گيسو فغفوری: دايره زنگی، دايره سرگردانی آدمها است. تصويری است از زندگی ما در شهر بزرگی به نام تهران، با شخصيتهايی که آنها را از نزديک میشناسيم، شايد آيينهای است روبهروی ما که جامعه خود را و حتی خود را در آن میبينيم و شايد همين آينگی است که باعث شده تماشاگران از آن استقبال کنند. اما اين فيلم چگونه شکل گرفته است و اين تصوير زنده و جاندار از وضعيت فرهنگی و اجتماعی ما از کجا پيدا شده است؟ دوست داشتيم اين بحث را در نشستی مشترک با پريسا بختآور کارگردان و اصغر فرهادی فيلمنامهنويس اين فيلم در ميان بگذاريم، اما چنين نشستی ممکن نشد و ما ناگزير شديم در دو گفتوگوی جداگانه به اين موضوع بپردازيم، دو گفتوگو با زوج هنرمندی که در يک نکته تفاهم کامل داشتند و آن هم بیعلاقگی به انجام گفتوگو بود.
با اين حال اصرارهای ما را بیپاسخ نگذاشتند و آنچه در اين صفحه ميخوانيد حاصل اين اصرارها است.
خودتان فيلم را در کنار مردم ديديد؟ استقبال چطور بود؟
بله من سه بار فيلم را در سينما و کنار مردم ديدم. واکنش مردم در حين ديدن فيلم خيلی خوب بود. من دوبار فقط قصد داشتم صدای فيلم را در سينما چک کنم و بعد بروم، ولی واکنش مردم در حين ديدن فيلم آنقدر برايم جذاب بود که هر دوبار تا آخر فيلم نشستم.
شما سريالهای موفق تلويزيونی داشتيد، چی شد که آمديد سراغ سينما؟
از نظر کارگردانی خيلی فرقی بين اين دو قاب نمیبينم. از طرفی برای من هميشه انجام تجربيات جديد جذاب است و نکته مهمتر شايد اين باشد که برای ساخت يک فيلم وقت بيشتری در اختيار کارگردان است و میتوان با دقت و تمرکز بالاتری آنچه را که در ذهن است، به اجرا درآورد.
شما برای ساخت يک فيلم با تايم ۹۰ تا ۱۰۰ دقيقه در سينما، دو ماه وقت داريد، ولی در تلويزيون همين تايم را بايد در شرايط توليد عادی در مدت ۱۰ تا ۱۵ روز بسازيد که هميشه اين فشار برای ساخت سريال مرا اذيت میکرد، ولی تلويزيون يک امتياز بزرگ دارد و آن مخاطب گستردهاش است.
چقدر تجربه سريالها در ساخت اين فيلم تاثير داشت؟ اگر آن تجربه ها نبود به نظرتان دايره زنگی چه سرنوشتی پيدا ميکرد؟
خيلی زياد. اگر تجربه ساخت آن سريالها را نداشتم، ممکن نبود در اولين ساختهام فيلمنامهای مانند دايره زنگی را انتخاب کنم. فيلمنامه <دايره زنگی> را هر کسی میخواند، به من میگفت که بسيار کار سختی است، خصوصا برای کار اول، ولی تجربه ساخت آن سريالها چيزهای زيادی مثل کار با بازيگر زياد، دکوپاژ صحنههای پر از حرکت و مهمتر از آن شناخت مخاطب را به من آموخته بود و همان بود که به من اطمينان میداد که از ساخت اين فيلم با تمام توصيههايی که میشد، نترسم.
موضوع ديگر در اين زمينه اين است که شما در اولين تجربهتان ساخت يک فيلم اجتماعی را دنبال کرديد.با مسائل و مشکلاتی که اين نوع فيلم در ايران دارد ، چرا در اولين تجربه سينمايی سراغ موضوع های سادهتری نرفتيدو سراغ اين موضوع رفتيد؟
فيلمهای اجتماعی هميشه فيلمهای مورد علاقه من بودند. هميشه بهعنوان تماشاگر، فيلمهای اجتماعی را میپسندم، حالا چه لحن جدی داشته باشد و چه لحن طنز. بنابراين خيلی مشخص است که وقتی خودم هم میخواهم فيلم بسازم، سراغ چنين ژانری بروم.
اين نوع فيلمسازی هميشه با موانع زيادی روبهرو بوده است. چه تصوری از اين موانع داشتيد؟
چون اصولا آدم خوشبينی هستم، هيچ تصور خاصی نداشتم و فکرمیکردم همه چيز به خوبی و خوشی پيش میرود!
اما اين موانع از همان زمان دريافت پروانه ساخت، خود را به شما نشان داده بود.
گرفتن پروانه ساخت خيلی طول کشيد، ولی بعد از اينکه پروانه ساخت صادر شد يک جلسه برای صحبت راجع به فيلمنامه تشکيل شد که ظاهرا اين جلسه برای اکثر فيلمهايی که پروانه ساخت میگيرند، تشکيل میشود. نظراتی که داده شد، خيلی جنبه مميزی نداشت و نظرات کسانی بود که فيلمنامه را خوانده بودند. به هر حال فيلمنامهای که پروانه ساخت گرفت، همين فيلمنامه الان دايره زنگی است.
