اول. ايرانيان در ذيل سايهء حكومت سلطنت فقيه از يك دمكراسي ناقص (كه مرتبا با وتوي شوراي نگهبان چه در مقام انتخاب نمايندگان و رئيس جمهور و چه در مقام به جريان افتادن مصوبات نماينگان ابتر مي شود)، جزئي (كه در آن نهادهاي انتخابي در كنار نهاد هاي انتصابي فقط بخشي از حكومت را تحت شمول قرار مي دهد)، يك طرفه (كه فقط حاكميتِ آرائ اقليتِ تحت چتر نهاد هاي انتصابي را تضمين مي كند و راي اكثريت را به هر طريق ممكن خنثي مي كند) و ناكارا (كه بر قدرت نهادهاي سياسي مثل احزاب و نهاد هاي جامعهء مدني اتكا ندارد) بر خوردارند. در اين نظام سياسي انتخابات فقط يك نوع بيعت دوباره با سران مافياست و اگر چنين نباشد فعالان آن بشدت مجازات مي شوند. از اين جهت دمكراسي به طور ماهوي نفي مي شود. هنر جمهوري اسلامي نفي دمكراسي در اين نظام سياسي توسط قدرتمند ترين نهادهاست. اين امر موجب شكل گيري يك سازوكار تببيهي براي نقض كنندگان منويات حاكمان در نمايش دمكراسي يا همان بيعت مي شود. بنابر اين حاكمان جمهوري اسلامي به جاي صرف ميلياردها تومان – همانند نظام انتخابات در امريكا – جهت جمع كردن آراء و مبارزات انتخاباتي، صرفا با بازداشت و شكنجهء فعالان سياسي و بستن روزنامه ها وتنبيه منتقدان رهبري واصول قانون اساسي مربوط به آن سعي مي كنند از شكستهاي بيشتر در انتخابات يا افزايش قدرت نهادهاي انتخابي جلوگيري كنند. اين نحوهء حكومت براي آنها ارزان تر تمام مي شود. روحانيت حاكم در ايران حتي حاضر نيست بخش كوچكي از حجم عظيم منابعي را كه در يك شرايط نظارت ناپذير و با استفاده از رانتها و امتيازات حكومتي به خود اختصاص داده خرج تداوم قدرت خويش كند و به اين ترتيب بخشي از اين منابع را به فرايند سياسي تزريق كند.
دوم. نظام سياسي امريكايي يا اتكا به قدرت شركتها و نهادهاي اقتصادي و سياسي دمكراسي را دور مي زند اما هيچگاه آن را نفي نمي كند. اكثريت قاطع كرسيهاي نمايندگان دو مجلس سنا و نمايندگان در دوره هاي مختلف انتخابات دست نخورده باقي مي مانند. اين عدم تغيير بدان دليل نيست كه مردم عاشق اين نمايندگان – همهء آنها – هستند بلكه بدان دليل است كه ماشين حزبي و تبليغاتي موجود قدرت قانع كردن شهروندان را دارد و رقبا از اين قدرت برخوردار نيستند. وقتي بوش ِ پسر صدها ميليون دلار صرف مبارزات انتخاباتي مي كند و در واقع به يك معنا آراي مردم را در يك بازار تجاري مي خرد دمكراسي و حاكميت آراي مردم دور زده مي شود اما اين پول دوباره به خود جامعهء امريكا تزريق شده و براي هزاران نفر ايجاد شغل مي كند. روحانيت حاكم در ايران حتي حاضر نيست يك ريال از صدها ميليارد ثروت جمع شده در 25 سال بعد از انقلاب بگذرد و خرج تداوم قدرت را نيز مردم ايران از طريق بودجه هايي كه صرف نهادهاي نظامي و قضايي و امنيتي مي شود مي پردازند. هزينهء دخالت سپاه و بسيج در انتخابات، زنداني كردن فعالان سياسي و تعقيب و مراقبتهاي معطوف به انتخابات توسط نهاد هاي امنيتي به طور كامل توسط بودجهء عمومي پرداخت مي شود.
بحث من در اينجا اين نيست كه نظام انتخاباتي در امريكا خوب يا بد است. بحث اينست كه ما در ايران براي پرهيز از سرمايه سالاري زمام امور را به اقتدارگرايان و سرمايه سالاراني داده ايم كه نه قواعد بازار سرمايه داري و سازوكارهاي آن در قلمروهاي سياسي و فرهنگي را رعايت مي كنند و نه در پي بسيج اجتماعي و توده وار كردن سياست در رژيمهاي انقلابي اند. نفي ايدئولوژيك پرداخت هزينه هاي انتخاباتي توسط كانديداها در نظامهاي تماميت طلب ديني به آنجا مي انجامد كه اين هزينه ها هم توسط خود مردم پرداخت شود. در اين مورد نيز نظام انتخاباتي جوامع سرمايه داري، علي رغم ابتنا بر خريد آراء، از نظام انتخاباتي جوامعي با نظام سياسي اقتدارگرا كارا تر و كم مشكل تر به نظر مي آيد. در اين مورد نيز تلاش براي تاسيس مدينهء فاضلهء ديني توسط چپ مذهبي با اتكا بر سنتهاي ماركسيستي ِ دمكراسي توده اي و مستقيم و نفي هنجارهاي جامعهء سرمايه داري، به دليل مشخص نبودن بديلها و روشها به توليد ابعاد بيشتري از جهنم اقتدارگرايي انجاميده است.
