كوششي كه اكنون زير نام «اتحاد جمهوري خواهان» انجام مي گيرد، چنانچه كار به درستي پيش برود، تا رسيدن به برنامه و سازمان مندي راه درازي در پيش ندارد. بايدهاي بسياري هست كه همراهان را وامي دارد تا براي كوتاه كردن اين راه و رسيدن به تشكل بر تلاش هاي خود بيافزايند. ويژگي هاي اين اتحاد، عامل هايي چون جمهوري خواهي، مخالفت كامل با قدرت و قانون نادموكراتيك، جداخواهي سياست از دين و كيش، تركيب نيروها و تا اندازه اي همگرايي سياسي بدور از قبيله گرايي، اميدهايي در ميان آزدي خواهان راستين برمي انگيزد. آنان كه در اين اتحاد هستند همه همگون نمي انديشند و رفيق و برادر و سرور تاريخي-حزبي همديگر نيستند. اما گونه گوني فكر و تاريخ و تحزب نافي باهم بودن و نوآغازيدن نيست. در مبارزه ي فكري و ايدئولوژيك گوش اتحاد شنواتر از گوش تفرقه است. اگر ادعاي انديشه ي مستقلي را داشته باشيم، و اگر اين انديشه واقعاً انديشه باشد، يعني براي اثبات و گسترش خود به جاي ايمان و زور بر شناخت و منطق متكي شود، آنگاه از اين اتحاد همچون بستري بهتر براي كوشش مستقل خود نيز پشتيباني خواهيم كرد. اين كه در جمع جمهوري خواهان كساني هستند كه در گذشته ي نزديك در سنگر شديدترين هم ستيزي ها با يكديگر بودند خود گواه وزش هوايي تازه در فضاي سياسي ايران است.
در لزوم تشكيل حزب فراگيرسوسيال دموكرات ها
تلاش براي رسيدن به تشكل نسبتاً پايدار جمهوري خواهان گاه با تلاش براي يك دست كردن كامل تشكل مورد نظر همراه مي شود. چنين امري اگر با رعايت حقوق و محاسبه ي حساسيت هاي همه ي متحدين همراه نباشد مي تواند به همگرايي ها آسيب برساند. بهتر است پيش از آن كه در باره ي شكل تشكل گفته و نوشته شود به كسان و نيروهايي انديشه شود كه موضوع و محتواي اين تشكل هستند و با محاسبه ي وضعيت همه ي متحدين طرح وحدت ريخته شود. هرگونه تحميل و تحريكي به تحمل و تحرك نيروها آسيب مي رساند و كار همگرايي و اتحاد را دشوار مي كند.
بيشتر نيروهاي «اتحاد جمهوري خواهان» را دارندگان انديشه ي سوسيال دموكراسي (در مفهوم باز آن) تشكيل مي دهند. نيروهاي ملي گراي خواهان جمهوري جدا از دين و كيش، اكثر نيروهاي اصلاح طلب برآمده از جنبش كمونيستي پيشين، و اكثر منفردين درون اتحاد جمهوري خواهان در چارچوب سوسيال دموكراسي جاي مي گيرند. نيروهاي جبهه ي ملي ايران هيچ ربطي به هم نامان خود در ناسيونال فرونت هاي اروپايي ندارند بلكه همتاي اروپايي آنان سوسيال دموكرات ها هستند. روشن است كه سوسيال دموكراسي نيز چندگونگي خود را دارد و از انديشه ي در حد خود راديكال نزديك به كمونيسم اروپايي تا شكل بسيار كم خواهش دهي سوسيال دموكرسي را مي توان در آن يافت. با اين همه، تمام گرايش هاي سوسيال دموكراتيك درون اتحاد جمهوري خواهان بر سر دموكراسي، رژيم جانشين، روش مبارزه و حدي از سوسياليزاسيون در جامعه هم انديشي دارند و بر همين پايه مي توانند (اگر كه بخواهند) در گستره ي بزرگي از نبرد سياسي همكاري كنند و هم سازمان شوند. من با اين كه خود سوسيال دموكرات نيستم بلكه با جنبش سبزهاي انقلابي پيوند دارم و خود را منتقد تند سوسيال دموكراسي مي يابم، درست و سازنده مي دانم كه بگويم بهتر آن است همرزمان سوسيال دموكرات براي هم راي كردن خود و همراه شدن با ديگر تشكل هاي سوسيال دموكراتيك موجود در كشور جهت تشكيل سازمان سياسي مشترك و فراگير سوسيال دموكرات هاي ايران اقدام كنند. كمبود يك حزب نيرومند سوسيال دموكرات در ميدان سياست ايران خلأ بزرگي براي مبارزات دموكراتيك جاري است. نبود تشكل فراگير سوسيال دموكراسي در شرايط مشخص جامعه اي ايران نشانه ي هنوز فراهم نبودن شرايط لازم براي مجموع جبهه ي نيروهاي جمهوري خواه لائيك براي تأثير گذاري جدي بر روند رويدادهاي پيش رو است.
موكول كردن تشكيل حزب فراگير سوسيال دموكرات هاي ايران به قانع شدن و توافق سازمان هاي سياسي براي تشكيل آن، موكول كردن تشكيل اين حزب به انحلال گروه هايي كه مي توانند نيروي آن باشند، منتظر ماندن براي ذوب شدن اين گروه هاي سياسي در حزب بزرگ سوسيال دموكرات ها، اينها راه هايي است يا بي سرنجام و يا بسيار دشواري آفرين. بي سرانجامتر و دشوارتر اين تفكر است كه همه ي سازمان ها و گروه هاي سياسي مايل به سوسيال دموكراسي فاتحه ي خود را بخوانند و در جرياني كه خود را عمده و محور مي داند حل شوند. چنين كاري شدني نيست. حزب فراگير سوسيال دموكرات هاي ايران مي تواند بدون چنين چشم داشت هايي روند تشكيل خود را آغاز كند. با توجه به وضعيت مي توان تشكيل يك حزب فراحزب، يعني يك تشكل گسترده ي متشكل از افراد مستقل و اعضاي احزاب و سازمان هاي موجود را در دستور قرار داد. اين حزب فراحزب ضمن پذيرش واقعيت و موجوديت احزاب و سازمان هاي هم خط و مرتبط با خود، ضمن پذيرش حق اعضاي خود براي حفظ عضويتشان در حزب وسازمان اوليه ي خويش، ضمن پذيرش دست كم موقتي اصل دو تابعيتي حزبي، به سازماندهي حزبي خود اقدام مي كند و به صورت يك حزب تمام عيار وارد صحنه ي سياسي ايران مي شود.