اين مسائل در زمان جشنواره و پروانه نمايش هم وجود داشت. چطور آنها را پشت سر گذاشتيد؟
مسائل جشنواره را که پشت سر نگذاشتيم! ولی قضيه پروانه نمايش فرق میکرد. در وزارت ارشاد با کسانی طرف بوديم که اهل گفتوگو و ديالوگ بودند. نظراتشان را میگفتند و حرف شما را میشنيدند و يک تعامل دوطرفه بود.
من و آقای ساداتيان حاضر نبوديم به قيمت رسيدن به يک فيلم بیسروته فيلم را اکران کنيم و برای گرفتن پروانه نمايش فکر میکنم يک يا دو جلسه با آقای اربابی جلسه داشتيم.
يعنی آن حذف و تغيير هايی که قرار بود در جشنواره اعمال شود ، الان اعمال نشده است؟
آقای اربابی نظرات شورای پروانه نمايش را گفتند و تعدادی از آن موارد با صحبتها و توضيحاتی که داديم، حل شد و تعدادی از آنها با اينکه باعث حذف چند پلان بسيار جذاب میشد، ولی لطمهای به داستان فيلم نمیزد. با وجود اينکه حذف آن پلانها برايم سخت بود، ولی جزو بخشهايی نبود که حيات فيلم را بهخطر بيندازد و دلايل حذفش هم برايم قابل فهم بود و چند مورد ديگر که اصلا حذفش مهم نبود و لطمهای وارد نمیکرد. به هر حال فيلم در حالت فعلی کاملا مورد تاييد من است و اگر غير از اين بود، شايد ترجيح میداديم برای اکران فيلم فعلا صبرکنيم. مثلا اتفاقی که در جشنواره افتاد و بعد از يک اکران، فيلم را از جشنواره خارج کرديم، چون در آنجا با کسانی طرف بوديم که نظراتشان را میگفتند و ديگر کسی نبود که صحبتهای شما را بشنود و اعمال خواسته آنان منجر به لطمهخوردن به فيلم میشد که اين را نه من میخواستم و نه آقای ساداتيان.
چقدر تغيير در فيلم بهوجود آورديد که خواسته خودتان بود؟
نسبت به نسخه جشنواره، غير از موارد اصلاحی، فيلم مقداری کوتاه شد که به دليل ايجاد ريتم تندتر بود.
تغييرات ناخواسته چه مواردی را شامل ميشد؟
همانطور که گفتم، چند پلان بسيار جذاب بود که حتی در نسخه جشنواره هم نبود، چون برای اکران در جشنواره حذف شده بود. يعنی اين پلانها در بازبينی اوليه توسط هيات انتخاب جشنواره و همينطور ارشاد مصرانه بر حذفشان تاکيد داشتند و با اينکه شايد بودنشان از نظر محتوايی برای فيلم مهم بود، ولی حذفشان به کليت فيلم لطمهای وارد نمیکرد. يعنی مثل مواردی نبود که پس از اولين اکران در جشنواره به ما اعلام شد و من گفتم حاضر به حذفشان نيستم و اين موارد حتی در نسخهای که در ايام جشنواره در اکران خصوصی شما ديديد هم وجود نداشت. در همان مراحل آخر مونتاژ، از فيلم حذف شد و البته چند مورد هم در نسخه جشنواره بود و بعدا از فيلم درآمد.
اين اصلاحات مقداری از جذابيتهای قبلی فيلم را کم کرده، ولی به کليت فيلم لطمهای نزده است. يکی از تغييرات ناخواسته اضافهشدن آن ديالوگ پايانی باشد. به هر حال کسانی که فيلم را بعد از مونتاژ نهايی ديده بودند، مثل چند نفر از منتقدان يا اهالی سينما وقتی صحبت از مميزیها بود، خيلی از آنها به من گفتند که اصلاحات را انجام بده، چون حيف است که فيلم اکران نشود و الان که فيلم در حال اکران است، میبينم که آنها درست میگفتند.
فيلم روی پرده چقدر با فيلمنامه نوشته شده تفاوت دارد؟
فيلمنامه تا روزی که فيلمبرداری ما شروع شد، چندين بار به خواست من بازنويسی شد. يکی از دلايل بازنويسی هم کوتاهشدن زمان فيلمنامه بود. روزی که فيلمبرداری شروع شد، فيلمنامه همان چيزی بود که میخواستم. خصوصا که جنس طنز کار و طنز ديالوگها را بسيار دوست داشتم. ديالوگی که بعد از خنديدن، شما را وادار به فکر میکند و مثل يک شوخی نيست که فقط بخندی و بعد تمام شود. من به تغيير فيلمنامه سر صحنه در سريالهايم بسيار عادت داشتم، ولی اين فيلمنامه تمام تغييرات را قبل از فيلمبرداريش روی آن انجام داده بوديم و سر صحنه تغيير زيادی نکرد. شايد در هر چند جمله که مثلا بداهه بازيگرها بود، ولی فيلم روی پرده شباهت زيادی به فيلمنامه دارد.
