1 - سر آلفردو گارسيا را برايم بياور
سام پکين پا کارگردانی که در دهه هفتاد ميلادی با فيلم های فوق العاده خشنش معروفِت پيدا کرد فيلمی به نام سر آلفردو گارسيا را برايم بياور دارد. مردانی به يک پيانيست دائم الخمر که در باری درجه چندم پيانو می زند مراجعه می کنند و از او می خواهند که در قبال مبلغ قابل توجهی شخصی به نام آلفردو گارسيا را پيدا کند و زنده يا مرده او را تحويل آنها بدهد. پيانيست می پذيرد و بعد از ماحراها و درگيريها و قتل های بسيار سر آلفردو گارسيا را در گونی در ميان يخ (برای فاسد نشدن) می گذارد و به سراغ سفارش دهنده اصلی می رود تا ببيند علت اين ماجرا چيست و گارسيا چه کار کرده است که سرش اين جنين قيمتی دارد و به خاطر آن اين تعداد زياد آدم کشته شده اند. در آخر می فهمد که علت اين بوده است که دختر يک مرد پولدار و متنفذ با اين مرد رابطه ای عاشقانه برقرار کرده و از او صاحب فرزندی شده است.
مثل بسياری از ديگر فيلمهای آمريکايی، در اين فيلم مساله هويِت فرد و " ساخته شدن " آن در خلال عمل مورد نظر کارگردان است. ديگر اين پول نيست که برای پيانيست نيمه الکلی اهميت دارد، پيدا کردن چرايی اين ماجرايی است که در آن درگير شده و اين سؤال که او چه نقشی دارد و ابزار چه چيزی شده است.
2 - حرکت به عقب؟
جنبشی که خانم عبادی به آن تعلق دارد شناحته شده است ؛ محدوديت های افق و بينش و نارسايی های عمل آن هم بر کسی پوشيده نيست. خانم عبادی در مرز بين اصلاح طلبان حکومتی/اسلامی و اصلاح طلبان بغل حکومتی/شبه لائيک قرار دارند. تعلق ايدئولوژيک اسلامی ايشان (حداقل غلظت و نحوه ارائه آن در مقابل جامعه و در برابر حکومت اسلامی) و نيز اصلاح طلبی محافظه کار وی، او را در صفوف ملی/مذهبی ها و امثال نهضت آزادی قرار می دهد. هر چند که موضوع فعاليت ها و شبکه ارتباطات حول ايشان، وی را در حلقه لائيک ها جا می دهد. اين ها همه (اسلاميون حکومتی، بغل حکومتی ها و شبه لائيک ها، اپوزيسيون و لائيک مثل اکثريت) شاخه های مختلف جنبش ملی - اسلامی هستند که هويت همه آنها (با ترکيب ها و غلظت های گوناگون و تاريخچه های مختلف) مشترک است. اين جنبش، یا شرکت فعال تمام اجزا آن و هورای سلطنت طلبان از دورتر، سعی کرد جمهوری اسلامی را حفظ و اصلاح کند. نتوانست و شکست خورد. از درون اين شکست، بخش سکولار و لائيک و " اپوزيسيون تر " شروع به تجديد سازمان خود و برقراری رابطه جديد از موضعی قدرتمندتر با رهبران اين شکست (اصلاح طلبان اسلامی/حکومتی) کرده است. بيانيه اتحاد برای جمهوريخواهان ايران و سمينار پاريس و کنگره فوق العاده اکثريت، همه در اين جهت است. دومين و سومين حرکت روشن تر و اصِيل تر گام برداشته اند؛ حرکت اولی (اتحاد برای جمهوريخواهان ايران) ناروشن و مبهم است و اهداف واقعی اش (بويژه با توجه به سابقه راهبران اصلی آن) نامعلوم.
