در پايان مراسمی که در پنجمين سال کشته شدن مجيد شريف در تهران برپا شده بود سوسن شريعتی يادگار دکتر سخنی گفت که جا دارد به آن پرداخته شود.
شايد به اين وسيله عذر تقصيری هم از جانب ما باشد که به برنامه ای که توسط عاملان قتل ها و شايد هم کسان ديگر چيده شد، ناخواسته تن داديم و در همه اين پنج سال از همان چهار تن که در پرونده رسمی هست يعنی فروهرها، مختاری و پوينده سخن گفتيم، انگار نه که همان گروه و در همان زمان مجيد شريف و پيروز دوانی را هم کشته بودند. من يکی عذر ديگر هم داشته ام آن که مجيد شريف با تاسف نمی شناختم و فقط با ترجمه هايش آشنا بودم.
باری جمله سوسن شريعتی اين است: شريف از جمله روشنفكراني بود كه شريعتي آنها را روشنفكران آواره می ناميد ، روشنفكراني بي صاحب، قالب ناپذير و در جست وجوي معناهاي جديد كه آوارگي علامت شجاعت ايشان است.
سوسن شريعتي با تشريح شجاعت شريف در هنگام بازگشت به وطن گفت: مجيد اين شجاعت را در هنگام بازگشت نيز نشان داد، زيرا علاوه بر پذيرش خطر بازگشت، از دعاي خير دوستانش نيز نصيبي نبرد و كشته شدن او دقيقا به منظور ايجاد ترس در انديشه كساني مانند ما بود كه سوداي بازگشت به كشور را در سر داشتند، و اين شانسي بود كه بسياري از هموطنان ما در غربت از آن محروم مانده و در آرزوي آن دور از وطن جان باختند.
¬هجرت يا هر نام ديگر که بر آن بنهيم سرانجام همان است که بسياری از اهل قلم جهان به آن گرفتار آمده و درباره آن نوشته اند. در ماجرای جهانی آوارگی و مهاجرت، با همه نکته ها که در آن است مثبت و منفی، حکايت روشنفکران و کسانی که کارشان انديشه ورزی است جداست، نه آن که آن ها جدابافته باشند و زمين به گونه ای ديگر زير پايشان خالی شود، نه آن که ديگران وقتی که از خاک خود کنده می شوند تا در خاکی ديگر ريشه کنند و شاخ و برگی بدهند پوستشان کنده نمی شود که می شود، حتی جهان می تواند صدها روشنفکر و نويسنده را نشانمان بدهد که اگر تن به مهاجرتی معمولا ناخواسته نمی دادند به موقعيتی جهانی دست نمی يافتند و در محدوده زبان و خاک مادری مدفون می ماندند، پس از اين جهت هم روشنفکران با ديگر مردم يکسانند و اگر مهاجرت فرصت است و يا فاجعه برای همه چنين است. اما تنها در يک نکته شايد بتوان ايستاد و راز نوستالژی هميشگی روشنفکران آواره را کشف کرد.
آن کس که روش فکر است و معنايش آن که توليدات فکری دارد، توليد او منوط و موکول است به خوانندگانش، به آن ها که درباره شان انديشيده و برايشان در ذهن برنامه ای ساخته، يعنی برای خود در تعامل با آنان. مثال واضحش کسی است که درس طب خوانده و می تواند مفتخر و مباهی باشد که هر کجا دردی را کاهش دهد و بيماری را معالجه کند به قسم نامه بقراط وقا کرده است که او را محدود به معالجه مردمانی خاص نمی کرد. آن که شهر و خانه می سازد و آن که تجارت می کند، صنعتگران و عالمان به همه علوم تجربی چنين اند و چه بسا وقتی که به دعوای درونی در غربت چيره شدند حالا وجود امکانات بيش تر و فرصت های مغتنم تر خود بتواند توجيه به دردهايشان بدهد، اما روشنفکر در هر کجا می خواند و انديشه می ورزد رويش به سوی همان جاست که از آن آمده است. تا دراز نکننم سخن را به خيل گسترده موسيقی دانان، اديبان، شاعران، داستان نويسان و روزنامه نگاران ايرانی نگاه کنيد که بعد از مهاجرت های گسترده بيست و پنچ سال اخير، به جرات می توان گفت که هيچ يک در جائی که سزاوار آنند قرار ندارند و در حسرت زادگاه حق دارند که بسوزند و به آن ها که دردشان را نمی فهمند خشم بفروشند و با آن ها که جايشان را گرفته اند مخالف باشند.