خود شما چقدر در نوشتن فيلمنامه همکاری داشتيد؟
بعضی از سکانسها يا موقعيتهای فيلم پيشنهاد من بود که آقای فرهادی موقع نوشتن فيلمنامه پيشنهادهايی را که میپسنديد، در فيلمنامه میآورد.
برای شما که ساخت سريال با افراد زياد را در کارنامهتان داريد، کارگردانی اين کار چطور بود؟
تجربيات کار با بازيگران زياد در سريالهايم در اينجا به من خيلی کمک کرد. سختی کار با بازيگران زياد، سوای بحث انتخاب بازيگر و هماهنگی و غيره شايد بيشتر به اين برمیگردد که شما در يک کار کم بازيگر تا بازيگر نقشش را دربياورد و با فضا اخت بگيرد و حرف هم را بفهميد، نهايتا چند روز بيشتر طول نمیکشد و بعد کار به روال عادی میافتد و تا آخر پيش میرود، ولی مثلادر دايره زنگی ما هرچند روز يک بار با ورود يک بازيگر جديد، دوباره انگار شمارههايمان صفر میشد و از اول بايد استارت میزديم.
صحبت با بازيگران، رسيدن به بازی و لحن موردنظر در مورد بعضی از بازيگران، آشنايیزدايی از بازیها و اجرای بازی متفاوت، يکدستکردن همه بازیها، مديريت تعداد زيادی بازيگر جلوی دوربين، سختترشدن ميزانسنها و بالطبع دکوپاژ به علت تعدد افراد، همه اينها از سختیهای دلپذير کار بود.
چطور توانستيداين مجموعه بازيگران را برای نقش هايی که اغلب کوتاه هستند کنار هم جمع کنيد؟
مثل همه کارهای ديگر روال انتخاب بازيگر انجام شد. فقط شانسی که من داشتم، برای اکثر نقشها معمولا با گزينه اول يا نهايتا دوم به نتيجه میرسيديم که حتی در مورد نقشهای کوتاه هم اين اتفاق افتاد.
بازيگران با چه معيارهايی انتخاب شدند؟
مهمترين معيارم برای انتخاب بازيگر توانايی او، نزديکیاش به نقش و اخلاق حرفهای بازيگر سر صحنه است که اين سومی برای من خيلی مهم است.
آيا حضور چهرههای تلويزيونی مانند مهران مديری، محمدرضا شريفینيا و حتی مسائلی که سر آمدن يا نيامدن هديه تهرانی بود، برای پرفروششدن فيلم نبود؟
ببينيد، شايد حضور آقای مديری، شريفینيا و برخی ديگر از بازيگران باعث پرفروششدن فيلم شده باشد، ولی انتخاب آنها از طرف من قطعا به اين دليل نبوده است. برای من پرفروششدن فيلم چه قبل و چه حالا مهم بوده، ولی برايم حفظ کيفيت فيلم خيلی خيلی مهمتر بوده است.
من تمام بازيگران را بدون توجه به پرفروش يا کمفروشبودن، براساس نزديکی و توانايیشان به نقش انتخاب کردم و نزديکی هم منظورم نزديکی بازیهای قبلی يا نقشهای قبلیشان با نقش موردنظر در فيلم ما نبوده، بلکه با نزديکیای که خودم از اين بازيگر در ذهنم با نقش موردنظر ساخته بودم که شايد اتفاقا در وهله اول بعضی انتخابها به نظر انتخابی عجيب میآمد.
بهترين مثالش هم انتخاب آقای اميد روحانی منتقد و مدرس سينما برای نقش عبدا...زاده است. انتخابی که در ابتدا با واکنشهای مختلفی روبهرو شد و همه اين انتخاب را با توجه به شخصيت واقعی و ظاهر روشنفکرانه آقای روحانی ريسک بزرگی میدانستند و معتقد بودند ايشان برای بقيه نقشها مناسبترند و حتی خود آقای روحانی هم فکر میکردند شايد بقيه نقشها را بهتر بتوانند بازی کنند و تنها پافشاری و اصرار من بود که ايشان اين نقش را بازی کردند. در تمرينهای اوليهای که داشتيم، من مطمئن بودم با تمرين بيشتر، آنچه میخواهم میشود و فکرمیکنم الان حضور اميد روحانی در جذب مخاطب کاملا تاثير دارد، به همان اندازه که بازيگرهای ديگر.
و يا حضور صابرابر که به نظرم بهترين و تنها گزينه من برای نقش محمد بود يا حتی نقش شيرين که ابتدا من تصميم داشتم يک چهره جديد را برای اين نقش بگذارم و مدت زيادی هم در زمان پيشتوليد روی اين قضيه وقت گذاشتم، ولی در نهايت نشد و حتی انتخاب باران کوثری که بازيگری تجاری به حساب نمیآيد.
موضوع خانم تهرانی چه بود؟ تا مدت ها اسمش به عنوان بازيگر مطرح بود و بعد ديديم نيست.
