، ما هم نامردی نکرديم همه آنهايی را که گفتند به تخم مون گرفتيم و آورديم خدمتتون!


سه شنبه ۲۳ تير ماه ۸۳

حال آقا حسابی جا آمده بود. به عرض رساندم گويا خبرگان جلسه محرمانه داشته اند. آقا فرمودند پس چرا ما را خبر نکردند؟ گفتم در آن صورت ديگر محرمانه نميبود. و ادامه دادم احتمالا در مورد انرژی هسته ای جلسه داشته اند.
آقا فرمودند وقتی مشتی ملای بيسواد راجع به مسئله هسته ای بحث ميکنند معلوم است که هسته اش توی گلويمان گير ميکند. آقا باز فرمودند با اين رفت و آمدهای مش فريدون رمال حدس ميزدم بايد خبرهايی باشد و با عصبانيت داد زدند نميدانم چه کسی زيرپايش نشسته که برای ما هم سوسه ميآيد چون چند روز قبل ازش پرسيدم مسافرت خارجه خوش گذشت، گفت هی بد نبود چند تا عروسی دعوت داشتم. گفتم مگر ايشان پسر شاه است که به عروسی ها دعوتش کنند. و برای اينکه آقا را جری تر کنم گفتم خبرش را دارم که در جلسه با اروپايی ها سر ميز شام چند‌ تا آروغ زده وهمين باعث شده تا اتحاديه اروپا آن "قحط نامه" تند و تيز را عليه ما صادر کند. آقا فرمودند ما خيال ميکرديم وقتی دبير مجمع تشخيص مصلحت در آتن با آمريکايی ها ديدار کردند، ميخواستند وزارت خارجه را دور بزنند، نگو ميخواسته اند ما را دور بزنند! به دستور آقا قرار شد به ديدن رئيس مجلس خبرگان بروم!


چهارشنبه ۲۴ تير ماه ۸۳

"شرف" يابی! عرض کردم به رئيس مجلس خبرگان گفتم بهتر است به جای خبرگان با مقام ولايت مشورت کنيد چون آقا از همه اينها خبره تر هستند، جواب داد، از وقتی با حضرت ولی عصر ارتباط برقرار کرده ايم ديگر احتياجی به نايبش نداريم. آقا فرمودند: نمک به حرام! گفتم با همه اين تفاصيل گويا فحش و فحش کاری و بزن بزن هم در جلسه خبرگان روی داده! آقا گفتند کتک کاری و فحش کاری نمک جلسات ايرانی هاست؟ گفتم مگر خدای ناکرده خبرگان ايرانی هستند؟ آقا جواب دادند به هر حال نمک ايرانی ها را ميخورند. گفتم خبر رسيده که اکبرشاه به آمريکاييها پيغام داده که بيشتر فشار وارد کنيد تا ما بتوانيم مخالفان آمريکا را کنار بگذاريم! آقا فرياد زد همين الان با آمريکايی ها تماس بگيريد و بگوييد کمتر فشار بياوريد چون اگر دعوا بر سر لحاف ملاست . . . حرف آقا را قطع کردم و گفتم برعکس دعوا بر سر خود ملاست! آقا فرمودند پس عجله کن برو به آمريکايی ها بگو حالا که قرار است شما برای رفتن و عوض کردن ما برنامه ريزی کنيد، مبالغی که صرف اين کار خواهيد کرد را بدهيد به خود ما، و من شخصا قول ميدهم که خودم خودم را عوض کنم و با اردنگی مرا از اتاق بيرون انداختند!


