[email protected]
اعطای جایزه نوبل دربین ایرانیان واکنش های گوناگونی را برانگیخته است. تعلق این جایزه به یک زن مدافع حقوق بشر و دگراندیش ولو اصلاح طلب و قانون گرا موجب خشنودی تمامی آزادی خواهان گشته و فرصت های بالقوه و بالفعل تازه ای را جهت تقویت مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران ونیز تقویت حمایت های جهانی از این مبارزه فراهم ساخته است. گرچه چون و چرا و ارائه ارزیابی های گوناگون حول پی آمدهای این واقعه فی نفسه هم مفید است و هم طبیعی، اما آن چه که غیرطبیعی است نوعی شوریدگی و استنتاجات مبالغه آسا و مطلقا بی ربطی است که برخی گرایشات از ظن خود بعمل آورده و تعلق این جایزه به خانم عبادی را نشانه پیروزی سیاست های حتی بعضا ور شکسته خود بشمار آورده اند. آن چه که به انبوه زنان و مردان استقبال کننده از شیرین عبادی مربوط می شود هیچ چیزی بهتراز شعارهای مخابره شده خود آنان نمی تواند نشان دهنده منویات و رویکردهای آنها باشد. براساس این شعارها آن ها با به چالش کشیدن کلیت نظام حاکم، خواهان آزادی و عدالت بوده و درهمان حال صراحت داده اند که با خاتمی و دستگاه حاکم و از طریق اتکاء به قوانین نطام موجود، این آزادی حاصل شدنی نیست. لذا آن ها خواهان پس گرفتن رأی خود و استعفاء او شده و از جنبش 20 خرداد و بی اثرشدن تهدیدات(توپ و تانک و بسیجی) در برابر مطالبات خود سخن به میان آورده اند. باین ترتیب روشن است که استقبال و ابراز شور مردم در تعلق گرفتن جایزه صلح نوبل به یک شهروند زن ایرانی، در وجه غالب خود از شوریدگی و شیفتگی فاصله داشته و بدور از توهم پراکنی ها، یک حمایت مشروط و معین و حتی بعضا حمایت انتقادآمیز محسوب می گردد. اما شوریدگی پاره ای از نیروها و افراد مقیم خارج از کشور داستان دیگری است. دریافت جایزه مزبور فرصتی فراهم ساخت تا مکنونات و کم مایگی شماری از افراد و نیروهای پر ادعا و میان تهی که برخا عنوان اپوزیسیون و داشتن منشورهای رهائی بخش را هم یدک می کشند به نمایش گذاشته شود. نوشته حاضر نگاهی دارد باین همه بیمایگی و باین همه فطیربودن.
درجستجوی ناجی!
یکی از مشکلات بزرگ جنبش ضداستبدادی یک صدساله اخیر مردم ایران آسیب پذیری و "شکست از درون" بوده است. روی دیگر سکه آن بوده است که جنبش ضد استبدادی غالبا بر دشمن بیرونی و رودر روی خود غلبه کرده، اما در همان حال با از دست دادن پویائی خود به بازتولید استبداد و ارتجاع مبادرت کرده است. تجربه انقلاب مشروطیت و جنبش ملی کردن نفت و بویژه انقلاب بهمن گویای همین واقعیت تلخ است. بنابراین مبارزه علیه استبداد درصورتی می تواند گامی بجلو برداشته و در راستای جایگزین براستی دمکراتیک پیش رود که بتواند علاوه بر مقابله رو در رو با استبداد، هم زمان با خطر بازتولید استبداد و ارتجاع از درون خود نیز مقابله نماید. در کلی ترین بیان منشأ زاینده این استبداد را باید در عدم شفافیت و التقاط گفتمان دمکراتیک و شبه دمکراتیک حاکم براردوی ضد استبداد از یکسو و نبود نهادها و سنگرهای مستقل و مدافع گفتمان دمکراتیک در سطوح گوناگون از دیگر سو دانست.نوشته حاضر قصد پرداختن به این مقوله و جوانب گوناگون آن را ندارد. اما تأکید می کند که از مهم ترین تجلیات بستر فرهنگی که زاینده استبداد نوین است، همانا روحیه پناه بردن به ناجی است که خود مولود حاکمیت استبداد دیرپا، فقدان نهادها و تشکل های مستقل و ریشه دار مدنی و بالأخره فقدان سنت نقد پیگیر و سازنده از فرهنگ رسوخ یافته استبداد است.در واقع جستجو برای ناجی جهت نجات از وضعیت گرفتار آمده، که در ناخود آگاه و بعضا حتا خود آگاه بسیاری از ما لانه کرده،از علل تسهیل کننده ظهور محمدرضا شاه ها و خمینی ها بوده و بندنافی است که ما را به قلمرو فرهنگ استبداد دیرپا پیوند می زند. روحیه رهبر تراشی و کشف ناجی که بیان استیصال و بیگانگی از توانائی های خود و از سوی روشنفکران بیان بی اعتمادیشان به توانائی مردم در تعیین سرنوشت خود است، چنان در اعماق روح و روان ما ریشه دارد که با جرئت می توان گفت که استقرار دمکراسی و پذیرش عملی حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، بدون لاروبی این پس مانده های فرهنگی استبداد مزمن شدنی نیست.
