"... درست قبل از سخنراني امجديه، تو زيرزمين يکي از خونه هاي سازمان، با بچه ها جلسه داشتيم که براي مقابله با فالانژها چه بکنيم. البته سازمان دهي بچه ها و اينکه گروه ها و فرمانده هاشون چه وظيفه اي رو دارن قبل از اين، تو جاهاي ديگه اي که علني تر بود انجام شده بود اما اينجا مي بايست کار افرادي رو که بايد بين مهاجم ها نفوذ مي کردن مشخص مي کرديم.
چند نفر از بچه ها بودن که قيافه فالانژي داشتن. يکي از اونا حسن بود که قرار شد خودش رو به طور کامل تو بين مهاجم ها جا بزنه و تا مي تونه جهت تظاهراتشون رو تغيير بده. ما در ارتباط با او، مطلقا نبايد آشنائي مي داديم والا جونش به خطر مي افتاد. يکي ديگه از بچه ها بود که ريش بلندي داشت و قيافه اش عين فالانژها بود. کل منطقه ... تهرون رو در اختيار داشت. همه جا مي رفت و همه کار مي کرد. من اکثر جاها باهاش بودم و معمولا با هم کار مي کرديم. چون اهل کتاب و مطالعه بود و کتاب هاي مذهبي و چپي رو اکثرا مي خوند بچه ها بهش مي گفتند "آيت الله مارکس"! يه ستاد کوچيک تو اون منطقه به صورت کتابفروشي بود که تو گاراژ خونه يکي از بچه ها از همون اوايل راه انداخته بودن و تمام فعاليت هائي رو که تو اون منطقه انجام مي شد از اونجا سازمان مي دادند. اين غير از ستاد اصلي و چند طبقه همون منطقه بود که چند بار فالانژها بهش حمله کردند و بعدش تعطيل شد. اين آيت الله مارکس مسئول اين کتابفروشي و چادرها و بساط هائي بود که تو اون منطقه فعاليت مي کردند.
بچه ها که مي رفتند سر چهار راه ها نشريه بفروشند اگه دورشون آدم جمع مي شد و امکان درگيري پيش مي اومد اون مي رفت وسط و همه فکر مي کردند که اونم فالانژه. نظرش رو مي خواستند و وقتي مي ديدند چيزي غير از اوني که اونا مي خوان مي گه، يا سردرگم مي شدند و شروع مي کردند به بحث کردن، يا کاسه کوزه رو به هم مي زدند و به اون و نشريه فروش و من و بچه هاي ديگه که براي حفاظت اونجا حاضر بوديم حمله مي کردند. بارها و بارها با ما و بدون ما دستگيرش کردند و به کميته اي که تو ميدون همون حوالي بود بردندش و بعد از چند ساعت ولش کردند. هميشه اونو کتک مفصل مي زدند و ولش مي کردند. يکي از کميته چي ها به خونش تشنه بود. اون زمان که صحبت از شکنجه نبود، و" آيت الله" مسخره و تحقيرشون مي کرد و بهشون مي گفت شکنجه چي، بهش گفته بود تو رو خودم يه روز به حد مرگ شکنجه مي کنم تا بفهمي شکنجه يعني چي. چند باري هم که مردم اونو تو همون محل يا جاهاي ديگه مثل درکه که بچه ها رو کوه برده بوديم و درگيري شد گرفتند تا پاي مرگ رفت. يه بار که گرفتنش دو نفر دستهاش رو گرفته بودند و يکي مي خواست با آجر بکوبه تو صورتش. اونم که زورش به اونا نمي رسيد، سيخ تو چشم طرف نگاه کرد، تا معجزه شد و طرف سنگ رو نزد تو سرش و ماشين کميته اومد اونو و دو نفر ديگه رو گرفت و برد. وقتي بچه ها رو مي گرفتند مي رفت تو دل کميته چي ها و با صداي بلند مي گفت چرا مي گيرينش؟ مگه چکار کرده؟ که خودش رو هم مي گرفتند و مي زدند و مي بردند! اونم که تو جريان سخنراني مسعود تو امجديه، به عنوان سرگروه يکي از گروه هاي ميليشيا عمل مي کرد، قرار شد که ضمن انجام کارهاي خودش، تو جمعيت به صورت آزاد فعاليت کنه و تا مي تونه جهت حرکت فالانژها رو تغيير بده. منم اونجا، پيغام پسغام هاش رو مي بردم و مي آوردم.
