به هنگام نظريه پردازي يا استناد به آراي فقهي و نصوص ديني در زمينه دفاع از حقوق بشر و دموكراسي محتمل است كه با اين انتقاد يا پرسش به ويژه از سوي بي باوران به دين مواجه شويم كه وقتي انسان مي تواند با خرد جمعي و عقل «خود بنياد» بشري به درستي يا نادرستي امور بشري نايل شود آيا حاجتي به تبعيت و تمكين مفتيان و احتجاج به متون ديني است . سئوال اينست : هنگامي كه مستقيما مي توان به حقيقت يا درستي گزاره اي دست يافت چرا خود را به تكلف اندازيم ؟
• اعتبار نظريه
در بطن انتقاد و اشكال فوق ، فرضيه اي نهفته است كه مدعا را پارادوكسيكال مي سازد زيرا در حالي مرجعيت روايات و نظريات ديني را تخطئه مي كند كه مرجعيت آرا و نظريات ديگري را جايگزين آن مي سازد. اگر دين باوران ، دين را بر مسند و حاكميت و داوري مي نشانند و آن را مطلق مي دانند اينان نيز متقابلا با داوري خرد بشري چنين مي كنند و گويي مذهبي را به جاي مذهبي ديگر مي نشانند. اما اگر فتواها و اجتهادات ديني را از زمره معارف درجه دوم بدانيم و چنانكه شيعه و مخطئه عقيده دارند، آنها را احكام ظاهري بينگاريم كه نسبي هستند و محتمل است مطابق واقع باشند يا نباشند1 آنگاه خرد بشري را هم از اريكه قدرت و سلطنت مطلقه فرودآورده و معامله نسبيت با آن نمائيم ديگر نزاعي در ميان نخواهد بود.
شگفت است كه استدلال براي دفاع از اومانيسم و حقوق بشر و دموكراسي و مفاهيم مدرن ، مشحون است از نقل قول ها و استناد به اقوال و روايات پيشوايان مدرنيته و متوني همچون كانت و دكارت و هگل و ارسطو و بيكن ونيچه و راسل و متاخراني چون هابرماس و فوكو و دريدا و پوپر و... اما همين عمل را درباره اقوال و متون ديني برنمي تابيم . چرا تبعيض نسبت به كل معرفت رواداشته مي شود؟ اگر بخشي از معرفت، ارزش استناد و اتكا و احتجاج داشته باشند چرا بخشي ديگر نداشته باشد؟ ملاك و مناط اعتبار نظريه ، واحد و عام است و به همان دليل كه به نظريه هاي موجود در ذخاير خرد بشري مراجعه مي كنيم به فتاوا و نظريات ديني هم عقلا مي توانيم مراجعه كنيم زيرا آن هم بخشي از ذخاير خرد بشري است .در علم حقوق ، يكي از منابع را ادبيات حقوقي مي دانند. ادبيات حقوقي عبارتست از تاريخ حقوق ، نظريه قدما و متون و احكام و ادله احكام در ساليان يا دهه ها و حتي قرون گذشته . در نظام حقوقي آمريكا با اصطلاحاتي نظير law of precedent و...... از اين منبع ياد مي كنند. مراجعه به ادبيات حقوقي حتي از نظر همه دانشمندان سكولار امري عادي و پذيرفتني بوده و تاكنون احدي بدان خرده گيري نكرده و نگفته است به آرا و اقوال گذشتگان مراجعه مي كنيد و به عقل جمعي بسنده نمي كنيد. بلكه عقل و تاريخ و عرف را در فهرست منابع حقوق مي شمارند.
در حالي كه فقه چيزي جز يك دانش حقوقي نيست و مراجعه به فتاوا و احكام و ادله آنها همان است كه در علوم امروز متداول است و معناي آن نيز انكار عقل بشري يا عقل جمعي نيست . باز بودن باب اجتهاد يعني روزآمد ساختن فقه بابهره گيري از عقل بشري و مقتضيات زمان . القاي تنافر ميان استفاده از عقل بشر و مراجعه به فقه و تاريخ فقه ، وجاهت علمي ندارد.نكته ديگر اينكه در علم فقه نيز نظريات مشكل و نامعقول يا مردود شده اي وجود دارد اما وجود اين نظريات نمي تواند دليلي بر نفي تماميت فقه گردد همانطور كه وجود برخي نظريات نامعقول يا سخيف اعم از منسوخ شده يا نشده، در علم حقوق يا در جامعه شناسي يا در فيزيك موجب نفي تاميت آنها نمي شود زيرا همه آنها معارف نسبي بشري هستند.