خانم عبادی می توانست همراستا و هم حد اين پيشرو ترين حرکت در صفوف جنبش ملی - اسلامی اصلاحات یاشد (همه چيز نسبی است، پيشرو بودن هم نيز!) چنين نشد. کاراکتر و تاريخ و محيط و روابط ايشان، البته چنين انتظاری را بی جا می کرد. اما اين وسط اتفاقی افتاده است : ناگهان چون پرسناژ فيلم پکين پا از باری متروک و زندگی ای محدود، به قلب حادثه ای بزرگ و در ميان جهان پرت شده اند. سوار بر امواج صوتی و تصويری مخاطبين صد ها ميليونی پيدا کرده اند.
چرايی اين اتفاق چيست؟ مهم تر از آن : ايشان چه هويتی پيدا می کنند و چه بايد بکنند؟ آيا عقبگرد خواهند کرد؟
3 - اپراسيون بازگشت
ژان پير پرن ژورناليست ليبراسيون که سالهاست و شايد بيش از يک دهه که وقايع ايران را تعقيب می کند در شماره مورخ 16 اکتبر اين نشريه می نويسد : " اعطای جايزه نوبل به شيرين عبادی برای طرفداران تغيير در ايران يک معجزه بود. با اين وجود، بازگشت او به تهران صرفا جمعيتی در حدود ده هزار نفر را، عمدتا زنان، در فرودگاه گرد آورد. در حاليکه برخی ناظران در انتظار جمعيتی بيش از يک ميليون بودند. " تيتر مقاله اين است : " شيرين عبادی برنده نوبل اميد را به تهران برمی گرداند "
به طور ابژکتيف، با توجه به اهميت نوبل و اوضاع ايران، البته انتظار جمعيت ميليونی به هيچ وجه اغراق آلود نبوده است. جمعه همان هفته، عليرغم تمهيدات بازدارنده رژيم، صد هزار نفر برای ديدن مسابقه استقلال - پرسپوليس به استاديوم رفتند. هر سيزده بدر ده ها ميليون نفر را بسيج می کند. قطعا برای برگزار کنندگان مراسم استقبال، تعداد مستقبلين بسيار عالی بوده است. نه به خاطر رقم بالای آن، دقيقا به دليل عکس آن : تعداد زياد جمعيت آن را غير قابل کنترل می کرد و هر کس می داند که در ايران امروز يک جمعيت گسترده که احساس قدرت می کند چه شعاری خواهد داد و دست به چه کاری خواهد زد. شمه ای از آن را در خرداد و تير امسال ديديم.
چرا از اين شهر ده ميليونی فقط 1000/1 آن به استقبال عبادی رفتند؟ اين که روزنامه ها و راديو تلويزيون ايران خبر را مفصلا پخش نکردند، به هيچوجه قانع کننده نيست. اولا در حدی بود که چند ميليون نفر خبر را شنيده باشند؛ ثانيا خيلی ها منبع اصلی خبری شان رسانه های فارسی زبان خارج کشور است؛ ثالثا پخش " دهن به دهن " خبر، وقتی که انگيزه ای باشد، قوی ترين رسانه جمعی است. یه اين عامل کمّی، یايد يک غايب کيفی را هم اضافه کنيم : جوانان. حضور جوانان در حدی نبود که به طور ويژه ای توجه ناظران را جلب کرده باشد. برای کشوری که جوانانش نيروی مهم تحول قلمداد می شوند و برای شهری که اکثريتَش را جوانان تشکيل می دهند، اين يک غيبت بسيار مهم است.
