شنبه 8 آذر 1382

تداوم فرهنگ مرگ سالار در ايران، کورش عرفاني

مرگ محسن خلخالي بهانه اي است براي بررسي يك واقعيت تاريخي در ايران كه وي يك نمود آن بود. طولاني شدن عمر رژيم خلخالي ها شايد خود نشانه اي باشد از نهادينه شدن و عادي شدن حضور يك فرهنگ استبدادي كه حكومت كنوني حافظ آن است و مقاومتي كه بايد از جانب ايرانيان نسبت به حضور اين رژيم اعمال شود، به اندازه كافي فعال نيست. اين بقاي عمر رژيم يك يك فاجعه تاريخي است كه در خود اين واقعيت كريه را پنهان دارد كه اكثريت ايرانيان به بقاي حكومت خلخالي و جانشينانش «خو» گرفته اند.
آيا استمرار رژيم جمهوري اسلامي بيانگر اين نيست كه برخي از پديده هاي «غير عادي» براي ما «عادي» شده است ؟ آيا راه ديگري، جز تحمل رژيمي تا اين حد ضد دموكراتيك، وجود ندارد ؟ آيا اين تحمل منفعل، نشان دهنده ي وجود نوعي همجنسي ميان جامعه و ايران و حكومت اسلامي است ؟ در اين مقاله تلاش خواهيم كرد به اين سوالات پاسخ داده و چرايي شكل گيري يك جايگزين ديگر را براي طي مسير تاريخ آينده ايران بررسي كنيم.