تو همين جلسه يه پسر جوون ديگه بود که بعدها اعدامش کردند به اسم منوچهر. اين پسر هميشه اعتراض مي کرد و موضع مي گرفت. هميشه انتقاد داشت. هيچ وقت نمي شد کسي از مسئول ها حرفي بزنه و اون انتقاد نکنه. اما همه جا بود و همه جا از جون و دل مايه مي ذاشت. همه از دست سوال هاي مکرر اون ذله مي شدن و فکر مي کردند يه آدم بريده است که داره دنبال بهانه مي گرده که کنار بکشه اما همه جا بود و همه کار مي کرد. خونه زندگي اش رو هم در اختيار بچه ها گذاشته بود. با اون همه مسئله اي که داشت و با اون همه مخالفتي که مي کرد معلوم نبود براي چي تو سازمان مونده و براي چي و کي فعاليت مي کنه.
آيت الله هم تا اونجا که ما مي ديديم به خاطر مسئوليتي که داشت انتقاد علني نمي کرد اما وقتي بهش گفته مي شد که با بچه هائي که از مسجد محل به خيال خودشون براي تغيير فکر ما ها به کتابفروشي ها مي اومدن بحث نکنه چرا که اونا مي تونند فکر اونو و بچه هاي ديگه رو عوض کنند ناراحت مي شد. مي گفت بلده جواب شون رو بده و اونارو متقاعد کنه که دست از فالانژبازي هاشون بردارند. اصولا خط سازمان، کتاب خوندن و مطالعه و دعوت لفظي نبود و بيشتر عمل و مقابله با مخالفها بود. برجسته ترين کتاب تئوريک سازمان، تبيين جهان بود که اونم چيز زيادي واسه ماها نداشت. اين آيت الله مارکس هم دوست داشت کتاب بخونه و ببينه کي چي ميگه و خوب و بد رو بشناسه و انتخاب کنه. به ما ها هم کتاب مي داد و مي گفت کتاب بخونيم.
حسن هيچ اعتراضي نمي کرد، اما راضي هم نبود. بچه مظلومي بود. مايه مذهبي خيلي قوي داشت. کتاب هاي مذهبي سنتي خيلي داشت و اونا رو مي خوند. درسش رو تو خارج ول کرده بود و براي پيوستن به مجاهدين به ايرون اومده بود. خلاصه تو اون جريان ميتينگ امجديه، حسن رو دوش فالانژها تو خط مقدم، شده بود مسئول شعارشون. چند بار اونا رو کشيد تا خيابون تخت جمشيد و بي هدف برشون گردوند به طرف بالا. هر وقت مي خواستند حمله کنند، شروع مي کرد شعار دادن که الان وقت حمله نيست و اونا رو به يه طرف ديگه کشيدن که کم کم بهش مشکوک شدند و راه پيمائي و شعار رو ول کردند، اومدن به طرف اون جمعيتي که سنگ مي انداخت و شروع کردن به سنگ پروندن.
منوچهر هم تو يه درگيري با يه گروه ديگه، بهش با قمه حمله کردند و کوبيدند به مچ دستش که دستش داغون شده بود و رگ و پي قطع شده بود و افتاده بود به خون ريزي شديد. اون طرف استاديوم يه چيزي شبيه بهداري درست کرده بودند که بچه هائي رو که مجروح مي شدند، اونجا پانسمان مي کردند. اون روز چشمها در اومد و سرها شکست و بعضي ها هم گلوله خوردند. خيلي ها هم حالت خفگي بهشون دست داده بود. دست اين بنده خدا رو هم بدون اينکه به عمق زخم توجه کنند همين جوري پانسمان کردند و بعد هم بخيه زدند که چند وقت بعد به خاطر اين خرابکاري گفتند که احتمال داره از مچ قطع بشه. ما هم بهش به شوخي مي گفتيم ناراحت نباش! مي ديم نوک دستت رو تيز کنند باهاش مثل شمشير بزني تو دل فالانژها! منوچهر با همون دست بريده و گچ گرفته با کارهاي سازمان مخالفت مي کرد و انتقاد داشت!