نگاهی به شماری از موضع گیری های تیپیک مدعیان جامعه مدنی و آزادی و دمکراسی، درمورد جایزه نوبل امسال و پی آمدهای مترتب برآن نمونه گویائی از جان سختی پس مانده های این فرهنگ استبدادی و بیان شوریدگی و وانهادگی این گونه روشنفکران است و البته خواهیم دید که بی ارتباط با اهداف سیاسی واجتماعی آن ها هم نیست.
بی تردید واکنش آقای حسین باقر زاده درمورد این جایزه گوی سبقت را از دیگران روبوده و "نمره بیست" را بخود اختصاص می دهد. او درنوشته خود شیرین عبادی را هم چون موسای پیامبر به تصویر می کشد که برای نجات یهودیان سرگردانی که در فقدان رهبر و راهنما به گوساله های سامری پناه برده اند،مبعوث و برگزیده شده است. موسایی که با ده فرمان خود( چند بند منشور حقوق بشر) هم چون نقطه نور و جرقه ای دراسلو جرقه زده و درپاریس تلألو یافته و بارسوخ به اعماق رو ح و روان ایرانیان بهمراه ده فرمان آزادی بخش خود وارد ایران می شود!(حالا شما بپدا کنید تفاوت ماهوی این نگر ش را با دکترین ولایت فقیه و متولی گری ی که مردم (عوام الناس) را رمه ها و صغیرانی می داند که باید با عصای ولایت به چرا گاه سرسبز و بهشت سعادت برده شوند). براساس یافته های آقای باقرزاده،خانم شیرین عبادی تنها فردی است که قادر است سکان انتقال جامعه دستخوش استبداد جمهوری اسلامی به جامعه مردمسالار را با کم ترین درد سازمان بدهد. و اولین ثمره آن هم می تواند این باشد که به او و کسانی هم چون او اجازه شرکت در انتخابات دوره هفتم مجلس را بدهند. که اگر چنین چنین شود در یک چشم بهم زدن تمامی درب های قفل شده یکی از پس از دیگری گشوده خواهند شد.