توجه من به امر تشكيل حزب فراگير سوسيال دموكرات به دلايل زير است:
1- ضرورت سوسيال دموكراسي براي ايران، براي دموكراسي در ايران و براي ورود سياست حرفه اي به يك جريان جدي و نامكتبي در ايران.
2- در شرايط جامعه ي ما آلترناتيو دموكراتيك غير مكتبي واقعي تر (نمي گويم بهتر!) از سوسيال دموكراسي نمي تواند به وجود بيايد. نه كمونيسم شانسي دارد، نه اسلاميسم دموكراسي مي آورد و نه ناسيوناليسم خاك پرست دموكراسي مي خواهد.
3- مناسب ترين و مؤثرترين نماينده ي سياست ايران در رابطه با غرب و در مسير بهسازي مناسبات خرد شده ي ايران با جهان سوسيال دموكرات ها مي توانند باشند.
4- حركتي كه هم اكنون زير عنوان اتحاد جمهوي خواهان پيش مي رود مي توانست بدون اين كه نيروهاي خيلي زيادي را از دست بدهد زير عنوان جمهوري خواهان سوسيال دموكرات اعلام موجوديت كند. واقعيت اين است كه روح اين جريان سوسيال دموكراسي است و اين روح پي جسم خود مي گردد و اين جسم را هم پيدا خواهد كرد. از اتحاد جمهوري خواهان خواه ناخواه يك وحدت سوسيال دموكراتيك سر بر خواهد آورد.
جبهه ي جمهوري خواهان
چه سوسيال دموكرات هاي درون اتحاد جمهوري خواهان حزب خود را تشكيل بدهند چه نه، سوسيال دموكراسي تنها يكي از نيروهاي اتحاد جمهوري خواهان است و نه همه ي آن. در اين اتحاد انديشه ها و گرايش هاي ديگري هست كه نه مي خواهند در يك حزب فراگير حل شوند و نه لزومي دارد كه چنين كاري كنند. انديشه اي كه همچنان آرمانش برچيدن نظام كاپيتالستي و انجام انقلاب اجتماعي است (كمونيسم يا سوسياليسم دموكراتيك راديكال)، انديشه اي كه دفاع از دموكراسي را با دفاع از نظام كاپيتاليستي پيوند مي زند و انديشه اي كه به جنبش جهاني سبزها تعلق دارد، اين ها لزومي ندارد كه با هم و همراه با سوسيال دموكراتها در حزب يگانه اي قرار بگيرند. حل كردن اين تنوع فكري و جنبشي در يك حزب ناقض دموكراسي و پلوراليسم و نافي وحدت واقعي است. پس، در اتحاد جمهوري خواهان سرنوشت اين نيروها چه خواهد شد؟
چه بخش بزرگ نيروهاي اتحاد در پي تشكيل حزب خود برآيند چه نه، كليت اتحاد لازم است تشكيل يك جبهه بدهد. جبهه ي جمهوري خواهان دموكرات ايران واقعي ترين امكان براي ما است. همان گونه كه آمد، نه تشكيل جبهه نافي تشكيل حزب از سوي نيروهاي خواهان حزب است و نه بر عكس. اين دو كار مي تواند به موازات هم پيش برود و مكمل هم بشود. ما مي توانيم تشكيل جبهه را هدف مشترك همايش آينده اعلام كنيم، در عين حال ياري كنيم تا كساني كه مي توانند در يك حزب واحد قرار بگيرند چنين حزبي را تشكيل بدهند و آن را به يكي از يگان هاي جبهه ي جمهوري خواهان بدل نمايند. هرگونه تلاشي براي تشكيل يك حزب به حساب متوقف كردن روند تشكيل جبهه و يا انحلال حزب ها و گرايش هاي ديگر، موفق نخواهد بود و نسبت به هدف اتحاد بدبيني به وجود مي آورد. اگر حزبي بخواهد در حزب بزرگتري حل و يا ذوب شود خود بايد تصميم بگيرد. كسي كه در مسير اتحاد جمهوري خواهان پرخاش گرانه نسخه ي انحلال حزب يا سازمان ديگري را مي نويسد در واقع تنها رابطه ي خود با طرف مقابل را منحل مي كند. اگر كسي دلايلي براي انحلال سازمان ديگري دارد به عنوان نظر فردي نمي توان از طرح آن جلوگيري كرد. اما هرگونه پيوند دادن چنين نظراتي با امر اتحاد جمهوري خواهان مردود و براي بسياري از همراهان غيرقابل تحمل است. دموكراسي قبل از آن كه آزادي باشد رعايت است، رعايت حق و حقوق ديگران. در اين رعايت هيچ نوع «به ويژه» و «به خصوص»ي وجود ندارد.
