وضعيت عمومي كشور به تدريج به سمت تغييرات پيش مي رود. تغييراتي كه پارامترهاي داخلي و خارجي به تناسب تلاشي كه مي كنند سهم خواهند داشت. به ميزاني كه ايرانيان آزاديخواه از هشياري و تحرك برخوردار باشند دشمنان آزادي عاجز شده و از اهداف غير مردمي خود دور مي شوند. اينك بايد ديد كه در آستانه اعطاي جايزه صلح نوبل، تحريم انتخابات و با توجه به اعتراض گريهاي درون جامعه چه ضرورتها و اقداماتي مطرح است كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد. آيا هم چنان فرصتي براي عمل كردن براي نيروهاي تغيير طلب ايراني در اپوزيسيون باقي مانده است ؟ آيا رژيم موفق خواهد شد كه راه برون رفتي براي بن بست كنوني بيابد ؟ در اين نوشته تلاش مي كنيم براي اين پرسشها پاسخ هايي را پيشنهاد دهيم.
* *
ظاهرگرايي نوبل
هم زمان با فرا رسيدن زمان اعطاي جايزه ي شيرين عبادي در اسلو، رژيم جمهوري اسلامي دو تن از زندانيان سياسي كرد را به اعدام سپرد. «جليل زيوه اي» نه سال پيش و «رامين شريفي» پنج ماه پيش بازداشت شده و درزندان به سر مي بردند. بنابراين رژيم براي اعدام آنها هم قبل از اين و هم بعد ازاين فرصت كافي داشت، اما اگر ترجيح مي دهد كه اين اعدامها را حالا و در زماني كه بحث حقوق بشر مطرح است انجام دهد، مي خواهد جا بياندازد كه براي «حفظ مصالح نظام» كمترين اعتنايي به نمايشهاي حقوق بشري سازمان ملل متحد يا صلح نوبل و اين حرفها ندارد. حال بايد ديد، در زماني كه جمهوري اسلامي تا اين حد روشن، صريح و بي تعارف پيام امنيتي خود را به جهانيان مي دهد، آيا باز هم گروهي تلاش خواهند كرد توهمات را در باره ي « اصلاح نظام قضايي در ايران اسلامي» دامن بزنند. در اين ميان نقش و گفتار خود شيرين عبادي شاهد و معياري است تا بدانيم آيا وي به دنبال احقاق حقوق پايمال شده ي بشر ايراني است و يا بزك كننده ي چهره ي پليد رژيم اسلامي ؟
روز 10 دسامبر ايرانياني كه در نروژ و ساير شهرهاي اروپا به اين مناسبت گرد هم مي آيند بايد تعارفات را كنار بگذارند، درست همان گونه كه رژيم با اعدام اين دو زنداني و بازداشت و سركوب دانشجويان در هفته هاي اخير چنين كرد. در اين روز كه توجه رسانه هاي خبري جهان بر روي اين واقعه متمركز است ايرانيان بايد با تمام قوا و با ابتكار و شجاعت درصحنه ي وسايل ارتباطي بين المللي و ملي حضور پيدا كنند. نبايد اجازه داد كه مجموعه ي مراسم پيش بيني شده، اين احساس را در افكار عمومي بوجود آورد كه ايرانيان در انتظارند تا وضعيت حقوق بشر در «چارچوب نظام جمهوري اسلامي» بهبود يابد. هدف رسانه هاي اروپايي بر اين متمركز شده كه با افسانه ي جايزه صلح عبادي اين طور جلوه دهند كه فعالان سياسي اپوزيسيون در خارج از كشور و به طور كلي تر ايرانيان داخل و خارج « اميدوارند» تا به همت ابتكاراتي مانند فعاليتهاي اين «برنده ي جايزه صلح نوبل» وضعيت حقوق بشر « به گونه اي تدريجي»، با «صبر»، « حوصله» و «مدارا» در آينده بهبود يابد : اگر در يك ربع قرن گذشته چنين نشد شايد در نيم قرن آينده اين معجزه صورت پذيرد.