*
ريشه يابي فرهنگ مرگ سالار

موضوع را از پايين ترين سطح جامعه يعني فرد آغاز كنيم. مبحث فرديت در ميان ايرانيان از رونق هميشگي برخوردار است. بخصوص در ميان سياسيون ايراني. اغلب، اين واژه بصورت نا دقيق بكار برده شده و بين يك معناي مثبت و يك معناي منفي سرگردان است. بسياري آنرا معادل خودخواهي و منفعت پرستي يا خود محوري مي دانند. فرديت در زبان فرانسه با واژه Individualité بيان مي شود و منظور از آن مشخصه هايي است كه يك فرد را از فرد ديگر متمايز مي سازد. به اين معنا فرديت پديده اي است خنثي و تنها مبين تمايزات شخصيتي يك نفر است نسبت به يك شخص ديگر. به عبارت بهتر فرديت، وجه مميزه انسانها از يكديگر بوده و لذا آن چيزي را متبلور مي كند كه خاص انسان است و مشمول حيوانات نمي شود. هرچند كه حيوانات با هوش و بخصوص آن دسته اي كه بطور انفرادي توسط انسانها پرورش ميابند، داراي نوعي فرديت مي شوند. انسانها به واسطه فرديت خود تنوع رفتاري را بوجود آورده و اين تنوع و تعامل درون آن، غناي فكري و فرهنگي انسانها و جوامع را به دنبال مي آورد.
انسانهاي «متفاوت» تركيب پيچيده تري را خلق مي كنند و مجموعه هاي پيچيده نيز شانس دستيابي به شكل هاي بيشتري از روابط، برخوردها و راه حل يابي ها را دارند. به عبارت ديگر اين مجموعه ها بيشتر مستعد تحول كيفي و تكامل هستند، حال آنكه مجموعه هاي ساده تر و يكدست تر اشكال كمتري از روابط و برخوردها را تجربه كرده و لذا بيشتر مستعد ايستايي و يا تحولاتي كند هستند. جامعه اي كه افراد در آن، امكان ابراز مشخصه هاي فردي خود را نداشته و يا كمتر داشته باشند، به نسبت جامعه اي كه اجازه ي گسترش فرديتها را مي دهد، به تكاملي كندتر و ضعيف تر محكوم شده است.
استبداد بعنوان مانع رشد آزادانه ي انسانها، اعضاي جامعه را از تصاحب فرديت منع كرده و اكثريت جامعه را به همگونگي، هم انديشي و همجنسي تشويق و يا مجبور مي كند. حال آنكه جامعه دمكراتيك، فرد را در انتخابهاي خود آزاد گذاشته و همنوايي با ديگران را به او تحميل نمي نمايد. اين آزادي سبب مي شود هر كس راه زندگي و طريق سعادت خود را با شعور و خواست خويش تعيين كند. بدين گونه فرد در قبال خود و سرنوشتش احساس مسئوليت كرده و و ازحيث تربيتي «مسئول» بار مي آيد. نفي فرديت انسانها در واقع نفي حق انديشيدن آنها و پذيراندن انديشيده هاي ديگران است به جاي آن. نفي فرديت نفي حق انتخاب است و قبولاندن انتخاب ديگران به آنها. بدينگونه بايد گفت نفي فرديت، نفي انسانيت ديگران است و انديشه ضد فرديت، يك انديشه ضد تكاملي محسوب مي شود.
از آنجا كه افراد در جامعه استبدادي شانس رشد آزادانه و شكوفايي معنوي را ندارند دچار مسائل و مشكلات رفتاري و شخصيتي بسيار مي شوند و اين روند، از همان كودكي در ذهن افراد گرايش هاي «غير عادي» را به عنوان «اموري عادي» جلوه مي دهد. در اينجا بايد گفت كه تعيين آنچه عادي يا غير عادي است تابع دستگاه ارزشي يك جامعه و هنجارهاي حاكم بر آن است. هيچ تعريف مشخص و مشتركي از ارزشها براي همه جوامع بشري وجود ندارد.اما پاره اي از ارزشها در طول تاريخ به عنوان بديهيات انساني جا افتاده است كه نمونه هاي مشخص آنرا در بيانيه ي حقوق بشر مي يابيم.
بطور مثال در ماده ي اول اعلاميه جهاني حقوق بشر مي خوانيم : « تمام افراد بشر آزاد بدنيا مي آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند. همه داراي عقل و وجدان مي باشند و بايد نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنند.»
رژيم هاي استبدادي و تماميت گرا اما در مورد همين بديهات نوع بشر نيز مشكل دارند و اين ارزشهاي ابتدايي را با تمام قوا پايمال مي كنند. شرايط اجتماعي، سياسي و فرهنگي در كشورهاي تحت استبداد طوري شكل مي گيرد كه انسانها حتي در اين موارد كه به ويژگيهاي اوليه نوع بشر برمي گردد نيز بي اعتنا هستند و آنها را رعايت نمي كنند. اعضاي جامعه استبدادي تحت تاثير تركيبي از علتهاي ناخواسته و تحت نفوذ برخي از علتهاي خودخواسته تن به رفتارهايي مي دهند كه زمينه و بستر لازم را براي استقرار و ادامه ي كار يك حاكميت ضد بشري در جامعه آماده مي سازد.
بر اين اساس، جمهوري اسلامي پايه هاي حكومتي خود را در جامعه اي بنا نهاد كه از استبداد سلطنتي بيرون آمده بود و در ميان اعضايش، احترام به حقوق اوليه ي انسانها هنوز نه فراگير شده بود و نه بصورت دروني شده درآمده بود ؛ به همين خاطر نيز به آساني و از همان فرداي پيروزي انقلاب زمينه براي نقض فاحش حقوق بشر در اشكال و ابعاد مختلف وجود داشت و اين چيزي بود كه روي داد. در سايه ي اين بستر تاريخي و جو ناسالم فرهنگي بود كه يكي از محصولات ناب جامعه ي بيمار استبداد، به نام صادق خلخالي، به خود اجازه داد در همان چند ماه نخست انقلاب، با تاييد رهبري اش، صدها نفر را به جوخه ي اعدام بسپارد. بررسي پديده ي خلخالي به عنوان يكي از محصولات جامعه استبدادي قابل توجه است.