جبهه ي جبهه ها
در كنار مسايل بالا ما با يك مسأله ي بسيار مهم ديگر روبرو هستيم. گروه هاي ديگري از جمهوري خواهان دموكرات (بيشتر با خاستگاه چپ) جداگانه در تلاش همانندي براي متحد كردن جمهوري خواهان هستند. كوشش آن ها هيچ مغايرتي با كوشش اتحاد جمهوري خواهان ندارد. مي توان همين گونه كه پشتيبان اين اتحاد هستيم از آن اتحادها نيز پشتيباني كنيم. تلاش براي متوقف كردن يكي از اين كوشش ها بسود ديگري تنها زماني مفيد است كه تمايل و توافق دوجانبه وجود داشته باشد. هميشه مي توان بحث كرد و پيشنهاد داد. اما مهم اين است كه واقعيت در نظر گرفته شود و با توجه به آن راه حل پيشنهاد شود. آيا دو يا سه يا شمار بيشتري از اتحادها و جبهه ها نمي توانند گردآيند و اتحاد بزرگ تري را تشكيل دهند؟ مي توان همزمان، در كنار طرح وحدت سوسيال دموكراتها و اتحاد جبهه اي مجموع نيروهاي درون اتحاد جمهوري خواهان، طرح اتحاد اتحادها و تشكيل يك جبهه ي بزرگ تر را نيز پيش برد. پيروزي زماني است كه بتوانيم به آن گونه سازمان سياسي دست يابيم كه بتواند ظرفيت اتحاد همه ي افراد، احزاب، جنبش ها و جبهه هاي جمهوري خواه و دموكرات را داشته باشد. ما مي توانيم همه با هم براي هدف هاي مشتركمان متحد شويم، از جمله براي اين هدف كه اتحاد را زمينه ي توأمان تبادل انديشه و مبارزه ي انديشه ها كنيم. در يك جبهه ي بزرگ هر فكري ممكن است امكاناتي بيشتر از معمول براي طرح خود بيابد.
پس
همايش ژانويه را به تصويب جبهه و انتخاب گروهي براي پيشبرد امور آن اختصاص دهيم.
read about baluch and baluchistan or baloch and balochistan in http://www.balochfront.org
جواب اين مقاله را در سايت بلوچ2000 بخوانيد
www.baloch2000.org
اردشير خردادی ـ زاهدان
آقای محترم، نويسنده گرامی. شما هر کاری که بخواهيد برای ايران بکنيد باِد در ايران بکنيد! ودر ايران کاری را کردن يعنی بر روی اين ابا خاک کار کردن شما و همه چپ های ايرا و اصولا سياسيون ايران چه مذهبی ایلامی باشند و چه هر مرام مسلکی داشته باشند اشکال بزرگشان ملی نبودنشان است، وابسطه بنودنشان است به اين خاک که شما خاک پرستشان می ناميد. شما در بخشی از نوشته تان می فرماييد «كسي كه در مسير اتحاد جمهوري خواهان پرخاش گرانه نسخه ي انحلال حزب يا سازمان ديگري را مي نويسد در واقع تنها رابطه ي خود با طرف مقابل را منحل مي كند» ولی خود پرخاشجويانه مليون را خاک پرست می ناميد. در صورتی اگر چيزی سزاوار پرستيدن باشد همانا خاک و آسمان است. شما اگر پيوسته نام ايران را و مليت را سر لوحه کارتان قرار ندهيد پيروز نخواهيد شد. زيرا تنها چيزی که باقی ست همين است. مردم هم از چپ هم از مذهب و هم از شاه و سلطنت خسته و درمانده شده اند. چون متاسفانه ما هرگز چپ بمعنای واقعيش نداشته ايم و اين خانمها و آقايانی که می خواهند چپ بمانند حتمی بايد در استخر مليت خود را بشويند. و در برابر گول بزرگی که مردم ايران را زدند عذر تقصير بياورند و کتاب و رساله بنويسند واز مردم معذرت بخواهند و از خود انتقاد کنند. تمامی چپ های اروپايی که مدل های شمايند در ابتدا ملی گرا هستند و سپس چپ يا حتی راست! شايد در آن صورت خداوند هم تا اندازه ای از سر تقصيرات امام استالين ..ره در گذرد...
وشما در حالی به مليون ميتازيد و به چپ مينازيد که در جای ديگری می نويسيد: «اگر كسي دلايلي براي انحلال سازمان ديگري دارد به عنوان نظر فردي نمي توان از طرح آن جلوگيري كرد. اما هرگونه پيوند دادن چنين نظراتي با امر اتحاد جمهوري خواهان مردود و براي بسياري از همراهان غيرقابل تحمل است» دوست عزيز فکر نمی کنيد که خيلی ضد و نقيض می نويسيد؟؟
آقاي ايرج....و آقاي ممبيني...ميزان تلاش و توفيق عناصر تشكيل دهنده اتحاد جمهوري خواهان در همين نظرات ارائه شده در اين صفحه دقيقا گفته هاي پيشين مرا تاييد مي كند.منشور اتحاد كه سند بي نظيري براي ايجاد وحدت و انسجام حول اساسي ترين و اصولي ترين نيازهاي آزاديخواهانه و ترقي خواهانه است اينچنين مهجور مانده و به سوء ظن گرفتار آمده است.اصل ترويج و بسط بند هاي آن معطل مانده و آنچنان كه گفتم پس از ظهور توفاني در سايه تنبلي هاي روشنفكرانه مدعيان آن با فقدان اقبال عمومي مواجه شده است.
تک تک اجزا اين گروه دوزار اعتبار در ميان مردم ندارند، انوقت فکر می کنند با اتَُتلاف می توانند جنبش مردمی را به نفع خود مصادره کنند. مردم ايران خود سرنوشت خود را رقم خواهند زد ان هم با اتکا با رهبرانی بر امده از داخل کشور نه با اتکا بر شهروندان کشور های خارجی.