شاید دیگر لازم نباشد بیش از این از شوریدگی بیرون از وصف آقای باقرزاده و جهان مجازی وی سخن بگوئیم.اما حیف است در تکمله آن از دو یافته بکر دیگر ایشان سخنی به میان نیاید. اولی مربوط می شود به توجیه و چرائی اصرار بیش از حد خانم شیرین عبادی درمورد رابطه اسلام و دمکراسی که بحق اعتراضاتی را ازسوی افراد و نیروهای مدافع جدائی دین از دولت و مدافعان دمکراسی بر انگیخته است و دومی هم تعیین نرخ است در میان دعوا برای منشور 81 . اولی براستی اوج نبوع آقای باقرزاده و توان تاکتیکی وی را هم چون جواهر درخشانی به نمایش می گذارد. وی با شیفتگی زاید الوصفی می گوید که شیرین عبادی در برابر رژیم اسلامی بخوبی به رمز و راز هنر بازی با آتش واقف است. بر اساس این یافته و البته تعمیم آن می توان فهمید که برای تعمیق هنر بازی با آتش و باهدف خلع سلاح رژیم(یا خود، کدامیک؟) بهتر است که اپوزیسیون، و لااقل نیروهای مقیم داخل کشور، بجای شعار جدائی دین از دولت، با شعار خود رژیم(مردم سالاری دینی)و پیوند دمکراسی و اسلام وارد میدان شوند. والبته این که دراین میان چه برسر لائیسیته و مطالبات مردم خواهد آمد مهم نیست. مهم آنست که از طریق بکارگیری هنر بازی با آتش خود را بیمه کرده ایم و شعار حریف را از چنگش ربوده ایم. و اما براساس یافته و بافته دوم، آقای باقرزداده مدعی شده است که با تعلق این جایزه به شیرین عبادی حالا دیگر همه جا سخن از آن است که محتوا یعنی دمکراسی مهم است و شکل یعنی جمهوری امری است فرعی و طرح و اصرار بر آن را مشغله ذهنی گروهی از روشنفکران می داند. باین ترتیب از جمله برکات جایزه نوبل امثال یکی هم آنست که اثبات کننده نظر آقای باقر زاده در مورد دموکراسی و حقانیت منشور 81 است. البته آقای باقرزاده دلیل و یا دلایل وجود رابطه علی بین جایزه و درستی منشور را توضیح نمی دهند و لابد این بر عهده خود خوانندگان است که این رابطه را کشف کنند(آخر نمی شود که نویسنده تمام لقمه ها را حاضر و آماده در دهان خواننده گان خود بگذارد). حاصل تلاش من بعنوان یک خواننده در یافتن این رابطه پیچیده چنین است:می دانیم که الگوی حرکت موسوم به منشور 81 برگرفته از الگوی چکسلواکی و منشور موسوم به 79 آن دیار است. الحق منشور 81 همه اسباب بزرگی را داشت به جز واسلاو هاول خود را. تلاش های تاکنونی آقای باقرزاده برای یافتن این گمشده بی نتیجه مانده بود. ولی ناگهان در پی جرقه و نور ساطع شده از کمیته اسلو(باتوجه به اینکه وی مدعی است که انتخاب گروه 5 نفره اسلو، می تواند سرنوشت کشور ما را رقم بزند) آتشی در ذهن وی شعله ور گردیدکه حاصل آن "یافتم یافتم، گمشده را یافتم" بود. چه کسی بهتر از خانم شیرین عبادی که از قضا از اعضاء قبیله حقوق بشرهم بشمار می رود، می توانست و می تواند خلأ منشور 81 را پرکند؟. باین ترتیب می توان گفت که منشور81 (ده فرمان)، موسای نجات بخش خود و نجات دهنده امت سرگردان و گوساله پرست را پیداکرده و همین کشف بزرگ موجب این همه شوریدگی در نزد آقای باقرزاده شده است.
گاهی باخود فکر می کنم که چقدر خوب می شد که خانم شیرین عبادی سخنانی را که درتهران با آن همه صراحت مطرح کرد قبل از پروازش از پاریس مطرح می ساخت. سخنانی که با صراحت کافی بیان می کند "که جای مدافع حقوق بشر در قدرت نیست. خطاب فعالان حقوق بشر حکومت ها هستند. فعال حقوق بشر باید پاسخگوی افراد خاموش جامعه باشد. او نباید جزو حاکمان باشد. اگر ورود به عرصه سیاسی را دست بابی به قدرت معنا کنید،خدا آن روز را برای من نیاورد". چقدر خوب می شد که خانم شیرین عبادی قبل از حرکت به کشور، کلاس کوچکی با حضور این "مدافعان حقوق بشر" برپا می کرد و اندکی معنای دفاع از حقوق بشر را برایشان تشریح می نمود. شاید در آنصورت ما شاهد این گونه رفتارهای مضحکه آمیز ازسوی روشنفکران مدعی حقوق بشر و دمکراسی نبودیم. آقای باقرزاده البته در مقاله خود فقط به تعیین نرخ مزبور بسنده نکرده و سوار بر رخش چوبین در جهان فانتزی خود به تاخت و تازش ادامه داده و با خط و نشان کشیدن به مخالفینی که به "دمکراسی" بر آمده از ائتلاف سلطنت و جمهورری خواهان به دیده منفی وناباوری می نگرند، سند اخیر انجمن اسلامی دانشجویان امیرکبیر و مصاحبه یکی از دانشجویان با رادیو فردا را بعنوان اقامه دلیل برخ می کشد.