يكشنبه 11 آبان 1382

اوين و در ديوارش، مسعود بهنود

تاريخ را بخوانيد و عبرت آن را. سرنوشت آرش و تهرانی و دکتر عضدی و همکارانش از شما و تکرار آن صحنه ها از ملت ايران دور باد. به خود بگوئيد در کجای دنيا نويسنده ای مانند گنجی و وکيلی مانند زرافشان و دانشجوئی مانند پيمان عارف و احمد باطبی در زندانند.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

[سايت بهنود ديگر]

سياست دنيای تميزی نيست و رقابت های سياسی دربيشتر جهان گاه با اعمالی کثيف آلوده می شود ولی کسانی که در تار عنکبوت آن می افتند و خواسته و ناخواسته آلوده اش می شوند از خانواده قدرتند، مدعی آن يا شورش کرده عليه قدرتی حاکم و باری بازيگران قدرت و سياستند. کمتر می شود که آن بازی کثيف کسانی را درگير کند که با آن ربط ندازند و در آن نقش نمی جويند.

دو سه روز است که ماجرای پيمان عارف خواب در چشم ترم شکسته است. پيمان را نمی شناسم و هرگز نديده ام اول بار نامش را در خبر دانشجويانی که در حوادث خرداد زندانی شده بودند خواندم و بعد عکسی از او ديدم در جمع جوانان به بند افتاده و از اين بيشتر نمی دانستم تا روزی که اعترافاتش پيشاپيش شد تيتر روزنامه کيهان، آن هم تيتری بزرگ. که بله در اعترافات پيمان عارف عامل تحريک دانشجويان شناخته شده که خانم فاطمه حقيقت جوست، يعنی همان نماينده شجاع تهران از جنبش دانشجوئی که به دستگيری دانشجويان صريح و روشن اعتراض کرده و از زندان و بند هم نهراسيده بود

داستان معلوم تر از آن بود که جای خيال بافی و گمانه زنی داشته باشد. دستگاه سرکوب که با دست باز در اين چهار سال هر چه گفته اند کلاه بياور سر آورده است و حالا هم به پاداش دادستانی تهران را مفتخر شده که ابتکارهايش فقط در حوزه مطبوعات منحصر نماند و همه جا ساری شود، وقتی نتوانست خانم حقيقت جو را به خاطر سخنانی که در مجلس و جاهای ديگر در اعتراض به رفتار قوه قضاييه – و از جمله به رفتار با من در زندان - گفته بود به بند کشند، دست به کار پرونده سازی برای او شدند و پيمان دانشجو جوانی را که لابد شبی هم دور از خانه نخوابيده بود در زندان زير فشار گذاشتند و آزادی و بازگشتش به خانه را موکول به اعتراف عليه نمايندگان مجلسی کردند که ماجرای دستگيری دانشجويان را پی می گرفتند. موضوع از شدت تکراری بودن مضحک بود.

پيمان عارف دو سه روزی سوژه کيهان و رسالت بود تا آن که خودش را به تلويزيون آوردند و برای آن ها که نديده اند می گويم که اين جوان نازک با کاغذی که به دستش داده بودند و فشاری که بر وجدان خود احساس می کرد انگار در همان جلو دوربين هم داشت شکنجه می شد که می شد. ولی شکنجه بيشتر را آن ها می شدند که اين حکومت را پشتيبانند که هر روز از خود می پرسند اين چه کار است.

در شب های زندان از اکبر گنجی و محمود شمس و باقی شنيدم که می گفتند می دانسته اند با کاری که می کنند کارشان به زندان می افتد. اکبر که بازی با مرگ را پيش بينی کرده بود. از آن ها گذشته حتی منی که هرگز تصور زندان را نداشتم و کاری جز نوشتن بلد نيستم و نمی کنم و از باب سياست گريزانم هم بارها در خلوت بند به خود گفتم خودکرده را تدبير نيست نوشتی در کشور کويری استبداد زده و بايد می دانستی که لايقت جز حلقه زنجير نيست. اما دانشجوی جوانی که همه ذوق است و اميد و همکلاسانش او را به عضويت در انجمن دانشگاه انتخاب می کنند و کاری جز همان نمی کند که از هر جوانی به مقتضای جوانی سر می زند آيا سزاوار اين رفتار است آيا بايد از او در دعواهای سياسی بهره گرفت و لحظه ای انديشه نکرد که اين با جان نازک او چه می کند. واقعا اين قدرت کثيف فاسد هرجائی تا به اين جا می کشد آدمی را. وقتی پيمان را بر پرده تلويزيون ديدم که داشت دل آقايان را شاد می کرد و آن اعترافات را می خواند با خودم گفتم زهی شرم. اگر گمانم درست باشد آن سرداری که سربازجوی دانشجويان بوده و خود فرزند نوجوانی دارد آيا لحظه ای به خود نگفت اگر با فرزند او چنين کنند چه خواهد کرد. مگر پيمان فرزند ما نبود.

باری گذشت و اين غم را به هزار غم ديگر که دارم افزودم و خوردم و به خبر آن که پيمان با آن اعتراف ها از زندان آزاد شد و از همبندی با بدکاران نجات يافت و هم از همصجبتی با اين ها، غم را فراموش کردم و شاد شدم. هر کدام از بچه ها که آزاد شدند همين حال را داشتم. يادم آمد دوسال پيش که اکبر گنجی برای آخرين بار موقع عيد چند روزی از زندان به درآمده بود به ديدنش رفته بودم عده کثيری از دانشجويان هم آمده بودند اکبر به آن ها می گفت بايد زندان ها را پر کنيد چرا معطل و بيرون مانده ايد. من لحظاتی بعد به او گفتم چطور دلت می آيد اين بچه های نازنين در آن بيغوله که جای بدکاران است بيايند چه کنند. به عماد باقی هم که اين اواخر گفته بود زندان تنها حربه اين هاست که بايد از اعتبارش انداخت و زندان ها را پر کرد گفتم در تلفن که بگو مقصودت سياسی هاست و اين جوان ها را نمی گوئی که زخمی بر دلشان می زنند که جايش در روح آن ها می ماند.

