اين آهوي كوچك ليلا نام دارد، ليلا فتحي دختر بچه كرمانشاهي كه در تاريخ هفدهم ارديبهشت ماه سال 74 پس از آزار و اذيت و تعرض توسط پنج جوان به طرز هولناكي به قتل رسيد. پرونده قتل اين دخترك معصوم يكي از پرمناقشه ترين پرونده هاي جنايي است كه بارها و بارها نقص قانون به وضوح در آن مشاهده شده است و اينك پس از گذشت 9 سال از وقوع اين جنايت بار ديگر تحولي در اين پرونده شكل گرفته است به همين دليل از "علي داد فتحي" پدر ليلا مي خواهم كه بار ديگر اين رنجنامه را بازگو كند و او در حاليكه نم اشكي را از گوشه چشم مي زدايد با بغضي خفته در گلو و صداي لرزان تو را به آن بهار 74 مي برد بهاري كه آبستن يك حادثه شوم بود.
دو روز بي بازگشت
زهرا خواهر بزرگ ليلا كه به تازگي زايمان كرده است به خاطر مشكلاتي پزشكان براي او جراحي را در نظر گرفته ند به همين علت زهرا از خانواده خود مي خواهد ليلا را نزد او به سنقر بفرستند تا كمك حال او باشد. پدر، ليلا را نزد خواهر مي فرست و خود براي كار در كشتي عازم بندرعباس مي شود ليلا از خواهر و نوزاد كوچكش مراقبت مي كند تا اينكه يكي از خالههاي ليلا كه ساكن روستا سهنله از توابع سنقر است از آمدن او به سنقر آگاه مي شود و به اصرار از او مي خواهد تا چند روزي را هم نزد او به سهنله برود اما ليلاي كوچك دل دوري از خواهر بيمار را ندارد، اما رسول پسر خالهاش كه درست همسن و سال اوست از او مي خواهد با او به سهنله بروند تا براي زهرا از كوه هاي مجاور گل امام بچينند گلي كه در باور مردم آن روستا براي بيماران شفا بخش است. آرزوي شفا يافتن زهرا، دل كوچك ليلا را راضي به ترك خواهر مي كند، ليلا مي رود اما تكرار مي كند كه دور روز ديگر باز خواهد گشت با گل امام كه خواهر را از بستر بيماري برهاند. اما نه او و نه هيچ كس ديگر نمي دانست اين رفتن بدون بازگشت است و اين آخرين بار است كه زهرا قامت خواهر را در چارچوب در مي بيند كه لبخند زنــان از او دور مي شود.
نرو تنها مي مانم
ماه دوم بهار است و تمامي كوههاي اطراف روستا زير چادر سبز طبيعت در سكوتي آرميده است و اين سكوت هراز گاهي تنها با آواي پرنده اي شكسته مي شود. ليلا به همراه رسول به قصد يافتن گل امام راهي كوه مي شوند و پس از چند ساعتي پياده روي ظرف كوچك ليلا پر مي شود از گل امام و ميوه هاي وحشي بهاري، او خسته كنار چشمه مي نشيند اما رسول چشم مي چرخاند بر بلنداي كوهي كه هنوز برف سفيد به جا مانده از زمستان در آن به چشم مي خورد رسول مي خواهد براي دختر خالهاش هديهاي تهيه كند و چه بهتر در ماه دوم بهار ظرف كوچكي از برف كه با شيره دست پخت مادر تبديل به بستني لذيذي شود. پاهاي ليلا توان رفتن ندارد اما رسول چابك و سرحال به عشق خشنود كردن ليلا بلنداي كوه را هدف مي گيرد و اصرارهاي ليلا به ماندن، او را منصرف نمي كند و اين آخرين كلام ليلا است كه در كوه طنين مي اندازد "رسول نرو من تنها مي مانم".
بعد از رفتن رسول سكوت حاكم بر فضا دل كوچك ليلا را به وحشت مي اندازد دست ها را سايبان چشم كرده و راه رفته را مي نگرد اما اثري از رسول نيست به گمان اينكه پسر خاله شيطنت كرده و او را بر جاي گذاشته است باعث مي شود عزم رفتن كند اما اين دخترك در ميان كوههاي سر به فلك كشيده غريب و تنهاست چشم مي چرخاند بلكه از كسي براي يافتن مقصد كمكي بخواهد. جوانكي راهي را به ليلا نشــــان مي دهد و لحظه اي بعد خود نيز در همان مسير از نظر ناپديد مي شود.
اين گفتههاي تنها شاهدي است كه آخرين بار ليلا را به همراه هادي (متهم رديف اول ) مشاهده كرده است او كه يك معلم است در روز حادثه از بلنداي صخرهاي كه به آن چشمه مشرف بوده شاهد بر تمامي لحظات آن روز شوم بوده است اما تا لحظه اي كه رسول به دنبال ليلا مي آيد و سراسيمه او را با اسم صدا مي زند هرگز به آن جوان شك نداشته چرا كه احساس مي كرده كه دختر بچه با آن جوانك خويشاوندي داشته است و وقتي رسول ماجرا را تعريف مي كند كه ليلا در اين روستا مسافر بوده است و...