چرا می بايستی مردم و جوانان در ابعاد، حال نه ميليونی، ولی حداقل دويست سيصد هزار نفری به استقبال خانم عبادی بروند؟ مگر خانم عبادی به مردمی که زير بار فشار های فرهنگی - اجتماعی، سياسی و اقتصادی حکومت اسلامی در حال خفه شدن هستند فراخوان بسيج برای سرنگونی رژيم و آزادی و برابری داده بود؟ مگر ايشان مردم را دعوت کرده بود که مستقيما با هم از فرودگاه مهرآباد به زندان اوين بروند و فرزاندانشان را آزاد کنند؟ مگر حتی ايشان به دختران و زنان گفته بود که یياييد تا با هم برای ده دقيقه در فرودگاه مهرآباد چادر ها و روسری هاي مان را به طور سمبليک برداريم؟
خير. ايشان در همه جا از اسلام و سازگاری آن با حقوق بشر حرف زده بود. تماما در هيئت برنده نوبل " صلح با اسلام " ظاهر شدند. و مردم ايران در جنگ با اسلام و حکومت آن هستند. چگونه می شود اين مردمی را که بيش از نيمی از آن زير خط فقر هستند با حکومت اسلامی که رؤسايش از ثروتمند ترين مردمان جهان شده اند، آشتی داد. چگونه می شود جوانان را که اسلام دشنه روی گلوی شان گذاشته تا تکان نخورند و حرف نزنند و شاد نباشند و جوانی نکنند، به استقبال کسی که در همين چند روزه به اندازه چند نماز جمعه تبليغ اسلام کرده است، کشاند؟
آيا می بايست فراخوان سرنگونی يا شعارهای راديکال داد و مردم را دعوت به مهرآباد و شروع انقلاب از آنجا کرد؟ خير. انقلابی ترين احزاب هم در تمام لحظات و موقعيت ها فراخوان انقلاب نمی دهد. اما مابين دعوت رئيس کميته استقبال به " رعايت شعائر و فرهنگ مردمی [اسلامی]" و تبليغات پر شور اسلامی خانم عبادی و بازگشت الله اکبر گويان ايشان به تهران از يک طرف و دعوت به سرنگونی بی درنگ جمهوری اسلامی از طرف ديگر، طيفی شامل هزاران ابتکار مختلف وجود دارد.
مثلا : ايشان در چارچوب کار های تا کنونی خود می توانست از مردم و جوانان دعوت کند تا به فرودگاه بيايند و در آن مکان و لحظه که می توانست بعد عظيم تاريخی بگيرد و تبديل به اسطوره شود، در کميته هايی در در همان فرودگاه برای کمک به کودکان (دستفروش، تن فروش، معتاد، قربانی خشونت جنسی و غيره) و زنان (کنک خورده، طلاق گرفته و ...) ثبت نام کنند و از فردای آن به برنامه ريزی و پيشبرد عملی آن بپردازند. چند صد هزار نفر به فرودگاه می آمدند و حاضر بودند چهل و هشت ساعت هم در صف ثبت نام بمانند. اين حرکت با محتوای واقعی و نيرومند اصلاح طلبانه ان و استقلالش از دولت و حکومت جلوی هر حرکت " افراطی " در آن زمان و مکان را سد می کرد. جهانی انگشت به دهان می ماند و از هر طرف سيل همبستگی و کمک سرازير می شد. اسلحه به دست های جمهوری اسلامی در سوراخشان قايم می شدند و سيمای لاريجانی خود رپرتاژ مفصلی از آن تهيه می کرد و رهبر پيام حمايت می فرستاد.
اما، خانم عبادی و مشاورينش ترجيح دادند سر آلفردو گارسيا را تحويل بدهند، پول شان را بگيرند و بی سر و صدا به زندگی کوچک شان برگردند. آن چه هست نشان از اين دارد که ايشان در همان حد از اصلاح طلبی محافظه کارانه سابق شان هم نخواهند ماند. دنده عقب خواهند زد. اميدوارم که اشتباه بکنم.
4 - پروژه ليدی دايانا يا چگونه همبستگی ملی را کش بدهيم
خانم عبادی که پرونده های خطرناکی را در گذشته پذيرفته اند، برای پذيرش وکالت استفن هاشمی وقت خواسته اند. بی شک دليل اين امتناع از پذيرش بلافاصله، نه تخصصی که سياسی است. ايشان ناچار هستند که از اين به بعد هر مورد مشخص کاری را در چارچوب يک استراتژی و يک برنامه کلی بگذارند. بايد استفاده درست از اين اعتبار کرد.
