پنجشنبه 6 آذر 1382

حصارها را در هم شکنيم! قسمت آخر، ف.م.سخن

... براي پيشرفت و رسيدن به جائي که بنيان گذاران سازمان هاي مبارز رسيدند، بايد سد شکن بود. بايد با گفتن "نه" به جنگ کهنه رفت. همه اينها در زمان خود طرفدار نو بودند و براي حاکميت نو کوشيدند و گاه جانشان را نيز در اين راه فدا کردند. اما امروز شاهديم، احزاب و سازمان هائي که اين افراد بنيان نهادند، با ماندن در دهه هاي پيشين و نقطه آغاز، و با ياد کردن مکرر افتخارات گذشته، بي آنکه قدمي به پيش گذارند و سنت رهبرانشان را دنبال کنند، دچار کهنگي شديد و زوال گشته اند. به قول يکي از دوستاني که در زير يکي از نوشته ها نظر داده اند وقتي به سايت اينها سر مي زني و نوشته هاي شان را مي خواني انگار گرد مرگ پاشيده اند و همه چيز در دهه هاي گذشته سير مي کند.

حزب توده از نظر فکري در حد و حوالي دهه بيست و سي و از نظر سياسي در حوالي دهه پنجاه باقي مانده؛ سازمان مجاهدين، گوئي تشکيلاتي است صرفا براي هواداران خودش و هيچ چيز و هيچ کس در عالم خارج از سازمان وجود ندارد. با ديدن انشعابات پي در پي و توجيه ها و شعارهاي تکراري و آرمان هاي کهنه و غير قابل درک سازمان هائي مانند فدائيان اقليت و ديگر گروه هاي کوچک و بزرگ کمونيستي انسان اميد خود را کلا از هر چه تشکيلات سياسي است از دست مي دهد. اشخاص منفرد مانند آقاي بني صدر، هنوز در زندگي نامه شان تصوير روشني از گذشته به دست نمي دهند و فقط مي توان در پاسخي که به نامه يک بسيجي داده اند، توجيهات ايشان را مثلا در همراهي شان با مجاهدين يا اقامتشان در فرانسه خواند که بيشتر به يک قصه ذهني شبيه است تا واقعيت عيني. گروه هاي ديگر شناخته شده از راست راست تا چپ چپ نيز وضعي بهتر از اين ندارند. کساني هم که تحت نام جمهوري خواهي دنبال ايجاد تشکل هاي فراگير هستند، علي رغم اينکه سخن از تصميم جمعي و فعاليت با مسئوليت برابر مي رانند، به هيچ رو قدرت جلب اعتماد افراد و سازمان ها را ندارند و همه در پس پردهء اين نام ها و تشکل ها، با سوءظن، دنبال افراد فرصت طلب و قدرت خواه مي گردند که شايد واقعا چنين افرادي نيز وجود نداشته باشند.

براي بيرون رفتن از اين سکون و سکوت و بي اعتمادي بايد بتوان خود را به طور پيوسته به نقد کشيد و به ديگران فرصت نقد داد. بايد بتوان در نشريات وابسته به هر تشکيلاتي، از زبان هواداران و اعضا آن تشکيلات، سخن مخالف و انتقادي خواند. بايد گفت و شنيد. وقتي همه چيز در حد تائيد و تمجيد باشد، نتيجه آن ايستائي و سکون و در نهايت زوال خواهد بود. نتيجه آن کتمان حقايق، کتمان گذشته ها، کتمان روش ها و انديشه ها، کتمان ضعف ها و کمبودها و خطاها خواهد بود. نتيجه آن از دست دادن اعتماد و اعتقاد مردم خواهد بود.

واقعيت اينست که در فرداي سياسي ايران همين گروه ها و سازمان ها و اشخاص، حضوري فعال خواهند داشت. سياست ايران بدون وجود اين ها قابل تصور نيست. نقش کمرنگ هر يک از اين تشکلات به يقين، فردا پررنگ خواهد شد. جواناني که امروز به دنبال تغيير در نظام حکومتي ايران هستند، اگر خود تشکل هاي جديدي ايجاد نکنند، به ناچار جذب همين گروه ها خواهند شد و يا به صورت منفرد نقش منتقدين سياسي را بازي خواهند کرد؛ همان کاري که امروز مي کنند و تاثير چنداني بر اعمال حاکميت ندارد.