و اما اگر گفته شود كه اومانيسم و حقوق بشر را نبايد معطل و اسير بحث ها و قيل و قال ها و بازي با كلمات كلامي وفلسفي و مذهبي يا عرفي كرد كه در اين صورت اشكال به كل معرفت باز مي گردد زيرا بناي تمدن ، فرهنگ و نظام حقوقي بر همين واژه ها و كلمات و بحث ها و جدل ها ساخته شده است . اجتهادات و فتواهاي ديني نيز نظريه هايي هستند مانند نظريه هاي ديگر كه از زاويه و دريچه ديگري به نقد و تحليل موضوع مي پردازند. علاوه بر اين از منظر جامعه شناختي ، با توجه به نقش و كاركرد غير قابل انكار دين در جوامع بشري به ويژه در جامعه كنوني ما بديهي است كه كوشش براي هماغوشي مفاهيم ديني و حقوق بشر و اومانيسم و دموكراسي راه پيشرفت همه آنها را تسهيل خواهدكرد و با القاي تضاد ميان آنها نه دين اعتلا مي يابد نه حقوق بشر و دموكراسي پيشرفت مي كند. با نشان دادن تلائم آنان عواطف مذهبي جامعه نيز پشتوانه خرد بشري قرار خواهد گرفت .
يكي از موضوعات پر چالش ميان سنت گرايي و مدرنيته (كه البته نگارنده قايل به اصالت و درستي چنين دواليسم و شكافي نيست ) بحث اومانيسم است كه به فرسايش نيروهاي هر دو سو انجاميده است. از هنگامي كه انسان محور شد و جاي خالق (خدا) نشست ، عصر نوين تاريخ بشر ورق خورد به گونه اي كه اگر در عصرما قبل مدرن «عقيده » بر انسان برتري داشت و به همين دليل، با تغيير عقيده، مرتد محكوم به مرگ مي شد زيرا ارزش او به عقيده اش بود نه انسانيت اش، در عصر مدرن «انسان » بر عقيده برتري يافت و اين دو پارادايم داراي پيامدهايي به غايت متفاوت و متعارض است . بر همين مبنا «اومانيسم » در برابر «دين » قرارگرفت . تصويري ساختند آنچنان كه براي انسانگرا بودن بايد دست از دين شست و يا براي پاسداري از عقايد ديني بايد بر اومانيسم شوريد. اومانيسم مظهر «رهايي » و دين مظهر «بندگي» شد. بدون شك وجود برخي آموزه ها و نظرياتي در فرهنگ مذهبي به اين تعارضات دامن مي زد اما همانطور كه در انبان محصولات عقل عرفي نيز آرا و آثار ضددموكراسي و اومانيسم و حقوق بشر نمي توانست دليلي بر ايراد اتهام به تماميت خرد بشري باشد و با ترويج و تكيه بر جنبه هاي ديگر آن بود كه مدرنيته استعلا يافت ، با معارف ديني نيز مي بايد چنين نسبتي را برقرار كرد. اما واقعيت اين است كه دست بر قضا در متون و آثار ديني شالوده هاي محكم و توانمندي براي انسان مداري و آزادي وجود دارد به گونه اي كه مي توان ادعا كرد پيش از آغاز مدرنيته و در عهد سنت و روزگار جاهليت يا كودكي بشر، دين منبع و پشتوانه و آموزنده انسان مداري و حقوق او بوده است . اگر مدرنيته انسان را به جاي خدا نشاند، قرآن در قرن ها پيش از آن انسان را خليفه خدا در روي زمين خوانده است : اني جاعل في الارض خليفه .مي توان گفت اومانيسم با اومانيسم اسلامي در اساس تفاوتي ندارند و تنها تفاوت شان اين است كه در اومانيسم ، انسان خود مقام و جايگاه و اصالت انسان را به خود بخشيده اما در اومانيسم اسلامي گفته مي شود كه خداوند اين مقام ومنزلت را براي انسان منظور و تصديق داشته است . ولي فقه سامان يافته بر پايه برتري عقيده بر انسان، تا بدانجا پيش رفت كه حقوق و تكاليف را بر مبناي تقسيم بندي انسان مومن و انسان غيرمومن ، مسلمان و كافر وضع كرد و خيل امارات و روايات را به استشهاد گرفت به گونه اي كه امروز به دشواري و صعوبت مي توان انسان مداري را از آن استخراج كرد و حتي در ميان برخي اين نظريه شكل گرفته است كه «از دل اسلام حقوق بشر در نمي آيد، از دل اسلام حقوق مومنان درمي آيد» در چنين شرايطي يكي از آخرين بازمانده هاي نسل فقهاي سنتي شيعه در درس خارج خويش به اجتهادي دست زد كه در سير تحول فكر ديني و فقهي ، از نقاط عطف به شمار مي آيد و آغاز تحولي بزرگ در فقه است تحولي كه نه تحميل شده از بيرون و يا با تحريف دين به نفع مدرنيته و يا با تكلف و تصنع بلكه كاملا درون ديني و با مراجعه به نصوص