
و بعد....چكاچك شمشير ها.... پايكوبي فاتحان تهران در شب مشروطه ؛ هلهله شادي انقلاب . سكوت. كوبه سنج رستم دستان . خروش رخش . ظهر خونين تبريز. تسليم . نه . غرش تفنگ ستارخان . سكوت . صبحگاه اعدام . آه ؛ اي دهان زخمي . چريك د ر خيابان فقر. و بعد...سكوت.
خشاخش دامان دختران . آه ؛ اين پير زن بسان آهويي مي رمد و مي رقصد. بياييد دختران جوان ايران . دامن دامن گل. خرمن خرمن عشق.لبخند..نگاه. عروس پاكشان مي آيد ؛ گل ريزان . گلبرگ ها از كهكشا ن اشك فرو مي بارند.
صدايي از د ور. فريادي از نزد يك.
-آمدند....
حلقه به دستان داماد. روانه ميدان . حجله خون. كسي به خاك مي افتد. دف برصحنه . برفرش هزار گل ايراني . آنكه دف بر زمين مي گذارد ومي غلتد ؛ تشويق رابالبخندي بي رنگ پاسخ مي دهد. به دست هايش نگاه مي كند. اين همان دستان نيست كه نارنجك رامي فشر د تارهايش كند؟ همان نبود كه كلت بركمرمي بست وسيانورزيرزبان مي گذاشت ؟چقدرآن دست هابرايش غريبه اند كه بامرگ ؛ زندگي رابارورمي خواستند. دست هايش رادرشال قرمزمي پيچد. دست هايش راازكه پنهان مي كند؟ به خودش جواب مي دهد:
دست هارامي خواهم . بايد سالم بماند. فرداراهي درازدرپيش دارم. به كابل مي روم . بعد به سوي ايران مي رويم . قول داده اند مرابه خاك ايران ببرند. يك متر. دومتر. ده متر. نمي دانم . درخاك خواهم نشست . سال هاپيش بود كه آخرين بوسه رابرآن زدم . بوسه رامكررخواهم كرد. عطر خاك را خواهم بوييد و دست هايم – همين دست ها كه در شال تركمن باف پنهان است- خواهد نواخت.
من د ر صداي دف خواهم مرد و خاك ايران خواهم شد.
و د ر ميان غو غاي جمعيت كه تشويقش مي كنند به ياد مي آوردكه سال ها پيش ؛ وقتي سيانور را زير زبان گذاشت .و ضامن نارنجك را كشيد فكر مي كرد:
من در صداي نارنجك خواهم مرد و خاك ايران خواهم شد.
نارنجك از گفتمان دهه اي ديگر مي گفت .
د ف از گفتمان دهة كنوني مي گويد.
ابزارها؛ نشانه هاي دوران ها و گفتمان هايند. هر دوراني مشخصات خود را د ارد و گفتمان خود را مي زايد. هر گفتماني از مجموعه شرايط اجتماعي – سياسي بر مي خيزد و حاصل آن ” شرايط ويژه “ است.
هرگزنمي توان گفت عصر نارنجك تمام شدويازمانه دف ابدي است . تاريخ وجامعه زاينده بستري است كه در آن تحول رخ مي دهد. دردهه آرماني 60 ميلادي روح چريكي ازكوه هاي سييرامايسترا پايين آمد ودرلبخند چه گوارا جاودانه شد وجهان رادرنورديد . كسي راگمان نمي رفت كه جزاين راهي براي نجات باشد وچه جان هاي شيفته كه درسراسرجهان خود را بر اين گمان آتش زدند . جنگ مسلحانه راهي براي زودتر به مقصدرساندن ” انقلاب “ بود كه سه قرن تمام جهان رادرتسخيرخودداشت . ازكمون پاريس تااتقلاب ايران ؛ ” انقلاب “ راه نجات بود وبس .در آستانه قرن بيست ويكم بر آمد مجموعه تحولات جهاني” اصلاح “ راجانشين انقلاب كرد. ماركوزه بود كه جاي لنين رامي گرفت . روح زمانه در آن سه قرن ” انقلاب “ بود واكنون ” اصلاح “ . نه آن ابدي بود ونه اين هميشگي . مي توان انقلاب هاوجريانات اصلاحي رابررسي كردو به درست ونادرست آن وارسيد؛ امانمي توان دستورتوقف اين ياآن راصادركرد. اين تاريخ است كه ازبسترتحولات جوامع انساني ”راه “ رابرمي گزيند وتازندگي ادامه دارد هيچ راهي ” راه آخر “ نيست . چندان مهم نيست كه نارنجك به كمرببنديم يادف بنوازيم . تاريخ قضاوتي ازاين دست ندارد. حيدر عمواوغلو كه اورابمب انداز لقب داده اند همان قدرفرزند تاريخ است كه نلسون ماندلا چهره درخشان اصلاح طلبي. خشونت ونرمش اگردرخدمت روح زمانه باشند ؛ وسايلي جزبراي پيشبرد زندگي نيستند. زندگي درهنگامه نبرد وسايل خودرابرمي گزيند كه به اندازه آدميان متنوع است و به تعداد زمانه ها متفاوت . مهم نيست كه كدام وسيله راانتخاب مي كنيم ؛ مهم اين است كه با” روح زمانه “ همراه باشيم . نيكوس كازانتراكيس – شاعربزرگ يوناني ويكي ازپنج شاعر بزرگ قرن بيستم – دركتاب خاطرات خود ” گزارش به خاك يونان “ پنج ورطه هستي رابرمي شمارد. اين سراينده زيباترين شعرها ي عاشقاه جهان كه درسنگر جنگ هاي داخلي اسپانيا وعليه سرهنگان يونان هم جنگيده ؛ اززندگي دراز خود شرمسارنيست كه : ”هرچه بود باروح زمانه همراه بودم ...“
مهم اين است كه وقتي به ” خاك ايران “ گزارش مي دهي ؛ سرفراز باشي كه باروح زمانه همراه بوده اي .