هاشم آقاجری استاد تاريخ که در سال های اخير با تدريس در دانشگاه تربيت معلم ده ها استاد برای دانشگاه های کشور ساخته است، بعد از يک سخنرانی در جمعی دانشگاهی که در آن به روند کار روحانيون در اداره کشور انتقاد کرد به حکم يک قاضی جوان که نه فقه می داند و نه سواد حقوقی دارد به اعدام محکوم شد و اين حکمی است که به يادگار از اين دوران می ماند، به يادگار از دورانی که روحانيون به اسم اسلام حکومت را در گوشه ای از جهان که ايران باشد در دست گرفتند. سال ها بعد از اين حکم به عنوان نمونه عدل حکومتی که ادعای عدل داشت ياد می کنند که به قول دکتر سروش هم اکنون هم در ادبيات حقوق بشری ثبت است. و اين که علما و پاسداران مذهب در خفا به هزار روايت می گويند که چنين فتوائی نه با موازين عقل که با احکام دين هم سازگاری ندارد چيزی از بار مسووليت آن ها کم نمی کند که سهل است بر آن می افزايد. داستان تمام.
اينک هاشم آقاجری در زندان اوين همبند زندانيان عادی است محکومان مالی و جنائی که چون رای دادگاه در موردشان صادر شده و وثيقه ای هم سپرده اند در دستگاه زندان کار می کنند، همه کاری تا در مقابل شب های جمعه از زندان به در روند و روزی را با خانواده خود بگذارند. اين بخش از زندان برای آنان که در حبسند و اهل تفکر و انديشه از بدترين بخش هاست. همنشين آدم هائی شدن که در همه عمر کتابی نخوانده اند و گاه برای چندمين بار است که به حبس می افتند و نقل مجلس هر روزشان مسائلی است که برای يک استاد دانشگاه شکنجه ای مدام است. از مرگ بدتر. فرسايش مدام روح، آن ها که سخن دائمشان فحش های تند است و نقل مخفلشان ناسزاهائی که کسی مانند آقاجری در همه عمر نه گفته و نه شنيده. او انسان فرهيخته ای است که سال ها شاگردانش از وی جز احترام و دينداری پاک چيزی نديده اند. مردی که به خودی خود نشانه ايمان است با رفتاری به غايت آرام و معتدل. استادانه و متين.
همسر آقاجری در آخرين ملاقات با وی که در اتاق ملاقات اوين صورت گرفته است از او شنيده : تصميم به کاری دارم که چون از عدالت در جمهوری اسلامی نوميد شده ام به اجرايش در می آورم و مسووليت آن به عهده کسانی است که کاررا به اين جا رسانده اند.
به باورم تجسم کردن آقاجری و دشواری تصميم او کاری دشوار نيست، می توان او را ديد که با همان متانت هميشگی در جمع زندانيانی که هيچ چيز برای تفکر ندارند و برای حفظ امتياز «زندانی رای باز» هر کاری برای زندانبانان می کنند، بی خواب راه می رود و مدام فکر می کند. با پائی چوبين که تمکين از وی ندارد مدام در اتاق کوچک بند راه می رود و قهقهه مدام زندانيان و صدای بلند تلويزيون هايشان و گفتگوی مدامشان که در آن تنها فحش های رکيک رد و بدل می شود و همه يکديگر را به نام های زشت می خوانند، نفسش می گيرد و در تخت کوچک زندان دراز می شود،دست ها را زير سر می گذارد و فکر می کند.
اين صحنه برای مخالفان جمهوری اسلامی برای اثبات حقانيت خود بهترين صحنه هاست تا نشان دهند که جمهوری اسلامی چيست، اما برای دکتر آقاجری نشانه های ديگری دارد. اين حکومتی است که او برای استقرارش با دنيا جنگيده است. اين حکومتی است که وی در آن آرمان ها و همه ايمان خود را ديده است و از بدنامی و تباهی درون آن به رنج بوده است، با اين و آن بر سر درستی اش مجادله کرده است و وقتی که در خطر افتاده است حکومت، او زندگی و درس را رها کرده و داوطلبانه به جبهه ها رفته و جان خود را در کف نهاده و سرانجام با تن مجروح پای خود را از دست داده است. برای او پذيرش آن چه می بيند بدان آسانی نيست که برای ديگران. سجاده ايمانش و همه زندگی اش را در گرو پيروزی اين حکومت ديده است. حکومتی که اکنون مظهر ظلم شده است.و او بر سر ايمان خويش است که چون بيد می لرزد. شب ها که زندانيان همه خوابند او بيدار می ماند، دانسته ها و باورهای خود را فرامی خواند و غلت می زند. در زندان همدان پايش عفونت کرده بود. رعايت بهداشت برای کسی چون او در شرايط غيربهداشتی زندان دشوار است و مدام بيمار می شود او که در چهل سالگی جوان و سرحال بود و لبخند کمرنگ مدام در چهره اش مانع از آن می شد که معلول به نظر آيد. آيا نبايد از خود بپرسد به عقوبت گناه نکرده .