و آيات و روايات است به گونه اي كه گويي برخي آرا و اجتهادات پيشينيان ما ساليان و بل قرن ها بود كه از محكمات و نصوص فاصله گرفته اند. اين اجتهاد گرچه درباره موضوع «سب » است اما چون بر مبناي پارادايم برتري انسان بر عقيده است دريچه اي را براي بازنگري و تحول در فقه خواهد گشود. آنچه واجد اهميت است اينكه صاحب اين نظريه همچون حلقه اتصال و پيوند دو نسل و دو فرهنگ و دو دوره و از نظر علمي مورد اعتماد سنت گرايان و نوگرايان است . در فقه اسلامي همواره از حقوق انسان مومن سخن مي رفت و هنگامي كه به بحث «سب» مي رسيد، «سب مومن » موضوع اجتهاد بود و گويي غيرمومن حقوقي و حريمي ندارد كه مورد بحث قرار گيرد و يا اينكه دست كم حريم و حقوق او مسكوت بود. كار به جايي مي رسيد كه غيبت غيرمومن جايز و غيبت مومن حرام بود و يا فراتر از آن تهمت زدن به كافر يا دروغ گفتن عليه او جايز شمرده مي شد. بنابراين با وجود اينكه حسن و قبح ذاتي برخي اعمال در اصول فقه پذيرفته شده و دروغ يا غيبت يا رذايل اخلاقي ، قبح ذاتي داشت و جزو مستقلات عقليه بود اما در عمل و اجتهاد و به مدد برخي روايات در فقه ، اين نفس دروغ و سب و اهانت نبود كه حرام بود بلكه بسته به مصداق و مورد حرام مي شد. آيت الله منتظري در دور جديد تدريس درس خارج فقه خويش درمبحث «سب» براي نخستين بار به اجتهادي در اصول و بنيان فقه دست زد كه خبر انديشه اي مهمي تلقي مي شود. زيرا اين اجتهاد الگوي مصطلح و مسلط بر فقه را به الگوي برتري مقام و شأن انسان متحول مي سازد. البته در ميراث فرهنگ اسلامي و متون ديني ، گزاره هاي فراواني در باب كرامت انسان پراكنده است اما در قواره يك پارادايم يا الگوي مسلط نبوده اند. به ويژه در آثار عارفان كه كمتر در بند شريعت و صورت ها و پوسته هاي ديني و بيشتر در پي مغز و حقيقت بوده و خود را از پيرايه تعلق هاي فرقه اي پيراسته اند، توجه به انسان و انسان محوري نمايان تر است اما فقها و متشرعان آنان را به بدديني و لاقيدي به شريعت متهم ساخته و گاه تكفير و تفسيق كرده اند. خصوصا كه زبان عرفا زبان محدثين و مفسرين نبود و استناد صريح به آيات و روايات به ندرت در كارشان مشاهده مي شد هر چند كه در حقيقت آنها غالبا مفاهيم آيات و روايات را به نظم مي كشيدند. شايد به همين دليل است كه مي توان گفت بحث اومانيسم و اصالت انسان به گونه اي كه در اين نظريه اجتماعي مطرح شده است اگر تداوم يابد همان جايي خواهد بود كه عقل مدرنيته ، عرفان و شريعت به وحدت رسيده اند. عرفا از آنجا كه همه عالم و اجزا و مخلوقات را اسماءالله مي دانند از نظر آن ها همه چيز جلوه الهي مي يابد و انسان اشرف مخلوقات و موجودات به شمار مي آيد، چنانكه امام خميني در تفسير حمد بدين مضمون مي گويد كه همگان به دنبال كمال مطلق هستند و حتي كافر و مشرك هم به لسان ديگري خدا را صدا مي كنند و حكايت آنها را مانند اين مي دانست كه يك عرب زبان و يك ترك زبان و يك فارس زبان از عنب و ازوم و انگور مي گويند و در حقيقت همه يك چيز مي خواهند اما با سه زبان . در ادبيات ديني و عرفاني ما اومانيسم موقعيت درخشاني دارد. اگر امروز بخواهند زيباترين سخن را براي حقوق بشر و كرامت انسان و اومانيسم به سرايند چه سخني زيباتر از آنچه مولانا در 8 قرن پيش سرود و گفت : جوهر است انسان و چرخ او را عرض / جمله فرع و سايه اند و تو غرض / تاج كرمناست بر فرق سرت/طوق اعطيناك آويز برت
بيت نخست مأخوذ از آيه «و سخرلكم ما في الارض جميعا» و بيت دوم برگرفته از آيه «ولقد كرمنا بني آدم » است . به راستي چه كلامي زيباتر از ابيات فوق در وصف آدمي و بيان اصالت انسان مي توان يافت ؟ شيخ محمود شبستري از عرفاي بزرگ قرن نيز مي گويد: جهان انسان شد و انسان جهاني / از اين پاكيزه تر نبود بياني/ تو مغز عالمي زان در مياني / بدان خود را كه تو جان جهاني/ جهان عقل و جان سرمايه توست / زمين و آسمان پيرايه توست