بايد از «هارولد پنجم» شاه نروژ، كه روز 10 دسامبر در آن مراسم براي اعطاي جايزه به خانم عبادي حضور خواهد داشت بپرسيم آيا «رامين شريفي» را كه روز شنبه گذشته با چند گلوله رژيم، در سن 27 سالگي جان داد، مي شناسد ؟ آيا هرگز نام عبدالله زيوه اي را خواهد شنيد؟ انسان مظلومي كه نخست مجروح و 9 سال در زندان رژيم زجر و شكنجه كشيد تا چند روز پيش به جوخه هاي مرگ رژيمي سپرده شود كه خانم عبادي معتقد است اسلام حاكم بر آن با دموكراسي همخواني دارد. آيا وي و اعضاي كميته نوبل آمار 100 هزار اعدامي اين رژيم را هرگز شنيده اند؟ آيا هرگز شنيده اند كه در تابستان سال 67 به خاطر شمار بالاي زندانياني كه بايد اعدام مي شدند و « كمبود جا» گروهي را به يكي از آشپزخانه هاي زندان برده و به گلوله بستند و برخي را با تجمع آنها در اتاقهاي در بسته و پرتاب نارنجنك ميانشان تكه پاره نمودند ؟ آيا شاه نروژ تعداد دختران باكره اي را كه قبل از اعدام در زندانهاي «حكومت رو به تحول ايران» توسط قاتلانشان مورد تجاوز قرار گرفتند مي داند ؟ آيا هرگز بدنهاي اين ايرانياني را كه در كشور او و ساير كشورهاي اروپايي به عنوان اسناد زنده ي جنايت رژيم آثار سوختگي با سيگار و درفش و كابل هاي بازجويان و شكنجه گران رژيم را با خود همراه دارند ديده اند ؟
آقاي هارولد پنجم، شاه نروژ، آيا مي دانيد يكي از كساني كه معترضين اعدامهاي سال 67 را مورد حمله وانتقاد شديد قرار داد همين محمد خاتمي بود كه خانم عبادي آرزو كرده است جايزه نوبل خود را به او مي داد ؟
امثال شيرين عبادي تلاش دارند كه به جهانيان ثابت كنند جنايتكاري نه ويژگي ذاتي كه ويژگي فرعي و عرضي رژيم ايران است. مي خواهند به آتش اين توهم بدمند كه حتي رژيمي مثل جمهوري اسلامي هم «اصلاح پذير» است و در نهايت مجبور به رعايت حقوق بشر خواهد شد. اين در حالي است كه به استثناي يك اقليت متوهم، غرض ورز و ناصادق، براي كمتر ايراني جاي شك است كه جنايت، خصلت ذاتي رژيم است. جنايت و قتل و اعدام از پايه هاي نهادينه شده و سازماندهي شده رژيم جمهوري اسلامي است و هرگونه اقدامي براي زير سوال بردن آن يك اقدام برانداز است. خط قرمز نظام را هم رژيم خوب مي شناسد و هم خانم عبادي.
اقدامات اين خانم و امثال او به نوعي، پوشاندن اين واقعيت سياه است كه جنايتكاري در رژيم اسلامي ايران فكر شده ي، برنامه ريزي شده و داراي بودجه و آموزش و تداركات است، پوشاندن اين امر البته خدمت بزرگي است به رژيم ملاها در جهت نا اميد نكردن آنها كه در پي سراب تغيير در نظام، سالهاست، خواسته و ناخواسته، عمله و نكره ي رژيم ولايت فقيه شده اند. در اين ميان بديهي است كه كشورهاي اروپايي، كه از وجود رژيم وطن فروش كنوني بهره هاي نجومي مي برند، خواهان تقويت اين جريان هستند و لذا به نگه داشتن و تقويت اين تصوير دروغين خدمت مي كنند. با اين مراسم و تبليغات پيرامون آن، كشورهاي غربي و جناح روبه مرگ دوم خرداد اميدوار است كه بتواند « شوكي» را بوجود آورد كه سعيد حجاريان چندي پيش بر آن تاكيد داشت. شوكي كه وي براي كشاندن مردم به صحنه ي انتخابات لازم مي داند. هشياري ايرانيان مخالف رژيم در داخل و خارج از كشور براي سناريوهايي كه عبادي، نهضت آزادي، جبهه مشاركت و امثال آنها تنها پياده نظام آن هستند لازم است . دانشجويان ديروز با شعار « شركت در انتخابات جنايت، خيانت» و « پيام دانشجويان تحريم انتخابات» تودهني محكمي به محمدرضا خاتمي، محمد خاتمي و نيز ابراهيم يزدي زدند.