قضيه خانم تهرانی هم به نظرم خيلی از طرف مطبوعات پيگيری شد و من خيلی مخالف اين اخبار بودم. حضور يا عدم حضور يک بازيگر در يک فيلم امری معمولی است که در اين مورد خاص زياد مطبوعات به آن پرداختند. به هر حال چون در اين مورد تاکنون صحبت نکردهام، شايد لازم باشد که اينجا در اين مورد توضيح بدهم.
خانم تهرانی در واقع اولين بازيگری بود که برای حضور در اين فيلم اعلام آمادگی کرد. ما چند جلسه با هم راجع به نقش صحبت کرديم و ايشان تنها بازيگر قطعی فيلم شد. به هر حال تا قبل از گرفتن پروانه ساخت و شروع پيشتوليد جدی هر موقع هرخبری راجع به فيلم بود، اسم ايشان بهعنوان بازيگر میآمد، همانطور که اسم آقای حسين جعفريان که بعدا به دليل سفری که برايشان پيش آمد، نتوانستند بيايند بهعنوان مدير فيلمبرداری يا بقيه عواملی که سمتشان قطعی شده بود. بعد از گرفتن پروانه ساخت و پيشتوليد رسمی کار تمرين من با بازيگران شروع شد. در تمرينها و بعد ازتست گريم بود که خانم تهرانی خودشان پيشنهاد دادند که بهتر است نقشی که بار طنز کمتری دارد، بازی کنند و گفتند نمیتوانند خودشان را در اين نقش باور کنند، ولی چون بقيه نقشها تا آن زمان تقريبا انتخاب شده بودند، ديگر نقشی که به ايشان بخورد وجود نداشت و خيلی دوستانه اين همکاری منتفی شد. بعد خانم تهرانی گفتند که حاضرند يک نقش کوتاه در کار بازی کنند مثل مجری برنامه تلويزيونی، به همين دليل اسم ايشان جزو بازيگران کار باقی ماند.
الان که اين نقش در فيلم نيست، چرا اين نقش حذف شد؟
ولی چون بخش مجری تلويزيونی که قرار بود به شکل ويدئويی گرفته شود، حدودا سه هفته بعد از اتمام فيلمبرداری کل کار گرفته شد، در آن زمان مونتاژ فيلم تقريبا تمام شده بود و آن موقع بود که ديديم تايم فيلم بسيار بالا رفته چيزی حدود ۱۳۰ دقيقه که ما فقط نگران حذفکردن سکانسها بوديم و ديديم صحنههای بخش ويدئويی که بازنويسی شده بود و خيلی هم جذاب بود را اگر بخواهيم فيلمبرداری کنيم، خودش زمانی حدود ۱۵ دقيقه میشود که با توجه به تايم بالای فيلم اصلا امکانپذير نبود، يعنی من میبايست حدود ۱۵ دقيقه از بخشهای ديگر فيلم کم میکردم تا اين بخش را میشد به فيلم اضافه کرد و بايد برای مشکل تايم فيلم از اين بخش چشمپوشی میشد و با حضور خانم تهرانی هم در همين حد فعلی نقش (که البته در نسخه جشنواره از اين بيشتر بود) به شدت مخالف بودم و اصلا برايم قابل قبول نبود که بخواهم از يک هنرپيشه که طرفداران خودش را برای جذب به سينما دارد، چنين استفادهای را بکنم و احساس میکردم اين کار فقط سوءاستفاده از تماشاگر است. به خاطر همين دلايل حضور ايشان در فيلم منتفی شد. بنابراين میبينيد که اتفاقا قضيه خانم تهرانی واخبار مربوط به عدم حضورش در اين فيلم نهتنها به خاطر پرفروششدن نبوده، بلکه از حضور کوتاه او در فيلم که میتوانست عاملی در فروش هم باشد، بهخاطر احترام به تماشاگر چشمپوشی شد.
اين فيلم از نظر شخصيتپردازی موفق است. به دو دليل، اول حضور شخصيتهای منحصربهفردش که در سينمای ايران تازگی دارد، دوم نحوه معرفی آنها به تماشاگر که با کمترين نشانهها و در اولين فرصت اين شخصيتها به مخاطب معرفی میشوند، اما در اين ميان چند تا تيپ بودند که بازیهای قبلی خودشان را تکرار میکردند، مانند مهران مديری يا شريفینيا.
به نظرم بازی آقای مديری شبيه بازیهای قبلیشان نشده. من در اوايل کار به آقای مديری گفتم که چون لحن شما برای تماشاگر بسيار آشنا است، تا جايی که بتوانيد هر چيزی را که در لحن شما يادآور بازیهای قبلیتان است را از خودتان دور کنيد که ايشان هم خيلی استقبال کردند و هم خيلی همراهی. بهطوری که بعضی جاها من حس میکردم حساسيت من روی اين مساله باعث شده بود که خود ايشان هم روی حرفزدن و لحن و تاکيدهايشان حساس شوند.