خلخالي : محصول و مامور

محمد صادق صادقي گيوي مشهور به «صادق خلخالي» متولد 1305 در روستاي گيوي از توابع خلخال بود. وي به تحصيلات حوزوي روي آورد و در طول مدت تحصيلاتش، 14 سال شاگرد مكتب روح الله خميني بود. در آنجا وي بر اساس انديشه اي تربيت شد كه بعد از انقلاب تبديل به انديشه ي حاكم بر يك نظام سياسي تماميت گرا شد و بر جان و زندگي مردم ايران چنگ انداخت. روح الله خميني خود به عنوان نمود فرهنگ سنتي استبدادي و ناقض حقوق بشر و كسي كه زندگي انسانها برايش كمترين ارزشي نداشت، در تربيت شاگردانش همين نگاه ضد انساني را در ميان آنان جا انداخته بود. دو روز پس از پيروزي انقلاب، خميني به صادق خلخالي، يكي از شاگردان خود كه از حيث رواني از عدم تعادل كافي براي جنايت پيشه گي برخوردار بود دستور تشكيل دادگاه انقلاب را داد. نامبرده از همان روز 24 بهمن، كار خود را در مدرسه رفاه در تهران، محل استقرار خميني پس از ورودش به ايران، آغاز كرد.
به گونه اي نمادين در اين مدرسه، «كلاسهاي درس» به «دادگاه» تبديل شدند و «روشنفكران اصلاح طلب» امروز، مانند ابراهيم يزدي و هاشم صباغيان، به بازجويي وحشيانه از افسران بلند پايه رژيم سابق پرداختند. هر يك از اين افسران، گناهكار يا بيگناه، به عنوان نمودهاي يك نظام شاهنشاهي استبدادي مي توانستند دايرة المعارفي درباره ي مكانيزم هاي اداره ي يك نظام غير دموكراتيك باشند و حداقل اينكه، قادر بودند تاريخ عملكرد نظام سابق را نقل كنند. اما با تصميم جنون آميز خلخالي همه ي آنها بر پشت بام مدرسه رفاه به طرز فجيعي اعدام شدند. نبود درك اجتماعي از معناي فاجعه انگيز اين حركت سبب شد كه هيچ مقاومتي از سوي جامعه درباره ي اين فرايند جديد از كشتار انسانها انجام نشود. انقلابيون آن زمان نفهميدند كه با محاكمه ي نمايشي و اعدام سريع نخستين گروه از اعدامي ها، يعني خسروداد، نعمت الله نصيري، رضا ناجي و مهدي رحيمي ، خميني و خلخالي و يارانشان در حال تاسيس يك فرهنگ قضايي جديد بودند كه بازجويي انتقام جويانه، محاكمه بدون حق وكيل و بدون تشريفات لازم قانوني و مجازات در بدترين شرايط، توام با زجر و شكنجه و توهين و حقارت و سپس اعدام، الفباي آنرا تشكيل مي داد. از همين 24 بهمن بود كه بازتوليد فرهنگ قديمي سركوب و كشتار، كه اين چهار افسر قبلا از عوامل آن بودند، با پياده شدن بر سر خودشان آغاز شد. انقلابيون آن زمان و اكثريت مردم كه پيام سياسي آنچه را مي گذشت درنيافته بودند، از اين اعدامها استقبال فراوان كردند و خلخالي حتي مدتي، به نوعي، قهرمان انتقام كشي ملتي شد كه هنوز در شور و احساس انقلاب خود به سر مي برد و در خيابانها با شعار « خلخالي مفسدش كن»، خواستار بالا رفتن سر افرادي ديگر بر بالاي دار بود.
خشت اول سركوب و اعدام گذاشته شد و شيخ صادق خلخالي، بنابر يك آمار، بيش از پانصدو پنجاه نفر را اعدام كرد. آمار واقعي را كسي نمي داند. طنز تلخ تاريخ استبدادي ايران مي خواست كه در ليست او هم فرماندار نظامي جنايتكار تهران و رئيس كل شهرباني كشور باشد و هم قربانيان اين فرماندار نظامي، يعني گروهي از جوانان پاكباز و مبارز و انقلابي كشور. پايه گذاري جنايت كاري نهادينه دولتي به سرعت صورت گرفت و خلخالي به عنوان بنُا، اين ساختمان را با طرحي كه معمار نظام، خميني، باالهام از يك فرهنگ مذهبي – استبدادي ضد بشري و ديرينه تهيه كرده بود، بالا برد.
بدون آنكه بخواهيم انسانهايي را كه نام خواهيم برد از حيث ارزشها و باورهاي خود مقايسه كنيم بايد در حركت خلخالي تداوم يك موج دويست ساله اعدام و جنايت را مي ديديم. بدينگونه اگر خيلي به عقب نرويم، زنجير فرهنگ قتل امير كبير به اعدام خسرو روزبه متصل شد، از آنجا با اعدام حسين فاطمي پيوند خورد، بعد اعدام نواب صفوي و صفار هرندي بدان اضافه شد، سپس با اعدام حنيف نژاد و جزني و گلسرخي ادامه يافت و پس از انقلاب، اعدام خسروداد و هويدا را در برگرفت و بعد هم با اعدام سعادتي پيش رفت. محصول واقعي اين رشته ، كشتار تابستان سال 67 بود. پس از خلخالي، لاجوردي ادامه ساختن اين بناي تيره را بر عهده گرفت و بعد از او نيز جانشينانش يزدي، هاشمي العراقي و قاضي مرتضوي. درعرض بيست سال، به روايتي، نزديك به يكصد هزار ايراني در تنور اعدام سالاري سوختند. بطور متوسط سالي 8 هزار ايراني و باز بر اساس همين رقم، روزي 13 نفر، به عنوان قربانيان خدايان فرهنگ مرگ سالار ايران، به جوخه هاي اعدام سپرده شدند.
در نگاه نخست بين اعداميهاي نامبرده در بالا شباهت زيادي نيست چگونه مي توان اميركبير و حنيف را با هويدا مقايسه كرد ؟ اما آنچه بين همه ي اين افراد شباهت دارد، نخست اين است كه همه آنها «انسان» بودند و ديگر آن كه همه آنها به دستور حكومت وقت جان سپردند. در يك كلام، همه آنها قرباني فرهنگ اعدام شدند و ديگران همچنان مي شوند. با يك چنين وضعيتي امروز ما در مقابل اين يك سوال تاريخي قرار مي گيريم : براي پايان بخشيدن به اين فرهنگ حذف فيزيكي چه بايد كرد ؟