تا انجا که من می فهمم برای چپ ها هيچ جايگاهی در آينده سياسی ايران متصور نيست. نه اعتقادات
مردم ايران و نه عملکرد تاريخی چپ ها عملا فرصتی به اين گروه نخواهد داد. اين گروه می توانند اقبال خود را با فراخوان مردم به اقدامی هر چند ناچيز امتحان کنند. فردای ان روز اين گروه انچنان متلاشی خواهد شد که انگار اصلا از ابتدا وجود نداشته است. مانند تمام ايتلاف های تا به حال چپ های ايرانی. صبرمون زياده می شينيم و نگاه می کنيم.
هر چند که شرایط کشور ما بعنوان کشور جهان سومی تفاوت زیادی با کشورهای اروپائی که دارای حکومتی سوسیال دمکرات هستند میباشد اما بنظرمیرسد که حزبی با گرایشات سوسیال دمکراتی که دربرگیرنده اکثریتی از نیروهای سیاسی کشور با حفظ دیدگاهای مختلف درون مجموعه ای سیاسی باشد میتواند بعنوان آلترناتیوی موثر در حامعه برای ایجاد وحدت موثر باشد.حداقل شرایط برای گروهای شرکت کننده اینست که این گروها برخوردی اتتقادی و صادقانه با گذشته خود داشته باشند.زیرا این کمک بزرگیست به نسل بعد از انقلاب 57 که تقریبا هیچگونه شناختی از گروهای سیاسی ندارند.این صداقت عمل راه را برای برخورد صحیح با موضع گیریهای غلط گذشته گروهای سیاسی باز گذاشته وکمک بزرگی به برخوردهای اصولی با مسائل کنونی خواهد نمود.گروهائی که بنحوی نمیتوانند ویا این شرط را نمیپذیرند خواه و ناخواه نمی توانند اعتماد مردم را جلب کنند و وجود آنها در یک مجمع سیاسی نمیتواند مفید باشد.
هر نوع اتحاد بين نيروها اگر در پروسهی مبارزه و عمل اجتماعی صورت بگيرد و با جنبش مردم ارتباط تنگاتنگ داشته باشد انجام شدنی است وگرنه در سطح حرف و شعار و سمينار باقی میماند. جنبش مردم اتحادها را بهوجود میاورد و يا از هم میگسلد.
Ba drood va salam
doste aziz matalebetan ra khandam,va ba nazrat shoma kamelan movafegham,va omydvaram betvan ba tamamye jomhorikhahane demokratete chap ham dar in ethadeh jomhorikhahan baraye pishborde hadafhaye yaganehiekeh mojood mebashad tabadole nazar nemood.
ba arezooye Irani azad ,mvadagh basheed
salam umidawaram halet khub bashe aya benazare shoma dar irane farda ba in shiweye etehad ke bar payeye socialdemocracy bena shode bayne chape tondraow wa niruhaye mely chaleshy bewejud namiayad.
دوست من آقاي ايرج.متاسفم كه بگويمكه برخورد شما در قبال انتقادات من توهين آميز بود.هدف من بيان مشكلات نه تنها اتحاد جمهوريخواهان بود بلكه معضل كليت جنبش روشنفكري ايراناست كه به جاي پرداختن به اصل مطلب گاها آنچنان در گير حواشي(شايد هم براي فرار از پاسخگويي دقيق )مي شوند كه فرصتها از كف مي رود و ما دچار همان دور باطل تاريخي مي شويم وجامعه در عبور از مرحله گذار به تعطيلي تاريخ مي رود.گفته ايد 1000 نفر؟نگاهي به نامهاي درون ليست بياندازيد تا ببينيد چند تن از آنان مدعي توليد انديشه سياسي هستند و عليرغم تمام طمطراق روشنفكرانه شان در مشاركت در اين چالش نقشي حاشيه اي گزيده اند انگار كه خود نيز مسئله را جدي نگرفته اند.براي محض اطلاع جناب عالي نام من نيز در آن ليست است......موفق باشيد.
آقای میبینی با سلام
سوسیال دموکراسی اروپا با جنبش های کارگری رشد کرد.
همانطوری که اطلاع دارید فردیناند لازال در قرن نوزده
در آلمان از طریق جنبش های کارگری حزب سوسیال دموکرات
آلمان را پایه ریزی کرد. ما در ایران هم جنبش های سوسیال دموکراسی داشتیم(رجوع شود به تحقیقات آقای خسرو شاکری).
"اتحاد جمهوری خواهان" همانطوری که مطرح کردید تجمع روشنفکران ایرانی است . به نظر من با جنبش های کارگری که احزاب سوسیال دموکرات هم از داخل ان جنبش ها پدید آمدند تفاوت فاحشی دارد و حتی قابل مقایسه
نیست.
فراکسیون سوسیال دموکراسی می تواند وباید در چهارچوب "اتحاد جمهوری خواهان" فعا لیت کند. مهم تبلیغ
جدائی دین از دولت است. و نفی هر نوع حکومت موروثی و دینی. و دفاع ازحقوق بشر در ایران. شما هم می توانید در فراکسیون سبزهای اتحاد جمهوری خواهان فعالیت کنید.
در خاتمه آقای Aria-bahmani نوشتند
"مشکل اساسی اتحاد جمهوریخواهان..."
" فاقد برنامه استراتزیک درباره جایگزینی رزیم کنونی "
"فقدان برنامه کاری مشخص شتاب و شور اولیه... ذایل کرد"
"علیرغم شروع توفانی ...تبدیل به محفلی روشنفکرانه و کم بازده شده است."
"مقالات نویسندگان امضاء کننده گاها از آنچنان کیفیت نازلی بر خوردارند که قابل توصیف نیست."
"... متاسفانه در دور باطل همان روش مرسوم محافظه کارانه وکلیشه ای گرفتار آمد" ووو
این همه لجن پراکنی و توهین کردن به هزار نفر
امضا کنندکان این بیانیه که ماه ژانویه2004 اولین نشست خود را بر گزار می کنند کار درستی نیست.