ولی به هر حال چون آقای مديری چهرهای بسيار شناختهشده و آشنا برای تماشاگر است و تماشاگر ايشان را در نقشهای زيادی ديده هر بازیای که بکند، به نظر تماشاگر آشنا میآيد، حداقل در نقشی مثل رزاقی که مانند بقيه نقشها اصرار من براين بود که در بازیها، عادی و طبيعیبودن رفتار جاری باشد، مانند رفتار روزمره آدمهای اطرافمان و همين مساله در مورد آقای شريفینيا نيز صادق است و اتفاقا برخلاف نظر شما من فکر میکنم با تيپسازی هميشه راحتتر بازيگر میتواند تفاوت فيزيکی و کلامی ايجاد کند، ولی برعکس، من از آقای مديری يا آقای شريفینيا میخواستم که به سمت بازینکردن بروند و اين برايم مهم بود.
برخی از اين شخصيتها خيلی تازه اند ، مانند شخصيتی که باران کوثری نقش آن را بازی میکرد. شما چقدر در رسيدن به اين نقش همراه باران بوديد و چقدر خود او اين شخصيت را میشناخت؟
زمانی که باران برای اين نقش آمد، تقريبا اواخر پيشتوليد بود و همانطور که گفتم، به دلايلی دوست داشتم که اگر بشود يک چهره جديد اين نقش را بازی کند و يکی از دلايلم هم اين بود که تماشاگر حدسی درباره نقش شيرين نزند و کلا استفاده از چهرههای جديد را در کنار بازيگران حرفهای دوست دارم، ولی به هر حال اين اتفاق نيفتاد و من به حضور بازيگر حرفهای برای نقش شيرين فکر کردم و باران کوثری جزو اولين انتخابهايم بود که خيلی سريع حضور او در فيلم قطعی شد و در آن مدت کوتاه تا زمان فيلمبرداری جلسات تمرين فشرده و زيادی با باران، صابرابر و نيما شاهرخشاهی داشتم و اين تمرينها خيلی به همه ما در زمان فيلمبرداری کمک کرد.
از طرفی گريم نقش شيرين برايم خيلی مهم بود که با تست گريمهای زيادی که انجام شد، چهره باران همانی شد که برای نقش شيرين میخواستم. ما تا روز فيلمبرداری هر روز تمرين داشتيم و هر بار به نکتهای جديد برای نقشها میرسيديم و هر سه اين بازيگران حسابی برای تمرينها وقت میگذاشتند و هر روز بازی باران به آن چيزی که میخواستم، نزديکتر میشد و ديگر نگرانی من بهخاطر کمبود وقت تا زمان فيلمبرداری کاملا برطرف شد، ولی در زمان فيلمبرداری هم با باران مثل تمام بازيگران در تمام سکانسها قبل از شروع فيلمبرداری سکانس، روخوانی و تمرين داشتيم و او هم هميشه مشتاقانه آماده شنيدن هر پيشنهاد جديدی بود و خودش هم هميشه با ايدهای میآمد.
به نظرتان واقعیتر نبود که آخر فيلم را مانند نسخه اول قرار میداديد و میگذاشتيد او برود و مثل واقعيت در بين همه ما رها باشد.
به هر حال آن پايان قبلی واقعیتر بود، ولی من خودم اين پايان را هم دوست دارم. الان که فيلم را با تماشاگر میبينم، حس میکنم تماشاگر اين پايان را بيشتر میپذيرد.
شايد نمیخواستيد پايانش اين قدر تلخ باشد و واقعگرا؟
بله چند نفر از منتقدان که بعد از مونتاژ، فيلم را بهصورت قبلی ديده بودند، میگفتند که بايد برای آخرش فکری بکنی و پايانش به شکل فعلی خيلی تلخ است. به هر صورت چون اکران فيلم تمام نشده، نمیتوانم راجع به پايان فيلم زياد توضيح بدهم. با توضيح بيشتر، موقعيتها لو میرود، ولی به هر حال بايد کسی اين وسط قربانی میشد تا فيلم اکران شود! در هر صورت کسانی که فيلم را ديدند، میتوانند آن ديالوگ پايانی را نشنيده بگيرند و يک بار اينطوری برای خودشان فيلم و سرنوشت شيرين را تصور کنند.
***
همه تناقضها در يک پشت بام
گفتوگو با اصغر فرهادی، فيلمنامهنويس دايره زنگی
شما از کی نوشتن اين فيلمنامه را آغاز کرديد؟
قبل از فيلمبرداری <شهر زيبا>، وقتی برای ديدن لوکيشنهای آن فيلم به يکی از محلات جنوب شهر رفته بودم تصويری ديدم که جرقه طرح دايره زنگی را زد، روی پشت بام خانهای قديمی رفته بودم آنسوتر پشت بام ديگری بود، مملو از ديشهای زنگزده که هر کدام رو به سمتی داشتند و در پسزمينه اين پشت بام گلدستههای بلند مسجدی به چشم میخورد، اين تصوير ذهن مرا درگير کرد. يادم است همان روزها با خودم فکر کردم چه موقعيت جذابی میتوان روی يکی از اين پشت بامها نوشت، حتی اولش با اين فکر دست به قلم بردم که فيلمنامهای بنويسم که از ابتدا تا انتهايش روی يک پشت بام بگذرد، بعد از اتمام فيلمبرداری شهر زيبا شروع به نوشتن طرح کردم، طرح مفصلی از آب درآمد با مضمون آشفتگی رابطه آدمها در کلانشهری مثل تهران. اما طرحی که نوشته بودم داستان سرراست و کاملا خطی داشت، يعنی داستان از نقطه <الف> شروع میشود و به نقطه <ب> میرسيد، بدون پيچ و تابهای فرعی و اين نوع روايت قانعم نمیکرد.