فرا رسيدن زمان تغييرات
جامعه ي ايران در حال فائق آمدن بر ترسهاي ديرينه خود است. چتر سركوب در فرصتهاي متعدد مانند تظاهرات دانشجويي روز گذشته سوراخ سوراخ شده است. ترس از اعتراض گري در زمينه هاي صنفي به خوبي از ميان رفته و اينك بايد در زمينه اعتراضات سياسي نيز چنين اتفاقي بيافتد. سركوب به تدريج به مرز محدوديت هاي ذاتي خود نزديك مي شود. رژيم نامشروع جمهوري اسلامي كه آخرين دوجين از دست پرورده هاي سياسي خود را براي سرگرم كردن جامعه در جريان مجلس ششم به بازي گرفت اينك با بن بستي روبروست كه خروج از آن جز با قرباني دادن در پاي بت خطر سرنگوني ميسر نيست. ريزش درون ساختاري و خود زني درون رژيمي در آستانه ي انتخابات هفتم اوج خواهد گرفت. و اين در حالي كه كارگران به طور روزانه در خيابانها هستند، دانشجويان مبارزه را بر تحصيل منجر به بيكاري ترجيح مي دهند و دولت ورشكسته خاتمي به دنبال پولي براي پرداخت سوبسيد بنزين است و تصميم دارد ذخاير صندوق تامين بيمه هاي احتماعي را بالا بكشد . عدم مشروعيت و فرسوده شدن پويايي مكانيزم هاي نظام براي ارائه ي برنامه هايي كه تمديد عمرش را بتامين مي ساخت شرايط مساعدي براي سوق دادن رژيم به سوي فروپاشي از درون نظام و سرنگوني از طريق مردم فراهم كرده است.
جامعه ي ايراني در حال تنگ كردن حلقه ي محاصره به دور رژيمي است كه براي دفاع از خود جايگاه اجتماعي ندارد و مجبور است كه به سيستم اجير كردن مزدور پناه آورد. در اين ميان نقش جوانان معترض و فاقد آينده و دانشجويان آزاديخواه براي تسريع فرايند فوق بسيار مهم است. رژيم توان ساختاري مقابله با اعتراض گري را در سطوح مختلف جامعه از دست داده است، مطالبات صنفي، اقتصادي و اجتماعي ديگر پاسخ سياسي نمي پذيرد. در يك كلام جمهوري اسلامي به شدت ضربه پذير شده است.
از سويي فشار خارجي نيز براي به تمكين كشيدن رژيم ادامه دارد و انرژي زيادي را از آخوندهاي آشفته خاطر مي گيرد. همكاري اروپا با رژيم هر روز پر هزينه تر مي شود و اين در حالي است كه رژيم هر روز ضعيف تر شده و پرداخت اين هزينه هاي برايش سنگين تر مي شود.
در اين شرايط كه اوضاع براي سرنگوني مفيد مي شود ديگر نبايد بند را بر دور گردن رژيم شل كرد و اجازه داد كه با به هوا كردن فيل «صلح نوبل»، «مجلس هفتم» و شياديهاي نويني از اين دست، مرگ حتمي رژيم را به عقب بياندازند.
هم زمان با بيداري دوباره ي جامعه و عموميت يافتن اعتراض گري صنفي در آن اپوزيسيون منفردين و تشكيلاتي بايد از خواب سنگين تاريخي خود برخيزد و اين نكته را بپذيرد كه : « براي سرنگوني رژيم جز به هم نزديك شدن راه ديگري نداريم».
جايگاه جايگزين
در اين ميان بايد به كمبود اساسي پاسخ گفته شود و آن همانا ايجاد يك جريان رهبري كننده است كه بتواند نقش هدايت كننده، هماهنگ كننده و گردهم آورنده را بازي كند. چنين نقشي امروز از هيچ نيرويي به طور منحصر به فرد و تك و تنها ساخته نيست. اشتباه سازمانهايي مانند مجاهدين اين بود كه رهبري جنبش را در انحصار خود مي خواستند و حاضر نبودند با هيچ نيروي ديگري ائتلاف كنند تا شايد در مقابل رژيم قويتر شوند و در رابطه با مردم نمايانگرتر و مشروع تر. در طول اين بيست و دو سال تمامي اجزاي اپوزيسيون در نگرش بسته و ملوك الطوائفي خود آنقدر اصرار كردند كه برخيشان ضرباتي اساس دريافت كردند، بعضي شان محو و نابود شدند، برخيشان قرباني دستگاه ترور و توطئه رژيم شدند، بعضي از فرصت دوم خرداد بهره جستند و به صف «اصلاح طلبان» پيوستند، بعضي به مبارزه گفتاري – نوشتاري- اينترنتي بسنده كردند و بعضي نيز در دام بيگانگان افتادند. در نبود جريان رهبري كننده، از يكسو رژيم و حاميان بين المللي اش مهره هاي خود را براي آينده آماده سازي مي كنند و در اين راه حتي از اعطاي جايزه نوبل نيز بهره مي برند، و از سوي ديگر، مخالفان رژيم حاضرند كه سير نابودي ناشي از خودخواهي را طي كنند اما كمترين تلاش واقعي براي نزديك شدن و تشكيل يك جبهه واحد ضد رژيم به خرج ندهند.