مبحثي حساس و پيچيده

اين مبحث معمولا به گونه اي ناعادلانه، اگر نگوييم ناصادقانه، توسط برخي از نيروهاي سياسي مورد بهره برداري و در واقع مورد سوء استفاده قرار مي گيرد. بدين ترتيب كه رد و محكوم ساختن فرهنگ اعدام، تبديل به يك دستگاه توجيهي براي كساني مي شود كه سالهاست، در كمال آگاهي و درك كامل از ابعاد ضد انساني عملكرد خود، به جنايت و خيانت و غارت مشغول هستند. چه كسي شك دارد كه هاشمي العراقي، قاضي مرتضوي، احمد جنتي، اكبر رفسنجاني و محمد خاتمي «مي دانند» كه به چه ستمكاري و جنايت ضد انساني مشغولند ؟ با تكيه بر عقل سليم مي توانيم بگوييم «شكي» در اين باره نيست، مگر آنكه اين شك آلوده به «توجيه» باشد. حال بايد پرسيد، اگر اين افراد «مي دانند» چه مي كنند و همچنان به اعمال شر خود ادامه مي دهند، وظيفه ي ما در قبال آنان چيست و با آنان چه بايد كرد ؟
در اينجا دو نظر مطرح مي شود :
1- براي قطع ستم و جنايتي كه آنها روا مي دارند بايد «هر» چه مي توان كرد، حتي حذف فيزيكي آنها.
2- حتي براي قطع ستم و جنايتي كه آنها مي كنند، نبايد به حذف فيزيكي آنها دست زد.