گویا داستان تراژدی-کمدی منشورهای رهایی بخش در کشور ما هم چون داستان هزار و یک شب قصد پایان گرفتن ندارد. منشورهایی که بجای گشودن راه و روش نوین، خود بانکسار نور و ایجاد کانون های کاذب و سراب گونه تبدیل می شوند. توسل جستن به حرکت های مقطعی و موردی، بویژه در شرایط انتقالی، برای اثبات درستی هیچ برنامه و منطقی کارآئی نداشته و نمی تواندجای حجت و برهان را بگیرد و توسل به آن ها بعنوان دلیل و نه شاهدی بر دلیل، خود نشان دهنده ضعف برهان و پوپولیسم گرائی است. و البته جامعه ما تجربه فاجعه آمیز مستی توده ای برخاسته از هیجانات برانگیخته شده توسط فاشیسم مذهبی در اوائل انقلاب و نتایج فاجعه بار توهم نسبت به خمینی و گرد آمدن حول رهبر نجات بخش را با تمام گوشت و پوست خود آزموده است. با این همه گفتنی است که حتی آن واقعیت مورد استناد قرار گرفته، به نحو بارزی برخلاف ادعای آقای باقرزاده است. اما شیفتگی وی نسبت به یافته های خود چنان نیرومند است که چونان منشوری حتی همین واقعیت ها را منکسر و دفرمه بازتاب می دهد. وقتی منشوری تا بدین حد انوار بیرونی را واژگونه بازتاب می هد براستی باید فکری برای این دوگانگی بین واقعیت و ذهنیت کرد. برای این که بدانید ضخامت و قدرت انکسار این منشور تاچه حد است شما را به خواندن آن سند دانشجویان ارجاع می دهم. دراین سند دو سه صفحه ای که آقای باقرزاده آن را دلیل حقانیت نظر خود عنوان کرده است، 5بار از ضرورت ائتلاف و یا تشکیل جبهه فراگیر مدافعان جمهوری سخن به میان آمده است. اما واقعیت آنست که آقای باقرزاده نسبت به دوچیز شرطی شده است. نخست آن که هرجا کلمه دمکراسی و فراگیر را دید، فکر می کند همه دارند از جبهه فراگیر دمکراسی مورد نظر وی سخن به میان می آورند و دوم آن که او همواره براساس زیگ زاگ های امواج در حال حرکت مواضع خود را شل و سفت می کند.
********
گرچه شوریدگی آقای باقرزاده در اوج است اما او دراین شوریدگی تنها نیست. بعنوان مثال نوشته های آقایان علی کشتگر و مصطفی مدنی و فرخ نگهدار را بخوانید تا ببینید که دامنه لرز این تب تا کجاست:
آقای کشتگر شیرین عبادی را عنصر تعیین کننده طیف پراکنده و ناهماهنگ طرفداران دمکراسی می داند و می گوید جنبش ما به چنین نقشی نیازمندبود. همان گونه که مشهوداست این نظر نیز صراحتا درمان درد پراکندگی را نه از پائین بلکه از بالا و در ظهور یک شخصیت بصف کننده جستجو می کند. آقای مصطفی مدنی از دیگر همتایان شوریده خود سبقت جسته با کاندید کردن شیرین عبادی بعنوان ریاست جمهوری آینده، از خاتمی می خواهد که با گماشتن گارد نگهبان، حفاظت از جان وی را بعهده بگیرد. انگار که معضل بزرگ جنبش ضد استبدادی و دموکراتیک جامعه ما عدم یافتن فرد مناسب برای ریاست جمهوری بجای خاتمی بوده است، که اینک ایشان موفق به کشف آن شده است . داستان تلقی این آقایان از آلترناتیو و مسخ آن به ظهور یک شخصیت فراگیر و نجات بخش داستان دیگری است که پرداختن به آن خارج از حوصله این نوشته است. اما در ادامه بررسی شوریدگی ها، باید اذعان کنم که شوریدگی آقای فرخ نگهدار نیز در نوع خود منحصر به فرداست. او می گوید در طی عمر خود بندرت با چنین هیجانی مواحه شده است. او روز دریافت جایزه را بهترین روز قرن بیست و یکم عنوان می کند. با توجه باین که هنوز از قرن بیست و یکم 97 سال دیگر باقی مانده است خود می توانید ابعاد اعجاز