سوم. كدام يك انساني تر است: صرف پول براي خريد آراي مردم در يك طرف داستان يا قتل نامزد هاي محتمل، زنداني و شكنجه كردن كساني كه جناحشان پيروز شده، پرتاب لنت ترمز به طرف نامزدهاي محتمل و حملهء وحشيانه به خوابگاه دانشجوياني كه به كسي كه مافيا نمي خواسته راي داده اند در طرف ديگر داستان؟ طبيعي است كه حاكمان ايران براي خريد آراء بايد ميلياردها تومان از بودجهء عمومي را صرف كنند اما كشتن و شكنجه و سركوب براي آنها در داخل كشور ارزان تر تمام مي شود تا اتكاي مستقيم به قدرتهاي خارجي براي ماندن بر اريكهء قدرت؛ گرچه مردم ايران بايد هزينه هاي داخلي و بين المللي آن را بپردازند. عدم وابستگي رژيم اقتدارگرا به قدرتهاي خارجي نه از سر اصول گرايي حاكمان بلكه از سر بي نيازي به آنها براي بر سر كار ماندن است. وقتي مي توان براحتي و آساني با يك لشكر بيست الي سي هزار نفري اراذل و اوباش كه توسط بسيج سازمان داده شده اند و همهء قواي قهريه از آنها حمايت مي كنند ( پياده نظام مافيا) يك ملت را ساكت كرد و ترساند ديگر نيازي به وابستگي سياسي به خارج براي تداوم قدرت نيست. شاه توان انجام اين كار را نداشت چون از توليد و بازتوليد ايدئولوژي مربوطه عاجز بود. روحانيت شيعه آن قدر حديث و روايت براي مشروعيت بخشيدن به اعمالش در اختيار دارد كه سالها مي تواند بر موج دينداري اقليت فعال جامعه سوار شده و به سركوبهايش رنگ و بوي ديني بزند. رهبران جمهوري اسلامي نشان داده اند كه براي ماندن در قدرت حاضرند هر باجي را به قدرتهاي بزرگ بدهند – اگر آنها فشار بياورند - و اگر امروز در بلوك قدرت امريكا نيستند از سر بي نيازي است و نه از سر ايستادگي در برابر قدرت بيگانه.
وقتي كه مي توان در كانادا شهرك سازي كرد، در هاليوود سرمايه گذاري كرد، در بانكهاي استراليا و امارات متحده حسابهاي چند ده يا چند صد ميليون دلاري باز كرد و بچه ها را براي تحصيل به كانادا و استراليا و سوئيس فرستاد و در آنجا خانه خريد چرا بايد آنها را صرف انتخابات كرد؟ اگر قرار باشد در انتخابات پول صرف كرد پس برادران سپاه و سربازان گمنام امام زمان و برادران معاود در نيروي انتظامي و قوهء قضاييه به چه كار مي آيند. روحانيت معظم در ايرانِ بعد از انقلاب كاري كرده كه همهء نظامهاي سياسي و اعمالشان كه از جهتي قابل انتقاد بودند از جهنم ايران قابل دفاع تر به نظر آيند. روحانيان سالها تلاش كرده اند كه بدترين ها را از همهء نظامهاي سياسي بگيرند تا نظامي منحصر به فرد خلق كنند ( شعار نه شرقي نه غربي به اين عمل مشروعيت ايدئولوژيك مي دهد). وقتي امثال محمد يزدي يا هاشمي عراقي از ديگران دعوت مي كنند كه بيايند و از تجربيات حكومت داري آنها درس بگيرند در واقع از كساني دعوت مي كنند كه مي خواهند بيايند و گردشگري شان را به هزينهء مردم ايران انجام دهند و در نهايت نيز از اسكناسهاي صد دلاري كه از جيب آقايان سخاوتمندانه خارج مي شود بر خوردار شوند. همچنين آنها مي آيند تا بفهمند كه نبايند به هيچ وجه تجربهء ايران را تكرار كنند، چنانكه نكرده اند. چهرهء كريه مافيا همگان را از تكرار تجربهء ايران باز مي دارد.
چهارم. انتخابات در امريكا به هيچ وجه گروه نخبهء سياسي حاكم بر جامعهء امريكا را تغيير نمي دهد اما اين عدم تغيير با نفي حق نامزدي و نمايندگي ديگر شهروندان، انفراديهاي طولاني مدت براي روزنامه نگاران، سركوب دانشجويان، خفه كردن نويسندگان در صندلي پشتي ون نيروهاي امنيتي، بستن روزنامه ها و صدور احكام قرون وسطايي براي روشنفكران انجام نمي شود. بدين ترتيب بايد اين امتياز را براي طبقهء حاكم بر امريكا قائل شد كه مي داند چگونه با كمترين تنش قدرت و كمترين نقض آشكار قانون، قدرت خود را حفظ كند، گردش نخبگان را به حداقل برساند و مردم امريكا هم به اين كه كشورشان دمكراسي است باور داشته باشند. اما روحانيت در ايران از ايجاد چنين فضايي عاجز است چون بر اساس روشهاي حكومتهاي استبدادي چندين قرن پيش بعلاوهء به راه انداختن ماشين سركوب شبيه دولتهاي كمونيستي و فاشيستي مي خواهد شهروندان مردمي بودن آن را باور كنند يا حداقل آن را تحمل نمايند.