کسانی که منطقی دارند می توانند مثل نویسنده محترم آقای امير ممبيني نظراتشان را مطرح کنند.
خوانندگان محترم می توانند به سایت "اتحاد جمهوری خواهان" مراجع کنند.
www.jomhouri.com
duste aziz
sepas az cheshm andaze manteghi va daghighi ke tarsim kardid.
vali tajrobeh 25 saleh in marzo boom, neshan mideh, vaghti toodeh ha, ba sisat ashna, va hamgam nabashan, hich manteghi, karbord nadarad.
avalin gam, baraye har niruyy, ashna kardane mardom ba manafe anhast.
angah ast ke mitavan be amele piruzi andishid.
movafagh bashid.
baz ham sepas
چرا به عنوان آلترناتیو نامی از لیبرال دموکراسی نبردید؟
مشکل اساسی اتحاد جمهوریخواهان در شکل و هیبت کنونی اینست که فاقد برنامه استراتزیک درباره جایگزینی رزیم کنونی و نفش تعریف شده جمهوریخواهان در آینده سیاسی ایران است.فقدان برنامه کاری مشخص شتاب و شور اولیه ای را که در دل مشتاقان سوسیال دموکراسی پدید آورده بود ذایل کرد و نتیجتا اتحاد جمهوریخواهان علیرغم شروع توفانی تبدیل به محفلی روشنفکرانه و کم بازده شده است.مقالات نویسندگان امضاء کننده گاها از آنچنان کیفیت نازلی بر خوردارند که قابل توصیف نیست.این جریان که می توانست حداقل با مطرح کردن و به بحث کشیدن مسائل عاجل و پیش روی آینده سیاسی ایران در ایجاد یک فضای پویای فکری موثر باشد متاسفانه در دور باطل همان روش مرسوم محافظه کارانه وکلیشه ای گرفتار آمد بطوریکه تنها سند قابل توجه در طول حیات این تشکل همان بیانیه اولیه است و در جهت بسط مفاهیم مندرج در آن هیچ تلاش عمیق گسترده وبدیعی صورت نپذیرفت.واقعیت اینست که صرف جمع آوری اشخاص از طیفهای مختلف فکری برای امضائ یک بیانیه به خودی خود گره ای از مشکلات و پیچیدگیهای شرایط کنونی ما نمی کاهد.شرکت فعال و تضارب اراست که می تواند به طراوت و باروری فضای فکری این اتحاد معنی و مفهوم بخشد.
سوسیالیسم و دمکراسی
(بخشی از کتاب سوسيال دموکراسی عليه کمونيسم – ۱۹۳۴)
دمکراسی کوتاه ترین، مطمئن ترین، و کم بهاترین راه بسوی سوسیالیسم است. همچنانکه بهترین ابزار برای رشد پیش زمینه های سیاسی و اجتماعی سوسالیسم نیز هست. دمکراسی و سوسیالیسم در هم تنیده و جدایی ناپذیرند
کارل کائوتسکی - برگردان: رامون
جمعه ۱۶ آبان ۱۳۸۲ – ۷ نوامبر ۲۰۰۳
کارل کائوتسکی یکی از سوسیالیست های برجستهً آلمانی ــ اتریشی، درسال ۱۸۵۴ در پراگ به دنیا آمد. کائوتسکی از شخصیت های کلیدی در گسترش اندیشه های مارکس در آلمان بود. او یکی از طراحان اصلی برنامهً ارفورت بود که به حزب سوسیال دمکرات آلمان خصلتی مارکسیستی بخشید و کائوتسکی را به ستارهً درخشان انترناسیونال دوم بدل ساخت. او از مخالفان سرسخت ریویزیونیست ها بود که میخواستند در دیدگاههای مارکس تجدیدنظر کنند. کائوتسکی با راًی حزب سوسیال دمکرات آلمان در تاًیید بودجهً نظامی در ۱۹۱۴ مخالفت کرد و، همراه با کارل لیبکنخت و روزا لاکزامبرگ، از حزب جدا شد. کائوتسکی با انقلاب اکتبر روسیه در ۱۹۱۷ مخالفت کرد، و حکومت بلشویکی برآمده از آن را غیردمکراتیک و غیرمارکسی میدانست. کائوتسکی، همراه با اکثریت چپ اروپایی، با هراس به سرکوب خشن لیبرال دمکراسی نوپای روسیه توسط بلشویکها و ترور بی امان بلشویکی مینگریست. لنین اورا "مرتد" خواند. کائوتسکی در عوض گفت که تجربهً بلشویکی به سوسیالیسم نمیرسد و حتی اگر هفتاد سال نیز دوام بیآورد، بازهم شکست خواهد خورد. کائوتسکی در سال ۱۹۳۸ درگذشت.
این گفتار از کتاب کائوتسکی بنام "سوسیال دمکراسی علیه کمونیسم" گرفته شده.
منافع طبقهً کارگر به همان اندازه نیازمند دمکراسی است که نیازمند سوسیالیسم است. نیروی کار میتواند به دمکراسی زودتر دست یابد تا سوسیالیسم، چراکه دیگر طبقات کار مانند پیشه وران، کشاورزان، بسیاری از روشنفکران، نیز به اندازهً کارگران به پیشرفت دمکراسی علاقه مند هستند.
در مبارزه برای دمکراسی و در نتیجهً دستاوردهای فوری آن، که منوط به رفرم های اجتماعی است، طبقهً کارگر از بربریت ابتدایی خود بدرآمده و اشکال فرهیخته تری بخود میگیرد. پی آمدهای این مبارزه، زمینهً مناسب تری را ایجاد میکند که در آن طبقات کارگر آگاه شده، بصورت توده ای سازمان یافته عمل کرده، و توان و قدرت خود را بوسیلهً عملکرد آزادانهً خود بهبود بخشد، و به آن درجه ای از پیشرفت برسد که خود را آمادهً درپیش گرفتن موفقیت آمیز مبارزه برای اهداف غایی سوسیالیسم ببیند.