بحث نقد، از بحث اعتراف به خطا جداست. سياست، عالم نسبيت است. همان طور که در قسمت اول اين مقاله نوشتم، نمي توان بدون در نظر گرفتن شرايط و موقعيت حاکم، به داوري رويدادهاي گذشته نشست. بايد ديد اگر به همان زمان بازگرديم و در همان موقعيت قرار گيريم، با توانائي ها و آگاهي هاي موجود در همان دوره چه خواهيم کرد. فقدان چنين اسلوبي ما را در چنبره حوادث خرد و ريز تاريخي به بيراهه خواهد کشاند و همان طور که بهنود نيز به درستي در مقاله "کي از چه تبري بجويد" اشاره کرده است، ارزشي نخواهد داشت.

مسئله، مسئلهء تبري جستن از چيزي نيست. مسئله، مسئلهء اعتراف و مچ گيري و تمسخر افراد به سبک انقلاب فرهنگي چين نيست. همه ما در لحظه، کاري را مي کنيم که فکر مي کنيم بايد بکنيم و از انجام آن به خاطر مجموعه شرايطي که در آن هستيم گريزي نداريم. همين امروز، همين ساعت، همين جا، هر يک از ما به نوعي در صحنه سياست کشورمان فعاليم. هيچ يک از ما يک لحظه هم اين انديشه را به خود راه نمي دهيم که آنچه که مي کنيم اشتباه است و بايد فردا در پيشگاه کسي جوابگو باشيم. هيچ يک از ما يک لحظه هم انديشه نمي کنيم که بيست و پنج سال ديگر، به آنچه که امروز مي کنيم چگونه خواهيم نگريست و آن را چگونه خواهيم يافت، و درستي و نادرستي آن را چگونه ارزش گذاري خواهيم کرد. ما امروز ملاک ها و معيارهاي فردا را در اختيار نداريم و لذا نخواهيم توانست از ديدگاه فردا، امروز را داوري کنيم. بنا بر اين استدلال، بحث تبري جستن از آنچه که مربوط به گذشته بوده بحثي بي فايده و غير واقع بينانه است ونتيجه اي عايد کسي نمي کند.

اما اينکه امروز در همان نقطه اي که در ربع قرن پيش بوده ايم باقي بمانيم و بر ماندنمان اصرار ورزيم و با سکوت و تحريف ِ حقايق ِ تاريخي، راه را بر نقد و نظر ببنديم و بر آنچه واقعا بوده ايم و کرده ايم به لطائف الحيل سرپوش بگذاريم، اين امري است که در خور بحث و تفسير است. بديهي است که هيچ کس نخواهد پذيرفت که در گذشته مانده است و هر کس طوماري از تغييرات و تحولات سياسي و سازماني و فکري خود را بر خواهد شمرد و چنين بحثي را فاقد پايه هاي صحيح استدلالي خواهد دانست. مقصود ما نيز، مصداق ها نيست بل روشها و اسلوب هائي است که مي بايست با زمان متحول شوند و در کنش ها و واکنش هاي فکري ما، که منجر به تصميم گيري و عمل حساب شده مي شود، نقش هدايتگر داشته باشند. در اينجا نيز بسياري ادعا خواهند کرد که روش هايشان را متناسب با زمان تغيير داده اند و اساليب جديدي اختيار کرده اند. در اين مورد البته جاي مناقشه هست، چه از نظر من اگر تغييري هم در کار باشد تماما سطحي و ظاهري است و در عمق و ژرفا دگرگوني چنداني رخ نداده است.

ممکن است امروز اعضاي سازمان مجاهدين خلق ايران اورکت نپوشند و با کت و شلوار و کراوات در انظار ظاهر شوند اما بينش حاکم همان بينش نظامي است. توجيه کساني که به خاطر دستگيري مريم رجوي خود را به آتش کشيدند و با افتخار، خود را "مرد عمل" خواندند حقيقتا تکان دهنده است. هرچند بسياري از جوانان ما در آينده سياسي ايران جايي براي مجاهدين نمي بينند اما مي توان مطمئن بود که اعضاي اين گروه در قيد خواست و انتخاب و مردم نخواهند بود و امثال کساني که خودسوزي کردند، در فرداي ايران، در نقش "فرمان بريدگان" وارد عرصه هاي سياسي خواهند شد.