نگرش نخست اهميت را به قطع جنايت و ظلم، به صورت هر چه سريعتر و هر چه زودتر مي دهد، نگرش دوم به قطع ظلم در دراز مدت و در چهارچوب يك فرايند طولاني باور دارد.
نگرش نخست بر اين باور است كه از بين بردن چند نفر براي نجات چند ميليون انسان نه تنها بي عيب، كه واجب و ضروري است ؛ نگرش دوم مي انديشد كه بد بودن نفس قتل و از بين بردن فيزيكي است كه حكم مي كند به اين كار دست نزنيم.
كدام يك از اين دو نگرش حق دارد ؟
قضاوت دشوار است. نگرش نخست سبب قطع ظلم بطور آني مي شود، اما ممكن است فرهنگ اعدام را تداوم بخشد، نگرش دوم، فرهنگ اعدام را زير سوال مي برد، اما راه را براي تداوم ظلم و جنايت حكومتي باز مي گذارد. چگونه قضاوت كنيم ؟

تلاش براي يافتن پاسخ

اگر بخواهيم پاسخي را، حداقل در قالب يك فرضيه عنوان سازيم، بايد بگوييم كه جنايتي كه اينك توسط افراد نامبرده و ساير تصميم گيرندگان و عاملان رژيم بر مردم روا مي شود به همان اندازه ناشايست است كه حذف آنها. آنچه بايد از آن جلوگيري شود «حذف فيزيكي» و گرفتن جان ديگران است ؛ پس چگونه كاري كنيم كه جلادان رژيم كنوني نتوانند مردم را مورد آزار و قتل و اعدام قرار دهند، در عين حال كه توقف اين امر نبايد موجب تدوام بخشيدن به فرهنگ اعدام شود ؟
به نظر مي رسد كه توقف شكنجه و اعدامها در شرايط كنوني يك «اضطرار» بوده و در در كوتاه مدت مطرح است زيرا، در واقع، نوعي جنايت فعال و در جريان است است ؛ حال آنكه توقف فرهنگ اعدام كاريست ريشه اي، درازمدت و تابع كار فرهنگي و فكري در چهارچوب زمان. شايد راه پافتن پاسخ به اين سوال اين است كه اين دو مهم را نبايد از هم تفكيك كرد. يعني نبايد از يكسو، بطور فعال، مانع از اعدام مردم بيگناه شد و از طرف ديگر، كار فكري و فرهنگي را براي جلوگيري از استقرار دوباره ي فرهنگ اعدام فراموش كرد. به همان ترتيب كه نبايد چشم بر اعدامهاي در حال انجام بست و تنها به كار فرهنگي و فكري پرداخت. راز تداوم جنايت سياسي در ايران در قالب تداوم حذف مخالفان و يا بازتوليد فرهنگ اعدام در اين است كه نيروهاي سياسي ما هر بار تنها به يك مورد پرداخته اند و نه هر دو آنها به طور همزمان و موازي.
نبايد از يكسو به بهانه ي كار فرهنگي و ريشه اي، چشم بر جناياتي كه در حال انجام است بست و در عين حال نبايد به بهانه جلوگيري از جنايات كنوني، بستر آغاز سري جديدي از جنايتهاي آتي را آماده ساخت. هيچ يك از اين دو قابل قبول نيست.
به همين دليل نيز آنچه لازم است از يكسو، تلاش فعال براي متوقف ساختن جنايت نهادينه دولتي كنوني در ايران است و از طرف ديگر، گسترش و تقويت فرهنگ ارزش گذاري به حيات انسانها، براي دوره بعد از توقف جنايت دولتي.
به نظر مي رسد كه راز بقاي رژيم در اين است كه بخش اعظمي از نيروهاي سياسي ايراني به جاي مخالفت جدي و عملي بر عليه عملكرد ضد دمكراتيك و ضد انساني رژيم، براي فرار از بازتوليد فرهنگ مرگ سالار، به ادامه ي جنايتكاري دولتي در ايران رضا داده اند و تحت عناويني مانند «مبارزه مسالمت آميز» يا «مبارزه ي غير خشونت آميز»، در داخل و خارج از كشور، چشم بر اين همه جنايت و قتل و اعدام و يا فروبردن انسانها در مرگ تدريجي ناشي از فقر و اعتياد و جرم و فحشاء بسته اند.