بسادگی میتوان قبول کرد که شیوه های دمکراتیک برای مبارزه علیه توتالیتاریسم کارکرد ندارند، و در حقیقت غیرممکن هستند. همین غیرممکن بودن استفاده از شیوه های دمکراتیک، هدف مبارزه را به احیاء دمکراسی تبدیل میکند. گیج سری های زیادی برسر بحث حول این معضل [شیوهً مبارزه] پیش آمده. برخی این موضع را دارند که چون دمکراسی، زمانیکه فاشیسم برسر کار بود، شکست خورد؛ پس باید در آنجا نیز که فاشیسم از قدرت برکنار است نیز باید که شکست بخورد.
آشکار است که نمیتوان مبارزه را با ابزار دمکراسی به پیش برد زمانیکه این ابزار در دسترس نیستند. برخی امروزه میان روش های دمکراتیک و انقلابی تمایز قایل میشوند. برخی از ما اینگونه ترسیم میشوند که گویا بر شیوه های دمکرتیک پافشاری میکنند، و برخی دیگر بر شیوه های انقلابی تاًکید دارند. و این دومی کسانی را شامل میشود که از قیام و اعتصاب عمومی پشتیبانی می کنند.
اما این طبقه بندی میان شیوه های دمکراتیک و دیگر شیوه ها به همان اندازه اشتباه است که تمایز میان رفرمیست و انقلابی. هدف ما سوسیالیستی و انقلابی است. اینکه برایش با شیوهً انقلابی یا اصلاح طلبانه مبارزه می کنیم بدلیل روند فکری خاص ما نیست، بلکه ویژگیهای عملی را در نظر میگیرد که برای تعیین تاکتیک های خود با آنها بعنوان واقعیت موجود در حکومت، جامعه و روابط میان طبقات روبرو میشویم و نمیتوانیم آنها را بدلخواه خود تعیین کنیم. این است آنچه که توسل به شیوه های دمکراتیک یا "انقلابی" را تعیین میکند.
تحت شرایطی که در قرن گذشته در کشورهای قارهً اروپا حاکم بود؛ شرایطی که مشخصهً آنان عدم وجود آن اندازه از دمکراسی لازم برای فعالیت آزادانهً توده ها بود، این دمکرات ها بودند که انقلابی بودند. آنان بودند که برای دمکراسی با شیوه های انقلابی مبارزه می کردند، چون شیوهً دیگری امکان پذیر نبود. در آنزمان مفهوم دمکرات و انقلابی یکی بود.
اما این مسخره است که با توجه به این گذشته، خود را مجبور بدانیم که شعار سرنگونی قهرآمیز را در کشورهایی بدهیم که ساختارهای دمکراتیک در آنان بدست آمده. هستند کسانی که باور دارند که حتی در یک نظم دمکراتیک، نیروی کار باید شیوه های "انقلابی" قیام و اعتصاب عمومی را برگزیند، چراکه از دید آنان، این شیوه ها زودتر به سوسیالیسم میرسند تا راًی دادن، و اینکه در تحلیل نهایی، مخالفان سوسیالیسم در حکومت های دمکراتیک تنها با قیام و اعتصاب عمومی است که کوتاه خواهند آمد.
در رد دمکراسی، اینان تا آنجا پیش میروند که گمان میکنند یک اقلیت سوسیالیت میتواند قدرت را با کمک زور در یک کشور دمکراتیک بدست گیرد. و در نهایت، این را میگویند که تا زمانیکه مخالفان سوسیالیسم کنترل ابزار اقتصادی و فرهنگی قدرت را دردست دارند، حتی در کشورهایی که نیروی کار اکثریت جامعه را تشکیل میدهند، امیدی برای بدست آوردن اکثریت آرا نیست.
پاسخ ما این است: بطور یقین، قدرتی که در اختیار مخالفان سوسیالیسم است ــ همراه با وابستگی اقتصادی کارگران، نفوذ رسانه های گروهی، و تقلب در انتخابات ــ حتی در دمکراسی هم میتواند نقش داشته باشد. اما یک حزب سوسیالیست که، برغم این موانع، نمیتواند قدرت را با پشتیبانی اکثریت مردم در یک دمکراسی بدست آورد، غیرممکن است که این پشتیبانی را با استفاده از نیروی سلاح یا اعتصاب عمومی از آن خود کند. چراکه در این حالت، سلاح های در اختیار مخالفان سوسیالیسم بسیار موًثرتر خواهد بود تا زمانیکه مبارزه در محیط دمکراتیک انجام میگیرد. راه زور و خشونت نیازمند فداکاری های بیشتری نیز هست تا راه دمکراسی. از سوی دیگر، استفاده از زور و خشونت نیازمند پشتیبانی اکثریتی بزرگتر از مردم است اگر سوسیالیسم بخواهد پیروز شود. در این حالت دیگر یک اکثریت پنجاه و یک درصدی کافی نیست.
در شرایطی که زور در برابر زور قرار گرفته، قدرتی که در اختیار طبقات حاکمه است موًثرتر هستند تا تحت شرایط دمکراسی. برای غلبه بر این قدرت، ما نیازمند پشتیبانی اکثریت قاطع مردم خواهیم بود. اکثریت کمّی تنها سلاح تعیین کننده ای است که نیروی کار برای پیروزی در اختیار خود میتواند داشته باشد.