سازمان هائي امثال مجاهدين خلق همچنان بر اساس کارپايه هاي چريکي دههء پنجاه به فعاليت مشغولند و بر اساس روش هاي سازماني و الگوهاي گذشته عمل مي کنند. آنجا که تئوريسين مبارزات مسلحانه در تحليل يک سال مبارزه چريکي در شهر و کوه و در انتقاد به چريکهائي که توسط مردم و روستائيان دستگير شدند مي گويد "به خاطر اينکه مبادا يک روستائي آسيب ببيند با آنها رفتار خشن نظامي نکردند لذا وقتي دهقانان در صدد دستگيري آنان برآمدند مسلحانه اقدام نکردند" و اِعمال خشونت عليه مردم را تجويز مي کند و در نهايت از تجربه گروه کوهستان نتيجه مي گيرد که "بايد از هر وسيله اي براي رسيدن به هدف سود جست و از رمانتيسم انقلابي پرهيز کرد" حرف امروز اکثر گروه هاي سياسي جدا از مردم است. شايد برخي، اين ديدگاه ها را متعلق به همان دهه بدانند و موضوعيت آن را منتفي شده قلمداد کنند و بحث در خصوص آن را بي فايده و نالازم شمرند ولي اعمال و سياست هاي سازمان هائي مانند مجاهدين به روشني نشان مي دهد که اين نظريه همچنان در صدر شيوه هاي سياسي کوتاه مدت و چه بسا بلند مدت شان قرار دارد و در آينده مي تواند براي جامعه ما منشا مشکلات گوناگون شود.

وضعيت احزاب و گروه هاي ديگر نيز بهتر از اين نيست. حزب توده ايران که امروز چيز زيادي از آن باقي نمانده است هنوز با حسرت به شوروي از هم پاشيده و مارکسيسم لنينيسم سال 1917 نگاه مي کند و احتمالا اهتزاز پرچم سرخ ِ "داس و چکش نشان" را بر فراز کاخ کرملين و نصب مجسمه لنين را در وسط ميدان توپخانه تهران دور از ذهن نمي داند.

اينها و امثال اينها گروه هائي هستند که شايد امروز در تحولات ايران و حتي در دگرگوني هاي بنيادي - که خواه ناخواه و دير يا زود در ايران رخ خواهد داد - نقشي نداشته باشند اما از فرداي به نتيجه رسيدن تحولات، دوباره رشد خواهند کرد و در عرصه هاي مختلف سياسي و اجتماعي نقشي تاثير گذار خواهند داشت.

از گروه هاي قديمي مبارز که بگذريم به مبارزاني مي رسيم که به طور منفرد و يا متشکل از درون حاکميت فعلي بيرون آمده اند و امروز تاثير گذار ترين فعاليت هاي سياسي را بخصوص در داخل ايران سازمان مي دهند و مبارزه جانانه اي را به قيمت تحمل مشقات و شکنجه هاي بسيار و پذيرش حبس هاي بلند مدت دنبال مي کنند.

اتفاقا اين گروه از فعالين سياسي با نقد منطقي روش هاي فکري و عقيدتي و تغيير به موقع نحوه عملکرد خود، در همان مسيري گام نهاده اند که اين مقاله توصيه مي کند. نگرش انتقادي به گذشته و اتخاذ شيوه هاي جديد راهبردي و تلاش براي هماهنگي با منطق تاريخ و خواسته هاي مردم، ارزش و اعتباري به عملکرد اينان بخشيده که در کمتر مقطع تاريخي شاهد آن بوده ايم. تاريخ پژوهاني چون بهنود بايد بگويند که در کدام دوره از تاريخ سرزمين ما گروهي اين چنين از دل حاکميت بيرون مي آيند و پشت به قدرت و مقام مي کنند و نداي آزادي و عدالت سر مي دهند. اگر به واقع اين خيزش عليه قدرت فائق، ناشي از اختلافات درون حاکميت و بر سر تصرف مواضع از دست رفته و مبارزه با رقباي داخلي نباشد، مي توان اذعان کرد که خيزشي است در نوع خود يگانه و سرشار از ارزش هاي انساني.