اينها ياد آور كساني هستند كه از ترس افتادن از بام، آنقدر عقب مي روند كه از آنسوي بام سقوط مي كنند.
از سوي ديگر، كساني كه به طور فعال به برخورد با جنايتكاري دولتي رژيم جمهوري اسلامي همت گماشته اند به اين مهم نپرداخته اند كه چگونه مي خواهند در ايران پس از جمهوري اسلامي، مانع از استقرار دوباره ي فرهنگ مرگ و قتل و حذف فيزيكي شوند.
اين نقطه ضعف عظيم باعث شده است كه نيروهاي سياسي اپوزيسيون به گونه اي سطحي گرايانه حرف از دمكراسي و آزادي بزنند و در عمل، تحمل كمترين تشكل سياسي دگر انديشي را نداشته باشند. عدم تحملي كه اين فرض را تقويت مي كند كه در صورت كسب قدرت، فرهنگ اعدام و حذف فيزيكي، به صورت ريشه دار در رفتار و كردار آن نيرو عمل خواهد كرد. به همين خاطر نيز، يك نگراني عمومي از اين بابت درميان مردم مستقر مي شود و سبب مي گردد كه مردم به حمايت از اين گونه از تشكل ها نپردازند. عدم استقبالي وسيع از مجاهدين، كه متناسب با بيش از بيست سال مبارزه ي پر از فداكاري آنها بوده باشد، يك نمونه از اين موضوع است. در آن طرف طيف، پشت كردن بي سابقه مردم به تشكل هاي اصلاح طلب در داخل كشور به خوبي بيان مي كند كه جامعه، جرياني را كه بخواهد، به بهانه ي تغييرات مسالمت آميز و درازمدت، چشم بر واقعيات تلخ كنوني ببندد، مورد بي اعتنايي و طرد قرار مي دهد. به همين ترتيب بي توجهي ايرانيان به رضا پهلوي، با وجود امكانات تبليغاتي كثيري كه در اختيار اوست، نشان مي دهد كه مردم فقط حرف زيبا و آرزومندانه نمي خواهند، عمل مشخص و فوري براي دردها و رنج هاي زندگي فعليشان مي طلبند.
اين مشاهده ما را به سمت اين نتيجه گيري مي كشاند كه امروز نيرويي مي تواند نظر مردم را به خود جلب كند كه از يكسو، برنامه مبارزاتي مشخصي براي متوقف ساختن روند اعمال ستم و جنايت بر ملت ارائه دهد و از طرف ديگر، با رفتار سياسي خود، مانند روحيه ي همكاري و هماهنگي با ساير نيروهاي سياسي، تحمل دگر انديشان، قبول انتقاد از سايرين و غيره، نشان دهد كه يك نيروي براستي دموكراتيك است و در صدد نيست پس از كسب قدرت، به بازتوليد چرخه هاي استبداد و سركوب بپردازد. جامعه ايران بي صبرانه در انتظار نيرويي است كه «عمل مشخص» را در كنار «مفاهيم دموكراتيك»، از نوع غير شعاري آن، ارائه دهد. نيرويي كه از يكسو، اگر لازم باشد، تدارك قيام مسلحانه را ببيند و از سوي ديگر، اين اطمينان را به جامعه بدهد كه اسلحه، ابزار آزادسازي امروز است و نه وسيله ي حكومت گري فردا. چنين نيرويي در حال حاضر در صحنه سياسي ايران غايب است، اما اگر روزي بيايد، بر اساس استدلالي كه آورديم، با استقبال و موفقيت بزرگي روبرو خواهد شد.
ظهور چنين نيرويي كه به طور بالقوه نيز امكان تشكيل آن وجود دارد سبب خواهد شد كمبود اساسي براي آغاز فرايند تغييرگري در ايران برطرف شود و چرخ سياسي ايران را از ايستايي و يا درجا زدن كنوني خارج كرده و به جلو براند.