چرا؟
احساس میکردم اين مضمون، يعنی آشفتگی روابط بايد در روايت هم تاثيرگذار باشد و روايتی متفاوت را میطلبد. طرح را کنار گذاشتم، مشغول نوشتن و بعد ساختن چهارشنبهسوری شدم و در اين زمان بدون هيچ قرار و مدار قبلی خانم بختآور درگير اين طرح شده بود و به آن فکر کرده بود. بعد از اتمام چهارشنبهسوری، خانم بختآور گفت برای حل مشکل اين قصه راههايی پيدا کرده که اين کليد کار مجدد روی طرح بود. در بين فيلمنامههايی که تاکنون نوشتهام دايره زنگی زمان بيشتری برای نوشتن برد.
در طرح اوليهتان هم شخصيتی به نام <شيرين> بود؟
بله، آنجا هم عامل قصه شيرين بود، قصه با او شروع میشد و ما به همراه او وارد قصههای فرعی ديگر میشديم.
تفاوت فيلمنامه موجود با طرح اوليه دايره زنگی چه بود؟
در آنجا هم قصه يک صبح تا شب روز تعطيل شهر تهران بود. اما ما روی سه پشتبام میرفتيم و اهالی سه خانه را به اين بهانه میشناختيم. درواقع همه فيلم روی پشتبامها میگذشت و قصه ناخواسته به صورت اپيزوديک درآمده بود. خب اين باعث شده بود که قصه زمان کمی برای معرفی، آشنايی و همراهی با هرکدام از شخصيتها داشته باشد. پس قرار شد همه فيلم در يک برج وروی پشتبام آن برج پيش برود تا فرصت بيشتری برای ورود به حريم و خلوت آدمهای قصه داشته باشيم.
گاهی وقتی میخواهند از روايت خطی فاصله بگيرند، يک نوع شلختگی در روايت ايجاد میشود. شما چه جوری از اين خطر گذشتيد؟ اين فرم روايت از کی پيدا شد؟
وقتی من همه شخصيتها را پيدا کردم و ارتباطها شکل گرفت اين فرم روايت که اسم و اصطلاح خاصی برای آن سراغ ندارم پيدا شد. روايتی که برای تماشاگر و مخاطب غيرملموس و عجيب نباشد و ذهن او را درگير نکند، فيلمنامه را متکلف نکند و خود را به رخ نکشاند، پيدا کردن اين فرم روايت زمان زيادی برد و به لحاظ فنی هم نياز به دقت و چيدن بسيار حسابشده وقايع داشت. اگرچه میخواستم در روايت فيلمنامه آشفتگی مضمون را جاری کنم اما میدانستم اين با شلختگی و بیمنطقی در روايت کاملا فرق دارد. بايد با نظم و مراقبت سير وقايع را به گونهای بسنجيم که در انتهای قصه تماشاگر احساس کند ما از نظر رفتارهای اجتماعی و ارتباط با محيط و اطرافيان دچار چه وضع نابسامانی هستيم. نابسامانی که از تناقضهای فرهنگیمان بيشتر منشا میگيرد.
ماهواره از کی وارد قصه شد؟
از همان ابتدا و در همان طرح اوليه هم وجود داشت.
به نظر میرسد که ماهواره در اين فيلم با اين که حضورر خيلی پر رنگی دارد ، يک بهانه است.
بله، ماهواره بهانه بسيار خوبی بود برای ورود به حريم و خلوت اين آدمها، بهانه بسيار خوبی برای جمع کردن اين آدمها روی يک پشتبام، البته خود ماهواره به عنوان يک تکنولوژی غريبه که وارد زندگی امروز ما شده به دليل همه حاشيههايی که در اين سالها داشته و قضاوتهای اجتماعی، عرفی و اخلاقی که جامعه درباره آن دارد پتانسيل بسيار زيادی داشت برای ايجاد يک بستر مناسب تا شخصيتها راحت درونشان را بيرون بريزند و ما با تناقضهای فرهنگیو رفتاریشان بيشتر آشنا شويم.
درواقع ماهواره فقط يک دستگاه گيرنده و پخشکننده امواج نيست، با ايدئولوژی و سياست هم درگير است.
به لحاظ سختافزاری به هر حال اين يک دستگاه است مثل يخچال، کولر جاروبرقی، ولی به لحاظ آنچه به بيننده تحويل میدهد از جنس رسانه است و به همين خاطر با فرهنگ، سياست، اعتقادات و بسياری از وجوه زندگی فردی و اجتماعی جامعه سر و کار دارد. اين تکنولوژی غريبه را میتوان درست به همين خاطر از هر سمت قضاوت کرد. من از ابتدا میدانستم نبايد فيلمنامه به سمتی برود که درباره اين پديده قضاوتگر باشد، اساسا در طول قصه سعی کردم اين توقع را برای مخاطب ايجاد نکنم که در انتهای فيلم منتظر قضاوت نويسنده فيلم درباره اين پديده باشد.