چکار خواهند کرد؟ فعلا گويا به اين نتيجه رسيده اند ( و يا اين که به ايشان مشاوره داده اند ) که بهتر است از سياست و هر چيز " بو دار " و " ريسک دار " حتی کمی سياسی فاصله بگيريم و نفس همين همبستگی ملی را تداوم بدهيم. اعلام فعاليت احتمالی برای جمع کردن مين ها در مناطق جنگ زده ايران، پروژه ای غير سياسی است (بهتر است بگوييم سياسی خوشايند حکومت) ، تجديد خاطره ای حول همبستگی ملی ضد جنگ عراق و دشمن خارجی می کند و آن را حول پروژه ای آتی که در عين حال مقبوليت جهانی دارد و شخصيتی مانند ليدی دايانا، تداوم می دهد.
اين هم کاری است. اين که چگونه می شود - در صورتی که واقعا برنامه شان اين باشد - يک شخصيت و يک محبوبيت و فصای اتحاد ملی را حول پروژه ای که در اواخر ليست چند صد ماده ای خواست های مردم ايران قرار دارد، تداوم داد سؤالی است که خودشان و مشاورين شان بايد جوابی برای آن پيدا کنند.
اما، اوضاع ايران ايشان را آرام نمی گذارد. چشم ها روی ايشان خيره شده است و آدميان حدس ها می زنند و انتظاراتی دارند.
آيا ايشان خاتمی ای خواهد شد با شش هفته عمر، يا ... ؟
هنوز پرده آخر نيفتاده است. به ايشان بستگی دارد.
baba sad rahmat be hamoon SAJJADIE koskhol, oon laghal chan rooz ma ro khandoond
ببينم تو اين اوضاع اگر افرادي را كه جنابعالي قبول داريد و برايشان يقه مي درانيد به ايران مي آمدند فكر مي كنيد چقدر استقبال كننده داشتند؟ يك ميليون، دو ميليون، بيشتر....؟
اقای بکتاش خیلی محترم !!!!
بسیار مایل هستم که بدانم هدف نهائی شما از کوبیدن و تخطئه کردن هرکس و هر حرکت چیست . براستی میخواهید چه چیزی را ثابت کنید ؟ آیا به نظر شما ٌیک ایرانی خوب ، یک ایرانی مرده است ٌ ؟!!!
اگر همه این افراد و حرکت ها را غیر مفید یا ساختگی میدانید ، چه آلترناتیوی در مقابل دارید؟ فرق شما با دست اندرکاران جمهوری اسلامی و حسین شریعتمداری ها چیست ؟
شاید کمی تند رفته باشید، ولی به نکات بسیار جالبی اشاره کرده اید. پس از اندک زمانی، درستی و یا نادرستی این قضاوت درباره خانم عبادی آشکار خواهد شد.... اما فراموش نکنیم که او یک وکیل است، و برای یک وکیل، حقیقت اصالت ندارد.
شما و حرف های شما از جنس دشمنی با زن و ترقی خواهی و حقوق بشر است. حرف شما حرف حزب کمونیست کارگری است(عجب اسم بی مسمایی و عجب حزب بی هویت و بی شخصیتی)شما طی این چند روزی که از انتخاب شیرین عبادی گذشت هم صدا و هم گام با مرتجع ترین و پلید ترین نیروهای هار و ضد ترقی در ایران چه یاوه ها که نگفتید و چه شیوه های رذیلانه ای برای دشمنی با مردم ایران به کار نگرفتید. دست شما برای مردم رو شده است. مردم نقش شما را در همکاری با سلطنت طلب ها، اسراییل و محافظه کاران ایران می دانند. نقش بی بدیل شما در جریان کنفرانس برلین، در حمله به شخصیت های سیاسی خوش نام در خارج از کشور، حمله به گرد هم آیی ها و هجوم بی شرمانه شما در نوشته ها و جرایدتان به هر آن چه که بوی آزادی خواهی و دمکراسی طلبی میدهد، برای همه روشن شده است. چندی پیش نیز رفیق شما علی جوادی همین خزعبلات را در همین سایت نوشت که پاسخ درخوری نیز از مردم گرفت. دست شما و حزب کاریکاتوری شما برای ما همه رو شده است.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد