گرچه می دانم و بر اين گفته يقين دارم که نسل امروز را اين دغدغه نيست که نسل ما ديروزيان را هست اما از آن جا که اصل اين سخن را قبول دارم که خوب است انسان ها و گروه ها به نقادی خود بنشينند که از نقد آنان ديگران دريابند که ادعاهای ديگرشان تا چه حد از سر باور و قابل اطمينان است، وارد اين مبحث می شوم
که ديری است سخنی در اين باره در دلم مانده است.
نه فقط آن گروه تندرو در کنفرانس برلين – و دسته گلی که به آب دادند – بلکه گهگاه از زبان و قلم فعالان سياسی محترم و آزادی خواه تبعيدی در خارج از کشور اين سخن شنيده می شود که از فعالان داخل کشور که برای آزادی و دموکراسی تلاش می کنند می خواهند که اول از گذشته خود استغفار بجويند و پاک شوند و آنگه به خرابات بخرامند. گاه کسانی به ادب و متانت آقای باقرزاده از محسن ميردامادی می خواهند که اول افعال گذشته خود را نقد کنند تا کلام امروزيشان باور شود، گاه هم کسانی به تندی و خشونت و تهمت. چنان که در کنفرانس برلين به اکبر گنجی، عزت الله سحابی، يوسفی اشکوری و ديگران اين می گفتند و در سال های قبل تر به سعيدی سيرجانی و داريوش فروهر و هر که از تهران می آمد. پنج سال پيش در گفتگوهای پاريس که در محل يونسکو بين عباس عبدی و باری روزن گروگان قبلی برپا شده بود هم يکی همين را خواست و من در زمانی نوشتم مگر همان عمل عبدی که باری روزن هم به تحسينش برخاست و هم الان هم يک سال است دارد عقوبت سختی برايش پس می دهد به مثابه تصحيح ديدگاه های گذشته نبود و نيست. يک بار هم چهار سال پيش شنيدم در تهران در جلسه ای در حسينيه ارشاد يکی برخاسته بود و به جلالی پور اين می گفت و به کارهائی متهمش می کرد که هر کس حميدرضا را می شناسد می داند که از او هزاران فرسنگ دورست. يکی دوباری هم سال قبل در جريان سخنرانی هايمان می شنيدم که کسانی از شمس اين می خواستند. پس از يک ماجرای عمومی و تکرارشدنی سخن است.
اين قلم از سال های پيش با بضاعت اندک خود کوشيده است که تاريخ بی دروغ و بی تعصب معاصر ايران را رواج دهد، بی آن که ادعا داشته باشد که هر چه به دست آورده درست بوده و يا تلاشش موثر و مثمر بوده است اما می دانم که ميلم به کشف واقعيت بی تعصب بوده است. از همين رو به طور طبيعی نمی توانم از روشنگری در تاريخ و نقد بی تعصب، به ويژه از سوی آن ها که خود دست در کار بوده اند استقبال نکنم و به وجد نيايم. اما سخنی دارم.
اول آن که وقتی مثلا از کسانی مانند دانشحويان اشغال کننده سفارت آمريکا می خواهيم که اول برادری خود را با ابراز پشيمانی از کرده خود ثابت کنند، يا از کسی مانند اکبر گنجی طلب می کنيم که از پيشينه خود در همراهی با انقلاب اسلامی تبری بجويد و... از خود پرسيده ايم که فايده اين کار کجاست، پس از آن که چنين اقراری صورت پذيرفت تازه می خواهيم چه کنيم. آيا از آن پس قرار است نظرات اعتراف کننده را به تمامی و چشم بسته قبول کنيم و وی را در فهرست منتخبان هميشگی خود قرار دهيم يا ... در شرايط حاضر که برای افشاگران و روشنگران در ايران جز زندان و آزار و قرار گرفتن در سلول های انفرادی پاداشی در انتظار نيست اين اعتراف ها به چه می ارزد.