روشنفکران آواره، نامی که دکتر شريعتی نهاد، از سوئی ديگر نيز با ديگران متمايزند. اينان کوتاه مدتی پس از تن دادن به اين هجرت ناخواسته، همين قدر که توليدی می کنند ديگر به سادگی امکان بازگشت به وطن ندارند. ميليون ها مردم ديگر، مگر فعالان سياسی، همين که بخواهند راه بازگشت و دست کم ديداری از زادگاه برايشان فراهم است و برای روشنفکر آواره نيست مگر با تحمل خطرها چنان که مجيد شريف کرد.
از بحث های نظری در اين باب در می گذرم اما از ديدگاه وضعيت خاص امروز ايران اين نکته بايسته است که هرگاه وزن و پتانسيل روشنفکران ايرانی مقيم خارج از کشور به گنجينه فکری موجود در کشور اضافه شود حادثه ای شيرين رخ می دهد که هر چه از اثرش بگوئيم کم گفته ايم. به اعتقاد من آن ها که دل در به روز شدن جامعه ايران و رستگاری مردمانش بسته اند و به سرزمينی انديشه می کنند که بايد فاصله خود را با جهان کم کند و در جای بايسته خود قرار گيرد، ناگزيرند از قبول اين سخن که آن جامعه آرمانی با ترکيب انديشمندان حاضر در کشور و ايرانيانی که در جهان پراکنده اند، شکل خواهد کرد.
يک بيستم از ايرانيان امروز در خارج از کشورند، اگر به دليل مقاومت حکومت و ديوارهائی که می کشد تاکنون چنين بوده است که اين يک بيستم اثر کمی در تحولات درونی جامعه داشته اند اصلا به معنای آن نيست که چنين می ماند و اصلا به معنای آن نيست که در فردای ايران، فردای ساختن ها، جامعه ايران به ذخيره علمی و تجربی عظيمی که در خارج دارد سهم مهاجران همين است. ده ها برابر زيانی که فرار مغزها به کشور وارد کرده، در فردائی که در انتظار است سود نصيب جامعه ايرانی خواهد شد که اگر درست عمل شود انگار يک ميليون بورسيه به کشور برگشته اند و ارزش چنين سرمايه ای از اندازه به در است.
خب، وقتی اين را ما می دانيم، مخالفان فردای بهتر ايران وهواداران حفظ وضعيت موجود هم می دانند. در اعمال گروه های سياسی درونی کشور دقت کنيد. آن ها که به اصلاح امور و تغيير شرايط و تحول در ساختارها معتقدند در هر فرصت، به زبان های مختلف – گاه با نظريه ايران برای همه ايرانيان، گاه با طرح واضح موضوع بازگشت ايرانيان، گاه با تاکيد بر عفو عمومی و خلاصه هر يک به نوعی – خواستار آنند که دوباره اين خانواده بزرگ گرد هم آيند، از فرصت ها بهره می برند و در ساختن همراه شوند.
متحجران و آن ها که به وضوح می گويند که کشوری عقب افتاده و درگير با جهان را به سبک صدام به کشوری آرام و حاضر در خانواده جهانی ترجيح می دهند – البته بر اين تحجر نام استقلال طلبی و غيرت مذهبی و ملی می نهند - در همه سال های اخير با هر نوع ارتباطی بين دو بخش از جامعه که در درون و بيرون مرزها زندگی می کنند مخالفت کرده اند. اين مخالفت اما از آن جا که مبنای عقلی و منطقی ندارد و نمی تواند در منظر جامعه باز شود، ناگزير به پشت پرده می رود و در شکل و هيات مافيائی جلوه می کند. مجيد شريف قربانی مظلوم اين نگاه بود اما تنها نبود.