به باور من در اين شب های ماه رمضان که او مانند همه عمر سحر ها بيدار می شود به نماز و مناجات، موضوعی تازه در کنار مناجات هايش نشسته است. به موضوعی بزرگ فکر می کند. آيا ما با آوردن اين حکومت به باورها و ايمان مردمی که هزار و اندی سال با اين ايمان و باور زيسته اند خدمتی کرده ايم. اين روايت از اسلام که به حکومت رسيده و از همان اول کار،همراهان خود را يکی يکی در صف مخالفان جا داده یه جهان ديگر فرستاده ، به زندان انداخته، به تبعيد دچار کرده، و اهل تفکر را به بند کشيده و با لومپن عقد اخوت بسته آيا همان است که ما می خواستيم. حکومتی که زندانش افتخار است و جای اهل تفکر و آدمکشان بدکار در آن آزادند و قدر می بينند و در صدر می نشينند.
اگر سعيد عسگر و ياران وی در همان بند 350 باشند که هستند. صبح ها خندان بلند می شوند و آواز خوانان لباس می پوشند و با ديگران به هزالی و جلافت روز می گذرانند ، در جاده های پائيزی اوين در گردشند و آزاد. آقاجری می بيند که او در سوکی و اکبر گنجی در سوک ديگر گرفتارند، سعيد عسگر را از زندان برای خريد عروسی ازاد می کنند و دليلی هم برای دادن توضيحی به ملت در خود نمی بيند اما در شب تولد فرزند کوچک هدی صابر به او امکان نمی دهند که دمی، دقيقه ای صدای پدر را بشنود. آن زندانيان ديگر اجازه تلفن دارند و مدام پای آن به معامله و گفتگو با شريکان و دوستان و اقوام مشغولند، اما وکيل بند و دوربين ها مواظبند که مگر گنجی و زرافشان و آقاجری از گفتگو با بچه های خود محرومند، چه رسد به عليجانی و رحمانی و صابر که در سلول های انفرادی گرفتارند و اگر سال ها بمانند هم خبر ندارند که در سلول پهلوی آن ها چه کسی ساکن بوده است.
برای آقاجری جنگيدن با حکومت جمهوری اسلامی هزار دشواری دارد. بايد ابتدا از گردنه ای سخت بگذرد و خود را راضی کند. از خود بپرسد اين ظلم نيست. اگر هست مگر من همه اين سال ها به شاگردانم نگفته ام حکومت با کفر می ماند و با ظلم نمی ماند.
در و ديوار و ثابت و سيار اوين برای او ماجراهائی می گويند از گذشته های نه چندان دور، و با شنيدن هر کدام وی باز از خود می پرسد اين همان حکومتی است که من برای استقرارش جان می دادم. و چه آسان و رايگان. چند بار بايد او از خدايش گلايه کرده باشد که چرا او را در جنگ نکشت تا به همه ايمان و همه باورهايش اين را نبيند که با آرمان هايش چه می شود.
مدافعان و سينه چاکان حکومت مطلوب او شده اند حسين الله کرم، سعيد عسگر، پوراستاد، ملاحسنی، زندانبانانی که حالا دکتر آقاجری نام هر کدام را شنيده است با صفت هائی که زندانيان به آنها داده اند تقی بی ناموس، حسن جمجمه، نادر خطی و ... که هر نام با خود داستانی دارند. داستان هائی که برای گوش او نامحرم است شنيدنش.
به دشواری تصميمی که دکتر آقاجری در سر دارد فکر می کنم. فکری که جان گزاست.