بطور یقین، پیروزی های کارگران در سنگرها و یا اعتصاب ها کم نبوده است، اما تنها زمانیکه برای اهدافی جنگیده اند که نه فقط برای کارگران، بلکه برای اکثریت تودهً مردم نیز گرامی بوده و علاقه و پشتیبانی آنان را برانگیخته. چنین اهدافی همواره اهداف دمکراتیک بوده اند. اما این به تنهایی برای پیروزی در نبرد خشونت آمیز کافی نیست. چنین پیروزی همچنان نیازمند تضعیف پشتیبانی از رژیم موجود توسط نیروهای مسلح و بروکراسی نیز هست؛ بمانند انقلاب جولای در پاریس (۱۸۳۰) و قیام های فوریه و مارس (۱۸۴۸)، و بعدها، اعتصاب عمومی در روسیه در ۱۹۰۵ و در آلمان در سال ۱۹۲۰.
اما قیام و اعتصاب ابزارهای بیفایده ای بوده اند زمانیکه از طرف یک اقلیت برای سرنگونی نه یک حکومت ورشکسته، بلکه، حکومتی که از پشتیبانی اکثریت مردم برخوردار است، مورد استفاده قرار گرفته اند. سرنگونی قهرآمیز حکومتی که نه فقط قدرت قهر دولتی بلکه همچنین پشتیبانی اکثریت مردم را با خود دارد امکان پذیر نیست. و همانطور که قبلاً گفتیم، هرگونه تلاش برای بقدرت رسیدن موفقیت آمیز توسط زور نه فقط نیازمند حمایت اکثریت، بلکه حمایت اکثریت قاطع مردم است. علاوه براین، راه زور نیاز به فداکاری های بیشتری دارد تا راه دمکراسی. کسب رضایت یک فرد برای راًی دادن به سوسیالیست ها بسیار آسانتر است تا قانع کردن او که از کار و زندگیش دست بکشد.
بنابراین، زور روشی نیست که بوسیلهً آن طبقهً کارگر بتواند در شرایط دمکراسی منافع خود را پیش برد، یا دستاوردهایی که با روشهای دمکراتیک عملی نیستند را بدست آرد. دمکراسی کوتاه ترین، مطمئن ترین، و کم بهاترین راه بسوی سوسیالیسم است. همچنانکه بهترین ابزار برای رشد پیش زمینه های سیاسی و اجتماعی سوسالیسم نیز هست. دمکراسی و سوسیالیسم در هم تنیده و جدایی ناپذیرند.
استثمارگران اصلی نیز براین حقیقت واقفند. تنفر آنان از دمکراسی و، هر زمان که بتوانند، تلاش آنها برای نابودکردن دمکراسی برای همین است. این تلاش ها، هرگاه دمکراسی به رشد توانایی های کارگران مدد رسانده، در شدت و خشونت افزایش داشته. آیا این دلیلی است برای کم ارزش جلوه دادن دمکراسی توسط سوسیالیستها؟ آنچه که در حال حاضر ضعف دمکراسی بنظر می آید، در حقیقت، ضعف طبقات کار است. طبقهً کارگری که توان دفاع از دمکراسی را ندارد، تا زمانیکه روابط قدرت میان طبقات تغییر نیافته، به یقین کوچکترین امکان برای مطرح کردن خود در برابر استثمارگران بوسیلهً زور نیز نخواهد داشت. آنجا که دمکراسی از دست رفته، اولین و مهمترین وظیفهً سوسیالیستها و نیروی کار جامعه برقراری دوبارهً آن است.
بی معنی است اگر گفته شود که سوسیال دمکراتها باید تحت هر شرایطی تنها از شیوه های دمکراتیک استفاده کنند. این تعهد را تنها در مقابل کسانی میتوان داد که خود نیز تنها از شیوه های دمکراتیک استفاده میکنند. خشونت را نمیتوان با صندوق راًی، مقاله در روزنامه، و گردهمایی به عقب راند. با وجود این، در شرایطی که سوسیال دمکراتها مجبورند که خشونت را با خشونت پاسخ دهند، میباید که، پیش از و مهمتر از هر چیز، پشتیبانی اکثریت را بدست آورند. این پیش شرط اساسی برای پیروزی است، چه در کاربرد شیوه های دمکراتیک و چه شیوه های دیگر. علاوه براین، سوسیال دمکراتها هیچگاه نباید این را فراموش کنند که دمکراسی همواره ارزشمندترین ابزاری است که نیروی کار میتواند در اختیار داشته باشد.
آنجا که دمکراسی وجود ندارد، وظیفهً فوری برای نیروی کار جامعه و برای سوسیال دمکراسی برقراری آزادی سیاسی است. کاملاً اشتباه است اگر گفته شود که کارگران باید اول رهایی اقتصادی خود را بدست آرند، و تنها آنزمان است که دمکراسی "حقیقی" امکان پذیر میشود.
اهمیتی ندارد اگر بخواهیم مجلس نمایندگان نیرومند ــ که با راًی عمومی برگزیده شده ــ همراه با آزادی مطبوعات، بیان، و تشکیلات را تنها یک دمکراسی "صوری" بنامیم یا نه. نکته اینجاست که بدون این ساختارها، کارگران قادر به رهایی اقتصادی خود نیستند. بطور یقین، ویژگیهای ساختارهای دمکراتیک، زمانیکه جامعه خود را بر بنیان های سوسیالیستی سازمان دهد، دگرگون خواهد شد. امروز اینها ابزارهای اساسی برای مبارزهً طبقهً کارگر هستند، ولی در سوسیالیسم تنها ابزار ادارهً آزادانهً جامعه خواهند بود. تفاوت میان دمکراسی امروزی و دمکراسی در یک جامعهً سوسیالیستی همین است. مفاهیم مد شدهً سوسیالیسم "صوری" و "حقیقی" تنها کلی گویی هستند و بس.
