چهارشنبه 8 آبان 1387

شـب، شعری از ويدا فرهودی

ويدا فرهودی
مرد زندانی هراسان از طلوع حکم صبح، / غول زندانبـان به کـار ِآیـت ِ يغـما شدن / آن يکی نامش شماره، همنشينش موش ها / اين دگر مست ازهماره زحمت ِ جان ها شدن

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

می گـشايد روز را دروازی فردا شدن
تا که برهستی دمــَد عيسا دم ِ برنا شدن

روشن است او را مسير استوار زندگی
گر چه گاهی می روَد تا ورطه ی يلدا شدن

خسته از قال و مقال کينه های بی دريغ
با سکوتش می رسد تا قله ی گويا شدن

مخملی بر دوش خود افکنده، اخترها بر آن
يک به يک تقـديرشان ِ با ليدن و زيبا شدن

گه گداری با عروس مَـه کند هبستری
تا شود چون عاشقان، شوريده از شيداشدن

بشنود اما چو بانگ رنج جانکاه زمين
مـاه ِ رعنـا را دهد فرمان ِ نا پیـدا شدن

می خزد آن گه به تلخی در دل تاريک بند
تا ببیـند آدمـی را خالی از معنا شدن :

مرد زندانی هراسان از طلوع حکم صبح،
غول زندانبـان به کـار ِآیـت ِ يغـما شدن

آن يکی نامش شماره، همنشينش موش ها
اين دگر مست ازهماره زحمت ِ جان ها شدن

شب رسد وقتی به زشتی های هستی بی نقاب
در سياهی، چهره پوشـد ، در پی تنها شدن

پرسه زن می پويد او پس کوچه ها را تا سحر
همچو رودی جانفشان با همت دريا شدن

تيرگی دارد اگر برصورت غمگين، ببين
چون صدف آبستن است از گوهر فردا شدن

ويدا فرهودی
پاييز ۲۰۰۸- پاريس

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/38882

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'شـب، شعری از ويدا فرهودی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016