دلهره به جان معلم كه خود يكي از اهالي روستا است چنگ مي اندازد او به همراه رسول مسيري را كه ليلا و آن جوانك از آن گذشتهاند را پيش مي گيرد، هنوز مسافتي طي نشده كه در ميان صخره اي پنج جوان را مشاهده مي كنند كه مشغول بذله گويي و تناول نان محلي هستند. معلم هادي را در آن جمع مي شناسد وقتي ســـــــراغ ليلا را مي گيرد هادي با خونسردي مي گويد از من آدرس پرسيد و من به او مسير را نشان دادم .
معلم به هادي و آن جمع شك مي كند رسول را از پي ليلا مي فرست اما ليلا به مقصد نرسيده است خواهر بيمار به همراه مادر رسول سرگردان به دنبال نشانه اي از ليلا هستند آن ها به خانه هادي مي روند ظرف گل امام داخل خانه هادي است رسول آن را مي شناسد اما هادي انكار كرده و اصرار دارد كه تنها مسير را به ليلا نشان داده است اما خواهر به او شك دارد و دلش گواه مي دهد براي يافتن ليلاي كوچك هادي تنها سر نخ است خواهر بيمار 9 كيلومتر را پياده طي مي كند اما اثري از ليلا نيست تمام شواهد از جملـــــه گفتههاي معلم و يافتن ظرف ليلا در خانه هادي سبب مي شود كه ماموران حكم جلب هادي را صادر كنند، هادي از همان لحظه بازداشت اصرار دارد كه همدستي ندارد و تنها به ليلا آدرس داده است و...
در آن لحظات كه همه سرآسيمه از پي نشانه اي براي يافتن ليلا هستند او مجروح و زخم خورده در دل صخره اي اسير است به مانند شكاري زخم خورده كه هر لحظه مرگ را جلوي چشمان خود مي بيند و چنگال هاي تيز را بر پيكر صد پاره اش لمس مي كند بي آنكه راه گريزي داشته باشد او شـــــايد در آن لحظه هاي پرپر شدن تنها گل امام را به ياد آورده و دعاي را زير لب براي شفاي زهرا زمزمه كرده است.
مهر سكوت شكسته مي شود
7روز مي گذرد 7 روز جهنمي كه وجب به وجب صخره ها را كاوش مي كنند تا نشانهاي از او بيابند و عاقبت جسد خونين ليلا در دره نادر از توابع روستا سهنله پيدا مي شود و اين بار هادي اصرار دارد در قتل ليلا هيچ كس نقشي ندارد و او خود ليلا را به تنهايي به قتل رسانيده است اما از آن جا كه از محل دستگيري هادي و پيدا كردن جسد چند كيلومتري راه پر از صخره وجود دارد قاضي پرونده (نظري) به تمامي اعتراف هاي متهم شك كرده و براي اقرار گرفتن از او متوسل به اجراي برنامه اي مي شود .
هادي به همراه مامورين به محل دستگيري عازم مي شوند قاضي از هادي بار ديگر سوال مي كند كه تو تنها در اين ماجرا نقش داشته اي و هيچ شخصي تو را كمك نكرده است و بار ديگر جواب متهم اصرار به نداشتن همدست است اين بار دست و پاي متهم را آزاد مي كنند قاضي رو به هادي كرده و مي پرسد از محل تعرض تا يافتن جسد تو ليلا را چگونه حمل كردي و متهم مي گويد روي دوشم و با ر ديگر نظري سوال مي كند به نظرت وزن تقريبي قرباني در چه حدودي بوده است و هادي در جواب عدد تقريبي 40 را اعلام مي كند بعد از آن قاضي پرونده سنگي را نشان مي دهد كه به نظر وزني در حدود 20 كيلو دارد و رو به هادي كرده و مي گويد اگر اين سنگ را تا محل كشف جسد حمل كني مطمئن باش با رسيدن به مقصد آزاد خواهي بود و من راي بر بي گناهي تو مي دهم. متهم سنگ را به زحمت بلند مي كند و سرگردان به چهار سو خود مي نگرد چرا كه او خود مي داند هرگز ليلا را از محل جنايت تا اختفاي جسد حمل نكرده است ولي با اين حال مسيري را انتخاب كرده و بـــه راه مي افتد و در همان ابتدا چندين بار به خاطر صعب العبور بودن مسير به زمين مي افتد و عاقبت مهر سكوت شكسته شده و هادي نزد قاضي پرونده لب به اعتراف مي گشايد كه او اولين كسي است كه با دادن آدرس اشتباه به ليلا نقش شوم خود را عملي كرده است اما به صراحت مشاركت در قتل را انكار كرده چرا كه آخرين بار او ليلا را زنده به چهار همدست خود سپرده است .
قاضي پرونده كليه اعترافات هادي را ضبط و صورت جلسه مي كند و حكم بازداشت چهار متهم ديگر را صادر مي كند و هر چهار متهم در سلول انفرادي در اطلاعات سپاه نگهداري مي شوند بي آنكه خبر داشته باشند هادي اعتراف كرده است اما ماجراي اصلي اين پرونده از زماني آغاز مي شود كه نام چهار متهم به پرونده وارد مي شود، متهماني كه از نفوذ بالاي برخوردار هستند و شايد پنهان كاري هادي از همين مسئله سر چشمه گرفته باشد.
دو تن از متهمين پرونده ليلا فتحي با يكديگر پسر عمو بوده كه عموي آن ها سردار {...} است كه يك دوره نيز نماينده سنقر در مجلس بوده است و متهم ديگر نيز پسر خاله اين دو پسر عمو است بنابراين افت و خيزهاي موجود در پرونده فوق به علت روابط فاميلي چندان جاي تعجب ندارد.