چرا نمیخواستيد قضاوت کنيد؟
به نظرم اين کار احمقانهای است، چون از هر بعد و از هر زاويه میتوان به يک شکل قضاوت کرد، شما اگر از نگاه اخلاقی به اين پديده که عضوی از خانواده بسياری از افراد جامعه شده نگاه داشته باشيد يک قضاوتی خواهيد داشت که اساسا نمیتواند مطلق، عمومی و برای هميشه باشد، قضاوتی متغير و ناپايدار. از نگاه فرهنگی هم به همين شکل.
به نظر میرسد اسم فيلم هم در نسبت با نحوه روايت انتخاب شده باشد،البته يک جا در فيلم از ديش هم به عنوان دايره زنگی نام برده ميشود.اسم دايره زنگی از کجا آمده است؟
اين اسم را خيلی دير پيدا کرديم، فيلمنامه کامل شد و اقدامات اوليه برای توليد هم از سمت کارگردان و تهيهکننده شروع شده بود و فيلمنامه هنوز اسم موقت داشت. من دنبال اسمی بودم که چندوجهی باشد، تا اينکه دايره زنگی به ذهنم رسيد. از جهات مختلف اين اسم میتوانست مناسب باشد، اينکه اين میتوانست کدی باشد بين بعضی شخصيتهای فيلمنامه و شخصيت نصاب ماهواره، يادم است میگفتند نصاب قراره بياد ماهیتابه مارو درست کنه، حالا در فيلمنامه هم جايی کسی میگويد، <آقا يه لطفی کنيد اين دايره زنگی> مارو راه بندازيد. يک جور پنهانکاری مرسوم اجتماعی. از وجه ديگر برای من دايره زنگی اسبابی بود که ما در فرهنگمان بيشتر در دست شخصيت سياه و حاجی فيروز در شبهای عيد ديده بوديم. اسباب سياهبازی سياه بازی و بازی کردن مضمون پنهان فيلم بود. آدمهايی که نقش ديگری بازی میکنند و کمتر خودشانند، کمتر آدمها را بیپرده و ماسک میبينند..
در واقع سياهکاری يا به اصطلاح سياه کردن هم پشت اين اسم هست
شايد بهتر است بگويم دورنگی و چندرنگی که غالبا ناآگاهانه است و ناخواسته سيستم روانی ما در رفتارهای فردی و اجتماعیمان اتوماتيکوار در لحظات مختلف نقشهای مختلف را به ما تحميل میکند.
آيا لحن طنز را برای اين همراه فيلمنامه کرديد که از تلخی اين مضمون بکاهيد؟
يادم نمیآيد اما حالا که شما میگوييد احساس میکنم اگر اين فيلم قرار بود لحن جدی به خود میگرفت، چه ارتباطات تلخ و چرکی را در طول يک روزی که قصه در حال روايت آن است ، شاهد بوديم. لحن طنز فيلم به صيقل دادن اين زمختیها کمک کرده. فقط بايد متوجه باشيم که گاهی لحن کمدی يک فيلم تماشاگر جدی میطلبد که بتواند با دقت و حوصله بعد از لبخندش به مضمون و لايههای زيرين هم برسد.
شما در اين فيلمنامه چند شخصيت جديد را وارد سينمای ايران کرديد، مثل شخصيت شعله اين شخصيت ها از کجا پيدا شده اند؟
در سينمایمان نداشتهايم، اما در جامعهمان کم نداشتهايم، برای من شخصيت کچويی تجسم يک تناقض فرهنگی اعتقادی است. از سويی آرزوی آزاد شدن خواندن زنان را دارد و به اين محدوديت معترض است، از سوی ديگر نذر کرده در صورت برداشته شدن اين محدوديت سفره بياندازد و تناقضهای کوچک و بزرگ اين چنينی که حاصلش چيزی جز ابتذال نيست. راستش اين مضمون اصلیتر فيلم است، ابتذال جامعه ابتذالی که تجسمش را علاوه بر آدمهايی چون شعله، در معماری شهر هم میبينيد، در نوع رانندگی مردم هم شاهديد، در گويش نسلهای جديدتر، در همه ابعاد زندگیمان و اين ابتذال حاصل يک بلاتکليفی تاريخی و ريشهدار است. حاصل تناقض بين پديدههای نو که زندگی را برای ما دلپذير و راحت میکند اما معادلات رفتاری ما را برهم میريزد، مادر برابر اين پديدهها که به سرعت از راه میرسند منفعل و بلاتکليف ايستادهايم. سالها است بلاتکليف ايستادهايم و نمود بيرونیاش همين ابتذال است، نه فقط ابتذال فرهنگی در همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی.