اما آن چه غم پيمان را در دلم زيادت کرده است و اين موقع شب که ديری است نخوابيده ام وادارم کرده که چيزی بنويسم به جای خواب ... بگفتا هيچ می بينيش در خواب/ بگفتا چون که خواب آيد کجا خواب.

خواندم و شنيدم که در افطار روزه سياسی آخری پيمان عارف گفته است از زندان و از اعترافات به اجبارش. نگفته بود هم می دانستيم و لازم نبود و مطمئن هستم که خانم حقيقت جو هم از او چنين انتظاری نداشت که در همان موقع با بزرگواری نوشت می دانم شرايط دشوار دانشجويان در بند را و از گفته های آنان گلايه ای ندارم. اما در آن روزه سياسی – همان قدر که يک روزنامه جرات کرده و نوشته بود – پيمان گفته است هر چه را از من اعتراف گرفتند دروغ است و من گرچه مسلمانم و در مسلمانی خودکشی حرام است ولی در شب آخر زندان تصميم به خودکشی داشتم و...

پشتم لرزيد از خواندن اين عبارت. در دلم گفتم مرحبا که می گفتيد می خواهيد تا رفع فتنه در عالم بجنگيد و می گوئيد که در جهان ظلم و استکبار را بر می اندازيد. اما حالا ميدان زورآزمائی تان شده به عجز انداختن جوانی نازک که در اسارت شماست. شرم بر ما و بر اين بساط که گسترده ايم و چنان کرده ايد که روی همه ستمگران تاريخ معاصر همين وطن خودمان سفيد شده است. به خودکشی کشاندن جوانی که در دامان عدل شما بزرگ شده در همين ام القرا و در همين مدرسه ها. متولد سال شصت است و همه شيرخوارگی و کودکيش به صدای اخبار جبهه های جنگ گذشته و لالايش جز مارش و آژير نبوده است و در مدرسه های شما درس خوانده و در همين فرهنگی که مدعی ساختنش هستيد پرورش يافته، نه از طاغوت نشان دارد و نه جای فريبنده ای از عالم را ديده است که به هوس افتاده باشد. آه و ناله مادرش و فغان پدرش را به کجا می بريد.

با خودم و به پيمان می گويم خوب کاری کردی که هر چه خواستند گفتی و از آن بيغوله که نه سزای شما جوان هاست به درآمدی، غمت مباد. چرا تو می خواستی خود را بکشی که شرم و درماندگی نثار آن هاست که توانائی و قدرت اقناع و استدلالشان به زنجير ختم شد و زندان. شب را چگونه سر به بالين نهادند نمی دانم.

وگرنه اگر تصوير ديدار وزير بازرگانی و نماينده دولت را از زندان می ديديد که اکبر گنجی دارد حرف می زند و سعيد مرتضوی در آن گوشه کمين کرده است که کاری جز اين ندارد، معلومتان می شد که از چه می گویم. بر هر کس آشکار است که سهم آنان از آينده چيست. جای دوستاقبانی که جرات ندارد زندانی خود را با نماينده ای از حکومت تنها بگذارد معلوم است همان جاست که عليم الدوله و سرپاس مختاری و پزشک احمدی جای گرفتند ، جای اکبر هم از خنده ای که همه صورتش را پوشانده پيداست.

آن اتاقک بند عمومی که بيست سی زندانی عادی در آنند و اکبر در ميان آن ها در تخت بالا کتاب می خواند با لبه های پلاستيکی چنان غمی در دلم انداخت که فراموشم شد گنجی از چهار و نيم سالی که در اوين است صد و بيست روزش را در انفرادی گذرانده است.

آقای شريعتمداری نماينده دولت به تصور آن که سخن از در و ديوار و غذای زندان است گفته بود که وضعيت اوين بد نيست و گرچه از زندان های ديگر نقاط دنيا خبر ندارد ولی اوضاع اوين را مناسب ديده است که جوابش آسان است و مبادا تصور کنند بازرسان سازمان ملل و اتحاديه اروپا هم که می آيند در پی نقش ديوارند و آمده اند که از پنجره های اوين هتل هايت را بنگرند – که شوخی نگر در منظر زندانيان نامش شده است هتل بزرگ آزادی - که بايدشان گفت در همه دنيای زندان جای مجازات است و بازدارندگيش در گرو سختی آن است ولی جای اهل فکر نيست، چنين قفس نه سزای خوش الحانی است. جای دانشجوئی که در کلام بزرگان حکومت هميشه به عنوان آينده سازان تحسين می شود و گاه هم تملقشان گفته می شود آن جا نيست. تاريخ را بخوانيد و عبرت آن را. سرنوشت آرش و تهرانی و دکتر عضدی و همکارانش از شما و تکرار آن صحنه ها از ملت ايران دور باد. به خود بگوئيد در کجای دنيا نويسنده ای مانند گنجی و وکيلی مانند زرافشان و دانشجوئی مانند پيمان عارف و احمد باطبی در زندانند. در کجا مگر گينه بيسائو و زنگبار... که به ظاهر همان جاها را هم در نظر داريد.

[براي ابراز نظر لطفا به اين آدرس مراجعه فرماييد]

دنبالک:
http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/923

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'اوين و در ديوارش، مسعود بهنود' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016