نتيجه گيري :
مناسب بودن شرايط بين المللي و داخلي براي سرنگون ساختن رژيم جمهوري اسلامي براي كمتر مشاهده گري جاي شك باقي مي گذارد. اما اين مهم قبل از هر چيز نيازمند يك جايگزين است كه در دو زمينه بتواند از خود ابتكار عمل و جسارت نشان دهد : نخست در زمينه ي بسيج نيروهاي اجتماعي معترض در جهت وادار ساختن رژيم به قطع ظلم و جنايت و اين، از طريق همه ابزارهاي لازم، از جمله شيوه هاي نبرد قهرآميز ؛ دوم به مردم در عمل نشان دهد كه ارزشهاي دموكراتيك، مانند تساهل و مدارا، انتقاد پذيري، احترام به دگر انديشان، عدم مطلق نگري، تقسيم قدرت و همراهي و همكاري با ساير نيروها را پاس مي دارد و بكار مي بندد.
جامعه ايران در انتظار نيرويي است كه بتواند با تركيب قاطعيت عملي و شهامت مبارزاتي از يك طرف و رعايت فرهنگ سياسي دموكراتيك از طرف ديگر معرفي كننده ي يك آلترناتيو مناسب براي رژيم رو به مرگ جمهوري اسلامي باشد. مردم ايران نه فقط مي خواهند كه از جهنم كنوني رها شوند بلكه مي خواهند بهشتي كه براي آينده شان ترسيم مي كنند فقط يك آرزو و وعده نباشد، بلكه يك پروژه عمل گرا باشد. جرياني كه با صداقت و اصالت چنين پروژه اي را ارائه داده و در اجراي آن همت گمارد، به طورر قطع نيرويي است كه در صحنه سياسي ايران نقش نخست را در اختيار خواهد داشت.
در يك كلام، ايران امروز به دنبال نيرويي است كه از يكسو بكار بستن فرهنگ اعدام را توسط رژيم اسلامي ايران، با واكنش هاي مشخص متوقف سازد و از جانب ديگر، از بازپروري اين فرهنگ در ايران پس از جمهوري اسلامي جلوگيري كند. ناممكن شدن حذف فيزيكي در ايران بستر مناسب را براي رشد مناسبات دمكراتيك فراهم خواهد كرد و امكان گذار مسالمت آميز قدرت را فراهم خواهد ساخت. اما تا زماني كه خطر مرگ، فعالان سياسي و مردم را تهديد كند كمترين شانسي براي پيش برد فرايندهاي سياسي غير خشونت آميز وجود ندارد.
تا زماني كه جمهوري اسلامي با دست باز سركوب، دستگير، حبس و اعدام مي كند امكان تغيير مسالمت آميز در جامعه وجود نخواهد داشت. تنها با پايان بخشيدن اجباري به اين چرخه ي اعمال خشونت دولتي است كه مي توان حرف از روشهاي مسالمت آميز انتقال قدرت مانند رفراندوم و غيره زد. به همين دليل، همه ي نيروهاي سياسي بايد در اين ايده به اشتراك دست يابند كه نخست از راههاي مشخص عملي و بخصوص از طريق سازماندهي يك مقاومت مردمي به اين فرايند سركوب و حذف فيزيكي خاتمه دهند و سپس در يك فضاي سياسي كه حداقل امنيت در آن تامين شده است، به تعامل انتخاباتي بپردازند.
بديهي است در اين شرايط، كليه نيروهاي اپوزيسون خارج از كشور و حتي نيرويي مانند مجاهدين كه دعوت به برگزاري رفراندوم براي تغيير نظام كرده است، قادر خواهد بود با اطمينان از نبود خطر حذف فيزيكي، در داخل كشور وارد فعاليتهاي سياسي و انتخاباتي شوند. اما تا زماني كه رژيم جمهوري اسلامي در توقف چرخه ي خشونت احساس اجبار نكند بن بست كنوني ادامه خواهد يافت و تنها يك انفجار اجتماعي بسيار خونين بدان پايان خواهد داد.
جان كلام اينكه بايد قبل از هر مرحله ي ديگري از كار سياسي، با ابتكارات جمعي و عملي نظام را در بكارگيري فرهنگ حذف فيزيكي خلع سلاح كرد و سپس به ساير مراحل فرايند سياسي تغيير در ايران پرداخت. درك اين تقدم و تاخر، به نظر نگارنده، راز موفقيت در دگرگون ساختن شرايط در ايران است.
www.korosherfani.com
[email protected]
29/11/2003