به دنبال عدالت
چند روزي از اعترافات هادي و به دام افتادن چهار متهم ديگر سپري نشده است كه در يكي از ساعات پاياني شب تعدادي از مامورين به منزل پدر ليلا آمده و از آن ها مي خواهند به اطلاعات سپاه مراجعه كنند. پدر ليلا به همراه همسر به محل مورد نظر رفته و در كمال تعجب مي بيند كه قاضي پرونده يعني قاضي نظري كسي كه با تيز هوشي باعث اعتراف و به دام افتادن متهمين شده است عوض شده و به جاي آن شخصي به نام {...} مسئوليت پرونده را به عهده گرفته است و علت اين تغيير و تحول را ماموريت آقاي نظري به تهران جهت شركت در سميناري اعلام مي كنند.
مسئول جديد پرونده به پدر و مادر ليلا مي گويد، شخصي كه شما روزها منتظر قصاص او بوده ايد به علت عذاب وجدان خودكشي كرده است .
قاضي جديد پرونده از مادر ليلا مي خواهد كه براي تسكين يافتن، جسد هادي را از نزديك ببيند اما پدر ليلا مانع اين كار مي شود چرا كه خودكشي يكباره هادي بعد از اعتراف آن هم در شبي كه قاضي اصلي پرونده به ماموريت رفته است براي او عادي به نظر نمي رسد به همين علت خودش براي ديدن جسد هادي داوطلب مي شود.
او مي گويد از دريچه آهني زندان جسد هادي را ديدم او آرام و با كمي فاصله از زمين به ديوار چسبيده بود و دور گردن او پارچه اي به چشم مي خورد كه امتدادش به دستگيره در وصل مي شد.
علي داد فتحي بر عكس تمامي ادعاها به جديت اعتقاد دارد كه هادي خودكشي نكرده است بلكه به وسيله سيانور كشته شده است. او مي گويد با ديدن جسد هادي متوجه شدم دسيسه اي در كار است حال خودم را نمي فهميدم احساس مي كردم خون ليلا در حال پايمال شدن است. آن شب در آن مكان جمع زيادي حضور داشتند از جمله {...} فرمانده شهر، {...} دكتر پزشكي قانوني، {...} رييس عقيدتي و...
پدر ليلا مي گويد رو به اين جمع كردم و با فرياد گفتم من در طول عمرم افراد زيادي را ديده ام كه خود را حلق آويز كرده اند و علايم ظاهري آن ها را با جسد هادي مقايسه كردم و گفتم بايد چشم ها از حدقه بيرون بزند در حاليكه چشمهاي هادي آرام بسته است و از آن جا كه جان شيرين است در آخرين لحظات فرد دست و پا مي زند تا آن جا كه گردن او مي شكند اما جسد هادي خيلي مرتب و صاف است مثل اينكه به خواب رفته است و مرگ آن قدر سخت است كه در آخرين لحظه فرد حتي لباس زير خود را كثيف مي كند و با گفتن اين جمله به سمت اتاقي كه جسد هادي در آن جا بود حمله بردم و شلوار او را پائين كشيدم و گفتم ببيند هم چيز نشان مي دهد كه او خودش را حلق آويز نكرده آن ها به من گفتند هادي دو روز پيش خودكشي كرده و ما خيلي تلاش كرديم او را زنده نگاه داريم و من فرياد زدم چرا مرا احمق فرض مي كنيد يعني در حاليكه هادي دور روز با اين پارچه آويزان بوده شما براي زنده نگاه داشتن او تلاش كرده ايد و شروع كردم به فرياد زدن و گفتم بايد جسد در تهران كالبد شكافي بشود تا علت مرگ برايم معلوم شود.
اما با تمام اعتراض هاي كه پدر ليلا در مورد نحوه مرگ متهم بيان مي كند جسد هادي شبانه از اطلاعات سپاه خارج و به كرمانشاه انتقال داده مي شود، پدر ليلا مي گويد آن شب من و زنم به خانه نرفتيم و همان شبانه به سمت كرمانشاه حركت كرديم و جلوي دادگاه نشستيم و صبح با باز شدن دادگاه و گفتن شرح ماجرا از قاضي برگه گرفتم كه جلوي دفن جسد هادي گرفته شود اما به من گفتند بايد خودت وسيله و مخارج حمل جسد به تهران جهت كالبد شكافي را تامين كني من نيز گفتم شما جلوي دفن را بگيريد من پول را تــــــهيه مي كنم اما در كمال تعجب به من خبر دادند كه جسد هادي دفن شده است با اين كار آن ها من مطمئن شدم كه صد در صد هادي را به قتل رسانده اند به همين علت قصد كردم شبانه سر خاك هادي بروم و جسد او را براي كالبد شكافي بدزدم اما ديدم سر خاك او سه مامور گذاشته اند و...
بالاخره بعد از گذشته يك سال، دو نفر از متهمين به اعدام محكوم مي شوند، پدر ليلا مي گويد نامه اي به دستمان رسيد كه براي پرداخت ديه مراجعه كنيد من به درستي معني ديه را نمي دانستم نزد {...} رفتم و پرسيدم ديه به چه معنايي است او گفت بيا پول بگير و رضايت بده چون ديگر دختر تو ديگر بر نمي گردد ولي با اين پول مي تواني زندگي خود و خانواده ات را سرو سامان بدهي، من به او گفتم شما خودتان دختر داريد اين پول را بگير و در عوض دخترت را به دست اين چهار قاتل بسپار و بگذار تمام بلاهاي كه سر دخترم آورده اند را سر دختر تو نيز اجرا كنند اما من قول مي دهم حداقل دخترت را زنده بگذارند با اين حرف من او با عصبانيت گفت برو بيرون و هر موقع پول ديه را به صندوق واريز كردي آنها را اعدام مي كنيم پولي كه در سال 74 حدود 7 ميليون تومان بود. من به زنم گفتم بيا پرونده را ببنديم اما او با گريه از من خواست كه از حق او و خون ليلا نگذرم با اين حرف او من براي فروش خانه اقدام كردم و از طرف ديگر يك سمسار نيز آوردم و گفتم من هيچ چيز از خانه برنمي دارم حتي نان داخل سفره را نيز بر نداشتم تنها شناسنامه ها را در جيبم گذاشتم و گفتم اين همه زندگي 47 ساله من است پولش را براي قصاص قاتلان دخترم مي خواهم به هر حال تمام زندگيم را به مبلغ چهارو نيم ميليون تومان حراج كردم و بعد بي سرپناه به همراه زن و بچه هايم راهي تهران شدم تا بلكه با فروش كليه خودم و نهايتا همسرم بقيه پول ديه را تهيه كنم وقتي آمديم تهران به بيمارستان هاشمي نژاد رفتم وقتي از من شناسنامه خواستند گفتند متاسفانه بالاي 30 سال نمي توانند كليه بدهند، ناراحت بودم كه اين پول را از كجا تهيه كنم كه رييس بيمارستان مرا صدا كرد و با تحكم گفت الان مامورين را صدا مي زنم تا تو را جلب كنند چرا زندگي را براي بچههايت سخت كردي كه آمده اند كليه خودشان را بفروشند تازه متوجه شدم پسرم كه دچار فلج اطفال است در نبود من خواسته كليه اش را بفروشد وقتي ماجراي زندگيم را براي دكتر تعريف كردم در حاليكه او اشك مي ريخت گفت خودم همه شما را اين جا جراحي كرده و پول را برايتان تهيه مي كنم زنم ترسيده بود مي گفت نبايد كليه بچه ها را بفرشيم به هر حال معلوم شد او به روزنامه ها تلفن كرده كه بيايند و از اين ماجرا خبر تهيه كنند و...
پدر ليلا مي گويد، 6 ماه تمام در يكي از خيابان هاي پاستور پشت پادگان زندگي كرديم و در تمامي اين مدت مردم و سربازهاي پادگان از نظر خورد و خوراك به ما كمك مي كردند، بعد از 6 ماه از دفتر آقاي يزدي ( رييس قوه قضائيه) به من اجازه ملاقات حضوري دادند وقتي وارد دفتر شدم ايشان با عصبانيت گفتند شما آبروي نظام را با اين كارها برده ايد، گفتم چه كاري بعد معلوم شد شرح ماجراي من وقتي در روزنامهها ي داخل انعكاس پيدا كرده در بيرون از كشور نيز سر و صدا داشته تا آن جا كه گويا از كشور آلمان نامه اي فرستاده بودند كه اگر شما نمي توانيد براي احقاق حق به اين خانواده داغدار كمك كنيد ما مشتاقانه براي هر كمكي آماده ايم به هر حال آن روز آقاي يزدي نامه اي را از طرف رهبري به من نشان دادند كه در آن علاوه بر پرداخت مابقي ديه تاكيد بر اجراي هر چه سريعتر حكم نيز آمده بود.
علي داد فتحي مي گويد، تما م مبلغ ديه را به صندوق پرداخت كردم اما بيش از چند بار حكم قصاص به خاطر همان نفوذها شكسته شد اما من دست از تلاش بر نداشتم چون ديگر چيزي براي از دست رفتن نداشتم چون علاوه بر از دست دادن ليلا ،آبرو و تمام زندگيم را نيز از دست داده بودم بنابراين تنها دليل زنده بودن من و خانواده ام اجراي حكم بود و بالاخره با تمامي زجر و ستم اين سال ها عاقبت حكم برائت مجرمان شكسته شد و هيات عمومي ديوان عالي كشور كه متشكل بر 83 نفر هستند همگي حكم قصاص را تائيد كردند اما در حال حاضر با يك مشكل بزرگ مواجه هستم چرا كه براي اجراي حكم قصاص راي مبني بر وجود 50 نفر براي اجراي قسامه داده اند (يعني 50 نفر از اهالي در دادگاه حاضر شوند و در حضور قاضي قسم ياد كنند كه اين افردا مجرم هستند) كه براي من اين كار مشكل است. وقتي مي پرسم پيدا كردن 50 نفر در كرمانشاه براي شما مشكل است پدر ليلا مي گويد، نه مشكل اصلي هزينه آن ها است (هزينه رفت و آمد و چند روز ماندن در تهران) چون من در مذيقه مالي شديد قرار دارم اما به خون ليلا قسم اگر اين پرونده تا 50 سال ديگر هم طول بكشد من دست از تلاش بر نخواهم داشت و...
پدر ليلا به انتهاي رنجنامه خود كه مي رسد قطره اشك هايي كه اينك آزادانه و بي پروا روي گونههايش جاري شده با دست هاي پينه بستهاش پاك مي كند او مي رود در حاليكه من قامت خميده او را نگاه مي كنم پدري كه بيش از ده سال به دنبال اجراي قانون است او كه تقدير برايش بدترين ها را رقم زد، دخترش را با بدترين وضع ممكن از او گرفت و او را براي آرامش روح ليلا كوچك با دست خويش آتش به خرمن زندگيش زد بلكه قاتلان را به سزاي اعمالشان برساند اما ترازوي عدالت براي او چه بد ميزان مانده است در حاليكه 9 بهار چشم هاي ليلا ي كوچك براي هميشه از ديدن زيبايي هاي طبيعت بسته شده و آشيانه خانواده از اين طوفان در هم پيچيده شده است متهمان تنها به پشتوانه قوي خود آزادانه در شهر قدم مي زنند و بر تمامي اين بي عدالتي ها لبخند، آيا اينك زمان آن نرسيده كه فرشته عدالت از خواب خوش خود بر خيزد و چشم بر تمامي اين نا برابري ها بگشايد.
جناب آقاي فطروس آبا بهتر نيست به جاي حسادت کمي هم به نتيجه عمل بينديشيد. روزنامه نگاري که فقط شهرت نيست اگر در مورد روزنامه نگاري کمي مطالعه کنيد و يا از نزديکان روزنامه نگارتان بپرسيد آنها به شما خواهند گفت که يک سوژه خبري ( مثل مرگ ليلا) يک حوزه اختصاصي نيست که کسي بگويد چون من چند سال قبل از آن گزارش تهيه کرده ام ديگر کسي چنين حقي ندارد. متاسفانه روزنامه نگاري ما از شهرت پوچ به شدت عذاب مي برد و چيزي که در اين ميان فراموش مي شود ليلا ها و ستم ديدگاني چون او هستند.
ba salam man az khandane in gozaeresh dar boht mandeham ke che konim ke bakhanevadeh lilaye kochak hamdardi konim va dar zemn shahed in ghasashaye maghable tarikhi nabashim
ba salam man az khandane in gozaeresh dar boht mandeham ke che konim ke bakhanevadeh lilaye kochak hamdardi konim va dar zemn shahed in ghasashaye maghable tarikhi nabashim
ba salam man az khandane in gozaeresh dar boht mandeham ke che konim ke bakhanevadeh lilaye kochak hamdardi konim va dar zemn shahed in ghasashaye maghable tarikhi nabashim
دوست عزيز آقاي فطرس كه بدون دانش و اطلاع كافي مرا متهم به سو استفاده از مطلب خانم كريم مجد مي كنيد بايد به عرض برسانم آشنايي من با پدر ليلا توسط دوست بزرگوارم به نام آقاي سينا قنبرپور مسئول صفحه حوادث روزنامه شرق صورت گرفت و اين مصاحبه نسبتا طولاني توسط شخص بنده انجام شد و آرشيو عكس و تمامي دوستان شاغل در روزنامه شرق شاهد بر اين ادعا هستند به هر حال قصد من اطلاع رساني بود اما از قصد شما بي اطلاع هستم.
سرکار خانم مومني از گزارش خوبتان تشکر مي کنم باشد که چنين گزارش هايي چشم نابيناي عدالت خانه هاي ما را به روي ظلم مضاعفي که به حق انسان و انسانيت در اين پهنه روا مي رود را بگشايد. اين در حقيقت تنها بخش ناگفته اي از مجموعه ظلم هايي است که اين حکومت بر شهروندانش روا مي دارد. افسوس اگر گوش شنوايي باشد.
سركار خانم مينو مومني؛
مايه ي تاسف است كه در لباس روزنامه نگار ، گزارش مفصل اين واقعه را كه سال ها پيش توسط همكار محترم ديگري (خانم كريمي مجد) تهيه شده ودر ماهنامه ي زنان منتشر شده بود به نام خود مي نويسيد.اگر در همان سال دست نوشته ها و نوار هاي گفت و گو پيش از چاپ به دستم نرسيده بود، چنين با قاطعيت نظر نمي دادم.خواهشمندم براي پيشگيري از وقوع چنين حوادثي در همين صفحه نظرتان را اعلام كنيد
khAnoom kheili maghAleye tekAn-dahandeh va moteaser-konandehei bood , faghat mishe elAm konin chetor mishe be in khAnevAdeye zajr keshide komak kard tA shAyad betoonan ba'd az in hame modet, haghe farzandeshoon pAimAl nashe?
bA tashakor
Negin
" ليلاي كوچك اكنون چشم باز كرده و بهتر از ما ميبيند. اميد كه ما را به خاطر كوتاهيمان ببخشد. روحش شاد. "
در اخبار خواندم كه دولت سوئد از اين به بعد به بچه هائي كه شاهد بگو مگوي والدين خود باشند غرامت ميپردازد شايد به اين خاطر كه از اين نسل جديد به خاطر داشتن والدين احمقشان عذرخواهي كرده باشد . به اين مسائل ميگويند حقوق كودك . چيزي كه در كشور ما بصورت سنتي نه درباره زنان و نه درباره كودكان وجود نداشته است و شايد كسي به آن فكر هم نميكرده و حرفمان اين بود كه مگر ميشود والدين بدخواه فرزندان خود باشند و با همين حرف از حقوقي شدن اين مطلب جلوگيري ميكرديم . خانم عبادي كسي بود كه اين امر را فهميد و در اين راه قدم برداشت و به اين خاطر جايزه جهاني گرفت . حالا سئوال من اين است كه اين داستان چه ربطي به سياست دارد ؟ قدر چيزهايي كه داريم را نميدانيم . تيشه را برداشته ايم و به ريشه هر چيز انساني ميزنيم . حال فرض كنيم كه اين خانم اصلاح طلب باشد ديد سياسي او ربطي به كار انساني كه او كرده ندارد وانگهي چرا به خاطر ديد او بايد او را كوبيد باز هم كه دارد بساط ديكتاتوري جديدي علم ميشود
اين مسئله يك نمونه از خروارها نمونه هاي غير منطقي ما ميباشد و نتيجه آن بسته شدن چشمان زيباي اين فرشته آسماني در اين آشفته بازار است . و شايد هزاران جوان معصوم و بيگناه . آيا جرات داريم هر كدام از ما در اين باره احساس گناه نمائيم ؟ يا اينكه آنرا به گردن ديگران مي اندازيم و خود را به بي قيدي ميزنيم . آيا ميشود كه هر كدام از ما چه در داخل و چه در خارج بگوئيم كه من در قبال جان اين دختر مسئول هستم و خودم را نخواهم بخشيد چون به هر دليل او هموطن من بوده و حالا ديگر وجود ندارد ؟ چرا خانم عبادي در اين باره توانسته كار اجرائي انجام بدهد و ماها انجام نميدهيم ؟ رو راست بگويم كه گناه هزاران و ميليونها جوان كه در سه چهار دهه گذشته به هر دليلي از ميان رفتند بر گردن ماست چه آنرا به گردن ديگري بياندازيم و چه نياندازيم . تك تك ما در اين باره مسئوليم و تاريخ با بيرحمي در زماني كه ما وجود نداريم اين داوري را درباره نسل ما خواهد كرد نسلي كه در قبال هيچ مسئله اي مسئوليت پذير نبود!!!!؟؟؟؟
اين ماجرا آنقدر دردناك است كه اگر انسان غيرتمندي از غصه آن دق كند، جاي ملامت نيست. البته مطبوعات داخلي هم قبلا به اين موضوع پرداخته بودند و اين سايت اكنون پس از مدتي آنرا يادآوري ميكند. ولي عجيب آنكه اين «نو مدعيان» فلاح و رستگاري ايران براي كوبيدن مدعيان اخير سعادت به اين بهانه و هر بهانه ديگر گرد و خاكي بلند ميكنند و بي منطق و بي ادب، هر چه را(مثلا اسلام) و هر كه را(مثلا شيرين عبادي) كه را نميشناسند و نميپسندند زير شلاق قلم ميگيرند. مگر خواننده جهان «اتوپيايي» غرب را نشناسد كه ركوردار بلامنازع اين جرايم عليه دخترانند و مگر كسي مدعيان حقوق بشر جهان را نشناسد كه گمان كند جايزه كذاييشان به زني مسلمان بهتر بود به فلان اروپايي يا امريكايي داده ميشد كه اين نو مدعيان به ستايش و عبادتش بپردازند.
تا در صحنه سياست و جامعه و تحليل و رسانه، تيره فكراني باشند كه اين چنين آب را گل كنند، اميد به اصلاح نبايد داشت. مهمترين محالفان اصلاح وضع مردم، بي خردان و بي تعهدان هستند. چه راست و چه چپ، چه مسلمان و مسيحي و يهودي و چه بي دين.
ليلاي كوچك اكنون چشم باز كرده و بهتر از ما ميبيند. اميد كه ما را به خاطر كوتاهيمان ببخشد. روحش شاد.
عجيب است سالهاست كه انواع بلاها سر ما مي آيد اما نميدانيم علت چيست دختران سرنوشتشان اينگونه ميشود يكي در جنگ معلول ميشود و هيچكس به دادش نميرسد تا خودسوزي ميكند يكي به خاطر اينكه فاميلش از ضد انقلاب بوده از تمام امتيازهاي اجتماعي محروم ميشود . آيا هيچ وقت خواسته ايم علت اصلي را ريشه يابي كنيم ؟ هر بلائي كه سر ما مي آيد را به دين و فرهنگ و دشمن خارجي و داخلي و غيره و غيره متصل ميكنيم بدون اينكه هيچ وقت به خودمان نظر بياندازيم يكي ميگويد قسمت اين بوده يكي ميگويد فلاني دشمني كرده ووو
اما هيچ وقت فكر كرده ايم كه مسئوليت ناپذيري خود ما اين بلاها را سر ما مي آورد . در حاليكه در سراسر جهان مردم به عنوان ناظر و حاكم اصلي هميشه حضور دارند ما به دنبال اين هستيم كه يكي را پيدا كنيم تا ما را به خوشبختي برساند هيچ وقت از خود سئوال نميكنيم كه چرا آن يك نفر بايد اين كار را بكند ؟ مگر خودش زندگي ندارد كه بيايد و ما را خوشبخت كند ؟ و نتيجه آن ميشود كه امروز ميبينيم ؟ و هميشه هم نتيجه به يك شكل بوده است . در سال 57 هم همين بود و الان هم همين شده است . روزي يكي ميگفت اگر مردم آمريكا بدانند كه رئيس جمهور انتخابي آنها چه تاثيري روي زندگي ما ميگذارد جور ديگر انتخاب ميكردند و مثلا به خوش تيپ بودن او نگاه نميكردند . ميبينيد حتي به مردم آمريكا بند ميكنيم تا مثلا رئيس جمهور آنها ما را خوشبخت كند . آيا هيچ وقت از خود ميپرسيم كه خود ما چه كاره ايم ؟ دوست داريم در گوشه خانه منقل و بافوري مهيا كنيم و خوش باشيم و بقيه براي ما كار كنند . به مقاله آقاي راشدان دقت كرديد ؟ در اكثر اين كشورها هيچ حزب و يا فردي نبود كه باعث اين تحولات اجتماعي شود آيا مردم گرجستان به دنبال رهبر بودند ؟ و آيا واقعا حزبي به آن مفهوم اين تحولات را ايجاد كرد ؟ آري بايد به اين نتيجه برسيم كه آخر خود ما بايد تصميم بگيريم و روي چيزهاي منطقي تصميم بگيريم انتقام و اينكه مملكت را زير و رو كنيم تا دلمان خنك شود راه حل نيست بلكه بايد به سمت تحول مثبت بود . ميدانيد چرا خارج كشوريها موفق نيستند ؟ چون ميخواهند تمام نظامي كه الان وجود دارد چه خوب و چه بد آنرا زير و رو كنند و اين كار هيچگاه به موفقيت نميرسد . انقلاب 57 آخرين نوع از اين بلواها بود و ديگر در هيچ كجاي عالم امكان تحقق ندارد .