سعيد امامی به تصديق اسناد و نوشته ها مبدع نظريه «تهاجم فرهنگی» بود که بيش از همه رهبر فعلی جمهوری اسلامی را خوش آمده است و دستگاه های تبليغاتی زير نظر وی هنوز بر اين طبل می کوبند. اساس سخنشان اين است که هر فرهنگی غير از فرهنگ اسلامی - آن هم به روايت مرسوم اين ها- اسب تروائی است که از دلش سربازان ريشارد شيردل بيرون می آيند و به مبارزان صلاح الدين شبيخون می زنند. با اين نگاه هر روشنفکر ايرانی دشمن آن هاست، دشمنی که بايد او را کشت. اين سخنی است که قبل از کشتن بر دهان سعيدی سيرجانی هم نهاده بودند که در شو تلويزيونی به کارگردانی سعيد امامی می گفت و می گفت که در آينده قصد دارد تا به جبران مافات چه ها کند و خود همه کتاب ها و نوشته هايش را به خواست دستگير کنندگان و قاتلان بعديش ضاله و منحرف کننده اعلام کرد. حالا بپرسيد مگر آن کتاب ها چه بودند جز پرداخت زيبای اديبانه ،در پرده و با حيا، از دردهای تاريخی اين ملک. ضحاک، سيمای دو زن، و تفسير سورآبادی ... اگر اندک نشانه ای از تحمل وعلم دوستی و عدالت جوئی در کسی بود بايد سعيدی بر سر نهاده می شد، اما هيهات که تيغ در دست زنگی مستی است که هيچ از اين ها اثری در دلش نيست.
همفکران سعيد امامی تا بتوانند در قلعه ای که به خيال خود ساخته اند سلطنتی به دلخواه داشته باشند بايد غريبه به درون راه ندهند و روشنفکران همه غريبه اند به ويژه اگر مانند مجيد شريف تن به خطر داده و از خارج بازگشته باشند. از ديدگاه مبدعان نظريه سخيف تهاجم فرهنگی، کسانی مانند محمد مختاری که می دانند خطر هست و باز در خارج نمی مانند، از آن جا که لابد بر کار خود يقين و اصرار دارند در اولويت قرار می گيرند برای حذف.
از سال های اول انقلاب و اعدام کسانی به عنوان شريک رژيم سابق که بگذريم، از ماجراهای خونين اعدام های وحشتناک اول و آخر دهه شصت که گذر کنيم به زندان ها و قتل های دهه هفتاد به بعد می رسيم که همه قربانيان در يک امر مشترکند و آن روشنفکری آنان است. تفاوتی نمی کند که مذهبی بوده اند يا چپ، ملی بوده اند يا هوادار دموکراسی همين که می انديشيدند و مانند متحجران نه، مستحق دار آمده اند. اگر دستشان به بيش از هفتاد هشتادی که کشتند نرسيد اين گناه از آنان نبود که قتل اين خستگان به شميشير آنان تقدير نبود ورنه هيچ از دل بی رحمشان تقصيری در اين کار سر نزد. پس بايد گفت آيتی بود عذاب انده حافظ بی دوست که بر هيچ کسش حاجت تفسير نبود.
داريوش فروهر به هيچ رو به محمد مختاری شباهت نمی برد و هر دو آن ها با مجيد شريف متفاوت بودند و هر سه با پيروز دوانی. اما از ديد متحجران اين ها حتی با مراجع تقليد و آيت الله هائی که با ظلم مخالفند يکی هستند و بايدشان به يک سرنوشت دچار کرد، اگر می خواهيم بمانيم.
در اين نگاه می بينيد که حتی کسانی مانند سعيد حجاريان و هاشم آغاجری هم ايمن نيستند، دکتر سروش که جای خود دارد و صد بار حکم قتلش جاری شده است. جرم همه اين است که می خوانند و می دانند.
در اين نوع ديد از حکومتداری، روشنفکران همه سرباز دشمند و واجب القتل، اگر در درونند که جانشان در گرو است و اگر در بيرونند به هر وسيله و به هر قيمت نبايد گذاشت برگردند.
جمله يادگار دکتر شريعتی نمکی از گفته های پدر دارد: مجيد نه براي مرگ بلكه براي زندگي كردن به ايران بازگشت! اما افسوس! تنها يك نقطه روشن در اين رويداد تلخ برجاي ماند و آن اين كه حداقل او در خاك خود مرد.