بدين گونه يكي از مستعد ترين شرايط تاريخي در طول يك ربع قرن گذشته براي زمين زدن رژيمي كه در داخل با يك انفجار مردمي در راه روبروست و در خارج بايد براي حفظ جايگاه كاركردي خود در سيستم جهاني، فشارهاي بسياري را متحمل شود، در حال هدر رفتن مي باشد. هر يك روز كه سرنگوني ممكن جمهوري اسلامي به تعويق مي افتد، رژيم به نجات ناممكن خود اميدوارتر مي شود.
در نبود يك رهبري متمركز مدتها نوعي رهبري جمعي بر جنبش اعتراضي داخل كشور سوار بود و با استفاده از رسانه هاي خارج از كشور مبارزات داخل كشور را به پيش مي برد. اما در اين دوره حساس، بايد يك جايگزين مشخص براي جمهوري اسلامي شكل و تبلور مادي به خود گيرد تا نيروهاي اجتماعي معترض در داخل كشور بدانند كه امكان و دليل كافي براي سياسي كردن اعتراضات صنفي و هدايت آن به سمت يك جنبش اجتماعي سرنگون ساز موجود است. مشاهده ي وجود يك آلترناتيو داراي هويت مردمي براي حاكميت ضد ايراني كنوني سبب خواهد شد كه مردم در داخل و خارج از كشور بتوانند براي فرداي بعد از سرنگوني اطمينان خاطر حاصل كنند و براي حركتهاي اعتراضي خود راههاي تداوم بخشيدن و هدف درازمدت تعيين كنند.
چنين آلترناتيوي فعلا به طور حاضر و آماده وجود ندارد. تشكل هايي كه خود را به تنهايي به عنوان اين آلترناتيو معرفي مي كردند امروز مي بينند كه تنها، نماينده ي بخش ناچيزي از تنوع اجتماعي و سياسي ايرانيان هستند. بنابراين لازم مي نمايد كه به شكل دهي يك آلترناتيو فراگير بپردازيم كه در خود، تا حد امكان و در قالب تجمع نيروهاي غير آشتي ناپذير، جريانهاي سياسي را جمع كرده باشد كه نمودار واقعيات اجتماعي متنوع موجود در جامعه باشند.
«طرح جبهه همبستگي » و سپس «جبهه جمهوري خواهان » از جمله طرحهايي بود كه در يكسال گذشته مي توانست، حداقل از حيث شكل، بستر نسبتا مناسبي براي جبران اين كمبود بوده باشد. اما ديديم هر دو اين طرحها با عدم موفقيت روبرو شد. زيرا هيچ يك از نيروهاي اصلي پيشنهاد دهنده نمي خواست در سطحي «برابر» با ساير نيروها تعامل كند. اين تجارب به ما نشان داد كه انجام اين گونه ائتلافها به صورت خودجوش و داوطلبانه ناممكن است، اما بر عكس، اگر روزي دولت فخيمه ي آمريكا بخواهد اين كار را انجام دهد قطعا اين نيروهاي سياسي متخالف و متضاد، از سر ترس و يا اجبار، حاضر به انجام بسياري از سازشهايي خواهند شد كه قبلا حتي حرف آنرا هم نمي زدند. اين خود شاخصي است براي درك فاجعه يك فرهنگ سياسي عقب افتاده كه در يكسوي آن ولايت مطلقه فقيه شكل گرفت و در سوي ديگرش، ولايات مطلقه تشكل هاي اپوزيسيون.
شكستن بنيادي اين فرهنگ لازم است، اما اين مهم از طريق يك برخورد مستقيم حاصل نمي شود. نياز به آنست كه فعالان اپوزيسيون، با اتكاء به دانش و تجارب سياسي اخير در باره ي عمل كرد و رفتار سياسي خود بيانديشند و بطور جدي و با جسارت با اشتباهات و خود محوريهاي شان برخورد كنند. از دل يك بازنگري بنيادي مي توانيم شاهد تولد يك فرهنگ سياسي جديد باشيم. فرهنگي كه در آن، تعدد گرايي و چند انديشي، حداقل در داخل يك جبهه ي سياسي – جبهه ضد رژيم جمهوري اسلامي –، به عنوان يك اصل بديهي جا افتاده باشد. بدين گونه سازمانها و شخصيتهاي سياسي با اختلافات دروني خود دو دهه ي ديگر عمر به رژيم استبدادي حاكم قرض نمي دهند.
پس از تصرف عراق و نيز بعد از تهديدهاي اسرائيل و آمريكا در باره ي ايران برخي تصور مي كردند كه موقعيت جديد، اپوزيسيون ايراني را به خود خواهد آورد تا با درس گيري از گذشته و فهم اضطرار حاكم بر شرايط، به سوي نوعي نرمش و انعطاف ميان خوديها پيش رفته و موجب نزديك سازي ميان نيروهاي مختلف شود. اما مي بينيم كه، جز در مواردي نادر و گذرا، چنين گرايشي هنوز بر نيروهاي سياسي خارج از كشور حاكم نيست. اين ضعف ماهوي اپوزيسيون سبب شده است كه يك حكومت درمانده و رو به مرگ همچنان احساس پايداري مي كند و اخيرا در يك عمل شبيه به كمدي چشم انداز بيست ساله آينده ايران را تحت سلطه خود ترسيم كرده و به اين نتيجه گيري مضحك رسيده است كه در بيست سال آينده ايران يك كشور توسعه يافته خواهد بود.
جمهوري اسلامي كه نيك مي داند رژيمي پا به گور است ديگر نه با اتكاء به قدرت خود كه با اميد به ضعف مخالفانش دوام آورده است. هرگونه تغيير كيفي درراديكاليسم خيزشهاي اعتراضي داخل كشور و يا در روابط ميان نيروهاي برانداز اپوزيسيون مي تواند زنگ سرنوشت رژيم را به صدا درآورد. اگر در داخل جمهوري اسلامي تلاش مي كند با سركوب و وحشت آفريني مانع از بروز اين راديكاليزم شود در خارج از كشور و در ميان اپوزيسون اين تنها دوام فرهنگ سياسي خان منشانه و كهنه گراي سياسيون ماست كه مانع از نزديك شدن آنها به يكديگر و تشكيل يك جبهه نجات مي شود.
نتيجه گيري :
خصلت نهادينه جنايتگري در نظام جمهوري اسلامي سبب مي شود كه نمايش اعطاي جايزه صلح نوبل و از اين قبيل تاثيري در باور عميق ميليونها ايراني مبني بر اين كه رژيم ملاها در تماميت خود بايد از صحنه ي تاريخ ايران محو شود بوجود نيايد. اين باور را بايد با تمام قوا و انرژي بيان كرده و نشان دهيم. در شرايطي كه رژيم در درون و در بيرون با بن بستي سخت مواجه است وظيفه كليه ي فعالان سياسي – افراد و تشكل ها – است كه براي شكل دهي به يك جايگزين دموكراتيك و فراگير تلاش كنند. تعلل و ترديد تنها سبب ياس و نااميدي و فرسودگي نيروهاي موجود مي شود و دست بيگانگان و همدستان رژيم را براي يافتن راههاي برون رفت ضد مردمي و ضد ملي باز مي گذارد. بهره بردن مناسب از زمان مناسب راز پيروزي ما خواهد بود.
در اين ميان بايد هر يك از ما به سهم خود در تقويت روحيه دوستي، تفاهم و همكاري ميان نيروهاي برانداز بكوشيم و به جاي انتظار منفعل با اين مهم برخورد فعال داشته باشيم. نبايد سرنوشت كشورمان را به زمان و آينده اي نامطمئن بسپاريم. بايد خود براي آنچه مي خواهيم باشيم تصميم بگيريم و سپس بهاي لازم براي تصميمان را بپردازيم. امروز هر كس كه مي فهمد، مسئول است و هر كس كه مسئول است، بايد عمل كند.
**
www.korosherfani.com
[email protected]
08/12/2003