Kheili dard avar ast bayad be jomhori eslami tabrik goft, ke mikhast behesht besazad baraye madom fagir
Minoo Khanoom:
Thanks for your distutbing report. These should be reported anyhow to clarify the brutality of this backward regime toward their own people who the claim they are representing. In the name of religion and Islam what brutalities they have done. I wish I could have helped this disturbed family.
تبریک به همه طرفداران رژیم از جمله خانم عبادی
:(((
:((((
:(((((
in matlab ra be neshani, khanum EBADY befrestid
begzarin ta EBADY, in mojasameye khoshk va sarde solhe NOBEL karihane bekhandad
begzarid ta yek bare digar EBADY begooyad (( eslam ba hoghoogh bashar , tanaghozi nadarad ))
:((
:((((
:(((((
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
بصفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته بمفتاح دعا بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه كه داري تو بيني فردا
كه چه زنار ززيرش به دغا بگشايند
خانم مومني از اين مشكلات هميشه براي فرشتگان ايراني بوده است تو را به خدا حالا كه وضع براي گفتن و احقاق حق و يا لااقل گفتن آن وجود دارد شما خانمهاي ايراني آنرا مطرح كنيد باور كنيد كسي كه واقعا ميتواند حق و حقوق شما را برآورده كند خود شما هستيد باور كنيد اولين شرط براي پيشرفت يك جامعه حضور زنان در جامعه است دوستي ميگفت كه اگر دو ساختمان كه يكي مهندس آن مرد و ديگري مهندس آن زن باشد ساخته شوند بطور غريزي هر فرد بدون اينكه بداند كه سازنده اين ساختمان كيست وقتي از مقابل بنائي كه يك زن سازنده آن بوده عبور ميكند احساس آرامش ميكند واقعا منظور از حضور زن اين است زن جامعه را ميتواند تنظيم كند زن جلوي خشونت در اجتماع را ميتواند بگيرد در يك طرحي كه در اينجا بيان شد گفته شد كه اگر دويست زن در استاديوم صد هزار نفري حضور داشته باشند بقيه از گفتن حرف ركيك و كارهاي عجيب و غريب خودداري ميكنند زن چنين قدرتي دارد ولي هنگامي كه نيمه اصلي جامعه وظيفه خود را نشناسد و بدتر اينكه خود را پائينتر بداند و حتي بخواهد اثبات كند كه با مردان برابر است آن جامعه جامعه اي خشن خواهد شد و حوادثي مانند آنچه گفتيد از اثرات ابتدائي آن خواهد بود اگر در جامعه فلسطين زنان حضور مثبت داشتند باور كنيد كسي راضي به عمليات انتحاري نميشد اگر در جامعه ايران زنان حضور واقعي داشتند بيشتر اين بحث هاي مسخره سياسي اصلا معنا نداشت و كسي جرات گفتن هر مزخرفي را نميكرد تو را به خدا قدرت واقعي يك زن را دريابيد و سعي كنيد جامعه خويش را بسازيد شما فكر ميكنيد چرا در جوامع ديكتاتور زن را به حاشيه ميرانند علت همين است كه خشونت در جامعه افزايش يابد تا بتوانند از اين خشونت سوء استفاده سياسي كنند . الان ديگر موقعي نيست كه كسي بيايد و حق و حقوق شما را برايتان بازگو كنند بلكه الان زماني است كه خودتان با اعتماد به نفس خودتان در نقش مادران معنوي جامعه ايراني اين جامعه رو به نابودي را نجات دهيد
با سلام
درد و عذاب ÷در دخترخانم مظلوم واقعا تاثر برانگیز است و من آرزو دارم در این مملکت ابدا چنین حوادث دهشتناکی هرگز و هرگز اتفاق نیافتد لیکن شما از یک طرفی هم مخالف قانون قصاص هستید و آن را قانونی وحشیانه و بدوی که از اعراب ملخ خور وبدوی به یادگار مانده است تبلیغ میکنید با این تناقض چه میخواهید بکنید چرا مبارزات شما اصولی و مدون نیست چرا حرکت خودتان را به صورت یک حرکت با ÷شتوانه تیوریک وقدرتمند ÷یگیری نمیکنید آیا هرچیزی را دستاویز مخالفت با حکومت کردن را باعث بی اعتبار شدن و آبروریزی خودتان نمیدانید. مثلا شما نگاه