پنجشنبه ۲۵ تير ماه ۸۳

آقا فرمودند نفهميدی اين همشيره که جايزه نوبل برده چرا اين طرف و آن طرف دنيا اينقدر سخنرانی ميکند؟ گفتم بنده خدا فقط به آمريکا و بوش حمله ميکند! آقا گفتند اگر ميخواست اينکار را بکند همين جا ميماند و ما هم کلی امکانات برای اين کار در اختيارش ميگذاشتيم. گفتم تازه همه هم و غم ايشان اين است که نشان دهد اسلام و دمکراسی با هم قوم و خويش تشريف دارند. آقا گفت اگر زودتر ميدانستم دستور ميدادم يک جايزه هم از طرف ما به ايشان بدهند! گفتم با همه اين حرفها گفته که من زيربار حکومت اسلامی نميروم! آقا خنديدند و گفتند عجب، پس حالا که اينطور شد دستور بدهيد حسابی حالش را بگيرند. آقا را قانع کردم که بهتر است دور اين يک قلم جنس را خط بکشيد . مقام ولايت جا خوردند و گفتند پس اقلا حساب اين لالايی لاما را برسيد! گفتم اين ديگه کيه؟ آقا جواب دادند همين که در کسوت روحانيت است و مثل ما عبای نارنجی ميپوشد. گفتم آها، دالايی لاما را ميفرماييد. آقا دستور دادند به دادگاه انقلاب بگوييد نامبرده را احضار و به جرم تشويش افکار عمومی امت هميشه در صحنه چين محاکمه اش بکنيد. عرض کردم دادگاه انقلاب پکن غيابی وی را محاکمه و محکوم کرده. آقا با تعجب گفت مگر چينی ها هم دادگاه انقلاب دارند؟ عرض کردم قربان ما ولايت فقيه داريم آنها ولايت رفيق و هر جا که مقام شامخ ولايت باشد دادگاه انقلاب هم هست. آقا خنديدند و گفتند نميدانستيم رقيب هم داريم. و خيلی جدی ادامه دادند، حالا که دادگاه انقلاب پکن نامبرده را محکوم کرده بهتر است ما هم بجنبيم و وی را خلع لباس کنيم. پرسيدم به چه جرمی؟ آقا بلافاصله جواب دادند از مدير مسئول روزنامه کيهان بپرسيد، اما افزودند به جرم همکاری با برنده صلح نوبل، تشويش افکار عمومی امت هميشه در صحنه چين و برهم زدن نظم و امنيت جهانی! و زدند پس گردنم گفتند بجنب چون ممکن است استکبار شايعه درست کند که در اثر بی عرضگی ما صلح و امنيت جهانی به خطر افتاده است. قرار شد دادگاه ويژه روحانيت غيابا دالايی لاما را خلع لباس کرده و رئيس دادگاه ويژه ايشان را غيابی گاز بگيرد!


يکشنبه ۲۵ مرداد ماه ۸۳

"شرف" يابی! کربلايی محمود رئيس بنگاه شادمانی و مليجک "شرف" ياب شدند. کربلايی محمود کاغذی از جيب عبايش بيرون آورد و گذاشت جلو آقا. و گفتند‌ اسامی رئيس و روساست، همانطور که دستور داده بوديد عمل شد. آقا به من اشاره کردند و گفتند بخوان. مليجک به سرعت کاغذ را از دستم قاپيد. با عصبانيت گوشش را پيچاندم و کاغذ را از دستش درآوردم. فريادی از درد کشيد و شروع کرد به گريه. آقا با عصبانيت فرمودند چرا به خودت اجازه دادی اذيتش کنی؟ گفتم قربان ميخواهد با اسامی روسای بنگاه موشک درست کند! آقا داد زدند مليجک آزاد است که هر کار که دلش ميخواهد انجام دهد. مليجک در حال گريه گفت قصاصش کنيد! آقا فرمودند حتما و گوشم را چنان پيچاند که سرم سوت کشيد. کربلايی محمود گفت مليجک جان خودم برايت موشک درست ميکنم. آقا فرمودند لازم نکرده، الان دستور ميدهم چند ‌تا موشک برايت بياورند و خطاب به من گفتند دستور بدهيد چند تا از موشکهای جديد شهاب ۳ را بدهند به مليجک! گفتم قربان خاک عبايتان مگر موشکهای شهاب ۳ اسباب بازی هستند؟ مليجک در حالی که خودش را لوس ميکرد گفت ميخواهم روزنامه را با موشک بزنم. آقا با خنده گفتند بارک الله، هدف از اين استراتژيک تر نميشود. و در حالی که دستی به سر مليجک ميکشيدند گفتند اگر بنگاه شادمانی را دو مرتبه به مدت پنج سال به کربلايی محمود اجاره ميدهيم فقط به خاطر اين است که مليجک بايد همه کاره باشد. و به کربلايی محمود گفتند مرخصيد. کربلايی محمود با دلخوری و بدون خداحافظی در بيت را به هم کوبيد و رفت. آقا گفت اگر مليجک اينجا نبود نشانت ميدادم که بی ادبی به ساحت مقدس ولی فقيه يعنی چه! بی اختيار گفتم، پيشنماز که بگو... پس نماز خواهد . . .! آقا به شدت کوبيد پس گردنم و داد زد مرتيکه به من طعنه ميزنی. مجبور شدم فرار را بر قرار ترجيح بدهم!