آفرین و پیشگویانه این شوریدگی درکشف بهترین روز و ساعت قرن بیست و یکم را حدس بزنید. با چنین درجه ای از شوریدگی و هیجان زدگی آن هم در عصر اینترنت که فاصله بین نوشتن و انتشار به صفر رسیده است، بهتر نیست که آقایان لااقل قدری صبر کنند و هنگامی قلم برروی کاغذبیاورند که اندکی هیجاناتشان فروکش کرده است؟! از مزاح که بگذریم باید گفت که بیشتر از خود این شوریدگی یافته های آقای نگهدار درمورد پیروزی کامل باورهای وی نسبت به مبارزه صددرصد مسالمت آمیز، صددرصد علنی(که البته خود کمیته صلح نوبل هم با تصمیم گیری در پشت درهای بسته و با عدول خود ازاین یافته ها نسبت به آن ها جفا کرده است) و صددرصد قانونی درمورد شیوه مبارزه و شماری دیگر از باورهای وی دارای اهمیت است. بیاد داریم که او زمانی تلاش زیادی را بکار گرفته بود تا سازمان اکثریت نیز هم چون نهضت آزادی(با در نظر گرفتن این واقعیت که نهضت آزادی درداخل بود و اکثریت درخارج) التزام به قانون اساسی را بپذیرد تا هیچ گونه محدودیتی در فعالیت صددرصد علنی و قانونی نداشته باشد. و اکنون نیز در قالب "برای اتحاد جمهوری خواهان" تلاش وافری را بکارگرفته است تا هم چنان مشی تمکین جمهوری اسلامی به قواعد مردمسالاری یعنی مشی مورد نظر آقای نگهدار وهم فکران او را پی بگیرد. اما اینک که این تلاش ها هم راه خطر روز افزون غرق شدن کشتی جمهوری اسلامی، خود با خطر غرق و فروپاشی و لاجرم ناکامی رو به تزاید روبرو است، با تعلق جایزه نوبل به خانم عبادی، ظاهرا مفری تازه یافته و با احساس دوپینگ شدگی، برهانی بس قاطع و خرد کننده دراثبات حقانیت خویش پیدا کرده است. البته او نیز بطور روشن رابطه علی بین یافته های خود با جایزه نوبل را روشن نکرده است و خواننده را با این سؤال که آن ها را یافته تلقی کند یا بافته بحال خود رها کرده است. با مروری چند باره به این نوشته پاسخ من باین سئوال بقرار زیر است تا نظر شما چه باشد:
واقعیت آنست که در کائنات آقای نگهدار، مردم نه بعنوان سازندگان واقعی تاریخ و جامعه خود بلکه به عنوان نقش آفرینان درجه دو و فعل پذیر مطرح اند. آنان در تعیین سرنوشت خود هیچ نقش واقعی ندارند. و مهم تر از آن نباید داشته باشند. اصولی چون خود رهانی و خود حکومتی مردم از نظر وی شعارهای توخالی بیش نیستند. تمامی فرمولاسیون ها و تلاش های تئوریک آقای نگهدار صرف آن می شود که حق نافرمانی مدنی، حق سرنگونی و پایئن کشیدن استبداد( ولو آنکه تمامی تلاش های ممکن و مسالمت آمیز از سوی مردم در این راه بکارگرفته شود) و حق انقلاب علیه نظام تاریک اندیش و خود کامه از سوی مردم-آن هم در شرایطی که تمامی راه های دیگر با بن بست کامل مواجه شده و کوس اصلاحات مرد طنین فراگیری یافته است- نامشروع و نابخردانه قلمداد گردد. "قانون" و علنیت یعنی تمامی مقررات رژیم و چه باید ها و نبایدهای آن صددرصد باید مورد پذیرش باشد. دراین کائنات نیروهای دخیل و نقش آفرین، منحصر به دولتمردان داخل کشور و عوامل بین المللی هستند. واقعیت آنست که با شکست اصلاح طلبان و پروژه اصلاح طلبی در داخل کشور، آقای نگهدار امید و آرزوی خویش را با اتکاء به اهرم های داخلی ازدست داده و حالا بیش از هرزمانی به عوامل بین المللی دخیل بسته است. گرچه او با عوامل بین المللی ازنوع خشنش یعنی سیاست های دولت بوش همان گونه که خود تصریح کرده مخالف است و این جای خوشحالی دارد، اما درهمان حال برآمد سیاست کشورهای اروپائی نسبت به کشور ایران که اعطای جایزه به شیرین عبادی عالی ترین فراز آن است، او را سخت در شوریدگی و امید زاید الوصفی در یافتن اهرم تازه ای برای پیش برد مشی تمکین فروبرده است .مگر ارشیمیدس نگفته بود به من تکیه گاهی بدهید تاکره زمین را جابجا کنم. پس با پیداشدن اهرم کشورهای اروپا چرا او نتواند قدرت سیاسی را بسمت ایده آل های خود رهنمون شود؟!