کنید به این تلوزیونهای گروههای مخالف واقعا نباید انتظار داشت این برنامه ها افراد فرهیخته و کسانی که تاملی در حرفها و اندیشه ها و اعمال گردانندگان اینبرنامه ها دارند را قانع کند و به یک اجماع برساند عزیزان آنچه از این برنامه ها می بینیم روزی با شدت و حدت از همدیگر تعریف و تمجید کردن و روز دیگر به همدیگر تو÷یدن و به انواع فساد از قبیل قماربازی و فساد مالی محکوم کردن است و مبارزاتشان هم خلاصه شده در فحاشی کردنهای کودکانه اما دریغ از یک حرکت آگاهی بخش مثلا سیمای آزادی از صد کلمهاز حرفهایی که میزند بیش از شصت کلم آخود و فحاشی به آخوند است اینان در وا÷ه گیر کرده اند چگونه میتوانند علم مبارزه آزادی بخشانه بر دوش بگیرند خود را در برج عاج فردیت دیدن و از اکنون در مقام صدارت و رهبری دیدن خویشتن و به عالم و آدم با چشم تحقیر نگاه کردن و حتی مبارزانی که در گروه های دیگر هستند را تحمل که سهل است محل نگذاشتن راه مبارزه نیست شمایان باید مخالفتهای خویش را اصولی پیش ببرید اگر مخالف قصاص هستید پس این مساله چیست که مطرح میکنید وگرنه نمی شود هر مساله ای را دستاویز مخالفت خود قرار داد در رفتار خود تجدید نظر کنید
درد آور است اما تازگي ندارد .از خانم مومني براي تهيه
اين گزارش بايد تشكر كرد.اطلاع رساني به موقع و كافي،
يك نياز مبرم است تا دستاوردهاي فرهنگي انقلاب اسلامي در متن وقايع ورويدادها ، بر همگان روشن شود.
ما هر روز با اينگونه فجايع روبرو هستيم اما آنهادر جايي ثبت نمي شوند .با قبول اين مثل چيني كه “ هر
جوهر كم رنگي ازقوي ترين حافظه شفاهي پر رنگ تر است “ بايد ره آوردهاي جمهوري اسلامي را نوشت .
به حال لیلای کوچک و ندیدن زیباییهای این دنیا تاسف نمی خورم زیرا این جهان زیبایی زیادی ندارد در ضمن لیلا در دنیایی بسیار زیباتر به حال ما زنده گان مرده تاسف می خورد . امیدوارم این پدر به آرزوی خود برسد .
تاسف من بر خودم و همه ایرانیان است که در چنگال این دیو صفتان آدم نما و دین فروشان بی دین و این فروشندگان کلید بهشت جهنمی گرفتار آمده ایم .
با آرزوی رهایی هر چه زودتر از دست ظالمان
آری اینست عدالت اسلامی !از این جنایت کاران نه گله ای هست و نه توقعی اما بدبختی از کسانیست که هنوز به گروهائی از این عناصر فاسد وبیرحم دلبسته اند.این نوع جنایت نه اینکه در دیگر نقاط دنیا اتفاق نیافتد اما طریقه برخورد دستگاه عدالت با آنچه این بیشرمان برسر این ملت می آورند تفاوتی از زمین تا آسمان دارد.خون انسان بیگناهی را بعد از آنهمه بی حرمتی ریختن تنها از درندگان اسلامی برمیآید.از کسانی که شعارهاشان همه ازخون ریختن و قتل و جنایت و تجاوز تشکیل شده.در کدام حکومتی به اندازه حکومت این وحوش اسلامی از قتل و تجاوز به حقوق انسانها سخن گفته میشود.این شعار را بارها شنیده اید.:خمینی عزیزم بگو تاخون بریزم...:ایا این شعار خونخواران وحشی نیست؟خب جوانی که از بدو تولد با این فرهنگ بزرگ شده و اکنون در عنفوان جوانی میبیند که اقوام و پدرومادرش از قدرتی برخوردارند و هرروز خون هزاران انسان را پیمال نموده و بناموس و مال دیگران تجاوز نموده بدون هیچگونه بازخواستی چرا دست به اینکار نزند؟مگر پدر ومادر سرمشقی برای فرزندان خودنیستند؟بقول شاعری:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من بجوی نفروشم.
بنابراین اینها ار پدران خویش بارث برده اند و ایچنین ناجوانمردانه تجاوز به انسانهارا حق خویش میدانند.مگر جلادان حاکم 25 سال مال و ناموس مردم را ارث پدری خود ندانسته اند؟اینست رژیمی که هنوز عده ای ساده لو در بند استحاله آن میباشند.تنها راه رهائی از حکومت ترور و وحشت نه گفتن به آنچه که مشروعیتی حتی جزئی به این رژیم میدهد بوده وفردا دیراست.