آيت الله مارکس هم تو اون گلوله بارون و بساط گاز اشک آور و سنگ پروني و چشم کورکردن ها از يه طرف به بروبچه هاي زخمي مي رسيد و از اون طرف بچه هاي خودش رو سازمان مي داد. مسعود اون روز تو سخنرانيش غوغا کرد و ما اينو از ابراز احساسات مردم مي فهميديم. همه داغ داغ بودن. فکر مي کنم يه دويست هزار نفري آدم اومده بود. ماها همه از ته قلب عاشق مسعود بوديم. آيت الله که اونو مي پرستيد. مسعود به نظرمون صادق و رو راست بود. از خودمون بود. حالت فرمانده و زير دستي نبود. راس راستي مثل برادرمون بود. هرچند تو سلسله مراتب ديگه، بعضي از فرمانده هامون خيلي ناجور بودن.
حالا اين که خوب بود. روزي که بعد از يکي از مراسم هاي يادبود داشتيم با اتوبوس از بهشت زهرا برمي گشتيم و دهاتي ها و فالانژها و کميته چي ها جاده رو بستند و با قمه هاي بلند و بيل و کلنگ ما ها رو وسط جاده دنبال کردند يکي از بدترين روزهاي زندگي من بود. مرگ و تيکه تيکه شدن دو قدمي ما بود. انگار آدمخورها به ما حمله کرده باشن. هيچ کس حتي مسئول هاي سازمان نفهميدن اون روز چي به ما گذشت. فکر کن دويست سيصد تا آدم وحشي، قمه هاشون رو تو هوا بچرخونند و تو رو وسط بيابون دنبال کنند و قصد کشتنت رو داشته باشند. من و آيت الله و بچه هاي ديگه فقط تونستيم با تمام قدرتمون به طرف بهشت زهرا بدويم. قمه کش ها داشتن بهمون مي رسيدن و ما هم که بعد از يک روز ِ تمام کار ِ حفاظت از مراسم خسته و درب و داغون بوديم ديگه از نفس افتاده بوديم. آيت الله ديد که اينطور نمي شه. وايستاد. داد کشيد بقيه هم وايسن. بعد رفت از کنار جاده سنگ برداشت. همه سنگ برداشتيم. بعد نعره زنان با سنگ حمله کرديم به طرف قمه کش ها. يه لحظه جا زدن و وايستادن و عقب رفتند. ما هر چي جون داشتيم سنگ پرونديم. بعد يه دفعه با داد و فرياد به طرف ما هجوم آوردن. ما هم د ِ در رو. داشتيم اشهدمون رو مي گفتيم که يه هو ديديم بچه هائي که تو مراسم بودن پياده دارن ميان طرف ما. قمه کش ها که اونا رو ديدن وايستادن و ما رفتيم قاطي جمعيت. که بماند بعدش چه سنگ پروني هائي شد. همه اينا رو گفتم که بگم بچه هائي که انتقاد مي کردند و حرف داشتند هميشه خودشون با دست خالي تو خط اول بودند.
اما رسيد به يه نقطه که وضع عوض شد. از همون اول، بچه هاي همين گروه مهمات رو به طور مخفي از يه خونه به خونه ديگه مي بردند و مخفي مي کردند. يه بار که اشتباهي يه خشاب رو با خودشون به ستاد اون منطقه برده بودند مسئولشون بهشون شديدا پرخاش کرده بود و اونام فوري اونجا رو ترک کرده بودند. اون زمان خط، اصلا خط درگير شدن و مبارزه مسلحانه با حکومت نبود و فقط بايد واي ميستاديم و تماشا مي کرديم. بعضي وقت ها هم البته جواب مشت رو با مشت مي داديم.
پس اين تير وتفنگ واسه چي بود؟ يه بار بچه ها اين سوال رو مطرح کرده بودند و مسئول بالاشون گفته بود که اگه آمريکائي ها فردا تهرون رو بگيرند شما چکار مي کنيد؟ خوب طبيعتا همه گفته بودند مقاومت مي کنيم و مي جنگيم. بعد سوال شده بود که اگه عوامل آمريکا تهرون رو بگيرند چکار مي کنيد؟ که همون جواب رو داده بودند. با اين صحبت ها اين طور به نظر مي اومد که اين خونه ها و اسلحه ها واسه يه همچين روزهائي در نظر گرفته شده.
اما وقتي کار به نزديکي هاي خرداد رسيد بچه هائي مثل آيت الله که مي دونستند که امکان چنين درگيري هست مخالفت خودشون رو يه جورهائي بروز دادند. يه دفعه مي ديدي يکي دو تا از بچه هائي که قبلا با هاشون کار مي کردي، غيب شدند. اگه جرئت مي کردي و مي پرسيدي، - چون سوال اينجوري خلاف کار تشکيلاتي بود - مي گفتند که به جاي ديگه منتقل شدند. اما اونا کسائي بودند که به هردليلي از سازمان و فعاليت کنار کشيده بودند و يا اين که کنار گذاشته شده بودند، و سازمان براي اينکه مسئله به بچه هاي ديگه سرايت نکنه اين طور مي گفت. خيلي ها هم به خاطر انتقاداشون مسئوليت هاشون رو از دست داده بودند و با شک و بي اعتنائي با اونها برخورد مي شد.
منوچهر در عين اينکه انتقاد داشت تا آخرش موند و بالاخره دستگيرش کردند و شهيد شد. حسن هم که براي آخرين بار تو پارک ديدمش و اونجا سرگردون بود و با دهن روزه رو نيمکت نشسته بود کشتند. روزي که براي آخرين بار ديدمش تو خودش بود. بعد که باهاش چند کلمه حرف زدم به گذشته برگشتيم. ديدم بدجوري شاکيه. به دور دورا با يه حالت بهتي نگاه مي کرد و مي گفت بالاخره يه راهي رو اومدم تا تهش مي رم هرچند تهش هيچي نباشه. دقيقا مي شناختمش و مي دونستم چي مي گه و اگه يه مدت ديگه فرصت پيدا مي کرد کلا خط خودش رو از سازمان جدا مي کرد. ولي موند و شهيد شد. آيت الله هم که اصلا قبل از درگيري ها غيب شده بود و گفتند رفته به يه بخش ديگه که بعدها خبردار شدم که به خاطر خطي که سازمان در پيش گرفته بود و حرف تشکيلات يه چيز بود و عملش يه چيز ديگه از سازمان جدا شده بود.
اگه حرف کسي که بريده بود و معلوم بود که بريده پيش مي اومد همه اونو مسخره مي کردند و مي گفتند از آخوندها بود و نفوذي بود و از اين حرف ها. شخصيت اش رو خرد مي کردند. هر چقدر هم که طرف خودش رو به خاطر سازمان به آب و آتيش زده بود و خطر کرده بود هيچ مي شمردند و بدترين تهمت ها رو بهش مي زدند. البته اين کمتر پيش مي اومد چون از نظر سازمان کسي از اونا جدا نمي شد و ففط به جاي ديگه منتقل مي شد!
خيلي از بچه ها نتونستند به موقع "نه" بگن. خيلي ها مي خواستند "نه" بگن اما نتونستن. جو نمي ذاشت. بالاخره با هم مي نشستيم و حرف مي زديم و هرچند پوشيده، مي فهميديم کي چي تو سرشه. کسائي مثل ما کم بودند که بتونند اون همه خفت و خواري رو به جون بخرند و دوست ها و همرزم هاشون رو ترک کنند. وجدان آدم اجازه نمي داد. ولي خيلي ها اين وضع رو داشتند. با سياست سازمان مثلا تو اون مقطع موافق نبودند. موافق درگيري نبودند. موافق اسلحه کشي تو اون دوره زماني نبودند. موافق حرکت مجزا از مردم و بدون پشتيباني واقعي مردم نبودند. اين حرف ها تو دل خيلي ها بود ولي جرئت بروزش رو پيدا نمي کردند.
بعد که يه گروه از اينا دستگير شدند، خب خيلي ها مقاومت کردند و اولش چيزي نگفتند ولي يه درصد کوچيکي هم اون حرفي رو که مي خواستند قبلا بزنند و نمي زدند تو زندان خيلي راحت گفتند. خيلي راحت نظري رو که داشتند رو کردند. خيلي راحت سازمان رو نفي کردند، رفقاشون رو نفي کردند چرا که اين فکر تو ذهنشون جا داشت. تو زندان، بخصوص زير شکنجه و فشار و اعدام خيلي چيزها رو هم روي حرفهاي دلشون گذاشتند و گفتند اون چيزائي رو که نبايد مي گفتند. اگه اون گروهي که پيش از اين درگيري ها از سازمان جدا شدند پشت شون خيلي حرفها گفته شد و صفت بريده بهشون داده شد، به اين بچه هاي از جون گذشتهء زنداني که آخرشم رفتند و اعدام شدند، صفت خائن بستند که شنيدنش هم خيلي درد داره .
من مطمئنم اگه بچه ها مي تونستند حرفشون رو همون بيرون بزنن و سازمان هم براشون جواب داشت و جوابي که داده مي شد اونا رو مجاب مي کرد، محال بود چه تو زندون چه بيرون زندون ببرن و از موضع شون پائين بيان. اما اونائي که حرف شون رو خوردند، تو زندان، همه رو بيرون ريختند. بعد ها هم که جريان عراق و صدام و اينا پيش اومد که ديگه نور علي نور بود. خيلي ها مخالف بودند ولي نمي تونستند قفس فکري و تشکيلاتي که توش بودند بشکنند و بيرون بيان. اگه ده تا آدم، با شجاعت اخلاقي همين بچه هاي "بريده"، رو در روي طرفدارهاي انقلاب ايدئولوژيک و مستقر شدن تو عراق واي ميستادن وضع سازمان ايني نمي شد که الان شده.
موضوع ترس نبود که اگه ترس بود همه ترجيح مي دادند رو فالانژهاي بي رحم ِ اسلحه به دست، اسلحه بکشند و باهاشون مقابله به مثل کنند. کسي که بترسه نمي گه اسلحه نکشيم و با دست خالي و حرف در مقابل اسلحه وايستيم و گلوله بخوريم. بعدها معلوم شد که همه چيز از قبل برنامه ريزي شده بوده. انفجار ساختمون حزب يا نخست وزيري کاري نبود که از امروز به فردا بشه. معلوم بود که سازمان اين آدم ها رو طبق برنامه ريزي قبلي از مدت ها قبل به طور مخفي به داخل اين ها نفوذ داده. خب کشتاري بود که بعد ها معلوم شد چقدر از نظر سياسي بي فايده بود و فقط دل کسائي رو که تو اين چند وقت آسيب ديده بودن خنک کرد ولي اين کار نشون داد که همه کارهاي علني سازمان فيلم بوده و اين روزها رو تدارک مي ديدند، و اگه واقعا هم قصد اين کارها رو نداشتند و شرايط، مسعود اينا رو اينجا کشيد، لااقل فکرش رو داشتند و پيش بيني اش رو مي کردند و بچه هائي که حس تشخيص داشتند و قدرت و استقلال راي و شجاعت لازم داشتند که خودشون رو از توي اين قفس بيرون بکشند درست فکر مي کردند.
حالا هم ما که باقي مونده اون دورانيم دلمون نمياد حرف بزنيم که مبادا حکومت از اون سوءاستفاده بکنه. اگه هم نگيم بچه هائي که مثل قديم ِ ما تو هزار پيچ روابط تشکيلاتي و مسائل فکري و رابطه هاي احساسي با آدم ها گرفتارند نمي تونند درست تصميم بگيرند و براي هميشه اسير اين سازمان ها و آدم ها و تفکرات بسته و برنامه هاي غلط شون مي مونند. خوبه که ما مونديم شايد بتونيم يه روز تمام اين داستان ها رو تو شرايط آزادي براي مردم تعريف کنيم. و خدا رو شکر که به موقع از سازمان جدا شديم و الا معلوم نبود اگه مي مونديم و دستگير مي شديم با چيزهائي که تو مغزمون مي گذشت چه حرفها مي زديم و چه کارها مي کرديم، و اون موقع صفت خائن و بريده اي که امروز هم به ماها مي بندند حقيقتا بهمون مي چسبيد. خدا رو شکر که مجبور نشديم و نذاشتيم مجبورمون کنند که کسي رو لو بديم يا دوست و رفيقمون رو با گلوله بزنيم. يه مدت مخفي زندگي کرديم و بعد هم که آبها از آسياب افتاد از ايران زديم بيرون و حالا يه جور ديگه با آخوندها مبارزه مي کنيم..." (انشا و نام ها کلا تغيير داده شده است).
اين برگ از خاطرات يک مبارز قديمي خود گوياي همه چيز است. برگي که کلمات آن با خون هزاران جوان شجاع و مبارز نوشته شده. برگي که به دست آدم هاي زجر کشيده و تهمت شنيده نوشته شده. برگي که هم نويسنده و هم قهرمان هاي داستان او خون دل ها خورده اند و ملامت ها شنيده اند. اينها کساني بودند که حصارها را در هم شکستند و به آنچه غلط مي پنداشتند، با صدائي رسا "نه" گفتند. بهاي گزافي هم براي اين "نه" پرداختند. در يک سازمان سياسي که با روش هاي نظامي اداره مي شود تار و پودهاي تشکيلاتي چنان دست و پاي اعضا را مي بندد که خلاصي از آن به سادگي ميسر نيست. فشارهاي همه جانبه نهان و آشکار، راه نقد و انتقاد را بر شخص مي بندد.
هميشه اين سوال مطرح است که چرا به محض شکست يا سرکوب يا دستگير و زنداني شدن، درصدي از افراد، از سازمان هاي خود مي برند و عليه آن سخن مي رانند يا سر به شورش بر مي دارند و در بحراني ترين شرايط راه انشعاب در پيش مي گيرند؟ آيا به راستي همه اينها خائن و ضعيف و زبون اند؟ به نظر من چنين نيست. زمينه هاي فکري از پيش وجود دارد. به محض فراهم شدن شرايط، اين افکار رشد مي کند و مجال بروز مي يابد. من به هيچ وجه نقش شکنجه هاي خشن و قرون وسطائي را در تغيير فکر و راه و روش سياسي مبارزان ايراني نفي نمي کنم. بسياري از کساني که به راه و روش و هدفشان معتقدند شايد در اثر فشارهاي شديد مجبور به بازگوئي مطالبي شوند که مطلقا به آن ايمان و اعتقاد ندارند؛ بسان بسياري از مبارزاني که در زير فشار و شکنجه چيزهائي گفتند و بعد ها در شرايط آرام تر، وضعيت حاکم و عامل شکنجه را دليل بازگوئي آن حرف ها خواندند. شايد از همين روست که بسياري از کساني که از سازمان ها جدا مي شوند، در سکوت و انزوا عمر مي گذرانند و سخني از کاري که کرده اند بر زبان نمي آورند. نه اينکه اينان به کاري که کرده اند اعتقادي ندارند، بل به خاطر آن که ارباب ظلم و عمله شکنجه از گفتار آنان سوءاستفاده نکنند.
در سازمان هاي چپ، از سازمان هاي چريکي گرفته تا احزابي مانند حزب توده ايران، يکي از اصول برجسته سازماني، اصل سانتراليسم دمکراتيک و در کنار آن انتقاد و انتقاد از خود است. تجربه و تاريخ نشان داده که اين دو اصل، ظاهري زيباست که پشت آن افراد قدرت طلبي خود را پنهان مي کنند که مطلقا به اين اصول معتقد نيستند. معروف است که احسان طبري، مسئول نوشتن اعلاميه اي مي شود و با زحمت و دقت بسيار آن را مي نويسد و آماده مي کند و قرار مي شود که آن را نزد ِ يکي از سران برجسته حزب بخواند. در آن جلسه، طبري شروع به خواندن اعلاميه مي کند و رهبر "برجسته"، بر روي مبل به خواب مي رود. طبري صبر مي کند تا او بيدار شود. بعد مي پرسد مي خواهيد از اول بخوانم؟ که او با تحقيرو بي اعتنائي به طبري مي گويد:"تو حرفت را بزن، ما کارمان را مي کنيم!" چنين رويدادي در عالي ترين سطح يک حزب سياسي آن هم در خارج از کشور و محدوده عمل جلادان و آدم کشان پيش مي آيد. تازه در آن اعلاميه هيچ چيز ِ مخالف نظر رهبري هم وجود ندارد، اما برداشت و نحوه عمل چنين است. حال اگر در شرايط و جو کاملا پليسي که هر آن خطر درگيري و مرگ و دستگيري مي رود، کسي بخواهد از سياست سازماني و حزبي خود و يا رهبري و مسائل تشکيلاتي انتقاد کند، چه چيزها خواهد شنيد و چه رفتارها خواهد ديد؟ اين واقعيتي است که باعث شده بسياري از اعضا و هواداران سازمان هاي سياسي به طور مطلق قدرت انتقاد خود را از دست بدهند و علي رغم شعارهاي زيبا و دهان پرکني مانند انتقاد و انتقاد از خود و سانتراليسم دمکراتيک، به موجودي دنباله رو و مقلد بدل شوند.
متفکر برجسته اي مانند احسان طبري که وزن و وجهه اش چه از نظر علمي، و چه از نظر سياسي و تشکيلاتي با هيچ عضو ساده و حتي رده بالائي در حزب توده قابل مقايسه نيست، خود در تار و پود چنين تفکر و نظامي گرفتار مي آيد. درست است که او را در زندان به سختي آزار مي دهند و شکنجه مي کنند، و درست است آنچه که در زندان مي گويد و آنچه که مي نويسد حرف هاي خود او و اعتقاداتش نيست، درست است که "لابه"، لابه او نيست و لابهء ساختهء ذهن بيمار سبزواري است، درست است که "کژراهه"، کژراهه او نيست و کژراهه ياران جنايتکار سعيد امامي است، اما در همان سخنان، نکاتي مي توان ديد و شنيد که نه از زبان شکنجه گر، بلکه از ذهن شخص او برخاسته است.
اگر در همين مثال ِ طبري، به اشعار و نوشته هاي روزهاي پيش از دستگيري اش نظري بيفکنيم، اين رگه ها و ريشه ها را در آنجا خواهيم ديد. جائي که در شعر "زمين" مايه هاي عطرآگين ذهني شاعر را مي بينيم، بايد از خود بپرسيم اين افکار، در آن شرايط که فشاري هم در کار نيست از کجا آمده است؟ جائي که مي گويد:"زمين – که گورگاه و زادگاه زندگان – سرشتگاه بودني است – چو اژدهاي جادوئي ز ژرفناي خود بر آورد – بساط نغز خرمي – سپس به کام در کشد – هر آنچه بر بساط هشته بد..." اينها کلماتي شبيه به کلمات عضو برجسته يک تشکيلات کمونيستي نيست. چقدر فرق هست ميان اين شعر با شعري که او در دوران جواني اش سروده و با نهايت وجود و اعتقاد قلبي گفته: "اگر روزي زمن پرسد جواني – که در راه شگرف زندگاني – چه را از بهر خويش سازم الگو – بدون مکث خواهم گفت اراني!" وقتي از تئوري نور قرمز و تعيين حد جهان سخن مي گويد، اين يک بحث جديد در عالم فلسفه ماترياليسم ديالکتيک است. وقتي براي بحث با افرادي مانند دکتر سروش و مصباح يزدي، که از نظر سطح سواد ومعلومات با او ابدا همطراز نيستند، ناچار به مراجعه به آثار جديد فلسفي و کتاب "لوسي ين سه و" و نظريات جديد ديالکتيکي او مي شود و با نگراني به حيدر مهرگان ماموريت مي دهد هر چه سريعتر پيش از روز بحث، کتاب را ترجمه و خلاصه کند و در اختيار او قرار دهد و معتقد است اگر اين کتاب به دستش نمي رسيد کارش در آن مناظره زار مي شد. اين ها مسائلي است که نشان مي دهد، آن فکر و انديشه، ضعف هاي بي شماري دارد که شخصيتي عالم مانند طبري به خوبي به آنها واقف است، منتها قيد و بند هاي تشکيلاتي به او اجازه نمي دهد که اين نقاط ضعف را آشکار کند و آنها را به طور علني به بحث و نقد گذارد.
اگر در عرصه انديشه و فلسفه، که پايه هاي تئوريک يک تشکيلات سياسي را بوجود مي آورند چنين تشکيک پنهاني وجود دارد، بناي ساخته شده بر اين پايه ها يقينا سست و فروريزنده خواهد بود؛ و ريزش، نياز به تکاني دارد و اين تکان، يا شکست سياسي است، يا درگيري و دستگيري و زندان است، يا مهاجرت و آزادي از قيد و بند سازمان و تشکيلاتي که شخص بدان وابسته است. و اين خود را در زندان در قالب اعتراف، و در خارج از زندان در شکل انشعاب يا سرخوردگي و انزوا نشان مي دهد.