همين نحوه عمل و ديد انتقادي به گذشته و هماهنگي با خواسته هاي مردمي باعث شده تا اصلاح طلباني چون آغاجري و گنجي و عبدي و امثال اينها، به رغم گذشته شان، ارزشمند ترين سلاح يک اصلاح گر سياسي و اجتماعي را به دست آورند که همان اعتماد مردم است. مردم، گوهر اعتماد را در کف دست خاتمي نيز قرار دادند، اما او آن را قدر ندانست و به آرامي به کناري نهاد. قدرت نقد و اصلاح خاتمي محدود بود و توانائي بيش از اين نداشت. مردم گوهر اعتماد را در کف دست نمايندگان به ظاهر اصلاح طلب مجلس نيز قرار دادند؛ در اختيار نمايندگان شوراي شهر تهران نيز قرار دادند؛ ولي هيچ يک از اينها قدر اين گوهر ندانستند. حتي با درخواست از قوه قضائي براي تحويل برخي متهمان به وزارت اطلاعات، راه برگشت را براي اين نهاد جنايتکار و جنايت پيشه و شکنجه گر باز گذاشتند. البته تمام اينها در حد انتخاب موجود بود والا اگر مردم آزادي کامل در انتخاب داشته باشند، تازه آن وقت مي توان ديد که چه چيز را به راستي انتخاب مي کنند.

اگر امروز دادگاه به خاطر يک سخنراني ظاهرا ساده حکم مرگ آغاجري را مي دهد، از روي جهل و ناداني نيست؛ از روي فهم است چون خوب مي فهمد آغاجري بر نقطه اي انگشت گذاشته است و دعوت به راهي را آغاز کرده است که در صورت به ثمر رسيدن و رشد و نمو يافتن دودمان هر چه تحجر و واپس نگري است بر باد خواهد داد: راه فکر کردن و "نه" گفتن و مقلد نبودن! راه نفي گذشته و نظر به آينده! راهي براي کساني که به قول شاملو "بينوا بندگکي سر به راه" نيستند و "راه بهشت مينوي" شان "بُز رو طوع و خاکساري" نيست. اگر آغاجري و سروش در عرصه انديشه چنين راهي را نشان مي دهند، گنجي و عبدي نيز در عرصه سياست چنين مي کنند و بهاي آن را هم با گذراندن عمر در سلول هاي اوين مي پردازند.

اينکه هر يک از اينان تا کجا بتوانند همپاي مردم باشند و هماهنگ با جريان تاريخ و زمانه حرکت کنند بحث ديگري است که در اين مختصر نمي گنجد، اما همين قدر که با عمل خود راه برون رفت از بن بست هاي فکري را نشان داده اند و نشان مي دهند، خود شايسته قدرشناسي است.

در عصري که اطلاعات، توليد نشده کهنه مي شود و دانسته هاي بشري با سرعت نور از طريق کابل هاي فيبر نوري و امواج ماهواره اي پخش و اشاعه مي گردد، باورکردني نيست که کساني بخواهند در عصر حجر زندگي کنند و به ضرب و زور ِ اسلحه و زندان و شکنجه، مردم را هم در همان عصر نگه دارند. باور کردني نيست که کساني بخواهند هوادارانشان را در تار و پود عنکبوتي تفکرات سازماني و حزبي اسير کنند و از آنان موجوداتي بسازند که به يک اشاره حاضر است خود را به آتش بکشد. باور کردني نيست که کساني به نام ذوب در ولايت حاضر باشند دست به هر جنايتي بزنند و به نام ايمان، فکر و انديشه را به قربانگاه جهل ببرند. اما تا اينان هستند و تا زمانه چنين است، آزادزنان و آزادمرداني خواهند بود که با تفکر و منطق، و با نقد کهنه و پذيرش نو، به مبارزه با جهل و جور برخواهند خاست و به اصل و بطن گوهر آزادي دست خواهند يافت.

آلمان
نوامبر 2003

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

دنبالک:
http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/1694

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'حصارها را در هم شکنيم! قسمت آخر، ف.م.سخن' لينک داده اند.

حصارها را در هم شکنيم! قسمت سوم
قسمت سوم حصارها را در هم شکنيم نوشته ف.م.سخن، با نگاهي به مقاله مسعود بهنود
ف.م.سخن
November 27, 2003 09:24 PM

Copyright: gooya.com 2016