سئوال ديگر اين که اگر همه آن ها که در انقلاب و در دوم خرداد شرکت داشتند، که می شوند اکثريت ملت ايران، در برابر مدعيان ظاهر شدند و از کرده های خود ابراز پشيمانی کردند آيا اين تضمينی است بر اين که دوباره جامعه کاری نکند که احتمال خطا در آن وجود داشته باشد. و اگر کسانی به دليلی از دلايل نخواستند و يا نتوانستند که از کرده های گذشته خود تبری بجويند آيا فرمان مقدر اين است که فعاليت های روشنگرانه امروز خود را هم تعطيل کنند و به خانه بروند چون در اين نظارت استصوابی واجد صلاحيت شناخته نشده اند.
سئوال ديگرم اين است که وقتی از کسی که در فضای تند و تهمت زن و مچ گير تهران به فعاليت روشنگرانه مشغول است می خواهيم که خود را هدف تيرهای تازه ای قرار دهد که به سويش نشانه رفته اند، آيا ناخواسته با کسانی مانند بولتن نويسان کيهان و يالثارات همراه نشده ايم. تازه به حکم آن که گر حکم شود که مست گيرند... مگر کسی هست از ميان آن ها که در سال های گذشته حضوری در صحنه سياسی اين ملک داشته اند که خطائی نکرده باشد. سخن درست به نظرم آن است که هيچ کس بی دامن تر نيست گيرم عده ای باز می پوشند و جمعی با حضور امروزی در صحنه، بر آفتاب افکنده اند. هيچ کس مگر آنان که خود را جونان باکره مقدسی از هر خطا و گناه مبرا می دانند که البته آنان هم از نظر گروهی ديگر باز در مرتبه ای هستند که بايد به گناهان خود اعتراف کنند.
صورت مسئله ام را بازتر می کنم. امروزه روز با تحولاتی که در جهان و هم در انديشه و تفکر آدميان رخ داده، مگر آن کس که به خواب اندرست وبيداريش دستور نيست، به جرات می توان گفت که همه حاضران در صحنه اجتماع و سياست و هنر، در داخل و خارج از ايران، به نيکو نقطه ای رسيده اند و دريافته اند که دوای درد هزاران ساله مان دموکراسی و احترام به آزادی هاست. اين يک خواست عمومی است. حالا اگر از تمام آن ها که در سال های قبل از انقلاب در کار بوده اند بخواهيم که از شرکتشان و بلکه زنده بودنشان در رژيم گذشته تبری بجويند، و از بيش تر آن ها که در آن سال ها در زندان حکومت سابق بوده اند و به طور طبيعی بعد از آزاد شدن از زندان هر کدام به گروهی و دسته ای مرتبط شدند بخواهيم که از کرده خود ابراز پشيمانی کنند، و از آن ها که در اول انقلاب دو گامی با گروه انقلاب اسلامی راه سپردند همين را تقاضا کنيم و آنان را در حوادثی که در پی انقلاب آمد مقصر و همدست بدانيم، و از آن ها که دولت موقت را ساختند، از آن ها که از ديوار سفارت بالا رفتند، از آن ها که در جنگ داخلی شرکت کردند – هر سو که بودند – همين را بخواهيم ، وهمين طور سلسله را بکشانيم تا به آن جا که از کسانی که با بيست ميليون مردم ايران همرای شدند و اصلاحات مسالمت آميز را طلب کردند هم بخواهيم که طلب مغفرت کنند آيا به راستی فکر کرده ايم که چه و که می ماند. تازه بايد يادمان باشد که اين ها شرايط لازم برای کسانی است که به صحنه در می آيند و فعاليتی می کنند وگرنه کسی در طلب گذشته قمر خانم نيست که. مشکل بزرگ تر آن که در اين هياهو آنان که دست ها در فتنه داشته اند و دارند، در کشتارها و اعدام های بی محاکمه و بی صدا، بدکاران و فاسدان در هنگامه گم می شوند و مصون می مانند از محاسبه.