شايد اين بحث با اين طول و تفصيل به نظر برخي شرح کشاف بيايد ولي از اين مقدمات نتيجه اي مد نظر است که در قسمت سوم و پاياني اين مقاله به آن پرداخته خواهد شد. بحران امروز اپوزيسيون و آنچه که خلاء رهبري ناميده مي شود، بحران عدم صداقت و اعتماد است. جائي که شخص براي روشن کردن شمعي به ميان جمع مي رود و با ديدن يک رهبر قلابي مذبذب، عطاي حرکت جمعي را به لقايش مي بخشد و شمع خود را به تنهائي در پشت پنجره اتاقش مي نهد، واقعيتي است که در ابعاد بزرگتر ميان همه ما ايرانيان مخالف جمهوري اسلامي وجود دارد و ما را از پيوستن به جريان هاي متشکل باز مي دارد. سوابق تاريخي سازمان ها و احزاب سياسي نيز به اين بحران دامن مي زند.
اگر مردم اهل سياست هنوز که هنوز است با احترام و افتخار از سازمان چريک هاي فدائي خلق زمان شاه سخن مي گويند و يا کساني مانند بيژن جزني را همچون يک اسطوره در ذهن و خاطرشان مجسم مي کنند، اگر از سازمان مجاهدين پيش از پنجاه و چهار، و رهبران شجاعش با غرور سخن رانده مي شود و بر ياد رضائي ها و حنيف نژادها بعد از گذشت چند دهه هنوز نيز ارج نهاده مي شود، اگر سياسيون، حتي سياسيون مخالف کمونيسم و حزب توده و شوروي با احترام و عزت از قهرمانان توده اي که بيست و پنج سال از عمر و زندگي شان را در زندان ها گذراندند ياد مي کنند و هنوز که هنوز است چهره اي مانند صفرخان را که زماني فرقه اش، خواهان تجزيه بخشي از ايران بود از نظر شخص ِ خودش و مقاومتش قدر مي شناسند، اگر همين امروز نيز دانشمندي مانند احسان طبري يا شاعري مانند سياوش کسرائي علي رغم تمام حرف ها و حديث ها و مخالفت ها و تبليغات مسموم، احسان طبري محجوب و دانشمند و سياوش کسرائي شاعر "آرش" و "درخت" و "محمد" باقي مي مانند و از آنان به نيکي ياد مي شود، همگي به خاطر صداقت آنها در کاري که کردند و راهي که رفتند و اعتماد مردم اهل فرهنگ و سياست به آنهاست.
ادامه در قسمت سوم
آلمان
نوامبر 2003
حصارها را در هم شکنيم
ف.م.سخن ؛ خبرنامه گويا
Linkestoon | لينکستون | Shadi-e Shaerane
November 11, 2003 07:34 AM
haghighat mahz. merci
tx
بادرود:نوشته شما سرگذشته اکثر ماست به نظرمن تمام رهبران گروهای سیاسی باید پاسخگوی عملکردشان باشند.یعنی نمی شود همی گناهان را به جمهوری اسلامی حواله کرد.از فدائیان اکثریت وحزب توده تا مجاهدین وگروهای چپ مثل اقلیت و...اگر این خانمها و آفایان امروز پاسخگوی نباشند چه تفاوتی با رهبران حاکم دارند !!
خاطرات تلخ و درد آوری که دل هر انسان آزاده ای را که آن فضای ترور ووحشت را نظاره گر بوده وبکرات در هر کوی و برزن تماشاگر جنون و وحشیگریهای اسلامیان حاکم بوده بدرد میآورد.چه شیر مردان و شیرزنانی که صادقانه بوسه بر طناب دار زدند و جوانمردانه نه گفتند به این کفتارها و فاحشه های مسلمان.تف بر رسم و آئین نامردمیتان باد.الحق که مسلمانید و از نوادگان همان درندگان وحشی که حتی به زنان وکودکان خردسال بخاطر خدایشان رحم نکردند.انسانیت را با آئینتان هیچ هم آغوشی نیست.آری دوست گرامی ضربهها را قبل از دشمن از باصطلاح دوستان خوردیم.دوستانی که با گذشت زمان ماهیت خویش را بهتر بنمایش گذاشتند.قدرت طلبانی که اگر در آن زمان اثری از قدرت طلبی نشان میدادند تنها بخاطر ضعف بود نه صداقتشان.امیدوارم که قدر اینهمه جانفشانیهارا بدانیم و بپاس آنهمه گذشت بتوانیم با نابود کردن حکومت جهل و خرافه و ترور پایه های حکومتی آزاد و دمکراتیک را بنیان نهیم تا انسانها با هر مذهب و مسلکی بتوانند آزادانه و بدون ترس در کنار هم به آبادی کشورمان همت نمایند.