برخی ممکن است نمونهً روسیهً شوروی را برای رد نظر من در مورد دمکراسی به پیش کشند. این استدلال مطرح شده که در روسیهً شوری یک اقلیت پرولتری موفق شد که قدرت را با زور بدست گیرد، چیزی که با شیوه های دمکراتیک هرگز امکان پذیر نمیبود. آنانی که چنین نظری را دارند فراموش میکنند که تزاریسم توسط بلشویکها و برخلاف میل اکثریت جامعه سرنگون نشد. تزاریسم سقوط کرد چراکه ابزار عمدهً قدرت آن ــ ارتش ــ بوسیلهً میلیتاریسم آلمان خردوخمیر شده بود، و بخشی از آن نیز به مخالفت با تزاریسم برخاست. علاوه براین، تمامی مردم روسیه به شورشیان پیوستند. متاًسفانه، روسیه دارای طبقه ای که حکومت کردن را آموخته باشد نبود. در نتیجه، هرج و مرج کشور را فراگرفت. در میان این هرج و مرج، بلشویسم خود را با ابزارهای جدید ارتش و بوروکراسی تحمیل کرد. انتظار تکرار دوبارهً چنین چیزی بیهوده است. حکومتی که از درون این وقایع سربرآورد غیرطبیعی (آنرمال) است. ادامهً وجود حکومت بلشویکی بهیچوجه دلیلی بر علیه دمکراسی در یک حکومت مدرن نیست.
یک استدلال دیگر هنوز برعلیه دمکراسی باقی است که حال باید به آن پرداخت؛ این استدلال که دمکراسی الزاماً بمعنای یک حاکمیت ضعیف است. به ما گفته میشود که تنها فشار بی امان برای مقابله با انحصارات مالی، صنعتی و مالکان زمین کاربرد دارد.
این کاملاً درست است. در برخی کشورها، سردمداران سرمایه دار ــ هنگامیکه با خطر مصادره روبرو میشوندــ برای دوام خود به هر کاری دست میزنند. اما این الزاماً بمعنای استفاده از نیروی نظامی یا تشکیل یک ارتش خصوصی توسط سرمایه نیست.
تنها در کشورهای از جهت سیاسی عقب مانده است که فاشیسم ابزاری مفید برای استثمارگران بحساب می آید. در حکومتهای دمکراتیک در اروپای غربی و در جهان انگلوساکسون، سرمایه داران بیشتر به ابزارهای اقتصادی دست می یازند تا ابزارهای نظامی؛ همانگونه که طبقهً کارگر در نبردهای سیاسی سرنوشت ساز و بزرگ دهه های گذشته با سلاح های اقتصادی و نه نظامی جنگید. شیوه هایی که سرمایه داران دنبال کرده اند اساساً همانانی هستند که مورد استفادهً کارگران بوده اند: اعتصاب، فلج کردن تولید. کارگران با دست کشیدن از کار مبارزه میکنند؛ سرمایه داران با متوقف ساختن چرخش سرمایه. بدین وسیله [سرمایه داران] موفق شده اند که حکومتهایی را که دشمن منافع خود دیده اند سرنگون سازند.
تنها حکومتی که محسور حق مالیت خصوصی نیست قادر است که مقاومت انحصارات سرمایه را درهم شکند. چنین حکومتی باید بدون تردید و تعلل آن بنگاههای اقتصادی که به مقاومت منفی دست میزنند را مصادره کرده و در خدمت منافع اجتماعی بکار گیرد.
تغییر یکباره از سرمایه داری به سوسیالیسم از دیدگاه اقتصادی ناممکن و نابخردانه است. فعالیتها و بنگاههای سرمایه داری فراوانی هستند که لازم خواهد بود به روال کنونی کار خود ادامه دهند. ودر حقیقت برای حکومت سوسیالیستی مفید است که این فعالیتها و بنگاهها بدون اختلال به کارشان ادامه دهند. اماصاحبان این بنگاهها تنها زمانی به کار خود ادامه میدهند که در مقابل خطر مصادره احساس امنیت کنند. و هنگامیکه به آنان میگوییم که در نهایت بنگاههای اقتصادی آنان مصادره خواهد شد، این کار با غرامت مناسب همراه خواهد بود. همین چشم انداز پرداخت غرامت، سرمایه داران مورد نظر را از دست یازی به مقاومت منفی، خرابکاری اقتصادی، و دخالت در کار رژیم نوین برحذر خواهد داشت. در مورد سرمایه دارانی که تحت هرشرایطی به خرابکاری دست میزنند، میباید در مصادرهً امولشان در زمینه های ضروری تولید اجتماعی تعلل بخرج نداد. خطر ضبط اموال موًثرترین سلاح برای همکاری آنان با حکومت سوسیالیستی است.
ملاحظات اقتصادی و سیاسی دو چیز را ضروری میسازند: به سرمایه دارانی که حاضر به همکاری هستند این التزام داده شود که اموالشان گرفته نخواهد شد، و عزم جزم در ضبط بدون غرامت هرگونه بنگاه اقتصادی که با اقتصاد نوین دشمنی میورزد و نمیخواهد خود را با آن همساز کند.
اما اشتباهی بزرگتر از این نیست که فرض گردد که تنها دیکتاتوری است که این عزم جزم را میتواند نشان دهد. بطور یقین، دولت سوسیالیستی و یا دولتی ائتلافی وجود نداشته که در موقعیتی بوده باشد که با چنین قاطعیتی عمل کند. اما این دمکراسی نبود که جلویشان را میگرفت، سد راه این بود که آنان یک اکثریت متحد سوسیالیستی را نمایندگی نمیکردند. تنها یکچنین اکثریتی است که نه تنها شهامت، بلکه قدرت خرد کردن مقاومت سرمایه داران را خواهد داشت. یکچنین اکثریتی، همانگونه که پیشتر گفته شد، تنها در دمکراسی قابل دستیابی است. بنابراین، از هر دیدگاه که به این مسئله بنگریم، دمکراسی رهایی طبقهً کارگر را به عقب نمی اندازد، بلکه به آن کمک میرساند.