با اين همه نبايد از روشنگری تاريخ نزديک درگذشت و اين سخن درستی است که سرانجام با اين نقدهاست که گذشته چراغ راه آينده می شود. اما هنوز سئوال ديگرم هست. مگر کسی مانند کورش لاشائی که کوتاه مدتی قبل از مرگ به همت حميد شوکت به حرف افتاد و در آن جا مانند کودکی شده بود معصوم و بی تعصب، کيستند آنان که حساب خود و اعتقاد و گروه خود را با تاريخ پاک کرده باشند که حالا از نسل که به راه افتاده تا کاری را که آرزوئی را که در جوانی در سر داشت به سامان برساند و کاروان را از بيراهه برهاند، اين می خواهيد. آنانی که به دليل قرار گرفتن در موقعيتی ويژه به قاعده بايد از آخرين کسانی باشند که به اين صف در می آيند.
اگر محافظه کاران و تندروان جمهوری اسلامی از ديگران در محکمه و در افشاگری ها و نيمه پنهان ها چنين می خواهند، هدفشان معلوم است اما آزادگانی که جر در انديشه بهروزی اين ملک نيستند چرا بايد اين بخواهند.
اين شوراهای نگهبان با اختيارات وسيع نظارت استصوابی چيست که در درون بعضی به کار مشغول است و پاسخ اين سئوال را نمی داند اگر از او بپرسی که عقب افتادگی اين ملک از کجا شروع می شود، تا ما موثران آن زمان را به محاکمه بکشانيم و به اعتراف به پشيمانی دعوت کنيم. از 28 مرداد، از شانزده آذر، از 15 خرداد، از ششم بهمن، از هفده شهريور، از 22 بهمن، از 13 ابان، از سی خرداد، از تابستان 68 ، از دوم خرداد يا 18 تير. چنين به نظر می آيد که هر کس تاريخی مخصوص به خود دارد و پيش و پس از آن را بی اهميت و يا بی اثر می شمارد.
و جالب آن که همه می گوئيم و گاه همه فراموش می کنيم که اکثريت جمعيت امروز ايران را کسانی می سازند که بعد از سال 57 به دنيا آمده اند. اين تاريخ را خواهش می کنم در نظر آوريد و کمی بر آن تامل کنيد – اين جمع انبوه، زندگی بهتر می خواهند و فردای بهروز می جويند، فردائی که نبايد به ديروز شباهت ببرد و در آن راه غمشان نيست که در گذشته چه کسانی چه کردند که سرانجام کار ملک و کشور زادگاه آن ها به اين جا رسيد. به آزادگان می گويم که اگر نگران آگاهی نسلی هستيد که اکثريت جامعه امروز را می شناسد مطمئن باشيد که آنان آن قدر که بايد می دانند و در خانه از پدران و مادرانی که در جائی از تاريخ معاصر نقش و سهمی اندک و يا فراوان داشته اند، و يا شاهد درد و رنجش بوده اند ماجراها را شنيده اند.
اين نسل تازه را اصلا غم ديروز نيست و به فعل و انديشه امروز آدميانی کار دارد که در صحنه اند. به مدد رسانه های فراگير، اين نسل سخن را اگر از رضا پهلوی باشد و يا سعيد حجاريان می شنود و از ميان همين گفته ها سره و ناسره را بر می گزيند و سرانجام آن را که می خواهد می يابد. اگر نگران آن هستيد که نسل امروز از ياد ببرد که مثلا دکتر سروش زمانی در شورای انقلاب فرهنگی بوده و از همين رو سخنان ايشان را باور کند، غم به دل راه ندهيد که نسل تازه معيارها دارد در انتخاب های خود که ما را نبود و به نظرم مهم تر از همه اين که نسل امروز اصلا به کسی سرنمی سپارد که نگرانش باشيم. اين از مشخصات نسل های گذشته بود که اگر از نوجوانی هم به گروهی و کسی و حزبی سر می سپردند ديگر تا پای جان بر آن قرار می ماندند و ماندنشان نشان پايداری و وفاداری و ارزشمند بود. نسل امروز به کسی دل نمی بندد مگر او را بيانگر آرزوهای خود ببيند و دارای قوتی در استدلال و ابتکاری در عمل.