گفته است ديگر به دادگاه نمی روم و به سئوالی پاسخ نمی گويم. چه بگويد به کسانی که نمی دانند، يا فريب خورده اند و طوطی وار هر چه استاد ازل گفت بگو می گويند يا برای گذران عمر به تقيه و زيا مشغولند و جا و رفتار تاريخی اينان را آقاجری می داند. و اکبر گنجی هم که در گوشه ديگر همان حصار در بند نای است به همين دانستن است که هفته پيش وقتی برای صدمين بار از سلول به درش آورده و به عدالتخانه اش بردند با لبخند جواب سئوال ها را داد، فقط لبخند. آيا معنای لبخند او را و تلخند آقاجری را می دانند آن ها که کليد زندان را شبها زير سر می گذارند و آرام می خوابند. کاش می شد گفتگوهای آنان را شنيد وقتی با خودشان سخن می گويند. اما اگر چنين محالی مجال می يافت که آدم ها بند می بريدند و سلسله بر می کندند و رقصی چنان در ميانه ميدان آغاز می کردند که زندانبانان از هيبتش جان به فرار می باختند.
از جمله قصه ها که دکتر آقاجری از زندانيان می شنود، مربوط به مردی است که اين روزها بر تخت بيمارستان عمل جراحی شد، عباس امير انتظام که 22 سال را در آن مغاک گذراند، نازک جوانی حريری به زندان لاجوردی رفت و پيری سفيد مو از جنس فولاد به در آمد. با شنيدن داستان دکتر اميرانتظام وی حق دارد که بر خود لرزيده باشد. طول و عرض ماجراهای ننوشتنی اوين در احساس گناهی است که به آدمی در فاصله سلول های دو عباس دست می دهد، عباس عبدی و عباس امير انتظام که در روزگاری يکی زندانبان و ديگری زندان بود و اينک هر دو زندانيند – و هنوز دوستان عباس با آن که خود را از بسياری قيدها آزاد کرده اند جرات ندارند که عکس و نام اميرانتظام را کنار ديگران بگذارند – و چه خوش به دلند آن ها که به شادمانی آن که در هر دو دوران زندانبان واقعی آن ها بوده اند، بر خود غره مانده اند. غافل از گردش روزگار.
اگر آقاجری نوشته باشد، بايد نجواهای او را با خود خواند و جدالش را با خود دريافت. در اين شب های ماه رمضان گاه دردی است آدمی را که اگر سر گفتن آن داشته باشد هم تنها با آسمانی می توان گفت که بار امانت هستی را نتوانست کشيد و به دوش دل غمديده انسان گذاشت تا به طاقتی که ندارد آن بار کشد.
به خود گفتم او در زندان همان را می خواند که سايه خواند روزی:
آن چنان سوخته اين خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نيست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقيقت کم ازين تاوان نيست
اين چه تيغ است که در هر رگ من زخمی از اوست
گر بگويم که تو در خون منی بهتان نيست
و خود خطاب به آقاجری خواندم:
صبر بر داغ دل سوخته بايد چون شمع
لايق صحبت بزم تو شدن آسان نيست
تب و تاب غم عشقت دل دريا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت اين توفان نيست
دکتر آقاجری عزيز! زبان مردم آزاد است
دکتر عزيز! هر گونه تقسيم شهروندان نطفه فاشيسم را در خود مي پروراند. و تا وقتي که آيين و ايمان مردم بازيچه بازی های سياسي قرار مي گيرد، بازيگر...
Rouzaneh
October 30, 2003 02:45 AM
دکتر آقاجری عزيز! زبان مردم آزاد است
دکتر عزيز! هر گونه تقسيم شهروندان نطفه فاشيسم را در خود مي پروراند. و تا وقتي که آيين و ايمان مردم بازيچه بازی های سياسي قرار مي گيرد، بازيگر...
Rouzaneh
October 30, 2003 03:05 AM
تبعيض زدايي از انديشه و عمل اجتماعي
اين سياستمداران و حکومتيان و دولتمردان نيستند که به باورها و اعتقادها و آيين های مردم مقبووليت و مشروعيت مي دهند، بلکه حقوق بنيادی مردمان،...
Rouzaneh
October 30, 2003 12:49 PM
تبعيض زدايي از انديشه و عمل اجتماعي
اين سياستمداران و حکومتيان و دولتمردان نيستند که به باورها و اعتقادها و آيين های مردم مقبووليت و مشروعيت مي دهند، بلکه حقوق بنيادی مردمان،...
Rouzaneh
October 30, 2003 12:49 PM