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

مقالات | بازديد 606 | نظر 3 | دنبالک 0 | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالاي صفحه 
دنبالک:
http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/1743

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'تداوم فرهنگ مرگ سالار در ايران، کورش عرفاني' لينک داده اند.
نظرات
[behnam - November 30, 2003 09:45 PM]

age sokhonane majide ansari ra khonde bashid motvajje mishid oon ke masalan eslatalab ast hanooz bad az 25 sal hame ra tahdid be marg mikonad. onvaght mige karhaye khalkhali ra bayad dar zarfe makani va zamani khodesh sanjid.
albate man az ein akhondha entezare bish az ein nadaram ke befahmand masalan masaele mavade mokhadder ba edam hal namishe.

[فروغ آزادی - November 30, 2003 12:14 AM]

من به عنوان کسی که در درون ایران زندگی می کنم به جرات می گویم مردم و اپوزیسیون برای اولین بار بدون اینکه دزدی چون خمینی آنان را بفریبد در یک مورد به اتفاق نظر رسیده اند: رفراندوم برای تغییر رژیم در ایران:
جمهوری اسلامی - آری - نه
از همه فعالین درخوایت می کنم در صورت موافقت با این مسئله تمام همت و انرژی خود را برای تبلیغ آن در مجامع بین المللی بگذارند.
خوشبختانه پیام آنچنان واضح است که نیازی به امضای یک بیانیه مشترک از سوی کل اپوزیسیون نیست و این مورد دست نیافتنی (اتحاد بین اپوزیسیون) لازمه پیش برد این امر نیست.
بدیهی است هرگونه یاری رسانی دولتهای اروپایی به رژیم پوسیده آخوندی به معنی این خواهد بود که دلارهای ایرانی به مذاق این دولت ها خوش آمده و تنها راه باقی مانده برای مردم آگاه ایران تحریم اجناس این کشورهاست. پیشنهاد می کنم از اجناس انگلیسی شروع کنیم و از جی تی ایکس که هیکل نحس مقوایی دیوید بکهام آن را در کوچه و برزن شهرهای ایران تبلیغ می کند...

رفراندوم رفراندوم راه نجات مردم
نه یک کلمه بیشتر - نه یک کلمه کمتر - جمهوری اسلامی - آری یا خیر

[lol - November 29, 2003 08:15 PM]

lol
:((
moteasefane, haghighate vahshatnaki hast ke hamegan midanim
:((moteasefane va badbakhtaneh
salhast
salhaye madid
shahrvande darje 1
shahrvande dareje 2
vali aya kafi nist 25 sal goftan va goftan
pas rah kojast?
chareh chist?
bekooshim in 2 ro peyda konim
:((

شما هم نظرتان را بنويسيد


















Copyright: gooya.com 2016