اگر به راستی باور داريم که نسل امروز ايران دموکراسی می جويد و به دست هم می آورد، به اين دغدغه اش هم دل بسپاريد که از تفحص در احوال اشخاص بی زار است و از بس که در اين سال ها ديده است که در ايران چه در بند و چه در آزادی زندگی افراد را کاويده اند، ديگر از اين بازی قديمی و حانقرسا بريده و از « که می گويد » به « چه می گويد » رسيده است.
اين عادت شوم پرداختن به گذشته افراد به قصد عقب زدن و از صدا انداختن آن ها که هنوز در بعضی از نسل ما هست، در فرهنگ سياسی ايران چه خوب که زمانی است رنگ باخته است. از همين رو جز در گفتگوی گروه عقب افتاده ای در داخل کشور نمی شنويد که مثلا در جواب نقد نظريه ای به او بگويد « تو که به ايران می روی و می آئی ديگر اين سخن مگو» يا « تو که در آن دوران وزير بودی چه می گوئی » يا « شما که سابقه مشعشعی در مسکو داری بهتر است اول اعتراف کنی و پاک شوی بعد به ميدان در آئی». چرا نمی پذيريد که هر کس به زبانی سخن وصف تو گويد. همه که شاملو نيستند که چنان کلمه در اختيار داشت که بعد از گذر از يک تجربه گفت: ما بد بوديم اما بدی نبوديم. و با همين چند کلمه هزار نکته ناگفته گفت.
از خيل آدميانی که به تشرف ايرانی بودن مفتخرند تنها نسل جوان امروز است، هر کجا باشد، که سزاوار آن است که قاضی دادگاهی شود که ديگران بايد در آن به نقد خود بپردازند و برای گذشته های خود هزينه های مدنی بپردازند. اين قاضيان ما را می گويند دست از اين همه بداريد و اگر رای صائبتان هست در کار نجات ايران بگذاريد که گذشته را چنين ساخته ايد، اگر خطاها در کارتان نبود اين سرنوشتمان نمی شد و اگر آرزوی بهروزی در دلتان نبود نه در اين گفتگو بوديد که هستيد و جايتان در کنار دشمنان آزادی بود. غربال نسل تازه ديده ايم که چندان تنگ و باريک نيست و به فراغی دل آن هاست که دريا دلند.
صد هزاران گل شکفت و بانک مرغی برنخاست
عندليبان چه پيش آمد هزاران را چه شد
راوی راستين روزگار خود باشيم
گذشته سپری شده و رفته است. آن را نمي توان ديگرگون کرد. و يا از نو ساخت. باید آن را شناخت. و به چرايي و چگونگي آن دست يافت.
Rouzaneh
November 15, 2003 12:29 AM
راوی راستين روزگار خود باشيم
گذشته سپری شده و رفته است. آن را نمي توان ديگرگون کرد. و يا از نو ساخت. باید آن را شناخت. و به چرايي و چگونگي آن دست يافت.
Rouzaneh
November 15, 2003 12:29 AM
آيا وقتی از کسی مانند اکبر گنجی طلب می کنيم که از پيشينه خود در همراهی با انقلاب تبری بجويد و... از خود پرسيده ايم که فايده اين کار کجاست؟
http://behnoudonline.com/2003/11/031114_000629.shtml...
[Daghdagheh] : دغدغه | links :لینکدونی
November 15, 2003 05:30 PM
حصارها را در هم شکنيم! قسمت سوم
قسمت سوم حصارها را در هم شکنيم نوشته ف.م.سخن، با نگاهي به مقاله مسعود بهنود
ف.م.سخن
November 27, 2003 06:33 AM