*******
شیرین عبادی در یکی از آخرین سخنان خویش در داخل کشور یک باردیگر با صراحت کامل و به مثابه مشی قاطع خود اعلام کرده است که او بعنوان یک مدافع حقوق بشر هم
چنان در چهارچوب قوانین جمهوری اسلامی به فعالیت های خود ادامه خواهد داد. گرچه این سخنان غیر منتظره نبوده و ادامه همان مشی تاکنونی وی است. با این وجود در فضای پس از دریافت جایزه نوبل و انتظارات عجیب و غریبی که گزینش وی در برخی اذهان بر انگیخته است، به نحو خیره کننده ای محدودیت ها و ظرفیت های او را در برابر این انتظارات به نمایش گذاشته است. اگر بپذیریم که با شکست پروژه اصلاح جمهوری اسلامی یعنی مبارزه برای مردم سالاری درچهارچوب قوانین حاکم(واقعیتی که اخیرا حتی توسط یکی از تئوریسین های بنیان گذار این اصلاحات یعنی سعید حجاریان با شعار اصلاحات مرد، نیز مورد تصدیق قرار گرفت) دوره جدیدی از مبارزات مردم برای برقراری دمکراسی آغاز شده است که به نوبه خود گفتمان متفاوتی را می طلبد، گفتمانی که نقش آفرینی خود مردم و جنبش ها و تشکل های بر آمده از آن، بهره گیری از مبارزه فراقانونی و نافرمانی مدنی برای حکومت ناپذیر ساختن رژیم جمهوری اسلامی و بهره گیری از فشارهای جهانی دروجه مثبت خود و برپایه تحولات روندهای داخلی شاه بیت آن محسوب می شود، دراین صورت به عمق بیگانگی گفتمان شیرین عبادی( بر پایه مبارزه برمبنای مقررات و بایدها و نبایدهای رژیم) با گفتمان مورد نیاز جنبش ضداستبدادی-دمکراتیک در این مرحله از رشد خود بهتر پی خواهیم برد. و از آن بیشتر به عملکرد مخرب کسانی پی خواهیم برد که نسبت به جایگاه و نظرات شیرین عبادی توهم پراکنی کرده و در پشت اقدامات محدود و اصلاح گرایانه وی* سنگر گرفته و درتلاشند تا سوار بر موج احساسات برانگیخته شده و قابل فهم نشأت گرفته از اختصاص جایزه نوبل به یک شهروند ایرانی و مدافع حقوق بشر، آن را دستمایه ای برای زنده کردن "نعش متعفن مرده" و تئوری های ورشکسته خود قرار دهند.
18سپتامبر 2003
* بی تردید این گونه اقدامات و فعالیت ها در افشاء نقض حقوق بشر و تشکیل "ان جوها" و نهادهای مستقل از دولت با بهره گرفتن از گسست ها و فرصت های هرچند کوچک در ساختار نظام کنونی، هم ممکن و هم مفیداست، بشرط آن که جایگزین راهبرد اصلی این مرحله از جنبش دمکراسی نشود.