دوشنبه ۲۶ مرداد ماه ۸۳

عرض کردم سفرای خارجی پيغام داده اند که بايد‌ از ونزوئلا ياد بگيريد و برای اينکه به آمريکا نيز تودهنی بزنيد رفراندم در ايران برگزار کنيد. آقا در حالی که با راديوهای بيگانه ور ميرفتند فرمودند اولا پنجاه و هشت درصد رايی که جناب چاکر در ونزوئلا آورده برای ما خيلی افت دارد و ما به ۹۹ درصد کمتر رضايت نميدهيم و در ثانی اگر شورای نگهبان صلاحيت ها را تاييد کند ما حاضريم رفراندوم برگزار کنيم! عرض کردم شورای نگهبان کی باشد که بخواهد صلاحيت مقام شامخ ولايت و سران نظام را تاييد کند. آقا با خنده فرمودند اين دو ريالی تو هم که هميشه کج است، منظورم اين بود که اگر شورای نگهبان صلاحيت ايرانی ها را برای شرکت در رفراندم تاييد کند ما حرفی نداريم. گفتم يعنی برای شرکت در گفتن آری يا خير، تاييد شورای نگهبان لازم است؟ آقا فرمودند بعله، چون مملکت قانون دارد. گفتم در اين صورت شورای نگهبان صلاحيت آنهايی را تاييد خواهد کرد که بله را بگويند چون وقتی شورای نگهبان صلاحيت خودی را رد‌ ميکند چطوری شصت ميليون ايرانی را تاييد خواهد کرد. آقا فرمودند اونش ديگر به ما مربوط نيست و ادامه دادند، اگر ايرانی ها رفراندوم ميخواهند بايد به قانون تن بدهند! گفتم عجب قانونی! آقا قاه قاه خنديدند. نفهميدم به ريش من ميخندند يا قانون

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

سه شنبه ۲۷ مرداد ماه ۸۳

به دستور آقا با چند سفير اروپايی ملاقات کردم و بدون مقدمه پرسيدم ما فقط ميخواهيم بدانيم اسرائيل کی به تاسيسات ما حمله خواهد کرد! يکی از سفرا گفت ولله به ما هم هنوز تاريخ دقيق حمله را نگفته اند. سفير ديگری گفت ولی مطمئن باشيد حمله انجام خواهد‌ شد و از من پرسيد مگر اسرائيلی ها با شما مشورت نکرده اند؟ گفتم چرا ولی نگفتند کی قرار است حمله بکنند و ما مصرانه ميخواهيم بدانيم زيرا به محض حمله اسرائيلی ها به تاسيسات هسته ای، ما هم حمله مان به ايرانی ها را شروع خواهيم کرد. سفرا گفتند ولی اين قسمت توی برنامه نبوده! چند تا قرارداد از زير ميز بيرون کشيدم و گذاشتم جلوشان و گفتم بفرماييد دهانتان را شيرين کنيد. سفرا پس از امضاء گفتند حالا ايرانی ها آمدند توی برنامه. يکی ديگر از سفرا پرسيد پس حقوق بشر چه ميشود؟ چند قرارداد ديگر از کشو ميز درآوردم و گذاشتم زير ميز.
سفرا رفتند زير ميزی امضاء کردند و يکی از آنها گفت عجب اين دشمن نابکار است. سفير بعدی گفت آره والله، اين نامسلمانها شايعه درست کرده اند که ايران به بشر حقوق نميدهد. سفير سوم گفت واقعا که اين بشر عجب موجود مزاحمی است و نميگذارد آب خوش از گلوی مردم پايين برود و از من پرسيد مگر در مملکت شما بشر وجود دارد که دشمن شايعه درست ميکند؟ گفتم چه ميدانم! سفرا در حال رفتن گفتند خدا لعنت کند اين دشمن را و در حالی که صليب ميکشيدند با هم گفتند: آمين!

***

"خاطرات من و آقا" در شماره آينده به پايان خواهد رسيد.

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/32499

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'خاطرات من و آقا، بخش نوزدهم، اسد مذنبی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016