خانم معلم هم در نسبتش با همين پديده های جديد تعريف شده است. ما با اينکه چهرههای دورو يا رياکار در فيلمها داشتهايم، اما شخصيت خانم معلم با همه آنها فرق دارد. چه جنبهای از اين شخصيت مدنظر شما بوده؟
او از آن طيف اجتماع است که به هر دليل مصرانه ايستادهاند تا از ورود و برخورد با پديدههای غريبه و جديد دور باشد و در امان، او به هر قيمتی شده نمیخواهد ماهواره داشته باشد به دلايل مختلف، ترس از تبعات آن يا ترس از بر باد رفتن اخلاقيات حاکم بر خانوادهاش، تاثير بر روی تربيت فرزندش و دلايل ديگر، او تلاش بیوقفهای برای بستن همه راهها دارد تا اين تکنولوژی را از خود و خانوادهاش دور کند، اما فرزندش تمايل به حضور اين پديده جذاب و غريبه در خانهشان دارد، همچنين شوهرش. در انتها به ناچار او اين پديده را میپذيرد، چارهای ندارد، اين پديده وارد زندگیاش شده، او در انتها ماهواره را به جای کادو برای عروس و دامادی که میخواهند زندگیشان را آغاز کنند میبرد. من تصورم اين است اين سرنوشت محتوم اين طيف از جامعه است.
شخصيتهای ديگری مثل شيرين و پسر فيلمساز . شما از کدام شخصيت....
از همه نوتر شخصيت سرهنگ است.
ولی اين شخصيت را در فيلمهای اول انقلاب به عنوان شخصيتی منفی زياد ديدهايم
بله، ولی به شکل ملموس، زنده و قابل باور کمتر ديده بوديم.
شما در چهارشنبهسوری هم تجربه اتفاق افتادن قصه در طول يک زمان محدود را داشتيد . اينجا هم قصه از يک امشب تا فردا شب اتفاق میافتد، چرا اين زمان محدود را انتخاب میکنيد؟
اين چالشی است که هنوز هم دوست دارم . به نظرم برای نويسنده محدودکننده و سخت است. شايد کار من را سختتر میکند، اما به کارم نظم میدهد به سير قرار گرفتن ماجراها و حوادث . زمانی که بچه بوديم و در زمينهای خاکی فوتبال بازی میکرديم ، چون محدوده زمين بازی خطکشی نداشت، و توپ هر جا میرفت اوت نبود، بازی راحتتر بود ،اما بازی هم به اين صورت چندان جدی نبود. مشخص شدن محدوده زمين بازی کارمان را سختتر اما جدیتر میکرد. وقتی قصه از يک صبح تا شب میگذرد، در واقع شما محدوده ميدان بازیتان را با خطوطی دقيق مشخص کردهايد و بايد در اين محدوده بازی کنيد. برای من زمانبندی درونی فيلمنامه از آن فاکتورهايی است که بايد خيلی سريع آن را بدانم و بعد شروع به نوشتن کنم. قصه جديدم هم در زمان کوتاهی اتفاق میافتد،در سه روز.
به نظر میرسد با اينکه تجربههای موفقی در نوشتن فيلمنامههای گروهی داشتيد بر سر دايره زنگی و فيلم جديدتان آن را تکرار نکردهايد.
هر فيلمنامه حال و هوای خودش را دارد. بعضی فيلمنامهها را بايد گروهی نوشت بعضی را نه. من "شهر زيبا" را هم تيمی ننوشتم .خيلی به حال و هوای قصه و حس و حال خودم در لحظه اقدام به نوشتن بستگی دارد. برنامه مشخصی در اين زمينه ندارم.
راستی موقع نوشتن دايره زنگی به بازيگرها هم فکر میکرديد؟ آن بازيگرها الان در فيلم هستند؟
بله، اما هيچ کدام از بازيگرهايی که مدنظر من بود در فيلم نيستند. اين احترام را برای کارگردان قائلم که خودم را منگنه فيلمنامه نکنم. در کنعان و ارتفاع پست هم هيچگاه به مسائل خارج از فيلمنامه و حوزه اختيارات کارگردان نزديک نشدم. در کنعان دو جلسه به دعوت دوستان سر صحنه رفتم و در دايره زنگی هم زمانی که دخترم بازی داشت او را میبردم و برمیگرداندم. سعی میکردم اين قاعده را رعايت کنم و وقتی هم که حضور دارم کمی دورتر باشم. همانطور که اگر کسی روزی فيلمنامهای برای ساخت به من بدهد دوست ندارم بيايد و دخالت کند، دوست دارم کارگردانی هم که فيلمنامه من را میسازد فيلم خودش را بسازد. در دايره زنگی با اينکه سمت مشاور کارگردان را هم طبق قوانين پروانه ساخت داشتم اما قبول نکردم برای اين سمت با تهيهکننده قراردادی امضا کنم، سعی کردم فيلمنامهنويس باشم. علتش هم اين بود که با لحن، نگاه و نوع کارگردانی پريسا از همان زمان که در دانشگاه کار تئاتر کارگردانی میکرد، آشنا بودم و خيالم بابت اجرای اين فيلمنامه راحت بود.